رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

تو خیلی دوری

وقتی راه افتادم، یک تصویر محو از مسیرم داشتم که نصفش براساس ارزوها و رویاهام بود و نصف دیگرش براساس تجربه آدم‌های دیگه‌ای که داشتند این مدلی زندگی می‌کردند و البته آرزوها و تجربه‌ها را براساس توانایی‌ها و جیب خودم، شکل دادم. با این حال، هرچه که جلوتر می‌رم، راهی که مال منه مشخص تر می‌شه، از چیزهای کوچک گرفته مثل اینکه کدوم لباس‌ها به دردم‌ می‌خورن و کدوم‌ها را باید دوباره رد کنم برن و از اینی که هستم سبک‌تر بشم. یا حتی چه چیزهایی را باید کم‌کم و به مرور اضافه کنم. کندی‌اش . به خاطر رعایت جیبمه و اینکه واقعا مطمئن باشم لازم‌شون دارم و فقط یک هوس نیست که الکی بارم را سنگین کنه. حالا می‌ دونم که هر شهر را بین یک تا دو ماه بیشتر نمی‌خواهم بمونم و اینطوری پیش می‌رم که اولش فقط کار می‌کنم و یک گوشه شهر می‌مونم تا آرام بشم و اهلی و بعدش کم‌کم شعاع حرکتم را بزرگتر می‌کنم و می‌رم گردش برای خودم. یا مثلا می‌دونم که ترجیحم اینه که بیشتر بیرون کار کنم و غذا بخورم و بنابراین آشپزخانه خیلی مهم نیست و حتی اینترنت خوب هم می‌تونه مهم نباشه. این ۴۰ روزی که برلینم هستم شاید سه روز هم از خونه کار نکردم…
پست‌های اخیر

کنج امن

یک ماهی که برلین بودم بیشترش را توی همین دوتا محله نیوکلن و کویرزبرگ که حوالی خانه‌ام هستند چرخیدم. برلین خیلی ساختار محله‌ای داره و همین محله‌های دور و بر من اینقدر هرچیزی که بخواهم از رستوران و کافه‌های خوب، کناره رودخانه و کانال، پارک‌های جنگلی قشنگ، بازارچه‌های محلی و کوچه و خیابان‌های قشنگ دارن که واقعا ادم خیلی لازم نداره بره دورتر. این چند روز اخیر اما به بهانه دو دوستی که از لندن امده بودن کلی از شعاع خودم دور شدم و جاهای دلبر دیگه را هم دیدم و فکر کنم اگه این هفته را خوب کار کنم و چندتا مطلب نیمه کاره‌ای که دستمه را تحویل بدم، اصلا شاید هفته دیگه بساطم را دورتر، مثلا توی محله یهودی‌ها پهن کنم. ولی واقعیتش اینه که وقتی همه چیز زندگی‌ات اینطور تغییر کرده و مدام در حال جابجایی و تغییر هستی، نگه داشتن نقاط امن و آرامی مثل کافه دنج سرکوچه، کمک می‌کنه که یک حدمتعادلی از امنیت را داشته باشی و فکر نکنی که هر روز صبح یک آدم تازه متولد شده هستی که باید همه چیز را از نو تجربه کنی. یکی از زن‌های مهم و قدرتمند من، کاملا یک جا نشینه. از اونایی که دلش می‌خواد بساطش را طوری پهن کنه که جز جن…

