پست‌ها

از زخم‌ها

یک طوری زیر پام خالی شده که حتی بلد نیستم توضیحش بدم.   فکر می‌کردم فولاد آب‌دیده شده‌ام و خب اشتباه می‌کردم. حداقل اشک‌ها و هق‌هق‌های که این یک هفته‌ام می‌گن که اشتباه می‌کردم. هنوز گیجم و بدون انرژی و در یک اتفاق نادر، غذا هم خوب نمی‌خورم. که خب برای منی که غذای خوشمزه همیشه ۸۰ درصد مشکلاتم را حل می‌کنه، یعنی اوضاع خیلی خرابه. چی از همه سخت‌تر بود؟ اونی که حتی نمی‌خوام با استعاره و کنایه هم بنویسمش....  کاش یادم بره، اون نگاه خالی از اعتمادش را. کاش بتونم وسط همه چیزهایی که خواسته و ناخواسته فراموش می‌کنم، این یکی رو هم یادم بره.   تنها چیزی که باید یادم باشه اینه که اون تصویر، اون تصویر تلخ و دردناک، همه ماجرا نیست. که یادم باشه ناامید نشم و اون شعله همیشه روشن امید را توی دل خودم نکشم. به منِ الان اگه باشه دلم فقط فرار و فاصله و فراموشی می‌خواد. منِ الان زخمی را که اگه بذارم یک گوشه که تیمار بشه، باید همچنان به موندن فکر کنم. به این جاده‌ای که نمی‌شه ازش به بیراهه رفت و به اون شعله امید. این روزها هم می‌گذرن. مثل همه روزهای قبلی که گذشتن. حتمن تلخ‌تر خواهم شد و درد این زخم‌ها رسو…

از رفاقت‌ها

خیلی وقته که اینجا ننوشتم و انگار نوشتن پناه وقت‌های تنهاییه که خودت را فقط با کلمه‌ها می‌تونی نجات بدی. سه ماه اخیر را بیشتر از هر سه ماه دیگه‌ای توی حداقل سه چهار سال اخیر حرف زدم. خونه میم بودم و انگار یک دوره خصوصی تراپی داشته باشیم، هر روز هرچی که توی کله و قلبم بود را می‌ریختم بیرون و می‌گذاشتم که کمکم کنه تا خودم را زیر و رو کنم و بهتر بشناسم . سال‌ها  تراپیست بوده و هشت سال پیش که توی گالوی دیدمش، به روز دوم نرسیده خیلی از درهای بسته‌ام را به روش باز کردم. بعد از اون هم، تموم این هشت سال هرچندماه یک‌بار که دیدمش نشستم روبروش و از سخت‌ترین چیزهایی که برای خودم هم نمی‌تونستم بگم،  براش گفتم و فیکسم کرده.  خوبی میم به اینه که دیونگی‌ها و پریشانی‌هایم را می‌شناسه و می‌دونه که این سردرگمی‌ها هم یک بخشی از من هستن که نمی‌خوام به خاطر آرامش داشتن ازشون فرار کنم .سه ماهی که کنارش بودم حتمن یکی از دوره‌های خاص زندگیمه و از همین الان دلم براش تنگ شده. دلتنگ اینکه صبح‌ها برام از اون صبحانه‌های خوشمزه‌اش درست کنه و قهوه به دست بشینم براش وراجی کنم تا برسم به اون گره‌های کوری که خودم هم ن…

دلتنگی

دلم برای مادرجون تنگ شده و چی از دستم برمیاد برای اینکه تسکین بدم خودمو؟ اگه به من بود دلم می‌خواست، یک سبد پر از نون و پنیر و سبزی تازه با میوه‌های نوبری بردارم و برم سرخاکش بساطم را باز کنم. تنها هم نباشم، همه دخترعمو پسرعموها  و بچه‌هاشونم ببرم. ما بشینیم گل بگیم و گل بشنویم و غش غش خنده‌مون قبرستون را پر کنه و بچه‌ها برای خودشون بازی کنن و خوش باشن. درست مثل شب جمعه‌هایی که مادرجون و خاله‌جون بزرگه با بچه‌ها و نوه‌هاشون راهی سرخاک مارجان می‌شدن و برای ما بچه‌ها یک گردش تمام عیار بود. دستم از جهان زنده‌ها کوتاهه و شاید فقط بتونم با نوشتن، چیزی را که نمی‌تونم داشته باشم واقعی کنم. باید یک قصه بنویسم که مادرجون توش زنده باشه و هروقت دلم هوای مادرجون کرد همه روزهای خوش با او بودن  را جلوی چشمم داشته  باشم. اصلا شاید بشنیم همه‌شون را بیارم توی قصه‌هایی که نه دست مرگ بهشون می‌رسه و نه زور فراموشی. دایی، سجاد، منصوره، آقاجون فومنی، آقا جون قاقایی، شاید حتی به مرده‌ها بسنده نکنم و زنده‌هایی که دستم بهشون نمی‌رسه را هم قصه کنم. وقتی خودم نیستم هم ماجرا همونه. شاید قصه یک زنی را نوشتم که د…

چرا لگد می‌زنم؟

چند سال پیش، همین‌جا نوشته بودم : «باید برم ببینم چی‌شده که دارم دوباره اینطوری به خودم لگد می‌زنم؟» بهترین وصف‌حالی بود که هنوز گاه‌به‌گاه مصداق پیدا می‌کنه
دارم نسخه نهایی داستان‌های زندان را برای چاپ آماده می‌کنم و همین یکی برای دیوانگی این روزهایم و این‌که اینطوری به خودم گیر داده‌ام بس است. دوباره پرت شده‌ام جایی که نباید و راه فرار هم ندارد.
بیشتر وقت‌ها یک غریبه هستم که از مناسبات و شکل زندگی آدم‌ها سردرنمیارم. خودم هم که مجبور می‌شم مثل آدم‌ها زندگی کنم، همه چیز به نظرم عجیب و غریب میاد. از خونه ساختن و بهش دل‌بستن گرفته تا فراموش کردن این‌که دنیا چقدر بزرگه و ما با این بدنی که الان توش هستیم، چقدر زود مجبوریم ترکش کنیم. از اینکه نمی‌دونیم از کجا اومدیم و به کجا می‌ریم، تا همه ناتوانی‌مون از درک دنیای بقیه.

پورتو

تصویر
حالا پنج روزه که پورتو هستم و وسط همان آرامشی که دنبالش بودم. از برلین که زدم بیرون، ۱۰ روز دوبلین بودم و دو هفته لندن و سه روز هانوفر و بعدش هم پریدم اومدم  پورتو.برای من و مدلی که زندگی می‌کنم اون تقریبا یک ماه دوبلین و لندن مثل سفر بود و روتین زندگی‌ام را بهم زد و حالا انگار دوباره برگشتم خونه. دوباره ساعت کارم منظم شده، کتاب می‌خونم، رادیو گوش می‌دم، فیلم و سریال می‌بینم و می‌رم پیاده‌روی  شب اول را چون دیروقت می‌رسیدم، نزدیک فرودگاه هتل گرفته بودم و فردا صبح که با قطار شهری راه افتادم طرف اتاقی که از  ایربی‌ان‌بی پیدا کرده بودم، همه چیز همونی بود که منتظرش بودم، شهر قشنگ و رنگارنگ، خونه فلیپا، تمیز و با سلیقه و خود فلیپا و بقیه هم‌خونه‌ها خونگرم و بگو و بخند فیلیپا خودش پرتغالیه  و طبقه پایین خونه زندگی می‌کنه. طبقه دوم که من هستم، یک دختر فرانسوی به اسم الزا است که داره پست‌دکترا می‌گذرونه و قراره یک سالی اینجا بمونه و ژا، یک مرد ۶۵ ساله فرانسوی بود که بازنشست شده و داره و برای خودش دنیا گردی می‌کنه و دیروز رفت طرف مراکش. اتاق دیگه هم فعلا خالیه و برای مهمان‌های گذری و البته دو…