ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد.
چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در خوابم آنطور شلاق خورد و زخم دید هم خودش ماجرایی است که هنوز گیجش هستم.
دیشب هم خواب می‌دیدم که از یک جایی می‌پریدم که زیرم آتش بود و پیچ و مهره‌های پله‌ها شل بود و یک کامیون هم می‌خواست لهم کند و من از همه‌شان به سلامت گذشتم. 
اتش و کامیون و سستی زیر پایی که در بیداری به ان می‌خندم و می‌گذرم و حتی تلاش می‌کنم که ببخشم  و اگر زورم برسد فراموشش کنم.
خواب‌های سختی هستند و واقعا ترجیح می‌دهم به جای اینها همان کابوس‌های قدیمی‌ام را ببینم. اما خوبی‌شان این است که در خواب هم مثل بیداری، هر طوری که هست زیربار شلاق نمی‌روم و از آتش هم به سلامت می‌گذرم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است.
صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم.
فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود.... 
آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده بود. فیلم اتاق بعد از سال‌ها دوباره معنای دری که روی آدم قفل می‌شود را یادم آورد. کاش هیچ‌کس، هیچ‌وقت تلخی‌‌اش را تجربه نکند.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۴, چهارشنبه

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار. 
توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد.
توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۴, چهارشنبه

چشم هايش

امروز به مامان كه با فيس تايم زنگ زدم، بعد از چند ثانيه را دوربين را برد جلوي مامان بزرگم، تا سلام عليك كردم خاله كوچيكه امد جلو و پشت سرش خاله وسطي، سالها بود همه شان را با هم نديده بودم و غافلگير شده بودم، گوشي را كه داد دست خاله بزرگه، ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير گريه. اينكه سالها بود همه شان را كنار هم نديده بودم، اينكه اين همه ازشان دور بودم و دلم پرمي كشيد برايشان،اينكه عادت كرده ام به غار تنهايي ام و ديدن اينهمه ادم كنار هم برايم زياد بود، يا اصلا خيلي ساده : حجم دلتنگي كه مخفي اش مي كنم و زد بيرون...همه شان اشكم را دراورد. من جلوي مامان هيچ وقت گريه نمي كنم. نمي دانم چرا؟ فكر مي كنم طاقت اشكم را ندارد؟ يا ياد گرفته ام دختر قوي او باشم؟ تنها استثنا دومين باري بود كه از زندان ازاد شدم. حتي موقع اخرين خداحافظي ام در ايران و خداحافظي هاي استانبول مان هم هيچ وقت گريه نكرده ام. اشك ريخته ام هر بار. اما بعد از رفتنش. اين بار اما از دستم در رفت، هرچند مامان كه دوربين را گرفت دست خودش زودي اشكم بند امد. يك چيزي توي چشم هاي مامان است كه وقتي مي بينم شان ديگر لازم نيست گريه كنم و اشكها مي مانند براي وقتي كه چشمم توي چشمش نباشد