آرزوی هزار ساله‌ای كه ديگه فقط یک آرزو نيست

پارسال همین روزها بود که هوایی شدم و خواستم که بالاخره رویای هزار ساله‌ام را زندگی کنم. رویای هزارساله‌ام، یک زندگی مینی‌مالیستی بود که همه زندگی‌ام توی یک چمدان کوچک جا بشه، خانه، به عنوان جای ثابتی در یک نقطه از جهان، نداشته باشم و راه بیافتم تا ببینم آسمان هرجای جهان چه رنگیه؟ توی رویاهایی که از ۱۵-۱۶ سالگی می‌بافتم دلم می‌خواست راه بیافتم و قصه آدم‌ها را بنویسم. ولی همه چیز یک خیال خیلی خیلی دور بود. تنها باری که همه چیز را روی کاغذ آوردم و واقعا می‌خواستم بروم دنبالش حوالی ۲۴ سالگی بود. اون روزها دلم می‌خواست با یک لندرور دور ایران بچرخم ، کتابخانه سیار برای بچه‌های روستایی داشته باشم و خودم هم بله، همان آرزوی قدیمی: قصه آدم‌ها را بنویسم. همه این‌ها را می‌خواستم و تنهایی از پسش برنمی‌امدم و نشد که بشه . حالا اما  بالاخره دارم آرزوم را زندگی می‌کنم. کار آنلاین دارم و هرجایی که برق و اینترنت داشته باشه می‌تونم لپ‌تاپم را باز کنم و کار کنم و کنارش هم زندگی. شده‌ام یک کوچ‌نشین دیجیتال که شهر به شهر جلو می‌رم، زندگی می‌کنم،  کار می‌کنم و آدم‌های جدید را می‌شناسم.
درد گاهی طوری توی وجود آدم ته نشین می شه که خلاصی ازش ممکن نیست. فرقی نمی کنه که سطح تماست با درد چقدر بوده، مهم اینه که لمسش کردی که فهمیدی چه داغه و چطور می سوزونه. مهم نیست که الان اون درد از تو هزارن فرسخ فاصله داره. مهم نیست که دیگه محاله اون درد بیافته به جونت. مهم اینه که فهمیدی چطور درد می کنه، که می دونی دردش فقط برای تو تمام شده، تمام شده؟؟؟ مگه تمام شدنیه؟ اصلا ماجرا اینه که تمام شدنی نیست لعنتی. ظاهرش اینه که مثلا نون خامه ای ته گلوت گیر می کنه چون یاد فلان حسرت فلان روز می افتی. اما این فقط ظاهرشه. اصل ماجرا یه چیز دیگه است. چیزی که نوشتنش را بلد نیستم و اگه بلد بودم شاید دردش کمتر می شد. هنوز بلد نیستم بگم پشت اون دیوارها چی دیدم که اینطور هراسیدم از زندگی. بلد نیستم بگم پشت چشم های اون زنها چی بود که اینطوری به وحشتم انداخته.

چیزی از جنس زنده بگور کردن آدم ها. آدم هایی که آرزوهاشون را ازشون گرفتن.طوری که نتونن به فردا فکر کنن. که همه زندگی صدایی باشه که روزی چند دقیقه ازپشت گوشی تلفن می شنون یا بدتر، حتی اونم نباشه. حتی اون ملاقات های کابینی هفته ای یک بار هم نباشه. ک…

نفس بریده

این چند روز نفسم بالا نمی‌آمد و هر روز صبح با مکافات خودم را از تخت جدا می‌کردم و از خانه می‌انداختم بیرون. این که چطور اینطور وقت‌ها از پس خودم برمی‌ایم و به هزار حقه و کلک سرپا می‌مانم  و حتی می‌خندم، هم خودش داستانی است. سالگرد آن روزهای سرد وسط تابستان بود و حتمن حق داشتم که جان نفس کشیدن نداشته باشم.  کاش از فردا، دوباره بلند شوم و یاد باشد که همه چیز تمام شد و زنده ماندم و باید زندگی کنم و خوش باشم. آدم وقتی توی جاده‌ سخت و ناهموار جلو می‌رود، هی دلش می‌خواهد که گریزگاهی پیدا کند به راهی آسان‌تر و حتی شاید جایی برای ماندن. همین که هر روز صبح وقتی به پشت‌سرت نگاه می‌کنی ببینی چند کیلومتر دیگر را هرطور که بوده، حتی شده دست و پا زنان جلو آمده‌ای، یعنی دمت حسابی گرم و حق داری که خسته باشی و حتی غر هم بزنی.

از کافه‌های برلین (۱)

قرار گذاشتم، چندماهي كه هستم تا مي تونم كافه هاي جديد را امتحان كنم. برلين پر از كافه/بارهاي قشنگه كه هركدام فضاي خاص خودشون را دارند. براي من كه اغلب در كافه كار مي كنم، دو تا شرط داشتن اينترنت خوب و پريز برق در دسترس و البته ميز و صندلي مناسب كار كمي انتخاب هام را محدود مي كنه، اما حتي با اين فيلترها هم برلين براي من پر از انتخاب هاي جذابه. جايي که امروز عصر انتخاب كردم، يك بار جمع و جور به اسم  Fuchsbau است.  اينترنت خوب، سه تا پريز برق كنار ميز، خلوت و دنج، قيمت مناسب و كاركتان خوش اخلاق داره، ملت همه نشستن بيرون و تقريبا من تنهايي كل اينجا را مال خودم كردم.

