پست‌ها

نگاه کردن به او

برایش فقط نوشته بودم که دلم تنگ شده و بی‌طاقت شده‌ام. کافی نبود اما. حالم اگر بهتر بود، باید برایش می‌نوشتم که از همان اولین باری که اسمش را شنیدم چه تاثیری روی زندگی‌ام داشته و قدم به قدم چطور با او جلو آمده‌ام و چقدر تصور کردن آینده بدون نگاه تیزبین و ذهن روشن او سخت است. آن دخترک ‌بی‌تاب ۱۰ سال پیش اما آن‌قدر از فقدانی که انتظارش را نداشت، شوکه بود که فقط از دلتنگی‌هایش نوشته بود. دیشب بالاخره جرات کردم و بعد از سال‌ها، ایمیل‌های آخرمان را دوباره خواندم. ایمیل طولانی و محبت‌آمیزش را که انگار روزی که گرفتمش اصلا نخوانده بودمش، وگرنه چرا باید همه چیز همان‌طور مثل یک پل شکسته معلق باقی‌ می‌ماند؟ ایمیل‌ کوتاه ۸ ماه بعدتر خودم که اصلا کلمه‌هایش را نمی‌شناسم اینقدر که آشفته‌اند و مدل من نیستند و فقط یادم می‌اورد که چه دلتنگش بودم. جواب کوتاه‌تر او که همه این سال‌ها توی خواب و بیداری ازش فرار کردم. تک و توک ایمیل‌های بعدی این سال‌ها که با احترام، با محبت ولی با فاصله‌اند. ایمیل آخرش که نمی‌دانم چرا جوابش را نداده‌ام؟ دیشب ایمیل‌های‌مان را اتفاقی پیدا کردم، اما اتفاقی نیست که این روزها بیشت…

فقدان

۱۰ سال پیش بود. من که هیچی یادم نیست، تاریخی که بالای ایمیل خورده اینو می‌گه. حتی از اون ایمیل طولانی و محبت‌آمیزش هم چیزی یادم نمونده بود. من فقط ایمیل ۸ ماه بعدش را یادم بود و تمام این سال‌ها، هربار یادش می‌افتادم بغض می‌کردم. حتی یادم نبود که خودم براش چی نوشته بودم و امروز که بعد از سال‌ها، انگار برای اولین بار خوندمشون، همه چیز برام غریب بود. کلمه‌های من نبودن. نه که راست نبودن، معلومه که راست بودن و حقیقت حتی خیلی غلیظ‌تر هم بود. اما همه چیز فقط اون دلتنگی نبود که بیچاره‌ام کرده بود. یک چیز خیلی مهم‌تر هم بود. چیزی که حتی بعد از ۱۰ سال اهمیتش را از دست نداده.چیزی که هیچ وقت نتونستم بهش بگم. باید همون موقع براش می‌نوشتم که چرا اینقدر برام مهمه. باید بنویسم.

دوستت دارم اما نمی‌خواهمت

سه شبه که پشت‌سرهم کابوس می‌بینم دوباره. از اون کابوس‌هایی که نصفه شب نفس زنان از خواب می‌پرم و نیم‌خیز می‌شم و دیگر خوابم نمی‌بره. نمی‌دونم این کابوس‌ها چقدر به لندن اومدنم ربط داره. روزها توی لندن خوشحالم و شب‌ها خواب‌زده می‌شم. این چند روز همون قدری مع توی شهر حس برگشتن به جای امن و اشنایم را داشتم، قشنگ می‌دیدم که چرا خواستم از اینجا برم و چرا هنوز آماده برگشتن بهش نیستم. می‌ترسم لندن هم بره توی  اون لیست «دوستت دارم اما نمی‌خواهمت».

