۱۳۹۷ مهر ۲۰, جمعه

اسمم چی بود؟

وسط ایستگاه قطار، خیره شده بود به رفت و آمد آدم‌هایی که چمدان‌هایشان را پشت‌سرشان می‌کشیدند و خودش، با آن کیف کوچک پارچه‌ای قرمز روی دوشش، نمی‌دانست که آنجا چه می‌کند. نمی‌دانست که باید قدم‌هایش را تند کند و برود به طرف قطاری که تا چند دقیقه دیگر راه می‌افتد، یا پشتش را به قطار کند و دنبال در خروج بگردد؟
پاهایش چسبیده بود به زمین و تند تند دگمه‌های تلفنش را فشار می‌داد.
فایده نداشت اما. 
هیچ دگمه‌ای کار نمی‌کرد. تلفنش قفل شده بود و بدون نقشه گوگل نمی‌دانست کجا باید برود. حتی نمی‌دانست کجاست. ذکر نترس، نترس گرفته بود و فقط یادش بود که چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد.

۱۳۹۷ مهر ۱۶, دوشنبه

واقعا واقعیه؟

 پنج شش سال پیش بود که با میم کنار نهر آب راه می‌رفتیم و من دست و پا می‌زدم که بگم نمی‌تونم بفمم چی واقعیه و چی نه.
 دنبال واقعیت بودم. واقعیتی که وجود داشته باشد و ساخته‌ی ذهن من نباشه.
 یادم نیست که نتیجه اون حرف‌ها به کجا رسید، چند سال بعدش اما، اتصال خودم با تنها چیزی که واقعا واقعی بود را هم قطع کردم و مثل یک بادبادک رها شدم. مثل بادبادکی که نخش به هیچی گیر نمی‌کنه. 
اون موقع حواسم نبود که دارم چه کار می‌کنم. همه چیز خیلی غریزی جلو می‌رفت. دیشب بود که فهمیدم، دیگه هیچ چیز  واقعی‌ای برام وجود نداره. دیشب توی اون دقیقه‌های آخر زنده بودن دیروزم، وقتی درست توی اون لحظه‌ی رها کردن خودم از بیداری بودم، برای اولین بار فهمیدم، وسط همه آدم‌ها و مکان‌ها و هویت‌هایی که یکی یکی خودم را ازشون قطع کرده بودم، فقط یک چیزی بود که من را هنوز به همه‌ی اونها و یا شاید خاطره‌ی همه اونها وصل کرده بود. حتمن برای همین هم بود که دل کندن ازش اینقدر سخت بود. حتمن برای همینه که اینطور هنوز ازش فرار می‌کنم. شاید برای همین بود که همه چیز را طوری چیدم که حتی مسئولیتش روی دوش من نباشه. این یکی رو، این آخری رو نه. 
 حالا بدون هیچ چیز واقعی که بهش وصل باشم، انگار اون آرزوی هزارساله‌ی آدم نامرئی بودن، برآورده شده و این یکی انگار واقعیه.

۱۳۹۷ مهر ۱۵, یکشنبه

اسمم چی بود؟

می‌خواست که قلبش زنده بماند، اما در یک بدن بدون حافظه. در بدنی که رد ترس‌ها و زخم‌هایش از مغزش به تنش نرسیده باشد. برای همین بود که آن‌نقدر گشت تا یکی را پیدا کرد که حافظه‌اش را از دست داده بود و برای زنده ماندن، فقط یک قلب می‌خواست. می‌خواست قلبش را به تن زنی پیوند زنند که سال‌هاست فراموشی گرفته. به زنی که هر روز صبح جلوی آینه یک اسم جدید روی خودش می‌گذارد و تا شب همه چیز رو فراموش می‌کند.

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

چی قشنگ‌تر از آن وقتی که به یکی خارج از وجود خودت نزدیک می‌شی، تلاش می‌کنی که بشناسی‌اش و بشناسدت و بعد کم‌کم محبت بین‌تون ریشه می‌کنه؟ آن دیگری هر قدر که سرسخت‌تر باشه و دیوارها و مرزهایش بیشتر باشه، حتما که کار دشوارتره و گاهی ساختن هر پلی محال به‌نظر می‌رسه، اما بی‌شک ارزش آن لحظه‌ی به اعتماد و مهر کنار هم نشستن، را داره.

۱۳۹۷ مهر ۳, سه‌شنبه

خیلی وقت‌ها هرچی که برایش می‌نویسم، میل شدید و فوری به پس گرفتن‌شون را دارم. نه که حرف هایم واقعی نباشن و باری که کلمه‌ها دارن، از قلبم و مغزم نیومده باشن، اما انگار کافی نیستن. به درد نمی‌خورن. نمی‌تونن طوری بهش برسن که آرام و خوشحالش کنن.یا که من تاثیرش رو نمی‌بینم و هی می‌خوام پسشون بگیرم که چیزی را خراب نکنم

۱۳۹۷ شهریور ۳, شنبه

بند

آدم هرقدر خودش را از بند‌ها سبک می‌کنه و رها می‌شه، تازه بیشتر سنگینی‌ای هر بندی را احساس می‌کنه و مدام میل به رها کردن و سبک شدن داره. فقط هم سبک‌تر شدن این چمدان۱۵-۲۰ کیلویی که همه زندگی‌ام را در آن جا داده‌ام نیست، لباس‌هایی که به تنم می‌کشم هم هستن. آن‌طوری که توی خیابان راه می‌روم هم است. دلم هم است. 
این آخری از همه سخت‌تر است. 
شکسته و بندش زده‌ام‌ و این بند را دوست ندارم. 
با فراموشی، با بستن درها، با کشیدن همه پرده‌ها بندش زده‌ام که بماند و این بندها خفه‌اش می‌کند.

۱۳۹۷ شهریور ۱, پنجشنبه

از بودن‌ها

بودنش چه خوبه. شنیدن صداش و دیدن صورت ماهش حتی اندازه چند ثانیه، چقدر به من جون می‌ده و زنده‌ام می‌کنه.
قشنگ با دردش، دردم میاد و با خنده‌هاش دلم شاد می‌شه.
چه خوب که پیداش کردم. 
چقدر عجیبه که غم و شادی آدم این‌طوری به یکی دیگه گره می‌خوره.

اسمم چی بود؟