غریبه، آشنا

دیروز اتاقم را تحویل گرفتم، یک اتاق بزرگ توی یک خونه سه خوابه. صاحبخانه با پسر کوچکش برای یک ماه و نیم رفتن سفر و یکی از اتاق‌هاشون را به من اجاره دادند. خونه را با یک دختر جوان آلمانی، یک سگ بامزه و دو تا همستر گنده شریکم و تا آخر آگوست اینجا خونه‌ منه. اتاقم به یک بالکن نقلی باز می‌شه که می‌تونم سبزی‌جات و کاهو و گوجه و توت‌فرنگی‌هاش را بچینم و پشت میز چوبی‌اش بنشینم و همینطوری که صدای خیابان را گوش می‌دم، کار کنم. توی اتاق هم یک کاناپه و دو تا مبل دارم و می‌تونم حتی مهمون دعوت کنم. بعد از هشت‌ و ماه نیمی که «خانه» ثابت داشتن را گذاشتم کنار و با یک چمدان و کوله راه افتادم، هنوز برام عجیبه که واقعا خانه بدوش شدم. اوایل همه‌اش می‌ترسیدم که فقط یک ایده جذاب باشه و نخوام یا نتونم که از پسش بربیام. اما هربار بعد از چهار ماه یک جا موندن، بی‌قرار رفتن شدم و راه افتادم. ایستبورن که بودم فکر می‌کردم شش ماه اونجا می‌مونم و دوبلین که رفتم مطمئن بودم تا یک سال تکان نمی‌خورم. اما تکان خوردم و حالا برلین هستم و نمی‌دونم چقدر می‌مونم. خوبی‌اش به اینه که هربار طوری اسبابم را توی اتاق و خودم را توی…

از برلین

دومین روزه که برلین هستم و کم‌کم دارم به این مدل «زندگی در راه» عادت می‌کنم و ریزه‌کاری‌هاش را یاد می‌گیرم. ایستبورن و دوبلین که رفتم، هنوز نرسیده حسابی مریض شدم و هربار کاملا یک هفته افتادم توی تخت. این بار به محض رسیدن کار را شروع کردم. ساعت ۱۱ شب رسیدم برلین و فردا صبحش اول وقت نشسته بودم توی کافه و کار می‌کردم. بهترین خوبی برلین تا حالا، کافه‌هاشه. فضای کافه‌هاش کاملا با انگلیس و ایرلند متفاوته. یک فضای آلترناتیو و خیلی غیررسمی و گرم که جون می‌ده برای کار کردن. صدالبته انگلیس و ایرلند هم کافه‌های آلترناتیو داره، اما اینطوری نیست که همینطوری هرجا سرت را بگردونی پر از کافه‌های محشر باشه و مشکل دیگه هم اینه که اون کافه‌های محشر خیلی وقت‌ها برای کار کردن مناسب نیستند و اینترنت، پریز برق یا میز و صندلی که بشه بالای پنج ساعت پشتش کار کرد ندارند و متاسفانه خیلی وقتها مجبور بودم پناه ببرم به کافه‌های زنجیره‌ای مثل استارباکس و کاستا و نرو. اینجا اما اینقدر وفور نعمته که می‌خوام هر روز یک کافه جدید را امتحان کنم. البته این کافه ترکی که سرکوچه‌مونه با دلمه فلفلی که امروز بهم داد من را اسیر خ…

رفتن همیشه رفتن

چهار روز دیگه می‌رم برلین. برای تا آخر آگوست یک اتاق اجاره کرده‌ام و قرار است با چهار تا همستر، یک سگ پشمالوی سفید و سیاه و یک دختر آلمانی همخانه باشم. اندازه زندگی کردن در برلین و مصاحبه واقعی و رو در رو گرفتن از آدم‌هایی که لازم دارم حرف‌هایشان را بشنوم برای همخانه شدن با همسترها و آقا سگه هم هیجان دارم. خانه‌ام کنار رودخانه است و دور و برش پر از کافه‌هایی که امیدوارم صبح تا عصر یک گوشه دنج‌شان مشغول نوشتن باشم. از الان چمدانم را بسته‌ام و این بار حتی از دفعه قبل هم سبک‌تره. لباس‌های گرمم را با خودم نمی‌برم و می‌گذارمشون دوبلین و واقعا امیدوارم طوری ییلاق و قشلاق کنم که فقط وقتهایی که دوبلین هستم، لازم‌شون داشته باشم.
همه این‌ها است و دلتنگی‌ام برای ترک دوبلین هم است. هیچ تصوری ندارم که چطور می‌تونم بعد از پنج‌ماهی که پیش دخترک بودم، دوباره فاصله را طاقت بیارم. امروز کلی با هم بازی کردیم، رقصیدیم، نقاشی کشیدیم، یک مرغ دارم  و طوطی بازی کردیم و وقتی داشت می‌رفت یک بغل محکم و طولانی بهم داد که برای سه روزم بس باشه. دلم براش تنگ می‌شه و دارم می‌رم و زندگی همینقدر عجیب و غریبه. فردا، پ…