خداحافظ برلین

حالا، بعد از دو هفته می‌تونم بگم که به احتمال خیلی زیاد راهم را به طرف پرتغال ادامه می‌دم و برنمی‌گردم برلین. چندباری هم اینجا نوشتم که چه سخت بود این تصمیم. همون روز اولی که پایم را در برلین گذاشتم امید گفت که برلین مثل باتلاق می‌مونه و هرکی بیاد اینجا گیر می‌کنه و نمی‌تونه بره. راست می‌گفت. منی که برای یک ماه و نیم رفته بودم هم شش ماه موندگار شدم و این وسط‌ها هرجا رفتم دوباره برگشتم به برلین. به غیر از کتابخانه‌ی فارسی که به‌خاطر کارم لازم داشتم نزدیک باشم و یکی از بهانه‌های مهم برلین موندم بود. خود شهر هم من را گیر انداخته بود. برلین یک سبُکی مخصوص خودش را داشت که توی کلان‌شهرهای دیگه ندیده بودم. آدم‌ها آرام بودن و اون استرس و شتاب شهرهای بزرگ دیگه را نداشت. شهر بزرگ بود و تو خاطرت جمع بود که هزار گوشه برای کشف داره و پر از اتفاق‌های سیاسی و فرهنگیه. اما در کنار این آرام هم بود. خوبی بزرگ دیگرش برای من کافه‌های الترناتیوش بود. خوشگل و دنج و دل‌ربا. با اینترنت و پریز برق کافی و میزهای خوب و امکان اینکه ساعت‌ها بشینی و کار کنی. فرصت که کنم باید لیست کافه‌های محبوبم را اینجا بگذارم.  …
*توضیح دادن خودم سخت شده، از بیرون یک کلاف سردرگم به نظر می‌رسم که نمی‌دونه می‌خواد چی کار کنه. خودم که با خودم هستم، وسط این سردرگمی دارم چرت می‌زنم و سلانه سلانه جلو می‌رم و اون وسط‌ها، اون وسط‌ها که قرار نیست تصمیمی بگیرم بهترین روزها است. 
*یک اتفاق خوب اینه که هرچی دلتنگی‌هام بیشتر می‌شه و اذیت می‌شم ازش، دلبستگی‌هام هم بیشتر می‌شن و خوشحالم می‌کنن. بعد از لندن و دوبلین، حالا برلین هم به یمن شش ماه زندگی‌ای که اونجا داشتم، شده یکی از جاهای آشنایی که می‌تونم برای خودم و دیگران، توصیه‌های خوشگذرونی‌ توی اون شهر را داشتم باشم. جایی که دوستی ساختم و وسط این دوستی‌ها روزهای قشنگی را تجربه کردم. دلم برای برلین تنگ می‌شه و حالا می‌دونم کلی کار نکرده توی اون شهر دارم و باید حتمن بهش برگردم دوباره. کی‌اش را اما هنوز نمی‌دونم.



چرا وسوسه موندن؟

نوشته‌هایم را که مرور می‌کنم، از همین وبلاگ گرفته تا یادداشت‌های آف‌لاین  و نوشته‌های قدیمی توی دفترچه‌هام، هزاربار از رویای رفتن و رفتن، از رویای زندگی کوله به‌دوشي، از آرزوی دل کندن از خانه و اصلا خانه نداشتن نوشتم. حالا که همه چیز همونی شده که می‌خواستم، حالا که یک سال و سه ماهه دارم شهر به شهر می‌رم و خوشحالم، چرا باید بزنم زیر میز و دوباره یک‌جا نشین بشم؟ خسته نشدم اما چی داره وسوسه‌ام می‌کنه به موندن؟ 

پاهایم

توی دلم دارن رخت می‌شورن و هیچ‌چیزی آرامش نمی‌کنه. چمدونم را بستم دوباره، یک بسته لباس دیگه گذاشتم که بدهم بیرون و باز هم قراره سبک‌تر بشم. شاید فقط همین سبکی رفتن را اسون‌تر کنه. رفتن، هر بار،از هرجایی برام سخته. هم‌زمان با شوقی که برای رفتن به مقصد جدید دارم، ترک کردن اینجایی که هستم سخته. بعد از شش ماهی که بیشترش را برلین بودم و هرجا که  رفتم برگشتم بهش، حالا ترک کردنش اصلا اسون نیست. شاید این اضطراب بی‌دلیل نباشه. اضطراب جدایی از جایی که می‌تونستم با شهر و آدم‌هایش ارتباط‌های عمیق ایجاد کنم. می‌شد که یک چیزهای بسازم دوباره و من دارم می‌رم. چرا؟ چون مثل تیم توی رمان بی‌نام، نمی‌تونم بمونم. پاهایم از اراده‌ای فراتر از خودم پیروی می‌کنن. از اراده خودشون برای رفتن. برای نموندن. برای دل نبستن. برای ریشه نکردن. چیزی شبیه همونی که خیلی وقت پیش نوشته بودم: ریشه‌هایم نه در خاک، نه در آب، در دست‌هایم دویده‌اند.