۱۳۹۷ آذر ۲۰, سه‌شنبه

حیرانی

 وسط مرتب کردن فایل‌های کاری‌ام دیدم یک جا، بالای متن یک مصاحبه‌ی نیمه‌تمام، نوشته‌ بودم «اینقدر زیاد دوستت دارم که گاهی خودم هم حیران می‌شوم.» خوبه که آدم یک جایی از حجم زیاد احساسی که توی قلبش داره حیران بشه و نتونه بدونه ثبت کردنش ازش عبور کنه. اصلا حیرانی همیشه خوبه.

۱۳۹۷ آبان ۲۱, دوشنبه

شیدایی

یک‌جوری شیدا شده بود که از خودش تعجب می‌کرد. شده بود؟؟؟ تمام نشده هنوز.
هنوز یک دفعه به خودش می‌آید و می‌بیند که اسمش را صدا می‌کند. بی‌صدا. توی دلش. حتی حالا که آرام یک گوشه نشسته و برای شکستن آن دیواری که بین‌شان بود، دست و پا نمی‌زند. حتی حالا که دوباره دلش می‌خواهد همه چیز را بگذارد توی کمد. در  کمد را قفل کند و کلیدش را گم.

۱۳۹۷ آبان ۲, چهارشنبه

قراره برگردم لندن. فکر می‌کنم تصمیمم را گرفته‌ام. بعد از دو سال و یک ماه در راه زندگی کردن، دلم برگشتن به خانه می‌خواهد. 
می‌خواهد؟ 
یک طوری تصمیم بزرگی برای من است که موقع نوشتنش دستم می لرزد. اما واقعیت این است که دارم برمی‌گردم و حتی خانه هم پیدا کرده‌ام.حالا فقط باید تصمیم بگیرم که بعد از کریسمس می‌روم یا بعد از نوروز؟
قرار شده برای شین مفصل بنویسم که چرا می‌خواهم برگردم. شاید یک کپی‌اش را هم گذاشتم اینجا که هروقت یادم رفت بخوانمش.
قبل از این که هوایی برگشتن به خانه {خانه؟؟؟؟} شوم، می‌خواستم بارم را از اینی هم که هست سبکتر کنم و بروم جنوب اروپا. همان نقشه‌ی قدیمی که از پورتو شروع کنم، خط کنار دریا را بگیرم و بروم و بروم. بعد، یک جایی احساس کردم که رفتن هم دیگر فایده ندارد. یا شاید دیگر لازمش ندارم. هنوز درست نمی‌‌د انم کدامش است. شاید این‌طور باشد که فکر کردم خیلی راه رفتم و زهر همه چیز از تنم بیرون ریخت و حالا می‌شود که کمی بنشینم.یا شاید اینطور شده که تکه‌های از هم جدا شده‌ی خودم را پیدا کردم. پیدا کردن که نه. دیدم‌شان که چطور از هم جدا شده‌اند و حالا شاید بشود یک جا بنشینم و ببینم می‌توانم یک طوری بهم بچسبانمشان یا نه؟
شاید هم خودم را می‌خواهم بچسبانم. به چی؟ به شهر مثلا. به همان چند تا آدمی که توی آن شهر دارم. به آن فضای شلوغ پلوغ و از همه جاییه لندن که می‌شود در آن پنهان شد، پناه گرفت، گم شد، وصل شد. می‌شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۹۷ مهر ۲۰, جمعه

اسمم چی بود؟

وسط ایستگاه قطار، خیره شده بود به رفت و آمد آدم‌هایی که چمدان‌هایشان را پشت‌سرشان می‌کشیدند و خودش، با آن کیف کوچک پارچه‌ای قرمز روی دوشش، نمی‌دانست که آنجا چه می‌کند. نمی‌دانست که باید قدم‌هایش را تند کند و برود به طرف قطاری که تا چند دقیقه دیگر راه می‌افتد، یا پشتش را به قطار کند و دنبال در خروج بگردد؟
پاهایش چسبیده بود به زمین و تند تند دگمه‌های تلفنش را فشار می‌داد.
فایده نداشت اما. 
هیچ دگمه‌ای کار نمی‌کرد. تلفنش قفل شده بود و بدون نقشه گوگل نمی‌دانست کجا باید برود. حتی نمی‌دانست کجاست. ذکر نترس، نترس گرفته بود و فقط یادش بود که چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد.

۱۳۹۷ مهر ۱۶, دوشنبه

واقعا واقعیه؟

 پنج شش سال پیش بود که با میم کنار نهر آب راه می‌رفتیم و من دست و پا می‌زدم که بگم نمی‌تونم بفمم چی واقعیه و چی نه.
 دنبال واقعیت بودم. واقعیتی که وجود داشته باشد و ساخته‌ی ذهن من نباشه.
 یادم نیست که نتیجه اون حرف‌ها به کجا رسید، چند سال بعدش اما، اتصال خودم با تنها چیزی که واقعا واقعی بود را هم قطع کردم و مثل یک بادبادک رها شدم. مثل بادبادکی که نخش به هیچی گیر نمی‌کنه. 
اون موقع حواسم نبود که دارم چه کار می‌کنم. همه چیز خیلی غریزی جلو می‌رفت. دیشب بود که فهمیدم، دیگه هیچ چیز  واقعی‌ای برام وجود نداره. دیشب توی اون دقیقه‌های آخر زنده بودن دیروزم، وقتی درست توی اون لحظه‌ی رها کردن خودم از بیداری بودم، برای اولین بار فهمیدم، وسط همه آدم‌ها و مکان‌ها و هویت‌هایی که یکی یکی خودم را ازشون قطع کرده بودم، فقط یک چیزی بود که من را هنوز به همه‌ی اونها و یا شاید خاطره‌ی همه اونها وصل کرده بود. حتمن برای همین هم بود که دل کندن ازش اینقدر سخت بود. حتمن برای همینه که اینطور هنوز ازش فرار می‌کنم. شاید برای همین بود که همه چیز را طوری چیدم که حتی مسئولیتش روی دوش من نباشه. این یکی رو، این آخری رو نه. 
 حالا بدون هیچ چیز واقعی که بهش وصل باشم، انگار اون آرزوی هزارساله‌ی آدم نامرئی بودن، برآورده شده و این یکی انگار واقعیه.

۱۳۹۷ مهر ۱۵, یکشنبه

اسمم چی بود؟

می‌خواست که قلبش زنده بماند، اما در یک بدن بدون حافظه. در بدنی که رد ترس‌ها و زخم‌هایش از مغزش به تنش نرسیده باشد. برای همین بود که آن‌نقدر گشت تا یکی را پیدا کرد که حافظه‌اش را از دست داده بود و برای زنده ماندن، فقط یک قلب می‌خواست. می‌خواست قلبش را به تن زنی پیوند زنند که سال‌هاست فراموشی گرفته. به زنی که هر روز صبح جلوی آینه یک اسم جدید روی خودش می‌گذارد و تا شب همه چیز رو فراموش می‌کند.

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

چی قشنگ‌تر از آن وقتی که به یکی خارج از وجود خودت نزدیک می‌شی، تلاش می‌کنی که بشناسی‌اش و بشناسدت و بعد کم‌کم محبت بین‌تون ریشه می‌کنه؟ آن دیگری هر قدر که سرسخت‌تر باشه و دیوارها و مرزهایش بیشتر باشه، حتما که کار دشوارتره و گاهی ساختن هر پلی محال به‌نظر می‌رسه، اما بی‌شک ارزش آن لحظه‌ی به اعتماد و مهر کنار هم نشستن، را داره.

حیرانی