برو برو

واقعا شدم همون یهودی سرگردان و هرجا که می‌روم بعد از چند وقت صدای برو برو توی گوشم می‌پیچه و باید که برم. چهار ماه خیلی خوب در دوبلین داشتم. چهار ماهی که با ایستبورن خیلی متفاوت بود. ایستبورن خودم بودم و خودم و یک کم دوستی و معاشرت با میشل و گاهی هم سلی. دوبلین اما وسط دوست‌های قدیمی بودم و چندتایی هم دوست جدید بهشون اضافه شدند و اوضاعم طوریه که واقعا وقت ندارم یک روز سرخوشانه برای خودم در شهر بگردم، یا باید کار کنم، یا مهمونی و معاشرت و قرارهای دوستانه دارم و البته ناراضی هم نیستم و خیلی هم خوب. فکر می‌کردم تا آخر ژانویه دوبلین بمانم اما ممکنه زودتر برم. شاید جولای، شاید آگوست و شاید هم سپتامبر. بستگی داره کسی که خونه را ازش اجاره کرده‌ام کی برگرده، من تقریبا همین الان هم آماده سفرم و خب راستش این کمی برایم ترسناکه. طبیعی‌اش اینه که خوشحال باشم که اینطوری حاضر به یراقم اما واقعیتش اینه که با همه خوشحالی‌ام از این سبکی بی‌حد و مرز، کمی هم ازش می‌ترسم. . اگر بشه که جولای بروم، یک ماه و شاید هم دو ماه (جولای و آگوست) و حتی شاید تا سپتامبر بروم برلین. برای کارم شدیدا لازم دارم که برل…

راه سخت یا راه آسان؟

بعضی وقت‌ها ادم باید شجاع باشه، راه سخت‌تر را انتخاب کنه و دنبال آرزوهایش بره، گیرم با دلی که مدام توش پروانه پرپر می‌زنه. تصمیم آسونی نیست. من یک بار بین راه سخت و آسون، راه آسون را انتخاب کردم و نمی‌خوام دوباره این‌کار را کنم. راه آسونه البته به اون آسونی هم که فکر می‌کردم نبود و پوستم به معنی تمام کلمه کنده شد و یک زن دیگه از توش بیرون اومد. اما همچنان حسرت این را دارم که اگه کمی قوی‌تر و شجاع‌تر بودم و قدرت بیشتری داشتم، می‌تونستم راه سخت‌تر را برم. حالا، امروز به وضوح قوی‌تر هستم. قدرت بیشتری دارم و تسلطم روی جهان و اعتمادم به خودم بیشتره. حالا که هیچی ندارم و بدون بند و بار دارم روی یک طناب نازک سوت‌زنان جلو می‌رم، بهترین فرصته برای این که راه سخت‌تر را که برام جذاب‌تره و من را بیشتر شبیه خودم می‌کنه انتخاب کنم و نترسم. یا حتی بترسم اما ترسم را هم مثل بقیه داشته‌هایم توی کوله‌ام بگذارم و جلو برم. راه آسونتر، اپلای کردن برای یک فرصت شغلی خوب و دائمه که شانس زیادی برای گرفتنش دارم و خیلی خیلی هم وسوسه‌برانگیزه، نه فقط به خاطر امنیتی که یک شغل خوب و دائم میاره، بخاطر این امنیت …

بدون فرمان، بدون نقشه

ملینه عزیز و نازنینم، یکی از اون شب‌هایی که تا نزدیک صبح بیدار بودیم و من تند و تند حرف می‌زدم و دنبال چاره  برای سرگشتگی‌های علاج‌ناپذیرم بودم، بهم گفت «رهاش کن و بذار کمی نفس بکشی» رها کردن را به اون فرمونی می‌گفت که سفت و محکم و دو دستی گرفته بودم و شش دانگ حواسم جمع بود که کنترلش از دستم در نره. رهاش کردم و کم‌کم به اینجایی رسیدم که اصلا از اون ماشینی که فرمونش را دو دستی گرفته بودم، پیاده شدم و سوت زنان و بدون نقشه‌ای که مقصد را نشونم می‌ده، جلو می‌رم. خودم را سپردم به دست اون زنی که هیچی از قواعد این دنیا نمی‌دونه و نمی‌خواد هم بدونه.