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

زني كه بدون بال مي پريد

دوباره برگشتم به تراپيستم و خوشحالم. بهانه برگشتنم بهش افسردگي عميقي بود كه سه ماه طول كشيد از چنبره اش بيرون بيايم، اما بعد از خلاصي ازش هم شجاعت به خرج دادم و خواستم بروم سراغ لمس كردن گره هاي كوري كه از سال ها قبل ته كوله ام مانده بودند و حتي نمي خواستم بودن شان يادم بيايد. همه چيز اما به خواست ما پيش نمي رود و روزهايي هستند كه مي بيني وسط همان گره هايي كه از همه و خودت مخفي شان كرده بودي گير كردي و دوباره فرستادنشان به ته كوله كار آساني نيست. 
فكر مي كردم روبرو شدن با گره هايم دردناك تر از ايني باشد كه دارم تجربه اش مي كنم، اما نبود. داشتن جاي امن و يك ادم امن و حرفه اي حتمن كمك بزرگي بود، اما من هم ديگر آن ادم قبلي نيستم و خيلي روشن تاثير اين دوتا پيرهن بيشتري كه پاره كردم و دو تار موي بيشتري كه سفيد شدند را دارم مي بينم. از آن زن جوان سركش و عاشق و شوريده، رسيده ام به اين زني كه حالا در كنار همه عشق و شوريدگي و سركشي اش، ايمان و آرامش هم دارد و دلش قرص است به زمين زيرپا و قوت قدم هايش.
قبلا، قبلا هاي ٢٤ تا ٢٧ سالگي گاهي پيش مي امد كه پاهايم روي زمين بود و هنوز يادم است حس ناب دانستن اينكه زمين زير پايم سفت است و پاهايم قوي و محكم روي زمين. 
بيشتر وقتهاي ديگر پرواز مي كردم، توي خواب و بيداري. يك جور بي وزني توصيف ناپذير. نه كه در اسمان بپرم، نزديك زمين بودم و پاهايم روي زمين نبود. يك روياي ثابت هميشگي بود كه زمان و مكان و اتفاقاتش تغيير مي كرد و من همچنان بي وزن و ميان زمين و اسمان و سرخوش بودم. توضيح اينكه در بيداري اين بي وزني سرخوشانه را چطور تجربه مي كردم، سخت تر و طولاني تر است، اما در بيداري هم همين بود و شبيه ترين تصوير به ان، كارت پستالي است كه دوتا ازش خريدم، يكي در همه اين سالها روي ديوار اتاقم است و ديگري را دادم به ياسمن كه مثل من  و آن دو زن نقاشي شده توي كارت، بدون بال پرواز مي كرد( شايد هنوز هم مي كند)
حالا، چند سالي ميشه كه خواب پرواز نمي بينم و عوضش خواب مي بينم كه  به جاده زدم.
خوبي دومي اينه كه قرار نيست، هميشه فقط رويا بمونه. نزديك و دم دست و زمينيه.
به اندازه روياهاي پروازم بي نقص و پرهيجان نيست، كه انگار هميشه ادمي بي وزن و رها در ميانه زمين و اسمان بوده ام.
 به جاده زدن هايم هميشه از اينجا شروع مي شود كه مي دانم رانندگي بلد نيستم ، اما مي خواهم برانم و بروم ، آرام آرام و با ترس و محافظه كاري راه مي افتم و كم كم، من و ماشين و جاده يكي مي شويم و مي رويم و مي رويم.
درست مثل خيلي كارهايي كه تجربه كردم و مي كنم. همين قدر شبيه زندگي و همين قدر واقعي و دست يافتني و زميني.
حالا كه فكر مي كنم دلم براي پروازهاي شبانه ام تنگ مي شود، اما اين رويايي كه مي شود هميشه رويا نباشد و اين  مواجه جديدم با دنيا كه پايش به خوابهايم هم كشيده شده را دوست دارم، حتي شايد هم دوست تر. 


بچرخ تا بچرخيم

 شاید اتفاقی نباشه که توی همین لحظه ای که دوباره نشستم پای کار که ببینم چند چندم و دوباره چطوری باید از نو ساختن را شروع کنم، داریوش داره همونی را می خونه که هفت سال پیش اولین بار ازش شنیدم. همان روزهایی که بعد از یک دوره دلهره مدام به آرامشی رسیده بودم که دلم می خواست دایمی باشه و نشد و  افتادم روی موج ها دوباره و هی بچرخ تا بچرخیم.
موج ها هنوز پشت سرم دارنمیان و ازشون گریزی هم نیست. همین که بلدم باشم چطور سوارشون بشم و با چرخ اونا نچرخم خوبه.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

 دیشب همه چیزهایی را که از 2012 تا حالا توی اون یکی وبلاگ متروکه تر از اینجا، نوشته بودم ( باچند تاسانسور و حذف کوچک) با دو تا کلیک فرستادم همین جا. چرا موقع نوشتن شان نمی شد حتی اینجا بگذارمشون؟ زمان همه چیزراآسان می کند انگار.
اینجا بیشتر ازهرچیزی جایی شده که بلند بلند با خودم حرف بزنم. کنارش آن اتاق بغلی هم هست که حالا می دانم چند ماه بعد یا چند سال بعد هرچه نوشته ام سریرز همین جا می شود و کمی انطرف تر در یک صفحه وردی که هرسال هی درازتر و درازتر می شود و هذیان ها و امیدهایش،  پریشان تر از آن است که فعلا بخواهم کسی بخواندش.


 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۶, یکشنبه

منتظر بمون


اميلي كه هنوز خاك ريختن روي تابوتش تموم نشده مي پرسه: اين احساس كي از بين مي ره؟ اينكه احساس كني هنوز يكي از اونهايي؟ تا چه مدت اين...

خانم گيبز كه سالهاست صندلي خودش را در جهان مردگان داره، جواب مي ده:هيش عزيزم صبور باش و منتظر بمون

**نمايشنامه شهر ما/تورنتون وايلدر
‏واگن هاي قطار تا جايي كه چشمم مي بينه خالي هستن، واگني كه من توشم طوري پيچ و تاب مي خوره انگار به هيچ جا وصل نيست، خانمي صداش از بلندگوهاي واگن پخش ميشه بريده بريده حرف مي زنه و نيمه كاره جمله اش را قطع مي كنه، از بيرون صداي گرومپ گرومپ اتش بازي مياد

ازآدمها

بعضي ها با بودنشون اينقدر همه جاهاي خالي را پر مي كنن كه يادت مي ره تنهايي مي تونه چه غول بي شاخ و دمي باشه. بعد چند روز كه نباشن، يعني نتونن كه باشن، ادم با واقعيت عرياني كه پشت سايه اون ادم مجال عرض اندام نداشت روبرو ميشه