گریزی نیست

روانکاوم یک بار بهم گفت تو می‌خواهی از آدم‌هایی که دوست‌شون داری در برابر رنج‌های این دنیا محافظت کنی و این نشدنیه. باید قبول کنی که هرکسی باید سهم درد خودش را ببره و تو نمی‌تونی تمام مدت سپر دفاعی‌شون باشی. حق با اونه. نشدنیه. مثل همه این چند ماه که خیلی ناخودآگاه سعی کردم مخاطبم را از درد و رنجی که پشت تک تک کلماتم هست محافظت کنم و نشدنیه. ادم های دیگه هم باید این درد را لمس کنند. گریزی ازش نیست.

سرخوشی

فردا از برلين مي روم و خيلي خوشحالم كه اين سفر را آمدم. كار تحقيقاتم خيلي خوب پيش رفت و با كوله باري پر از خواندني برمي گردم. فقط هم اين نبود، دو تا ادم جديد شناختم كه گمان كنم رابطه ام با انها بيشتر و عميق تر شود و كليد شروع آن آرزوي قديمي چند ساله را هم زدم. 
سومين باري است كه به برلين مي ايم و اين بار بيشتر از اين شهر خوشم امد، انقدر كه احتمالا تابستان سال ديگر براي چند ماه اينجا باشم. 
حالا مي دانم براي اينكه شهري را بشناسم، لازم دارم خودم با شهر خلوت كنم و به شيوه خودم گوشه و كنارش را بشناسم. 
فضاي چند فرهنگي و الترناتيو شهر را قبلا هم ديده بودم اما اين بار اين جو خوش خوشانه حاكم بر شهر، كافه ها و بارهاي جمع و جور قشنگش، رودخانه هايي كه گوشه و كنار شهر روان اند و مردمي كه سبك به نظر مي رسند، برايم خوشايند بود و البته ادمهاي جديدي كه اينجا شناختم و دلم مي خواهد بيشتر بشناسمشان

سفر در سفر

فردا می‌روم برلین برای یک سفر ۱۰ روزه کاری. سفر در سفر. قرار است تمام ۱۰ روز را در کتابخانه برای تحقیقات مقدماتی پروژه جدیدم کار کنم و جایی نزدیک کتابخانه در محله کوتبوسر اتاق گرفته‌ام. خانه‌ای که صاحبش هم یک دیجتال خانه‌بدوش است و همین امروز از برزیل برگشته و هم‌خانه‌ام یک ایتالیایی که عضو یک گروه موسیقی است و یکی از اتاق‌های خانه محل تمرین گروه‌شان است. قاعدتا باید خوش بگذرد، هم ساعت‌هایی که غرق پیدا کردن منابع مورد نیازم در کتابخانه هستم و هم معاشرت با هم‌خانه‌ها و دوستان‌شان و دیدن دوباره برلین. یک تمرین خوب هم است که چطور در سفرهای کوتاه، کار هم کنم. البته این‌بار بیشتر وقت را در کتابخانه خواهم بود، اما همچنان تمرین خوبی خواهد بود
دوباری که به برلین رفتم با برلین تنها نبودم. بهترین راه شناخت هر شهری این است که آنجا تنها باشی و راه بیافتی در کوچه پس کوچه‌هایش و برای خودت کافه و معاشر پیدا کنی
***
دیشب افتاده بودم به آرشیوخوانی و یادداشت‌هایم از سال ۸۵ را می‌خوانم. چقدر روزهای سختی داشتم و چقدر این زنی که الان هستم را بیشتر دوست دارم. نه که آن دخترک ۲۶ ساله آن روزها را دوست نداش…

کرگدن

یکی از زن‌های درونم کرگدن شده و حسابی به همه زن‌های دیگرم ریاست می‌کنه.گاهی البته گم می شه و جایش را می‌ده به آن زنی که دلش از قناری هم نازک‌تره، گاهی هم از هیبتش و اینطور محکم نشستن می‌ترسم. اما کلا خوبه که هست و شده مصداق درست وحسابی همه آن مثل‌های «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و «گفتم آهن‌دلی کنم چندی»

مثل مورچه

یک هفته‌ای است که مریضی کاملا تمام شده و برگشته‌ام به کار. این مدت که مریض بودم بیشتر از مریضی نگران این بودم که نمی‌تونم کار کنم و اضطرابش همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد. آدم وقتی خودش است و خودش و همه چیز زندگی‌اش بستگی به شغلش دارد حتی در برابر یک سرماخوردگی که طولانی‌تر و سخت‌تر از همیشه بوده هم آسیب‌پذیر می‌شود و نمی‌تواند حتی درست استراحت کند. فقط هم سرماخوردگی نبود، افسردگی هم ضمیمه‌اش شده بود و قشنگ فلج شده بودم. بعد از ۱۰ سال اولین عیدی بود که با صدای او شروع نمی‌شد و خب آسان نبود…. گذشت اما. دوباره کار را با شدت شروع کرده‌ام و خب خوشبختانه یا متاسفانه هنوز کارم، یکی از لذت‌بخش‌‌ترین قسمت‌های زندگی‌ام است. خوش‌شانس بوده‌ام که تقریبا همیشه کارم را دوست داشته‌ام و هر وقت هم کار برایم عذاب شده بود و دیگر خوشحال نبوده‌ام این فرصت و شانس را داشته‌ام که بروم سراغ کار دیگری
این روزها یک سوژه خیلی خیلی هیجان‌انگیز بهم پیشنهاد شده که از الان ذوق شروعش را دارم. سوژه قبلی هم خوب پیش می‌رود و فقط مانده ادامه داستان‌هایم که فعلا متوقف شده اما این هفته حتمن باید دوباره شروعش کنم. می‌خواهم ق…

بالاتر از ابرها

الان کجام؟ در اسمان هفتم، خیلی بالاتر از ابرها. اینقدر خوشحالم که خودم هم باورم نمی‌شه بالاخره دارم رویام را زندگی می‌کنم. آخ اگه خواب باشه چی؟ همه این سال‌ها دنبال اجرایی کردن یک پروژه تحقیقاتی بودم و اینقدر درگیر زندگی روزمره بودم که نمی‌شد. حالا بالاخره می‌تونم اجرایش کنم و چی بهتر از این؟
باید برم از خوشحالی یک جایی جیغ بزنم. این حجم شادی از ظرفیت قلب من خارج است

خواب نباشه یک وقت؟

خانه جدید را دوست دارم و به من آرامش می دهد. یک اتاق در یک خانه سه‌ خوابه‌ی دو طبقه اجاره کرده‌ام که دو باغچه قشنگ در جلو و پشت خانه دارد. خانه را با دو زن دیگر شریک هستم ولی اینقدر بزرگ است که هرکدام فضای شخصی خودمان را داشته باشیم و اگر بخواهیم تنها باشیم. روزهای اول به بهانه عید حسابی خانه‌تکانی کردم و امروز هم دکور اتاق نشمین را عوض کردم و در کنج کنار پنجره‌های تمام قدش که به باغچه جلوی خانه باز می‌شود برای خودم یک دفتر کار کوچک درست کردم. مبل قرمز رنگ را طوری گذاشته‌ام که منظره جلوی رویم گل‌های تازه شکفته شده و اسمان باشد و کنارش هم میز کوچکی برای بساط چای و میوه‌ و خوراکی گذاشته‌ام. گاهی مثل امروز از خانه کار می‌کنم وگاهی هم می‌روم وسط شهر، توی کافه کار می‌کنم و ناهار را با خواهرجانم هستم. بهترین اتفاق این روزها بودن کنار خواهرکم است. نه فقط برای اینکه حواسش به من است و هزار جور هوایم را دارد که خوشحال باشم، برای اینکه دلم مدام تنگش بود و حالا می‌توانم بدون دلتنگی برای خودش و دخترکش نفس بکشم. یک سمت دلم سبک شده و هربار که موقع خداحافظی نگاه‌شان می‌کنم و می‌دانم فقط یک ربع با…

خانه‌ای که دستم به آن نمی‌رسد

حافظه‌ام دارد برمی‌گردد و چه چیزی ترسناک‌تر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که می‌خواستم فراموش کنم تکه‌ای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می ‌کردم و کلیدش را به دریا می‌انداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خواب‌زده به سراغ صندوق می‌رم و خب درش که باز می‌شود نمی‌توانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدت‌ها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترس‌زده‌ای بودم که می‌خواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشم‌شان…. نزدیک‌های ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم