۱۳۸۴ دی ۷, چهارشنبه

زن خوب فرمانبر پارسا

چهارشنبه ۷ دی ۸۴


مامان ميگه براي دخترخاله ام خواستگار آمده.
«پسره همه چيزش خوبه و حسابي با هم جورن.شغلش آزاده و مغازه از خودشه. پس اندازش هم اينقدر هست كه بتونن به همين زودي ها خانه بخرن. فقط شرط گذاشته كه ستاره بايد چادر سرش كنه و اگر هم مي‌خواد كار كنه، فقط در محيط‌هاي آموزشي باشه.»
با ترس و لرز مي‌پرسم: ستاره چي جواب داده؟
«گفته نه!»
نفس راحتي مي‌كشم و با عصبانيت مي‌گم: كار خوبي كرده. مردي كه از همين اول شروع به سلطه گري بكنه به درد زندگي نمي‌خوره.
و كلمه«سلطه» شروع يكي از بحث‌هاي هميشگي من و مامان است.
مامان: سلطه يعني چي ؟ خوب دلش مي‌خواد زنش اين جوري باشه.
من: خوب مامان جون بره با كسي ازدواج كنه كه اينجوريه.
مامان: حالا چي مي‌شه اين‌ها كه همه چي‌شون به هم مي‌ياد. يك كم كوتاه بيان.
من: اون‌ها كوتاه بيان، يا فقط ستاره كوتاه بياد؟
مامان: خوب زندگيه ديگه مادرجون يك بار اين به حرف اون ميره يك بار هم برعكس.
من: ولي الان فقط ستاره است كه بايد كوتاه بياد. بعد هم معلوم نيست اين آخرين خواسته آقا باشه. مطمئن باش اين تازه اولشه.ميدوني مامان جون مشكل اين‌جا است كه بعضي مردها فكر مي‌‌كنن زن مثل خمير نرمه و مي‌شه هر طور كه دوست دارن شكلش بدن.چه خوب كه ستاره عاقلانه جواب داده.
مامان: امان از دست شما جوون‌ها. من نمي‌دونم شما مي‌خواهيد چطور زندگي كنيد.
چند دقيقه بعد، بحث با حضور بابا ادامه پيدا مي‌كنه.....
مامان: پسره گفته حقوقم مكفيه و نيازي به درآمد زنم ندارم.حالا اگر مي‌خواد كار كنه محيطش آموزشي باشه.
بابا:خوبيه محيط آموزشي به اينه كه آدم كار فرهنگي مي‌كنه. اين كه بد نيست.
من: ولي مگه حقوق شما غير مكفيه كه من و مامان وخواهرم هم كار مي‌كنيم.
بابا: كار مامانت كه براي اينه كه به جامعه خدمت كنه. چون حيفه آدمي با اين همه استعداد بشينه خونه. وگرنه اگه بحث درآمد بود كه مامانت با ديپلم خياطي و آرايشگري كه داره ده برابره معلمي درآمد داشت. شما هم بايد ياد بگيريد روي پاي خودتون بايستيد.
من: خوب ستاره هم بايد ياد بگيره. حقوق شوهرش الان مكفيه ولي اگه فرداي صدو بيست ساله ديگه طلاق گرفتن يا شوهره مرد چي؟ بايد بتونه خرجه زندگيش را دربياره يا نه؟
بابا: مطمئنا بايد پول درآوردن را بلد باشه. در اين كه شكي نيست.
من:خوب اگه الان بشينه خونه، اون موقع براش راحت نيست پيدا كردن كار با درآمد خوب. تازه اعتماد به نفسش را هم شايد نداشته باشه.
مامان: اين براي اينه كه تخصص كافي نداره و درسش را ادامه نداده. قبول نداري كه كار دفتري ومنشِ‌گري به غير از محيط هاي آموزشي زياد امن نيست.
بابا: ستاره به جاي اين حرف‌ها بايد درسش را ادامه بده. اون وقت زبونش درازه چون هم حقوقش بيشتره و هم فقط به خاطر پول نيست كه كار مي‌كنه.
(اين حرف‌ها به خاطر اون ته ذهنيتي كه ميگه خرج زندگي به عهده مرده و زن اگه كار كنه و دستش تو جيب خودش بره خيلي خوبه. ولي بايد كاري كنه كه در شان او باشه . مگر اينكه مجبور باشه و به درآمدش براي ادامه زندگي نياز داشته باشه. يعني يا شوهره نباشه و يا حق.قش مكفي نباشه.)
من: حرف تون درسته. ولي قبول ندارين پسره نبايد از موضع قدرت رفتار كنه؟
بابا: چرا اينطوري به ماجرا نگاه مي‌كني. زندگيه ديگه .مگه مامانت مطيع من نيست.
من:چرا. ولي شما هم مطيعه ماماني.هيچ وقت هم آدم زورگو و سلطه گري نبودي.لااقل من هيچ وقت احساس نكردم شما مي‌خواهي نظر خودت را تحميل كني.
بابا: براي اينه كه من هشت سال رفتم به خاطر آرمانم جنگيدم و مامانت بار همه زندگي را يك تنه به دوش كشيد. الان هركاري هم كه براش بكنم كمه.
من: يعني اگه اون هشت سال جبران بشه. شما هم مثل خيلي از مردها دستور ميدي. ديگه تو كارهاي خونه كمك نمي‌كني. مامان ديگه نبايد درس بخونه و كار كنه و شغلش را هم شما بايد تعيين كني.
بابا ومامان مي خندن و مامان كه نگران بدون شوهر موندن ستاره است مي‌گه: ولي ميشه حالا كه از هم خوششون اومده. يك كم اين كوتاه بياد و يك كم هم اون. نميشه؟
من: چرا نميشه. مثل زندگي ما. مگه هميشه همديگه را قانع نمي‌كنيم. مگه شما ها با تا همين چند روز پيش با تغيير شغل من مخالف نبوديد. خب نشستيم و حرف زديم و تازه قرار شده بابا كمكم هم كنه.
مامان: آره مادر جون. همه چيز با حرف زدن و زبون خوش جلو مي‌ره.ولي اگه آدم بخواد بگه حرف حرفه منه و تا مرد بيچاره مي‌خواد زبون باز كنه. بهش بگه سلطه‌گر كه زندگي ميشه ميدون جنگ.
بعد من و مامان كلي بحث مي‌كنيم. راجع به اينكه هيچ كدام از دو طرف نبايد خواست‌هاشان را به ديگر تحميل كنن و متوجه مي‌شيم كه از اولش هم در اين مورد اتفاق نظر داشتيم و اگه من كمي آرامتر حرف مي‌زدم و وقتي شرط هاي پسره را شنيديم اون‌جوري مثل اسفند روآتيش بالا و پايين نمي‌پريدم. مامان هم اون‌طوري موضع نمي‌گرفت و فكر نمي‌كرد من منظورم اين كه حرف بايد حرف زن باشه و لاغير.

ولي يك چيزي را در اين ميان نمي‌شه انكار كرد، حتي آدم‌هايي مثل مامان و باباي من هم وقتي صريح و محكم به‌شون بگي كه مي‌خواهي اون‌طوري زندگي كني كه فكر مي‌كني درسته و به هيچ اجبار و حرف زور و سلطه‌اي تن نمي‌دي، اولش كمي گارد مي‌گيرن. حتي اون‌ها هم ته ذهنشون زن آرام و مطيعي كه تشكيل خانواده براش از همه چيز مهمتر باشه و دنبال كارهاي پردردسري كه نه زمانش معلومه و نه امنيتش تضمينه نمي‌ره را به آدم پردردسري مثل من ترجيح مي‌دن.

۱۳۸۴ دی ۴, یکشنبه

عاشق و متنفر

یکشنبه ۴ دی ۸۴

دو تا بودند. اولي عاشق دومي بود و دومي عاشق اولي نبود.دومي عاشق اولي نبود كه هيچ، از اولي متنفر بود.
عاشق به متنفر گفت: به خاطر تنفرت اين خنجر را بگير ومن را بكش. متنفر نتوانست، چون متنفر خوبي نبود.
پس عاشق، خنجر ر ا گرفت وگفت: اما من عاشق تو ام و به خاطر عشق به تو كه از من متنفري، خودم را مي‌كشم.
و عاشق خودش را كشت. چون عاشق خوبي بود.

پي نوشت1: اين چند خط بهترين هديه است از طرف عزيزترين رفيقم.

۱۳۸۴ آذر ۲۸, دوشنبه

زلزله

دوشنبه ۲۸ آذر ۸۴

حتي مني كه عاشق تغييرم و سرعت، اين چند روزه در برابر سرعت و حجم بالاي تغييرات كم آورده بودم و يك جورايي احساس مي‌كردم زير پام خالي شده. با اينكه ديروز تقريبا هيچ كاري نكرده بودم، اما شب آنقدر خسته بودم كه انگار يك ماهنامه را يك‌شبه بسته‌ام. حالا بهترم البته.هرچند هيچ چيز مثل قبل نيست و اين نه كه بد باشد، فقط كمي سخت است و سازگاري با آن كمي زمان مي‌برد.اما خوب زندگي‌ است ديگر.
فقط مي‌دانم كه همه‌مان روز و شب خيلي بدي را گذرانديم. خيلي بد. حال‌مان درست مثل فرداي انتخابات بود. بهت زده. عصباني. غمگين و اشكي كه هر چند لحظه از چشم يكي سرازير مي‌شد. هرچه بود گذشت، اما هنوز نه انرژي كه از وجودم خالي شده برگشته سر جاش و نه هنوز مي‌تونم جلو لرزش صدا و قلبم را وقتي كه از آن شب حرف مي‌زنم بگيرم. درست مثل آدمي كه يك زلزله را پشت سر گذاشته و با وجود سالم بودن همه عزيزانش و ايستادن زمين، هنوز احساس امنيت نمي‌كنه. 

۱۳۸۴ آذر ۲۳, چهارشنبه

چند پاره‌ام اين روزها

چهارشنبه ۲۳ آذر ۸۴

با «من» شروع به نوشتن مي‌كنم، اما هنوز جمله به آخر نرسيده پاكش مي‌كنم. احساس چند پاره بودن و اينكه هر يك از زنان درونم دارند ساز خودشان را مي‌زنند، آتقدر روشن و واضح است كه هيچ طوري نمي‌شود، هوا و هوس‌هاي يكي از آنها را به عنوان خواسته «من» جا بزنم. نمي‌دانم شايد هم مي‌خواهم شانه خالي كنم از زير بار شيطنت‌ها و بي‌خيالي‌ها و سركشي‌ها و تنبلي‌هاي خودم.
يكي از زن‌ها اين روزها سخت مرتب و منظم است، زود سر كار مي‌آيد. خوب كار مي‌كند، خانه هم كه مي‌رود مثل يك دختر خوب ميز را مي‌چيند و تازه كارهاي بانكي را هم فراموش نمي‌كند. حواسش هم هست كه نخزد گوشه اتاقش و كانون گرم خانواده و از اين حرف‌ها هم يادش باشد.
آن يكي ديگر اما اين روزها دارد نقشه يك برنامه مطالعاتي جانانه را براي خودش مي‌ريزد و هيچ عين خيالش نيست كه فرم كنكور كارشناسي ارشد را پست كرده و كتاب‌ گيدنز بدجوري منتظرش است. او دلش مي‌خواهد درباره دموكراسي بخواند و روشنفكري، آن هم از جهانبگلو و دكتر بشريه. دلش مي‌خواهد كتاب‌هاي كوچكي كه آقاي سيد آبادي درباره دموكراسي و حقوق بشر و شهروندي و اين حرفها چاپ كرده را نيز بخواند و يك چندتايي هم رمان از ويرجينيا وولف و گلي ترقي و مارسل پروست و يعقوب نادعلي و ميلان كوندرا و آلبر كامو و سارتر. بيشترشان را هم خريده و چيده جلوي چشمش. تازه بعد از اين‌ها هم براي خاطرات 4 جلدي سيومن دوبوار نقشه كشيده و تاريخ دوقرن جنبش فمنيسيم كه نصفه كاره رهايش كرده. خلاصه دخترك كتابخوانم هيچ وقتي براي كنكور ندارد. هرقدر هم كه بابا و مامان به همه روش‌هايي كه بلدند تشويقم كنند و نوشين عزيز بگويد كه الان بهترين موقع براي درس خواندن است، فايده اي ندارد و من را تا جايي جلو مي‌برد كه فقط پول بدهم تا كسي برايم فرم ثبت نام بخرد...
يكي ديگر از زن‌ها احساسات نوستالژيكش گل كرده و دلش مي‌خواهد اگر وقت ديدن دوستان قديمي‌اش را ندارد لااقل هر شب به يكي‌شان تلفن يا حتي ايميل بزند. اما امان از .... نه، تقصير گرفتاري و كار زياد و اين‌ها نيست. يك جاي ديگر كار مي‌لنگد. يك ميل عجيب به تنهايي و انزوا و سكوت . يك چيزي كه ناخواسته بر همه دلتنگي‌هايم غلبه مي‌كند.

آن يكي هم كه با خودش خوش است، مي نويسد و پاره مي‌كند. مي نويسد وگوشه صندوق‌چه مي‌اندازد. مي‌نويسد و ديليت مي‌كند. بعد يك چند وقتي مي زند به رگ بي‌خيالي ، بعد دوباره مي‌گويد بايد تصميم قاطع بگيرم. بعد چند روز كه به هيچ قطعيتي نمي‌رسد متوسل به زمان مي شود. وقتي هم يادش مي‌افتد كه زمان هيچ وقت برايش راهگشا نبوده، خودش را گول مي‌زند كه دارم حس‌هاي مختلف را تجربه مي‌كنم. خلاصه مثل موج دريا كه مي‌رود و مي‌آيد دارد همه راه‌ها را با چاشني صبوري تجربه مي‌كند . گفتم پيش روانكاو برو، گوش نكرد. به كتاب‌هاي روانشناسي هم كه مي‌خندد. قيد مشورت با ديگران را هم زده و ديگر مثل سابق درگير تكه‌هاي پازلش نيست، حالا چه وقت بزند زير همه چيز و خيال خودش و من را راحت كند، نمي دانم.
در اين گير ووير يكي از زن‌ها هم دنبال تجربه‌هاي جديد است و كلي شوق و ذوق براي برنامه‌هايش دارد و يكي‌شان هم خيال برش داشته كه مي‌تواند داستان نويس خوبي باشد و با ديدن ورق پاره‌هاي كه چند طرح را بر آن‌ها سياه كرده مي‌خواهد چيزكي بنويسد كه شايد اسمش داستان باشد.

خلاصه هركدام‌مان داريم ساز خودمان را مي‌زنيم. عجيب چند پاره‌ام اين روزه

۱۳۸۴ آذر ۲۱, دوشنبه

كابوس دهه شصت

چهارشنبه ۳۰ آذر ۸۴


دو شبه كه كابوس مي‌بينم.از آن كابوس‌‌هايي كه نفسم را بند ميارن. از خواب هم كه مي‌پرم به محض روي هم رفتن چشم‌هام كابوس محترم دوباره شروع مي‌شه. فرار هم كه مي‌دونين ممكن نيست. ديشب خانه كه رفتم خودم را سرگرم كردم به آشپزي و فيلم ديدن و نزديك 2 شب كه رفتم به خوابم فكر كردم تا صبح مثل مرده‌ها مي‌افتم. اما از همان دقيقه اول كابوس لعنتي شروع شد. آن قدر آشفته بود كه قابل تعريف نيست ولي چيزي بود شبيه دهه شصت، همان كه بزرگترهايمان از هر مرام و مسلكي كه باشن وقتي شروع به غر زدن مي‌كنيم، آنقدر از آن دهه طلايي تعريف مي‌كنند و مي‌گن اينها كه الان دارين مي‌بينيد در برابر آن وقت‌ها، هيچ است كه ما كلي از ناسپاسي و پرتوقعي!! خودمان شرمنده مي‌شويم.

پي‌نوشت:شعرپاييني از «سهيلا ميرزايي» عزيز است. شهاب وقتي پست «چند پاره‌ام اين روزها» را ديد، گفت بيشتر شبيه ذوزنقه‌‌اي و اين شعر قشنگ را داد تا بگذارمش اينجا.

۱۳۸۴ آذر ۱۷, پنجشنبه

به جاي مويه، اعتراض كنيم

پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴

در يك خانه روستايي نزديك اصفهان هستيم. براي تهيه گزارش. گوينده اخبار مي‌گويد يك هواپيماي باري نظامي در يك شهرك مسكوني سقوط كرده. دلم هري پايين مي ريزد.خودم را اميدوار مي‌كنم كه باري بوده و مسافر نداشته. هيچ خبر ديگري نمي‌توانم بگيرم. اينجا موبايل‌ها خط نمي‌دهند.....
در راه برگشتيم، همين كه آنتن دهي شروع مي‌شود، موبايل حسين سلمان‌زاده ، عكاس خبرگزاري زنگ مي‌زند. خبرنگار بودن... عكاس... مي دوني مسافراش كيا بودن.... دروغ ميگي!!... حالشون چطوره.... يعني؟....و ديگه هيچي نمي‌گه، پنچره پنچره. رنگ و روي حسين را كه مي‌بينم نگران بچه‌هاي عكاسمان مي‌شوم. نكند آنها هم.... هواپيما پر از خبرنگار وعكاس بوده. نمي‌شناسم‌شون. هيچ كدام‌شان را . اما چه فرقي مي‌كنه. ممكن بود هركدام از همكاران من جاي آنها باشند. مثل دو تا از دوست‌هاي حسين كه در هواپيما بودن. مثل عليرضا برادران و حسين غريب. باورش نمي‌شه. مي خواهيم خودمون را دلخوش كنيم كه شايد زنده باشند. اما موبايل من زنگ مي زنه.«همه مسافرها سوخته‌اند.» همه‌شان.همه آدم‌هايي كه مي‌دانيم حاضرند با هر شرايطي شده خودشون را به حوزه‌هاي خبري برسانند.
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار مي‌كرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه مي‌خوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب مي‌گه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بوده‌شون. از اينكه يكي‌شون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نمي‌تونم جلوي اشك‌هام را بگيرم. اون‌ها را نمي‌شناختم. اما معناي مرگ را خوب مي‌دانم...
خوب مي‌دانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب مي‌دانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما مي‌خندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جاده‌‌ها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا مي‌افتد.»
از اول سفر هر وقت از بي نظمي ها و بي مبالاتي ها و كم كاري ها و هزار كوفت و زهرمار ديگربه جان آمده ام حسين سلمان زاده به يادم آورده كه «اينجا ايران است.» آري اينجا ايران است و اين اتفاق نه اولين است و نه آخرين. براي اينكه همين فردا ما هم فراموش مي كنيم. براي اينكه ما اصلا اعتراض كردن بلد نيستيم. و هيچ نمي‌پرسيم چرا خبرنگاران را با چنين هواپيمايي فرستاده‌ايد؟ چرا وقتي مي دانستيد هواپيما نقص فني دارد پرواز را متوقف نكرده‌ايد؟ چرا هيچ كس از مردم عذر خواهي نمي‌كند و آقايان فقط به همديگر تسليت مي‌گويند؟ چرا مسئول مربوطه استعفا نمي‌دهد؟ چرا چنين حرف مي‌زنيد كه انگار اين آدمها آرزوي مرگ را داشته اند و حالا حاجت روا شده‌ اند؟ چرا هيچ كس به روي خودش نمي‌اورد كه اين آدمها به خاطر خطاي انساني ونه يك حادثه طبيعي كشته شده اند و ده‌ها چرا ديگر؟...
پرستو پيشنهاد كرده اين بار ساكت و گوسفندوار از كنار ماجرا نگذريم. پيشنهاد كرده همه ما :
دوستان روزنامه‌نگار، حرفه‌ای‌ها، نيمه‌حرفه‌ای‌ها، غير حرفه‌ای‌ها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ می‌دهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامه‌نگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بوده‌اند به كشتن مي‌دهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.

پي‌نوشت 1: همه سرخوشي اين سفرسخت از دماغمان بيرون آمد. مرگ چقدر به ما نزديك است.
پي نوشت 2: اگرهم مي‌ءخواهيد بدانيد كه چرا تجمع؟چرا انجمن صنفي؟ حرفهاي پرستوو آسيه و الپر را بخو.انيد.

۱۳۸۴ آذر ۱۳, یکشنبه

ورود زنان ممنوع

یکشنبه ۱۳ آذر ۸۴

اینجا اصفهان است. من یک زنم.ورودم ممنوع است.
یک: تعریف قهوه خانه زیر سی و سه پل را زیاد شنیده بودم و رفتم تا هم یک گزارش بگیرم و هم چای و قلیانی در کنار زاینده رود بخورم و بکشم. خواستم که وارد شوم دیدم بر سر در قهوه خانه نوشته اند:ورود معتادها و افراد شرور ممنوع و کمی آن طرف تر هم ورود خانواده ها ممنوع. می دانم منظورشان از خانواده چیه، اما به روی خودم نمی آورم و داخل می شم. نیمی از قهوه خانه زیر پل است و نیمی روی سکویی اسکله مانند بر روی زاینده رود. دیوارها با تابلوهای قدیمی و میل های زورخانه تزیین شده و خلاصه یک قهوه خانه سنتی به تمام معنا است. به طرف آخرین صندلی کنار رود می روم دلم استکانی چای می خواهد و قلیان. قهوه چی اما تا می بیند قصد نشستن کرده ام می گوید: نخواندید انجا را نوشته ورود خانواده ممنوع. می گویم خب من که خانواده نیستم.جواب می دهد منظور همان خانم ها است. ما که از پس شما بر نمی آییم می نویسیم خانمها می گویید ما دختریم. می نویسیم خانواده یک جواب دیگه میدید.
می پرسم: خب حالا چرا ممنوعش کردین می اییم چای مان را می خوریم و می ریم دیگه. می گه: برای ما که فرقی نمی کنه اما اماکن گیر میده. دوبار که برامون گزارش رد کنند در اینجا را تخته می کنن. بعد هم که می بینه من سمج بازی در می آرم میگه حالا شما یک چای مهمون ما باش. شما ایراد نداری منظور اصلی ما دخترهای تنهای بدحجاب است.اشاره به همکارم می کنه و می گه شما که تنها نیستی مرد همراهته. من اما دیگه دل و دماغش را ندارم ، زیر نگاه سنگین مردانی که با خیال راحت چای می خورند و دود قلیانشان را هوا می کنن، چرخی در قهوه خانه می زنم و عکسی می گیرم و می روم.

دو:در چای خانه چهل ستون نشسته ایم همکارم می گه: قلیون چه طعمی می خواهی. می گم چند پک که این حرف ها را نداره اما بزار برای بالای بازار قیصریه. دلم می خواهد همه میدان نقش جهان را یک جا ببینم و چای بخورم و قلیان بکشم. اما این بار نذاشتن حتی داخل بشم.اینجا هم تابلوی ورود خانواده ها ممنوع نصب بود و کنارش هم یک پوستر بود با تصویر یک شیطان سیاه پوش با چشمانی سرخ و قمه ای بر دوش کمی آن طرف تر هم چشمانی مظلوم خیره به شیطان و کنارش هم نوشته: در شان زن ایرانی نیست که قلیان بکشد. قهوه چی اما بر خلاف ان یکی خیلی بد اخلاق و بی ادب بود. دلم می خواست حداقل بروم و از روی ایوان میدان را ببینم اما اجازه یک قدم جلو رفتن را هم نمی داد. این بار به جای یک مرد با دو مرد آمده بودم. اما فایده ای نداشت. انگار زن همان شیطان روی پوستر است و وجودش سبب شر. دلیل ممنوعیت را می پرسم، جواب می شنوم: دختر و پسرها با هم می ایند دردسر درست می کنن. می گم : خب چرا ورود مردها را ممنوع نمی کنید؟ با عصبانیت می گه :برای اینکه همه چی زیر سر این زن ها است. حالا هم زودی برو پایین. مگه نمی گم اون طرف نرو..... و بدیهیه که خبرنگار بودنم هم فایده ای نداره. چون من قبل از هر چیز یک زنم و ورودم ممنوعه.

۱۳۸۴ آذر ۸, سه‌شنبه

من، دخترك، سفر، ايدز، شجريان

سه شنبه ۸ آذر ۸۴

1.دخترك راهي سفر است.آن هم به اصفهان و مثل هميشه از سفر به جايي كه تا به حال نرفته و روزهايي كه نمي‌داند چگونه مي‌گذرند، ذوق زده است. خوشم مي‌آيد وقتي اين‌طور بالا و پايين مي‌پرد و بي‌خيال همه مشكلات فلسفي و غير فلسفي‌اش مي‌شود. خوشم مي‌آيد كه هنوز براي يك تجربه جديد به هيچ چيز جز رفتن فكر نمي‌كند و با صداي بلند مي‌گويد: زندگي يعني رفتن راه‌هاي تازه.
از اصفهان كه برگردم شايد يكي از همين راه‌هاي تازه و البته سخت در انتظارم باشد و شايد هم يك تصميم تازه در كنارش.
2.ما كه نيستيم اما اين برنامه پنج‌شنبه را يادتان نرود. ساعت 1. جلوي تئاتر شهر. هم‌پيمان در برابر گسترش ايدز.
3. دخترك مي‌خواد يك چيز ديگه هم بنويسه اما من هي مقاومت مي‌كنم. براي اينكه شجاعت دخترك را ندارم و نمي‌تونم مثل اون هركاري كه دلم مي‌خواد بكنم. براي اينكه اون دختركه و من «مريم» و اين اسم يك عالمه مسئوليت روي دوش من مي‌گذاره براي اينكه سنجيده عمل كنم.
اما حرفش را مي‌نويسم چون به ازاي اين احساسش هيچ چيز نمي‌خواد. شايد فقط مي‌خواد ثبت كنه اين روزي را كه داره مي‌ره سفر و دلش مي‌خواد قبل رفتن مثل هميشه با دوستش يك خداحافظي مبسوط كنه. اما اين كار را نمي‌كنه و در حقيقت مسئله‌اش بيشتر از اينكه خداحافظي كردن يا نكردن باشه. اينه كه چرا اينكار را نمي‌كنيم و آيا واكنش‌مون درسته يا نه؟ دخترك مدام از من مي‌پرسه چرا نبايد بهش زنگ بزنم و من جواب مي‌دهم براي اينكه اون دلش نمي‌خواد! بعد دخترك مي‌گه : «ولي من كه دلم مي‌خواد» و من نمي‌تونم به زباني كه براش قابل فهم باشه بگم اين كار تو هم خودخواهيه و هم شايد آويزان شدن به آدمي كه بين خودش و ما يك ديوار بلند كشيده.
در قاموس دخترك من، اين حرف‌ها معني نداره، كه اگه داشت حتما كارم به اينجا نمي‌كشيد. دخترك مثل بچه‌ها صاف و ساده است. مثل بچه‌ها معناي كينه و تنفر و بدخواهي را نمي‌داند. طعنه و كنايه حالي‌اش نمي‌شود و اگر هم طرف آن قدر واضح بگويد كه بفهمد، زودي فراموش مي‌كند و به دل گرفتن در مرامش نيست. دير عاشق مي‌شود و عاشق كه شد دير دل مي‌كند و دل كه كند مرغ وحشي‌اش حالا حالا‌ها برنمي‌گردد و نمي‌تواند ترك چيني را ناديده بگيرد و بهش دلخوش كند. خلاصه دخترك است ديگر..... و البته من هم كه همه عنان زندگي‌ام را به او نداده ام، اما خيلي وقت‌ها هم طاقت نمي‌اورم و ملامت عقل را به جان مي‌خرم و همراه با دختركم شيطنت مي‌كنم و زندگي مي‌كنم و لذت مي‌برم و البته غصه مي‌خورم.
4. آهاي آدم‌هايي كه بليط شجريان را خريده ايد! طبق اخبار موثق خبرنگار بخش موسيقي ما كه براي بچه‌هاي تحريريه 70 تا بليط خريده، همين الان جلوي وزارت كشور بليط‌ها به قيمت 100 هزار تومان معامله مي‌شود، اگر وسوسه شديد زود بشتابيد كه فردا اولين اجرا است. اگر هم اهل هنر و ذوقيد لذت ببريد و جاي ما را هم خالي كنيد.
5. دلم مي‌خواد از اصفهان كه برگشتم يك سفرنامه درست و حسابي بنويسم. اما فكر كنم راهش اين باشه كه از لحظه رسيدن به تهران با يك چسب بزرگ دهانم را ببندم. چون من وقتي بعد سفر همه چيز را تعريف مي‌كنم ديگه نوشتنم نمي‌ياد. شايد هم از اصفهان آن لاين نوشتم.

6. اگر مي‌خواهيد براي تحصيل به فرانسه برويد يك نگاهي به اين گزارش من درباره سير تا پياز تحصيل در فرانسه بياندازيد.بعد فرانسه هم قرار است به سراغ كشورهاي ديگر بروم و البته با استفاده از تجارب دوستان بلاگري كه در آنجا درس مي‌خواندند.

۱۳۸۴ آذر ۷, دوشنبه

سرخوشي روزهاي تعطيل

دوشنبه ۷ آذر ۸۴

عاشق روزهاي تعطيلم. عاشق اين كه صبح ساعت 9 و 10 با صداي بابا از خواب بيدار شوم و بعد كلي قرعه انداختن براي اينكه كي برود نان تازه بخرد، نيمرو مخصوص سرآشپز مريم را درست كنم و به جاي لقمه نان و پنيري كه هول هولكي بالا مي‌اندازم يا شير و كيك‌هايي كه گاهي درتاكسي و گاهي پاي كامپيوتر تحريريه مي‌خورم، يك صبحانه مفصل و پر ملات نوش جان كنم.
بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانه‌ام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتاب‌خانه و خودم را وسط خط‌هاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اين‌ها اين براي وقت‌هاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفه‌اي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار مي‌دهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست مي‌كنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذا درست كردن را دوست داشته باشم به خاطر تعريف‌هاي بابا است كه چند ساعتي را در آشپزخانه مي‌گذرانم. به خاطر اينكه اول سر به سرم بگذاره و به خواهرم بگه دستت درد نكنه هاجر دست پختت مثل هميشه حرف نداره و بعد وقتي چشمش به من بيفته كه دارم مثل بچه پرروها نگاهش مي كنم بگه اصلا غذاهه داد مي زنه كه تو درستش كردي و هم صدا با مامان(كه هرچي بپزم برايش بهترين غذاي دنيا است) كلي از خوشمزه بودن غذا و جاافتادنش بگويند كه البته من خر نمي شوم و همين تعريف‌ها تا مدت‌ها برايم كافي است و بقيه هفته را به همان چيدن ميز و شستن ظرف‌ها و البته خوردن غذا و لذت بردن از آن كه همه خستگي هر آشپزي را از تنش به در مي كند، كفايت مي‌كنم.
بعد ناهار هم چرت ظهرگاهي كه هميشه ازش محرومم و سرو كله زدن با نوشته‌هاي ناتمام و وراجي با هاجر و شستن توالت و خلاصه در خدمت خانواده و وقت را به خوشي گذراندن و فارغ ازهمه خبرهاي خوب و بد دنيا بودن.
عاشق روزهاي تعطيلم براي اينكه روزهاي ديگه كم همديگر را مي‌بينيم، براي اينكه هنوز روزهاي تعطيل تمام سال‌هايي كه بابا نبود و روزهاي تعطيل ما از همه روزها ساكت‌تر بود از يادم نرفته.براي اينكه دارم مي روم سفر و يك هفته‌اي نيستم و مي‌دانم كه دلم براي خانه تنگ مي شه.

۱۳۸۴ آذر ۲, چهارشنبه

جاي خالي مردم

چهارشنبه ۲ آذر ۸۴

خيابان سعدي پر از ماشين بود و پر از مردم.پر از آدمهايي كه با عجله در رفت و آمد بودند و حواسشان نبود كه كمي آن طرف تر داخل يك كوچه تنگ و باريك در خيابان هدايت چه خبر است.
ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره مي‌گفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده مي‌خواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده مي‌گفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيله‌اي را كه دور خودمان پيچيده‌ايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكري‌مان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيست‌هاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسوي‌هايي كه به شهرستان‌ها و روستاها مي‌رفتند و براي مردم روزنامه مي‌خواندند.حرفم تقليد از اين روش‌ها نيست فقط معتقدم كه فعالان اجتماعي و روشنفكران بايد رابطه شان را با مردم نزديك‌تر كنند.بايد كمي بلند تر حرف بزنند، آنقدر بلند كه به غير از خودشان و چند نفر آدم ثابتي كه دور و برشان هستند، بقيه هم صدايشان را بشنوند.

۱۳۸۴ آبان ۱۲, پنجشنبه

ترويج خشونت، در روز نفي خشونت عليه زنان

جمعه ۴ آذر ۸۴

وقتي اطلاعيه مراسم بزرگداشت روز جهاني نفي خشونت عليه زنان را ديدم و فهميدم كه قرار است در اين برنامه نتايج گزارش ملي كه مدت‌ها بود هر وقت از نتايجش مي‌پرسيديم مي گفتند محرمانه است اعلام شود. مرخصي گرفتم وصبح كله سحر روانه ساختمان شيك و با كلاس مركز تحقيقات سلامت زنان فردا شدم.
اما چشمتان روز بد نبيند وزارت كشوري ها كه نيامدند و حسابي ما را سركار گذاشتند. سخنران‌ها هم حسابي روز نفي خشونت عليه زنان را گرامي داشتند.
كامبيز نوروزي كه خيلي شيك و با اطمينان گفت: ما در قوانين مان اصلا خشونت عليه زنان نداريم و تنها مورد طلاق است كه البته آن هم يك مورد منحصر به فرد است!!
آقاي خانيكي هم كلي درباره رواداري و مدارا حرف زد و با اينكه در آخر جلسه گفت منظورش رواداري از سيو مردان بوده ولي صحبتش خيلي دوپهلو بود و اصلا به ويژگي هاي خشونت عليه زنان صحبت نكرد و مثلا اگر مي خواست درباره خشونت در جنگ يا نزاع‌هاي خياباني هم سخنراني كند، مي توانست همان متن را بخواند.
روانشناسي هم كه در همايش حرف زد معتقد بود وقتي كسي مورد خشونت قرار مي‌گيرد خودش مقصر است و يك ارتباط نزديك، يك لبخند و يك آرايش در آغاز تجاوزموثر است.
جالب ترين بخش قضيه هم حرف‌هاي ميزبان جلسه بود كه گفت مردها خيلي به ما لطف مي كنند كه در اين جلسات مي آيند و من پاي‌شان را مي‌بوسم.
خلاصه جلسه‌اي بود.... يك چيزي بين كمدي و تراژدي.
پي نوشت 1: گزارش مفصلش را براي تريبون فمنيستي ايران نوشته‌ام. ولي از آنجايي كه به خاطر فيلتربودن سايتمان خودم نمي‌توانم سايت را ببينم و فقط مي‌توانم مطلب بگذارم آن هم با همياري فرناز كه انگارفيلتر شكن‌هايش بهتر از من كار مي‌كنند، از لينك معذورم و اين پايين هم اصل مطلب را ببييند.
پي نوشت 2: اين مطلب زهره ارزني را هم كه در روزنوشت گذاشته‌ام جوابيه مناسبي براي حرف‌هاي كامبيز نوروزي است كه البته يك ماه پيش نوشته بود و انتشارش مصادف شد با درافشاني هاي اين جلسه.حرف‌هاي بقيه هم كه اينقدر خنده دار و شايد هم گريه دار و تكراري است نيازي به جوابيه ندارد.

پي‌نوشت3: اين فيلترينگ هم بساطي درست كرده براي ما يك ساعت نوشتن مطلب زمان مي برد، دو ساعت با فيلتر شكن و اينترنت ذغالي وهزار بار قطع و وصل شدن 

۱۳۸۴ آبان ۱۱, چهارشنبه

سرمايي كه از چهل و پنج روز پيش در آن كافه غبار گرفته به استخوان‌هايم نفوذ كرده بود، امروز صبح از تنم بيرون رفت.خودم هم باورم نمي‌شود اما امروز بعد مدت‌ها گرم گرم هستم. كمي شبيه آدم‌هايي‌ام كه مي‌خواهند از لرز به تب برسند، اما هرچه هست اين گرما را دوست دارم. 
امروز صبح، پرده‌اي از جلو چشمانم كنار رفت. فكر مي‌كردم عصباني يا لااقل غمگين شوم. اما زن عاشق و زن عاقلم هردو با هم گفتند: «برو» و من سوار ماشين شدم و رفتم.
و البته آن يك درصدي كه براي شك به همه چيز حتي براي وجود خدا هم كنار گذاشته‌ام، اينجا هم هست.

۱۳۸۴ آبان ۸, یکشنبه

دامبلدر

1.هر وقت مي‌رم سراغ نوشتن دردفترچه‌هايي كه جز خودم خواننده اي نداره، خواهرم مي‌گه تو مثل «دامبلدر» در هري پاتري كه هر وقت ذهنش زياد شلوغ مي‌شد، يك سر چوب دستي‌اش را مي‌گذاشت روي پيشوني اش و سر ديگه‌اش را روي قدح انديشه و چيزهايي را كه فعلا نمي‌خواست بهشون فكر كنه مي‌ريخت در قدح تا بعدن بره سراغشون. اما بعضي وقت‌ها فكرهاي جورواجور اينقدر زياد مي‌شن كه ديگه دفتر و قلم كفافم را نمي‌ده. شايد هم براي اينكه كاغذ به قول ناصر غياثي «كاغذ پژواك ندارد.»
گاهي اوقات هم اين قدح انديشه گوش‌هاي يك دوسته براي شنيدن. مثل ما كه ديروز همه كارها و قرارهايمان را كنسل كرديم و رفتيم تا تونستيم خوش گذرانديم و افطاري خورديم، اون هم با بربري داغي كه نيم ساعت برايش صف ايستاده بوديم و صداي ضرب زورخونه‌اي مرشد سفره خانه سر طالقاني و مهمتر از همه كلي وراجي و دردل و مشاوره و خنده و حل كردن تمام مشكلات بشري خودمون دوتا.
خوبي‌اش به اين بود كه هردومون مي‌دونستيم حرف مي‌زنيم براي اينكه نياز به گفتن و شنيده شدن داريم نه نياز به كمك براي يافتن راه‌حل چرا كه بعضي چيزها را هيچ كس جز خود آدم نمي‌تونه حل كنه.اما وقتي با يك دوست در موردش حرف مي زني، از طريق اين گفتن خودت را پيدا مي‌كني و چيزهايي را مي‌گي كه بريا خودت هم تازگي داشته.اما هرچه كه بود كلي خوش گذشت. يك مهموني دونفره دخترانه با يك پياده‌روي شبانه.
2.در راستاي اين كه من لينكدوني ندارم و شديدا احتياج به لينكدن دارم. فعلا اين چندتا لينك را داشته باشيد تا من يك سر و ساماني به اين صورتكم بدهم:
زنان ايران معمولا در بخش تجربه‌هاي زنانه‌اش مطالب خوبي مي‌گذارد. اما اين طفل يخي‌اش يك چيز ديگر بود. يك حس زنانه و مادرانه. با اينكه واقعا نمي‌دانم اگر خودم در موقعيت ليلي بودم چه مي‌كردم اما دلم مي‌خواست شهامت به دنيا آوردن فرزندش را داشت.ادامه طفل يخي را هم اينجا بخوانيد.

حالا كه قراره به زنان ايران لينك بدم. اين را هم بگم كه چقدر بابت لغو شدن حكم اعدام ليلا خوشحالم. مي‌دونم كه اين تلاش‌هاي موردي چاره كار نيستند. اما وقتي همين كار از ما برمي‌آيد نبايد از آن دريغ كنيم. هرچند كه همين اعتراض هاي موردي و به ثمر نشستن‌شان مشروعيت صدور اين‌گونه حكم‌ها را كم كم سست مي‌كند.
بي بي سي يك صفحه‌اي براي خشونت‌هاي خانگي باز كرده كه انصافا همه مطالبش خواندني است. هم به كليشه‌هاي رايج پرداخته. هم به وضعيت خشونت در كشورهاي مختلف و هم به روايت‌هاي زنانه از خشونت.
«رويداد بسی ساده بود. اما به من و دوستم آموخت که وقتی انديشه​های توماس جفرسون تدوين​کننده​ی دموکراسی آمريکا توی رگ و پی مردم می​دود،​ خواب راحت را از چشم کسانی که حقوق بشر را زير پا می​گذارند می​ربايد. اين حقوق را مردم عادی، در مناسبات روزنه​اشان ترويج می​دهند و مراعات می​کنند. مردم مجموعه​های هنجارهای اجتماعی را چنان شکل می​دهند که زيربنای دموکراسی حفظ می​شود،​حتی اگر موقتاً روبنای دمورکراسی در هم بريزد.» اگر مي‌خواهيد بيشتر در اين باره بخوايند سري به سايت مهرانگيز كار بزنيد.
حسودك فروغ و اين نوشته مريم گلي را خيلي دوست دارم. شايد براي اينكه اين روزها يك ذره بين برداشته‌ام سراغ خودم آمده‌ام ويك چاقو هم خريده‌ام براي چند وقت ديگر كه وقت جراحي مي‌رسد.
اين هم دل دل‌هاي يك شهريوري و به قول خودش دل دل‌هاي يك شهريوري عجول كه تازه به وبلاگشهر آمده است و چند ميز آنطرف تر از ما مي‌نشيند و انگار او هم دنبال خودش است. خوبي وبلاگ نوششتن به اينه كه آدم با لايه‌اي از شخصيت دوستانش مواجه مي‌شود كه قبلا نمي‌شناخته و زير لايه
‌اي از روزمرگي‌ و كار و مناسبات رسمي مخفي شده بود.
پي نوشت: اين پست وبلاگم قراربود زيتوني باشه و اما از قرار معلوم شرحي شد. 

۱۳۸۴ آبان ۴, چهارشنبه

ديدن آدم‌ها

پنجشنبه ۲۴ آذر ۸۴

سفر اصفهان كمي با سفرهاي ديگرم متفاوت بود. قبلا سفر كه مي‌رفتم يا براي ديدن دوستان و آشنايان بود يا براي لذت بردن از طبيعت و يا يك سفر كاري براي تهيه گزارش از يك نشست و جلسه خاص. از وقتي هم كه به عنوان خبرنگار ميراث فرهنگي سفر مي‌روم همه حواسم به جاهاي تاريخي است و چيزهايي كه براي يك گردشگر جذاب است. اين بار اما بيشتر از همه اين‌ها «آدم‌ها» را ديدم. در مسجد امام «ننه سيد» پيرزني كه شوهرش سال‌ها خادم مسجد بوده و حالا به جاي حقوق بازنشستگي يك حجره سرد و كوچكي در گوشه مسجد به او داده‌اند، نگذاشت كه همه حواسم به كاشي‌هاي مسجد و دالان‌هاي تو در توي زيبايش برود
. در كليساي گريكور، «لاله» پيرزن ارمني كه 57 سال است در كليساهاي ايران زندگي مي‌كند و در تمام 27 سالي كه به اصفهان آمده پايش را از منطقه جلفا بيرون نگذاشته، بيشتر از همه جاذبه‌هاي جلفا مرا به فكر برد و هنوز دارم از خودم مي‌پرسم چطور مي‌شود كه آدم 27 سال در اصفهان زندگي كند و نه سي و سه پل را ديده باشد، نه ميدان نقش جهان را، نه كاخ چهل ستون را و نه هيچ جاي ديگر اين شهر قشنگ را؟
اين بار اينقدر درگير آدم‌ها شده‌ام كه وقتي بخواهم از عالي قاپو بنويسم اول از همه از مردي مي نويسم كه شش سال است در آنجا تار مي‌زند و ليد گزارش «زورخانه» هم حتما مرشدي خواهد بود كه بر سر در زورخانه‌اش نوشته است: «لطفا سيگارتان را خاموش كنيد.» اما هم قوي‌ترين ورزشكارش معتاد بود و هم پيشكسوت زورخانه‌اش...
حتي در روستاي زيباي كلهرود هم بيشتر از همه زيبايي‌هاي آنجا پيرمرد‌ها و پيرزن‌هايي را ديدم كه با پشتي خميده كار مي‌كردند و همه غصه‌شان از خالي شدن روستا و رفتنبچه‌هايشان بود و اينكه ديگر كسي نمانده كه در شبهاي دراز زمستان پاي قصه‌هاي آنها بنشيند.
فقط اين‌ها نيست، آن پيرمرد هنرمندي كه در گوشه امام‌زاده «درب امام» روي سفال وشيشه و چوب و كاشي نقاشي مي‌كرد و چون به قول پسرش قدرت بيانش خوب نبود، هيچ شاگردي هم نداشت و نگران از ياد رفتن هنرش بود. آن يكي كه مينياتوركار بود و مي‌گفت اين‌ها را فقط توريست‌ها مي‌خرند.حتي آن قهوه‌چي‌هايي كه مرا راه ندادند و آن پيرزني كه در امام زاده يك قلعه متروك زندگي مي‌كرد و نمي‌گذاشت عكسش را بگيريم. همه را ديدم. حرف‌هايشان را شنيدم و نوشتم و حتي اگر در خبرگزاري‌مان نتوانم از آنها بنويسم در اينجا خواهم نوشت.
اين ديدن آدم‌ها، شنيدن حرف‌هايشان و به خاطر سپردن آن برايم تجربه‌اي تازه است. قبل از اين من، بيشتر از آنكه آدم‌ها را ببينم از آنها مي‌گذشتم. خيلي وقت‌ها اين رد شدن ناخودآگاه بود، اما وجود داشت و هميشه وقتي متوجه‌اش مي‌شدم كه از هم گذشته بوديم. اين بار اما شايد به خاطر همسفرم بود كه بيشتر از همه چيز «آدم‌ها» را ديدم. به خاطر همسفري كه به هركه مي‌رسيد، خيلي گرم و خودماني سلام مي‌كرد و با آنها حرف مي‌زد. آدم‌ها را مي‌ديد و حتي دلش مي‌خواست از بناهاي تاريخي هم با حضور آدم‌ها عكاسي كند.
برايم جالب بود كه حتي موقع كله جوش خوردن در يك خانه روستايي هم با پيرزني كلهرودي از آزادي و عدالت مي‌گفت و اينكه ارزش انسان بودن از همه چيز بالاتر است و مثل من نمي‌ترسيد كه حرف زدن با مردمي كه سواد سياسي ندارند بي‌فايده باشد و نتوانيم حرف هم را بفهميم و همان بهتر كه سكوت كنيم.

۱۳۸۴ آبان ۳, سه‌شنبه

محدود کردن اشتغال زنان به بهانه اعطاي تسهيلات ارفاقي!

 بعد از بخشنامه وزارت ارشاد مبني بر ترخيص زنان كارمند قبل از ساعت 18، حالا نوبت شوراي فرهنگي_ اجتماعي زنان است تا پيشنهاد «تقليل ساعت كار روزانه زنان كارمند»، «حذف ساعت كاري شبانه و اضافه كاري اجباري بانوان» و «تقليل سنوات خدمت بانوان» را ارائه كند.

پيشنهادي كه در پي بررسي كارشناسي اعضاي شوراي فرهنگي ــ اجتماعي پيرامون «ارزيابي مشكلات مادي و معنوي ناشي از عدم حضور زنان در خانه» و «ضرورت حل مشكل فقر توسط دولت به منظور كاهش اشتغال ناخواسته زنان» ارائه شده و به گفته اعضاي اين شورا مبناي آن امتياز دادن و اعطاي تسهيلات به زنان شاغل براي ايفاي مسؤوليت‌هاي مادري و توجه به تربيت نسل آينده و مديريت خانه است.
اين طرح و طرح‌هايي همچون آن اگرچه با عنوان مراعات حال زنان و امتياز دادن به آنان تدوين مي‌شود، اما ديدگاهي كه منجر به ارائه آن شده، بر اين باور مبتني است كه زنان قبل از هرچيز مسئوليت اداره امور داخلي خانه و تربيت فرزندان را بر عهده دارند و اگر هم در كنار آن تمايل به اشتغال خارج از منزل دارند، بايد به گونه‌اي باشد كه با كم كردن از ساعت كار، حذف شيفت‌هاي شبانه و كاستن از سال‌هاي خدمت، صدمه‌اي به خانواده و فرزندان وارد نشود.
در اين ديدگاه اشتغال زنان نه براي استفاده از توانايي‌ها و كارآمدي‌ آنها در اداره امور جامعه كه بيشتر به عنوان يك فعاليت مكمل وظيفه اصلي زنان، انگاشته مي‌شود. تا آنجا كه ...
ادامه اين مطلب را در تريبون فمنيستي ايران بخوانيد.

۱۳۸۴ مهر ۱۹, سه‌شنبه

من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد

پنجشنبه ۵ آبان ۸۴

مريم اين روزها را هيچ دوست ندارم.اخمو. غمگين. بداخلاق. ساكت و بي حوصله. اين مريم با آن دخترك شاد و پر شر وشوري كه من مي‌شناختم و دوستش داشتم، خيلي فرق دارد. حرف مال امروز و ديروز هم نيست. چند ماهي است كه در اين دور باطل گرفتار شده‌ام.
قبلا وقتي به هم مي‌ريختم، چند وقتي همه چيز تعطيل مي‌شد. پوست اندازي مي‌كردم و دوباره با هياتي نو شروع مي‌كردم. ول حالا درست مثل آدم بزرگ‌ها رفتار مي‌كنم. «هيچ چيز نبايد تعطيل بشه، به هيچ قيمتي!» نه كه بد باشد. خوب است .از اين كه با همه خراب احوالي‌ام به مسئوليت‌هايم پايبندم خشنودم. اما از اينكه نمي‌توانم خودم را از اين شرايط آزار دهنده رها كنم، اذيت مي‌شوم و اينكه اين سرماي لعنتي دست از سرم برنمي‌دارد، مي‌ترساندم.
مي‌دانم بايد به اين وضعيت خاتمه بدهم. بايد هرطور كه شده ريشه‌هايش را بشناسم و درمانش كنم. فكر مي‌كنم نشناختن خودم و موقعيتي كه در آن قرار دارم يكي از اصلي ترين دلائل ترس و اضطراب و سكون اين روزهايم باشد. من هشت ماه پيش آن قدر حيران دخترك پرشور وشري بودم كه به يكباره در وجودم متولد شده بود، كه بي‌مهابا جلو رفتم. نه كه پشيمان باشم. هرگز. اما... يادم رفته بود كه همه چيز من نيستم.يادم رفته بود به دختركم بگويم كه زندگي بي رحم‌تر از آني است كه تو گمان مي‌كني. يادم رفته بود برايش از دختركي بگويم كه يك سال پيش از تولد او دفنش كردم و هنوز گهگاه به خوابم ‌مي‌آيد. نمي‌دانم، شايد هم همه اين‌ها يادم بود و مي‌خواستم دختركم همانطور كه شجاعانه جلو رفت و گفت من هستم و مي‌خواهم باشم. خودش و با چشمان خودش زندگي را ببيند و رنج ببرد و شادي كند.
فقط اين هم نيست. بهانه‌گيري‌هاي آن دخترك شيدا فقط قسمتي از ماجرا است. زخم‌هاي كهنه‌ام هم اين روزها سرباز كردند و آن سوال‌هاي بنيادي لعنتي مدام خودشان را به رخم مي‌كشند. و من لجوجانه با «ثبات» توجيه‌شان مي‌كنم و عقب مي‌رانم‌شان.حقيقت اين است كه اين زندگي را دوست ندارم. حقيقت اين است كه اين حركت آرام لاكپشت وار راضي‌ام نمي‌كند. از كندي. از سكون. از صبر و از انتظار متنفرم.حقيقت اين است كه هر چقدر از رنگ زيباي اين ديوارها و برق ميله‌هاي سلولم و خوبي و مهرباني همبندانم تعريف كنم، از خفگي‌ام كم نمي‌شود.دارم خفه مي‌شوم و همه حقيقت همين است.
دلم سفر مي‌خواهد.دريا مي‌خواهد. باران مي‌خواهد و جاده‌اي كه انتها نداشته باشد.

۱۳۸۴ مهر ۱۵, جمعه

جهاني ديگر هم ممكن است

جمعه ۱۵ مهر ۸۴

اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نمي‌شد، من آمده‌ بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نمي‌فهميدم كه آدم‌ها چطور در اين ظلمت مطلق راه مي‌روند، غذا مي‌خورند، حرف مي زنند و مي‌خندند.
بچه كه بودم معناي حرف‌هاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميدم. نمي‌فهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدم‌ها ازهمان جايي آمده‌اند كه تو قبلا بوده‌اي و من نمي‌فهميدم چطور آدم مي‌تواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم مي‌كند و اسمش را خورشيد گذاشته‌اند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب مي‌ديدم دارم از دنياي آدم ها فرار مي‌كنم. خواب مي‌ديدم وسط جاده‌اي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستاده‌ام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شده‌ام. در كابوس‌هايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذي‌اش تا لب دره مي‌رفت و مي‌گفت مي‌خواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را مي‌گرفت و تا تهش مي‌رفت و من مي‌ديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو مي‌شود. آن وقت همان‌طور كه بر جايم ميخكوب شده بودم و توان برداشتن يك قدم هم نداشتم اسمش را فرياد مي‌زدم و التماس مي‌كردم كه مرا هم با خود ببرد.اما فايده اي نداشت، او رفته بود.
هر شب سراسيمه از خواب مي‌پريدم و چند شب بعد دوباره من بودم و جاده و مسافري كه مي‌رود و دختركي كه در خواب فرياد مي‌زند.
كابوس‌هايم وقتي تمام شد كه هفت ساله بودم و علي رفته بود، نه با بال‌هاي كاغذي‌اش كه با بمبي كه در حياط خانه‌شان افتاده بود و من با رفتن او همه اميدم را براي رهايي از اين تاريكي وحشتناك كه همه دنيا را پوشانده بود، ازدست داده بودم و ديگر حتي خواب رفتن را هم نمي‌ديدم.
بزرگتر كه شدم، چشم‌هايم به تاريكي عادت كرد.راه مي‌رفتم، غذا مي‌خوردم، حرف مي‌زدم و مي‌خنديدم. دلم را خوش كرده بودم به شهاب‌هايي كه گاه به گاه رد مي شدند و ستاره‌هايي كه اندازه نوك سوزن بودند و مي‌گفتند كه اين دايره تنگ و تاريك همه دنيا نيست.
تازه آن وقت بود كه فهميدم آدم‌ها جلو نمي روند، دور خودشان مي‌چرخند. بعضي در حياط خانه‌شان و بعضي در سرتاسر كره زمين. درست مثل كرم‌‌هاي كتاب « درتكاپوي معنا» كه از ستون‌هايي كه آخرش پيدا نبود بالا مي رفتند و فكر مي كردند دارند زندگي مي‌كنند، اما وقتي با هزار مرارت به بالا مي‌رسيدند، مي ديدند كه قله‌اي وجود ندارد و ستون عظيم الجثه، اجتماعي از كرم‌ها است كه براي بالا رفتن و به هيچ رسيدن همديگر را له مي‌كنند. آدم‌ها هم همينطور بودند، فقط به جاي بالا رفتن دور خودشان مي‌چرخيدند، در دايره‌هايي كه فقط اندازه شعاعشان با هم فرق مي‌كرد.
كرم‌ها براي پروانه شدن به دنيا آمده بودند، اما پرواز بزرگتر از آن بود كه بتوانند باورش كنند.آنها پذيرفته بودند كه زندگي‌شان زمين و بالا رفتن است و راه ديگري وجود ندارد، درست مثل آدم ها كه چرخيدن را پذيرفته‌اند و خيلي كه شجاع باشند مثل كرمي كه خود را از بالاي ستون به هيچ رسيده به پايين مي‌اندازد، خودشان را از چرخه گردون زندگي حذف مي‌كنند و يادشان مي‌رود كه براي پريدن به دنيا آمده‌اند، براي اينكه پروانه شوند و شوق پرواز را در دل آدم‌هاي ديگر هم زنده كنند.
من اما هيچ وقت نتوانستم به اين تاريكي و به اين چرخيدن عادت كنم. شايد سرگيجه‌ها و حالت تهوع‌هاي تمامي ناپذيرم كه از 15 سالگي آغاز شده‌اند براي همين باشد.من هم درست مثل كرم كوچولويي كه عاقبت پروانه شد، نمي‌دانم واقعا از دنيا چه مي‌خواهم؟ اما مي دانم كه «بايد بيش از اين‌ها باشد.»
حالا من هم مثل همه آدم ها دارم مي‌چرخم. در دايره‌هايي كه گاه به گاه شعاعش تغيير مي‌كند، اما گيج گيجم و چرخيدنم نه مثل آدم‌هاي سرخوش كه مثل آدم‌هاي مست و ديوانه است. حالا مدت‌ها است كه سكوت كرده‌ام و ديگرچرخش آدم‌ها را به مسخره نمي‌گيرم. حالا مدت‌ها است كه سردرگمي‌ام را فرياد نمي‌ زنم و تا آنجا كه بشود خودم را در نظم ابلهانه دنيا جا مي‌دهم.اما مي دانم يكي ازهمين روزها بايد ساختن پيله‌ام را آغاز كنم و مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم.
آدم‌ها مسخره‌ام مي‌كنند، باورم نمي‌كنند و خيلي كه مهربان و فهميده باشند نصيحتم مي‌كنند كه زندگي همين است، دخترجان. بيخود سخت مي‌گيري و خودت را به درو ديوار مي كوبي.
فكر مي‌كردم وقتي‌كه مثل شازده كوچولو جلو بروي و به آدمي‌كه فكر مي‌كني هواي پرواز در سر دارد بگويي كه بيا با هم دوست شويم، دوستي‌ات را مي‌پذيرد و تو شريكي براي سردرگمي‌هايت پيدا مي‌كني. اما آدم‌ها اهل منطق‌اند و حساب و كتاب و من اين را نمي‌دانستم. فكر مي‌كردم همه آدم بزرگ‌ها شبيه هم نيستند، اما هستند.
من اما ازابتدا مي دانستم كه بايد بروم و حالا مي دانم كه بايد تنها بروم. بايد ترسم را زير پا له كنم و باور كنم كه تنها هم مي‌شود مي‌رفت.سخت است اما ناممكن نيست. من با همه قلبم باور دارم كه جهاني ديگر هم ممكن است

پي نوشت: «همه» و«هيچ» متعلق به حس‌هاي لحظه‌اي و زود گذر است. مي دانم كه من بودم كه نوشتم »مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم» و مي دانم هم كه چرا نوشتم. اما حرفم را پس مي گيرم چون مي دانم كه هزار راه نرفته پيش رو دارم..

۱۳۸۴ مهر ۱۲, سه‌شنبه

اولين طواف(2)

دوشنبه ۲ آبان ۸۴

براي حاجي شدن اول بايد احرام بست و از قيد خود و هوا و هوس و هرچه ناپاكي و پليدي است رها شد و بعد طواف است. گشتن بر خانه‌اي كه «نشانه‌اي براي ره گم نكردن است.» وارد مسجد الحرام كه شدم، بعد خانه خدا و شكوه و سادگي و عظمت و نزديكي‌اش، چيزي كه نگاهم را خيره كرد، خيل جمعيتي بود كه به دور خانه خدا مي‌چرحيدند. بي هيچ نظمي و آدابي. مثل عاشقي سرگشته و مجنون.
اصلا طواف همين است. گشتن به دور محبوب و همان «دورت بگردم» خودمان.تنها رسمي كه بايد به ياد داشته باشي اين است كه از حجرالاسود آغاز كني و هفت دور بگردي و درآخر دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم آنجا كه ابراهيم بني آدم را به طواف خانه خدا دعوت كرده، بخواني. چه بگويي: هر چه دل تنگت مي‌خواهد. به چه زباني: به هر زباني كه خواستي.
تازه اين براي وقتي است كه نيت طواف كرده باشي و اگر آن را هم نخواستي اهميتي ندارد، بگرد و بگرد و بگرد و عاشقي كن.هر قدر كه دلت خواست، هر وقت كه دلت خواست. اصلا همه صفايش به همين است.درست همانطور كه مولانا گفته: «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي، هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگوي»
وارد حلقه حاجيان كه مي‌شوي، خودت را گم مي‌كني. ديگر تو نيستي كه مي‌گردي و درست مثل قطره‌اي كه در دريا محو مي‌شود، از بند خود رها مي‌شوي.از بند ديگران هم، آنجا هركسي حال و هواي خودش را دارد، يكي تكبير گويان مي‌گردد، ديگري حمد پروردگار را مي‌گويد و آن يكي تسبيحش را و تو هر قدر كه دعا و ذكر براي طوافت همراه كرده باشي، هر چند لحظه ناخودآگاه با يك گروه هم‌نوا مي‌شوي و قدم به قدم‌شان مي‌گردي. سرگشته و حيران و فارغ از خود.
آنجا كه باشي مي‌تواني پروردگارت را با صداي بلند صدا كني و آنقدر همه محو جلال الله‌اند كه نه صداي تو مزاحم كسي است و نه مي‌پنداري كه شايد به حساب خودنمايي بگذارند. آنجا همه شيدايند و حواس كسي به تو نيست. لااقل در آن چند دقيقه‌ طواف از هر قوم و قبيله و عقيده‌اي كه باشي طوري در حوزه تشعشع لطف خدا قرار مي‌گيري كه ديگر در بند اين حرف‌ها نيستي و فقط صاحب خانه را مي‌بيني و مي‌خواني و چه زيبا است اين يكي شدن آدم‌ها و شكستن مرزهاي فقير و غني، عالم و جاهل، مرد و زن و سياه و سپيد.
اين‌ها را كه نوشتم دلم براي خانه خدا تنگ شد و اگر صريحتر بخواهم بگويم: دلم براي خدا تنگ شد. نه كه خدا اينجا و حالا نباشد. منم كه نيستم. كه بودنش را از ياد مي‌برم. اما آنجا كه باشي،آن خانه عزيز و دوست داشتني بودن خدا را هر لحظه به يادت مي‌اورد. در طواف كه بودم گاه به گاه مي‌شد پاهايم مي‌چرخيد و زبانم مي‌گفت و قلبم… در سوداي خويش بود و به يك لحظه رو كه برمي‌گرداندنم و آن مكعب سياه پوش را مي‌ديدم يادم مي‌آمد كه كجايم و دور چه مي‌گردم و آن موقع بود كه از داشتنش غرق لذت مي‌شدم و با همه وجودم مي‌گفتم: «خدايا خانه خانه توست؛ حرم،حرم تو و بنده، بنده تو و اينجا جايگاه پناه جوي و پناهنده به توست.» چه لذتي داشت اين خود را بنده خدا دانستن. اصلا همه لحظه‌هاي آن سفر لذت بود و من وقتي اولين عمره‌ام را به جاي آوردم بسان كودكي بودم كه به مهماني بزرگي دعوت شده و تا توانسته خوش گذرانده.

۱۳۸۴ مهر ۹, شنبه

اولين طواف(1)

شنبه ۳۰ مهر ۸۴

امشب دلم هواي خانه خدا كرده و به هيچ چيز آرام نمي‌گيرد جز باز خواني اولين طواف بر گرد آن مكعب چهار گوش سياه پوشي كه «كعبه» مي‌خوانندش:
خانه خدا هميشه برايم بزرگ بودو دست نيافتني. آنقدر كه هيچ وقت حتي زيارتش را هم آرزو نكرده بودم. ماه رمضان هر سال به «اللهم الرزقني حج بيتك الحرام» كه مي‌رسيدم. مي‌خواندم و رد مي شدم. بي هيچ تمنا وخواسته‌اي.كعبه برايم فقط قبله نماز بود. دور دور. بزرگ بزرگ. فقط همين.
دعوت كه شدم، اگر مي‌توانستم رد مي‌كردم. اما كسي از من نپرسيد كه مي‌آيي يا نه؟من دعوت شدم و فقط مي‌بايد اجابت مي‌كردم.
قبل از سفر مدام مي‌گفتم مي‌خواهم بروم ببينم آنجا چه خبر است؟ و مردم به چه شوقي از فرسنگ‌ها راه به زيارت خانه كسي مي‌آيند كه لامكان است و مدام مي‌گفتم اين شايد تنها سفر حج من باشد براي درك واقعيتي كه وجود دارد...
همه اين‌ها اما قبل از سفر بود. قبل از آنكه پا به مسجد الحرام بگذارم. قبل از آنكه چشمم به آن خانه سنگي سياه پوش بيافتد. قبل از آنكه در برابر خانه خدا، سجده كه نه! به خاك بيافتم...
صبح اولين طواف سراپا اضطراب بودم و اتفاق بزرگي را انتظار مي‌كشيدم. آنقدر كه از ترس جا ماندن چند ساعت زودتر از موعد قرار بيدار شدم. وارد مسجدالحرام كه شدم، اما آرام شدم. آنجات كه رسيدم ديگر نه ترس بود. نه اضطراب و نه حتي شوق. فقط انتظار بود و انتظار.
گام به گام جلو مي‌رفتم و نه چشمانم كه همه وجودم خانه خدا را جستجو مي‌كرد. ما از در «فهد» وارد مسجدالحرام شديم . از تنها دري كه مستقيم به خانه خدا مي‌رسد. كعبه در وسط مسجدالحرام است و در گودي. از مسجد كه وارد شوي، بايد رواق‌ها را ردكني تا كعبه را در برابرت بيابي.مكعبي ساده، بي هيچ مناره و گلدسته‌ وگنبدي. با پرده‌اي سياه و ناوداني طلا. ساده و نزديك و دست يافتني وامن.
به ما گفته بودند خانه خدا را كه ديديد در برابرش سجده كنيد. اما آنجا كه برسيد نه نيازي به گفتن است و نه نيازي به اراده براي سجده كردن.خانه خدا را كه ببينيد به خاك مي‌افتيد در برابر آنهمه عظمت و لطف و تازه آن وقت است كه معناي را سجده را مي شود فهميد. آنجا كه سجاده و محراب و قبله يكي است. سر از سجده كه برداشتم، محو تماشا بودم. غرق در بي‌حسي و خلاء.انگار نه انگار كه آنجا همان خانه پرشكوه و با هيبتي است كه بارها عكس و تصويرش را ديده بودم. آن لحظه آنجا فقط و فقط برايم خانه خدا بود. همان خدايي كه از رگ گردن به من نزديكتر است.همان خدايي كه خداي من است و هميشه با من است.
توصيفش سخت است. اصلا از آن لحظه‌هايي نيست كه بشود به مدد كلمات بيانش كرد كه فقط بايد رفت و ديد و فهميد. همه عظمت و شكوه آنجا از پس فاصله تصوير وعكس است و آنجا كه باشي انگار نه انگار كه آنجا خانه خداوند متعال است و تو براي اولين بار به اينجا آمده‌اي. خانه ساده است و دست يافتني و تو انگار سال‌ها است كه اينجا بوده‌اي. از اول عالم و آن وقت است كه با همه وجودت مي‌گويي: «الله اكبر» خداوند بزرگتر است. بزرگتر از هر چيز و هركس.
تا طواف شروع نشده. آدم گيج است. شناور در بهت آن همه عظمت و اولين دور طواف كه آغاز مي شود تازه مي‌فهمي كجا آمده‌اي.

ادامه دارد....

۱۳۸۴ شهریور ۲۵, جمعه

سرخوشي روزهاي تعطيل

عاشق روزهاي تعطيلم. عاشق اين كه صبح ساعت 9 و 10 با صداي بابا از خواب بيدار شوم و بعد كلي قرعه انداختن براي اينكه كي برود نان تازه بخرد، نيمرو مخصوص سرآشپز مريم را درست كنم و به جاي لقمه نان و پنيري كه هول هولكي بالا مي‌اندازم يا شير و كيك‌هايي كه گاهي درتاكسي و گاهي پاي كامپيوتر تحريريه مي‌خورم، يك صبحانه مفصل و پر ملات نوش جان كنم.

بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانه‌ام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتاب‌خانه و خودم را وسط خط‌هاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اين‌ها اين براي وقت‌هاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفه‌اي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار مي‌دهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست مي‌كنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذا درست كردن را دوست داشته باشم به خاطر تعريف‌هاي بابا است كه چند ساعتي را در آشپزخانه مي‌گذرانم. به خاطر اينكه اول سر به سرم بگذاره و به خواهرم بگه دستت درد نكنه دست پختت مثل هميشه حرف نداره و بعد وقتي چشمش به من بيفته كه دارم مثل بچه پرروها نگاهش مي كنم بگه اصلا غذاهه داد مي زنه كه تو درستش كردي و هم صدا با مامان(كه هرچي بپزم برايش بهترين غذاي دنيا است) كلي از خوشمزه بودن غذا و جاافتادنش بگويند كه البته من خر نمي شوم و همين تعريف‌ها تا مدت‌ها برايم كافي است و بقيه هفته را به همان چيدن ميز و شستن ظرف‌ها و البته خوردن غذا و لذت بردن از آن كه همه خستگي هر آشپزي را از تنش به در مي كند، كفايت مي‌كنم.
بعد ناهار هم چرت ظهرگاهي كه هميشه ازش محرومم و سرو كله زدن با نوشته‌هاي ناتمام و وراجي با هاجر و شستن توالت و خلاصه در خدمت خانواده و وقت را به خوشي گذراندن و فارغ ازهمه خبرهاي خوب و بد دنيا بودن.
عاشق روزهاي تعطيلم براي اينكه روزهاي ديگه كم همديگر را مي‌بينيم، براي اينكه هنوز روزهاي تعطيل تمام سال‌هايي كه بابا نبود و روزهاي تعطيل ما از همه روزها ساكت‌تر بود از يادم نرفته.براي اينكه دارم مي روم سفر و يك هفته‌اي نيستم و مي‌دانم كه دلم براي خانه تنگ مي شه.

۱۳۸۴ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

جاي خالي مردم

چهارشنبه ۲ آذر ۸۴

خيابان سعدي پر از ماشين بود و پر از مردم.پر از آدمهايي كه با عجله در رفت و آمد بودند و حواسشان نبود كه كمي آن طرف تر داخل يك كوچه تنگ و باريك در خيابان هدايت چه خبر است.

ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره مي‌گفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده مي‌خواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده مي‌گفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيله‌اي را كه دور خودمان پيچيده‌ايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكري‌مان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيست‌هاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسوي‌هايي كه به شهرستان‌ها و روستاها مي‌رفتند و براي مردم روزنامه مي‌خواندند.حرفم تقليد از اين روش‌ها نيست فقط معتقدم كه فعالان اجتماعي و روشنفكران بايد رابطه شان را با مردم نزديك‌تر كنند.بايد كمي بلند تر حرف بزنند، آنقدر بلند كه به غير از خودشان و چند نفر آدم ثابتي كه دور و برشان هستند، بقيه هم صدايشان را بشنوند.


۱۳۸۴ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

تنهايي


 ۱ شهریور ۸۴
تنهايي هم شايد از آن دردهاي لاعلاج زندگي باشد. نه كه شكايتي داشته باشم، بخش بيشترش انتخاب خودم بوده.انتخاب هم كه نه چاره ديگري نداشتم.وقتي دنياي تو و آدم هايي كه زماني نزديك ترين دوستانت بوده ‌اند، آنقدر از هم جدا مي‌شود كه جز بگو و بخند و شوخي بحث هاي سياسي واجتماعي و حرف‌هاي روزمره چيزي براي گفتن به هم نداريد. وقتي در كنار آنها هم كه هستي رنج‌ها و شادي‌ها و پريشان احوالي‌هايت را براي خودت نگه مي‌داري و با لايه‌اي از پرحرفي مي‌پوشاني، چه فايده دارد كه بخواهي به اميد روزهايي كه ديگر تكرار نمي‌شود تلفن كني و به ديدنشان بروي و خودت را فريب دهي.
دلم برايشان تنگ شده. اما به سراغشان نمي‌روم. فايده‌اي هم ندارد. همان چند باري هم كه براي تبريك ازدواج و خانه جديد و تولد كوچولوهايشان رفتم، پشيمانم. آنجا كه بودم همه چيز خوب بود. كلي گفتيم و خنديدم و خوش گذشت، اما حقيقت اين بود كه نه من ديگر نه همان آدم بودم و نه آنها همان‌هايي كه مي‌شناختمشان. آن ديوار نامرئي بين ما، آنقدر واضح و روشن بود كه هيچ طور نمي شد ناديده اش بگيرم.
مي دانم، بخش بزرگي از اين جدايي و فاصله تقصير من است. مني كه در اين سال ها در هر دوره پوست اندازي زنی ديگر شدم و آرام آرام پا به دنياي ديگري گذاشتم. آنقدر كه حتي ديگر براي بهار هم كه همه حرف‌هاي ناگفته ام را مي فهميد نمي‌توانم حرف بزنم. سكوت را هم كه بشكنم مي شود مثل آن روز كه با همه سعي ام حتي نيمي از حقيقت را هم نتوانستم بگويم. اصلا چطور مي شود رنجي را كه سالها ذره ذره چشيده‌اي يك شبه تعريف كرد؟حتي اگر آن آدم رفيق دوازده ساله ات باشد.
دلم براي آن روزهايي كه با بهار پشت يك نيمكت مي‌نشستيم و خيالمان جمع بود كه هر اتفاقي بيافتد ما همديگر را داريم تنگ شده.دلم براي مريم و آن روزهاي عاشق شدنش و شادي كه از رسيدن‌ آنها به هم داشتم تنگ شده. دلم براي فاطمه و پريشان احوالي‌ها و ديوانگي‌هايش تنگ شده. دلم براي نازلي وآن شبهايي كه تا صبح در هتل بيدار مي‌مانديم و وراجي مي‌كرديم و براي يك مشكل لاينحل نسخه‌هاي بي‌فايده مي‌پيچيديم تنگ شده.دلم هواي دبيرستان و دانشگاه و روزهاي خوب نوانديشان را كرده. اما همه آن روزها حالا تمام شده‌اند و هيچ وقت هم تكرار نمي‌شوند.
از اين به بعد شايد تو را هم بايد به ليست دلتنگي ‌هايم اضافه كنم. تو را و دو جفت پاي مصممي كه تا زانو در برف فرو رفته بود و بي وقفه جلو مي رفت، تو را و آن روزي را كه در نهايت پريشان حالي با هم به پارك ملت رفتيم، كلي تاب خورديم و بعد هم كافي شاپ چهار چوب و كوكتل جامائيكا.تو را و آن روز آخر و بغضي كه نگذاشتم بتركد و اشك‌هايي كه با هر زحمتي بود جلويشان را گرفتم.
هذيان مي‌گويم امشب. زياد جدي نگيريد. دوستم تا چند ساعت ديگر راهي سفر است و من ازهمين حالا دارم دلتنگي مي‌كنم.نه فقط براي او، براي آنهايي كه رفته‌اند و حالا فرسنگها از من دورند. براي آنهايي كه هستند اما جز سكوت و لبخند و اينكه «حالم خوب است» چيزي برايشان ندارم و شايد براي آنهايي كه هستند، بي هيچ فاصله و ديواري، اما اين بي مرزي را نمي‌خواهند.

۱۳۸۴ مرداد ۲۲, شنبه

پيكاسو و ونگوگ در تهران

يك گزارش غير تخصصي از يك نمايشگاه كاملا تخصصي:

اگر مي‌خواهيد شاهكارهاي هنرمندان بزرگي همچون پيكاسو، ونگوگ، فرانسيس بيكن، سالوادور دالى، اندى وارهول، جاسپر جونز، ژان دوكوپه، براك، لژه، رنه مگريت، پل گوگن، كلود مونه، هانرى لوترك و ادوارد مونژ و رنه مگريت را تماشا كنيد، سري به موزه هنرها معاصر بزنيد تا گنجينه اي كه در آن، از امپرسيونيسم و پست امپرسيونيسم گرفته تا اكسپرسيونيسم، فوتوريسم، فوويسم، سوررئاليسم و پاپ آرتيك يك جا جمع شده است را در برابر چشمانتان داشته باشيد.
براي لذت بردن از اين مجموعه كم نظير هم حتما نبايد اهل هنر باشيد و اين سبك‌هايي كه نوشتم يا حتي اين هنرمندان را بشناسيد، اين نمايشگاه آنقدر زيبايي داد كه آدمي مثل من هم كه به غير از پيكاسو و ونگوگ اسم بقيه اين آدم‌ها را نشنيده بود و از سبك‌هايي كه گفتم هم فقط خواندن و نوشتنشان را بلد بود و مي‌دانست كه ربطي به نقاشي دارند، آنقدر لذت برده كه حتما يكبار ديگر هم به ديدن 170 تابلوي نقاشي و 15 مجسمه اين مجموعه خواهد رفت.
اين مجموعه كه آثاري از سال‌هاي 1870 تا 1980 است، قبل از انقلاب از سوي فرح ديبا خريداري شده است و بعد از سال‌ها ماندن در گوشه انبار براي اولين بار به نمايش گذاشته شده‌اند.
البته اگر شما هم مثل من چيزي از نقاشي سرتان نمي‌شود يا ساعت 3 روزهاي زوج برويد و همراه با راهنما از نمايشگاه ديدن كنيد يا كسي را كه لااقل كمي به نقاشي وارد باشد با خودتان ببريد تا وقتي تابلو‌هايي را كه انگار سطل رنگ را هم زده‌اند و خالي كردند روي بوم ديديد و شنيديد كه جزو گران‌ترين تابلوهاي مجموعه هستند يا به تابلوي «مارسل دوشان» كه شبيه حل كردن يك مسئله فيزيك است رسيديد و گفتند كه جزو مهمترين آثار پست مدرن است، به اندازه من تعجب نكنيد.
با اينكه از خيلي ازتابلوها را نفهميدم، اما تعداد آن هايي كه ازشان لذت بردم خيلي بيشتر بود.
تابلوي «راه آسمان» رنه مارگريت يكي از زيباترين آثار مجموعه بود. يك برگ كرم خورده در يك سنگلاخ كه شبيه درخت شده و بالاتر از همه كوه‌ها و خانه‌هاي اطراف به آسمان رسيده با رودي كه از اولين كوه به سويش جاري است.
«پنجره‌اي باز به خيابان» پيكاسو هم محشر بود. اين تابلو پازلي بود از زندگي شهري و آپارتمان نشيني ما. تكه‌هايي از پنجره، نرده، خيابان، برگ، كف زمين، نماي ساختمان، چراغ رانما و چمن كنارخيابان و يك جوري شبيه ذهن آشفته ما بود كه تكه‌هايي از زندگي بي هيچ نظم و ترتيبي كنار هم قرر گرفته اند و درست مثل آن تابلو منظم و به هم ريخته هستند.
از كار «ميكل آنجلو پيستو لتو» هم خيلي خوشم آمد. اسمش را يادم نيست اما تابلويي بود كه هر لحظه تغيير شكل مي داد. زمينه‌اي همچون آينه با پرده‌اي سبز در دو طرفش. پنجره‌اي كه آنچه در برابرش مي‌گذرد در آن منعكس مي‌شود و همه تابلو همين است.
كار ونگوگ هم كه اسمش يادم نيست، مردي بود در خود فرورفته كهانگار مثل خيلي از ما حيران احوالات دنيا بود و انقدر زيبا كه مرا چند لحظه‌اي ميخكوب كرد.
از همه جالبتر هم تابلوهاي متعلق به سبك «اكسپرسيونسيم انتزاعي» بود. اول كه وارد اين سالن شدم و تابلو هايي را ديدم كه مثلا يكي‌شان يك تابلو با زمينه نارنجي و چند خط ساده روي آن بود، يا تابلويي كه شبيه خطي‌خطي هاي يك آدم عصبي روي بوم بود. يا آن يكي كه در ظاهر فقط حركت رنگ‌‌ها روي بوم بود، هيچ نفهميدم ولي بعد كه توضيح جلوي سالن را خواندم متوجه شدم كه اين تابلوها آثار يك سري هنرمند نوگرا است كه به قراردادها و سنت‌هاي رايج يورش كرده‌اند و اتكاي‌شان به سطوح رنگي است و كلا سبك خيلي مهمي است و از آنجا كه من هم هر وقت بي‌حوصله يا عصبي مي شوم يك همچين چيزهايي مي‌كشم فهميدم كه من هم يك سر سوزن ذوق استعداد دارم و خودم خبر نداشته‌ام. به خصوص يك تابلويي كه گويا گران ترين تابلوي مجموعه بود و نقاشش روي يك زمينه قرمز با رنگ‌هاي مختلف خط خطي كرده بود خيلي شبيه به نقاشي‌هايي است كه من موقع بي حوصلگي با موس كامپيوترم مي‌كشم.
البته بعضي از اين تابلوها هم گويا بايد در يك فضاي مناسبي از لحاظ نورپردازي باشند تا معنايشان مشخص شود كه اينجا ما امكانش را نداريم.
تابلوهاي بخش «پاپ» هم كه راحت تر مي‌شد فهميدشان قشنگ بودند.
ويژگي اين تابلوها استفاده از روش هاي تركيبي بود.«خودكشي» اثر اندي وارهول كه نمايي از يك نفر است كه خودش را از بلندي به پائين انداخته،7 تابلو از مائو در رنگ‌آميزي‌هاي مختلف وتابلوي بزرگي كه تركيبي از جنگ و زندگي بود و از متن هم در آن استفاده شده است از زيباترين تابلوهاي اين بخش بود.
يك سري از تابلوها هم كه خيلي توجهم را به خودشان جلب كردند، تابلوهايي بودن كه در ظاهر خيلي خيلي ساده بودند و فقط وقتي به آنها نزديك بشويم پيچيدگي و ظرافت به كار رفته در آنها مشخص مي‌شود. مثل تابلوي «كارل گرستنر»كه از دور يك صفحه بنفش ساده بودومن حتي فكر كردم يك قاب خالي است، اما وقتي نزديك شدم ديدم كه هفت مربع با تركيب رنگي متفاوت در آن كار شده است.
البته اين نمايشگاه هم مثل بيشتر اتفاقات فرهنگي و هنري ما ازتيغ سانسور در امان نمانده و علاوه بر دو اثر از دو هنرمند بزرگ فرانسوی يعنی تابلوی «گابريل با تور» اثر اگوست رنوار و تابلوی «دوران طلايی» اثر آندره دوران که به دليل داشتن تصاوير مغاير با شئون اخلاقی_اسلامی، نمايش داده نشده‌اند، در تابلوهاي سه گانه «فرانسيس بيکن»که دو مرد را در رختخواب نشان می دهد نيز جاي تابلوي وسطي خالی است و گويا پس از روز افتتاحيه به دستور مقامات ذي‌ربط به دليل مغايرت با شئون اخلاقی از روی ديوار برداشته شده است.
جالب اين كه من با ديدن و شنيدن اين ماجرا وقتي تابلوهاي «رابرت راشنبرگ« با عنوان بدرقه را ديدم كه در وسط هر كدامشان يك صفحه سياهي كار شده بود، فكر كردم اينها هم تصاوير مخالف شئون اخلاقي داشته اند و مثل سردر سينما ها كه در روزهاي عزا روي عكس هنرپيشه هاي زن پرده سياه مي اندازند،اين صفحه‌هاي سياه را گذاشته اند كه ما به گناه نيافتيم كه البته اين طور نيست و اين يك هنر تركيبي است كه چون سخت بود، با وجود دوبار توضيح دوست هنرمندم، فقط در همين حد متوجه شدم .
خلاصه اين كه اين نمايشگاه را از دست ندهيد كه گفته مي شود جزو يکی از 10 گنجينه برتر هنر مدرن جهان است و حتي آن‌طور كه رئيس سابق موزه هنرهاي معاصر مي‌گويد زمانی که اين کلکسيون گردآوری شده يعنی حدود 27 سال پيش، جزو 4 کلکسيون برتر دنيا بود منتهی نه از حيث ارزش کلی مجموعه بلکه از نظر جامعيت و فراگيری آن که دربرگيرنده مهمترين چهره‌های هنری و تقريبا تمام جريان‌ها و سبک‌ها و نقاط عطفی است که در تاريخ هنر مدرن از زمان امپرسيونيست ها تا مينی ماليست ها به وقوع پيوسته است.
«نمايشگاه جنبش هنر مدرن» تا آخر آبان‌ماه تمديد شده است و اگر براي اولين بار از آن ديدن مي‌كنيد و مثل من چيزي از نقاشي نمي‌دانيد، حواستان باشد در ابتداي هر سالن حتما توضيحاتي را كه درباره سبك آثار آن سالن نوشته شده بخوانيد. البته من به يمن توضيحات فني و حرفه‌اي بهار عزيز ازبي‌اطلاعي محض بيرون آمدم وآنقدر فهميدم كه بتوانم اين چند خط را بنويسم، با اين وجود اگر در اين گزارش چيزي را راجع به سبك‌ها و تابلوها اشتباه نوشته ام به بي‌سوادي من در زمينه نقاشي ببخشيد كه فقط خواستم لذتي را كه برده ام با ديگران قسمت كنم.

جهاني ديگر هم ممكن است

اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نمي‌شد، من آمده‌ بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نمي‌فهميدم كه آدم‌ها چطور در اين ظلمت مطلق راه مي‌روند، غذا مي‌خورند، حرف مي زنند و مي‌خندند.
بچه كه بودم معناي حرف‌هاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميدم. نمي‌فهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدم‌ها ازهمان جايي آمده‌اند كه تو قبلا بوده‌اي و من نمي‌فهميدم چطور آدم مي‌تواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم مي‌كند و اسمش را خورشيد گذاشته‌اند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب مي‌ديدم دارم از دنياي آدم ها فرار مي‌كنم. خواب مي‌ديدم وسط جاده‌اي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستاده‌ام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شده‌ام. در كابوس‌هايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذي‌اش تا لب دره مي‌رفت و مي‌گفت مي‌خواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را مي‌گرفت و تا تهش مي‌رفت و من مي‌ديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو مي‌شود. آن وقت همان‌طور كه بر جايم ميخكوب شده بودم و توان برداشتن يك قدم هم نداشتم اسمش را فرياد مي‌زدم و التماس مي‌كردم كه مرا هم با خود ببرد.اما فايده اي نداشت، او رفته بود.
هر شب سراسيمه از خواب مي‌پريدم و چند شب بعد دوباره من بودم و جاده و مسافري كه مي‌رود و دختركي كه در خواب فرياد مي‌زند.
كابوس‌هايم وقتي تمام شد كه هفت ساله بودم و علي رفته بود، نه با بال‌هاي كاغذي‌اش كه با بمبي كه در حياط خانه‌شان افتاده بود و من با رفتن او همه اميدم را براي رهايي از اين تاريكي وحشتناك كه همه دنيا را پوشانده بود، ازدست داده بودم و ديگر حتي خواب رفتن را هم نمي‌ديدم.
بزرگتر كه شدم، چشم‌هايم به تاريكي عادت كرد.راه مي‌رفتم، غذا مي‌خوردم، حرف مي‌زدم و مي‌خنديدم. دلم را خوش كرده بودم به شهاب‌هايي كه گاه به گاه رد مي شدند و ستاره‌هايي كه اندازه نوك سوزن بودند و مي‌گفتند كه اين دايره تنگ و تاريك همه دنيا نيست.
تازه آن وقت بود كه فهميدم آدم‌ها جلو نمي روند، دور خودشان مي‌چرخند. بعضي در حياط خانه‌شان و بعضي در سرتاسر كره زمين. درست مثل كرم‌‌هاي كتاب « درتكاپوي معنا» كه از ستون‌هايي كه آخرش پيدا نبود بالا مي رفتند و فكر مي كردند دارند زندگي مي‌كنند، اما وقتي با هزار مرارت به بالا مي‌رسيدند، مي ديدند كه قله‌اي وجود ندارد و ستون عظيم الجثه، اجتماعي از كرم‌ها است كه براي بالا رفتن و به هيچ رسيدن همديگر را له مي‌كنند. آدم‌ها هم همينطور بودند، فقط به جاي بالا رفتن دور خودشان مي‌چرخيدند، در دايره‌هايي كه فقط اندازه شعاعشان با هم فرق مي‌كرد.
كرم‌ها براي پروانه شدن به دنيا آمده بودند، اما پرواز بزرگتر از آن بود كه بتوانند باورش كنند.آنها پذيرفته بودند كه زندگي‌شان زمين و بالا رفتن است و راه ديگري وجود ندارد، درست مثل آدم ها كه چرخيدن را پذيرفته‌اند و خيلي كه شجاع باشند مثل كرمي كه خود را از بالاي ستون به هيچ رسيده به پايين مي‌اندازد، خودشان را از چرخه گردون زندگي حذف مي‌كنند و يادشان مي‌رود كه براي پريدن به دنيا آمده‌اند، براي اينكه پروانه شوند و شوق پرواز را در دل آدم‌هاي ديگر هم زنده كنند.
من اما هيچ وقت نتوانستم به اين تاريكي و به اين چرخيدن عادت كنم. شايد سرگيجه‌ها و حالت تهوع‌هاي تمامي ناپذيرم كه از 15 سالگي آغاز شده‌اند براي همين باشد.من هم درست مثل كرم كوچولويي كه عاقبت پروانه شد، نمي‌دانم واقعا از دنيا چه مي‌خواهم؟ اما مي دانم كه «بايد بيش از اين‌ها باشد.»
حالا من هم مثل همه آدم ها دارم مي‌چرخم. در دايره‌هايي كه گاه به گاه شعاعش تغيير مي‌كند، اما گيج گيجم و چرخيدنم نه مثل آدم‌هاي سرخوش كه مثل آدم‌هاي مست و ديوانه است. حالا مدت‌ها است كه سكوت كرده‌ام و ديگرچرخش آدم‌ها را به مسخره نمي‌گيرم. حالا مدت‌ها است كه سردرگمي‌ام را فرياد نمي‌ زنم و تا آنجا كه بشود خودم را در نظم ابلهانه دنيا جا مي‌دهم.اما مي دانم يكي ازهمين روزها بايد ساختن پيله‌ام را آغاز كنم و مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم.
آدم‌ها مسخره‌ام مي‌كنند، باورم نمي‌كنند و خيلي كه مهربان و فهميده باشند نصيحتم مي‌كنند كه زندگي همين است، دخترجان. بيخود سخت مي‌گيري و خودت را به درو ديوار مي كوبي.
فكر مي‌كردم وقتي‌كه مثل شازده كوچولو جلو بروي و به آدمي‌كه فكر مي‌كني هواي پرواز در سر دارد بگويي كه بيا با هم دوست شويم، دوستي‌ات را مي‌پذيرد و تو شريكي براي سردرگمي‌هايت پيدا مي‌كني. اما آدم‌ها اهل منطق‌اند و حساب و كتاب و من اين را نمي‌دانستم. فكر مي‌كردم همه آدم بزرگ‌ها شبيه هم نيستند، اما هستند.
من اما ازابتدا مي دانستم كه بايد بروم و حالا مي دانم كه بايد تنها بروم. بايد ترسم را زير پا له كنم و باور كنم كه تنها هم مي‌شود مي‌رفت.سخت است اما ناممكن نيست. من با همه قلبم باور دارم كه جهاني ديگر هم ممكن است

پي نوشت: «همه» و«هيچ» متعلق به حس‌هاي لحظه‌اي و زود گذر است. مي دانم كه من بودم كه نوشتم »مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم» و مي دانم هم كه چرا نوشتم. اما حرفم را پس مي گيرم چون مي دانم كه هزار راه نرفته پيش رو دارم..

۱۳۸۴ مرداد ۱۵, شنبه

سمفوني مردگان



سمفوني مردگان، عباس معروفي را دوباره خواندم و همه لذتي را كه دفعه قبل چشيده بودم، اين بار هم مزمزه كردم.
بار اولي كه كتاب را خواندم به «آيدين»‌هايي فكر مي‌كردم كه در نظام قيم مابانه حاكم بر جامعه، به هيات سوجي مجنون درآمده‌اند و اين بار نگران «آيدين»‌ درون خودم بودم. در انديشه آن زني كه خود را جستجو مي‌كند و سرگشته و شيدا در پي آگاهي و معرفت است و شايد زن محافظه‌كار و حسابگر درونم طاقت شيداييش را نياورد، سال‌ها در كنج دالاني تاريك به بندش كشد تا سوجي‌وار به هيات ديوانگان درآيد و براي اينكه آواره دشت و دمنش نكند، در كنج ايواني به زنجيرش كشد.
آيدين سرگشته‌ و شيدا، اورهان حسابگر و محافظه كار، آيدايي كه ساختن و سوختن را پيشه كرده و يوسفي كه فقط زنده است و نشخوار مي‌كند و پس مي دهد شايد در درون هر يك از ما هستند و لااقل ميل به شيدايي و جستجو، هوس حسابگري و مصلحت‌انديشي و وسوسه سكوت و از خود دست كشيدن و حتي زندگي گياهي را در پيش گرفتن و همچون ميليون ميليون انسان روز را به شب رساندن بارها در وجودهركدام‌مان خود را به رخ كشيده است و عاقبت آن كس هويت ما را مي‌سازد كه برنده اين جدال شده باشد و ديگران را پس بزند.
خوب كه نگاه كنيم زيادند آدم‌هايي كه در آغاز روياي پرواز داشته‌اند و با اين رويا پريدن را هم تجربه كرده‌اند، اما بيشترشان وقتي كه مثل «يوسف» با كله زمين آمدند، پرواز كه هيچ قيد راه رفتن را هم مي‌زنند و در گوشه‌اي مي‌خورند و مي‌خوابند و مي‌زايند و مي‌ميرند.
آدم‌هايي مثل «آيدا» هم كم نيستند. زنان و مرداني، با آرزوهاي بزرگ و سرشار از شور زندگي كه زير بار سيلي زمانه سر خم كرده و سكوت پيشه مي‌كنند و عاقبت وقتي تاب اين همه سركوب را نياوردند، از خود و همه آرزوهايشان دست مي‌كشند و با يك پيت نفت و يك جرقه آتش ( و يا هر چيز ديگري) خود را خلاص مي‌كنند و هيچ كس نمي‌فهمد در اين همه سال چه بر سرشان آمده است.
اين‌ها آدم‌هاي ضعيف جامعه هستند و قوي ترها يا مثل «اورهان» گرگ مي‌شوند و ديگران را مي‌درند و يا مثل «آيدين» مجنون مي‌شوند و دنيا و همه نظمش را به سخره مي‌گيرند.
سمفوني مردگان به تمامي آئينه مردماني است كه در دنياي اطراف و جهان درونمان راهي براي زندگي جستجو مي‌كنند.

۱۳۸۴ تیر ۱۰, جمعه

ترس‌هاي مادرانه


قطره‌ها باران روي گونه‌اش درست مثل شبنمي است كه روي گل نشسته باشد. خيس آب شده و مادرش انگار تقصير اوست كه يكدفعه باران گرفته، مدام قربان صدقه‌اش مي‌رود و مي‌بوسدش.
اتوبوس شلوغ است. اما زن‌ها كمي جابجا مي‌شوند تا درصندلي آخر جايي هم براي او و بچه‌اش باز شود. دستش را مي‌گيرم تا از نيم پله جلوي صندلي بالا بيايد. همين كه كنارم مي‌نشيند، بچه اش زل مي‌زند به چشمهايم و مي‌خندد. من هم بچه نديده و از خدا خواسته شروع مي‌كنم به ادا درآوردن. ازآن بچه‌هاي خوش اخلاقي است كه تا يك كم برايشان دلقك بازي درآوري و زبانت را دراز كني، ازخنده ريسه مي‌روند. چشمهايش مثل بچگي‌هاي من است. درشت و سياه، مثل تيله. با دو تا لپ آويزان و ابروهاي بلندي كه خيلي باوقار درهم فرو رفته‌اند.
تا من حواسم مي‌رود به باران و ترافيك و آدم‌هايي كه داخل اتوبوس درهم مچاله شده‌اند، با دست‌هاي كوچولويش دو تا مي‌زند به شانه‌ام كه يعني: حواست كجاست؟ داشتيم با هم بازي مي‌كرديم و تا نگاهش مي‌كنم و مي خندم و قهقهه‌اش به هوا مي‌رود.
خوش به حال مادرش. اين‌طور كه محكم بچه‌اش را به خودش چسبانده و هر چند دقيقه با نوك انگشت قطره آبي را كه از روي موها به صورتش چكيده پاك مي‌كند، معلوم است كه خيلي دوستش دارد. اصلا از نگاهش و عزيزم گفتن‌هايي كه با يك بوسه كوچولو همراه است، مي‌شود فهميد كه چقدر عاشق بچه‌اش است.
وقتي يكي ديگر مي زند روي شانه‌ام. از مادرش كه دختركي همسن و سال خودم است، مي پرسم:
_ دختره يا پسر؟
_ پسره، آقا آريا.
هميشه فكر مي‌كردم فقط دختر كوچولوها اينطوري ازآدم دل مي‌برند، اما اين آقا پسر دست هرچي دختر است از پشت بسته. دلم مي‌خواهد بغلش كنم و ببوسمش. اما چيزي نمي‌گويم. هم رويم نمي‌شود، هم مي‌ترسم يك دفعه ماشين ترمز كند و بچه بيافتد و هم اينكه... دلم نمي‌آيد، دخترك طوري كودكش را در آغوش گرفته كه آدم مي‌ترسد اگر بگويد:«خانم مي‌شه چند دقيقه بچه‌تان را بغل كنم.» جواب بدهد: «نه! بچه خودم است.» درست مثل دختر بچه‌هايي كه عروسك‌هايشان را سفت بغل مي‌كنند و به هيچ كس هم نمي‌دهند.
شايد اگر من هم يك فرشته كوچولويي به اين نازنيني داشتم، حتي براي يك لحظه هم از خودم جدا نمي‌كردمش. اگر داشتم؟!! بچه.... يك بچه كوچولو كه مال خودم باشد و بعد كم كم بزرگ شود، بخندد، راه بيافتد، حرف بزند، بخواند و براي خودش خانمي شود يا شايد هم آقايي. يك مرد درست و حسابي.
از فكرش هم دلم غنج مي‌رود. واقعا دلم بچه مي‌خواهد؟؟ البته بچه‌ها را كه دوست دارم، يعني عاشقشان هستم. اما اينكه خودم بچه دار شوم... سوال خيلي سختي است. هنوز هم واقعا نمي‌دانم دلم ‌مي‌خواهد مادري را تجربه كنم يا نه؟ اصلا نمي‌دانم آدمي مثل من، مي‌تواند مادر خوبي باشد؟ نمي‌دانم با اين همه گرفتاري و كار و مشغله و جلسه‌ اصلا وقتي براي بچه‌داري مي‌ماند؟ بچه‌داري هم كه فقط سير كردن شكم و خواباندن و لباس عوض كردن نيست. بايد براي بچه وقت گذاشت. بايد ازهمان روز اول تربيتش كرد. اما آن وقت كارم را چه كنم؟ مادرم آن اوايل مدام مي‌گفت: «تو يكي بياور، بقيه اش با من، طوري نگهش مي‌دارم كه اصلا نفهمي كي بزرگ شد.»
اما من دلم مي‌خواست لحظه لحظه بزرگ شدن بچه‌ام را بفهمم. دلم مي‌خواست اولين كسي باشم كه حرف زدنش را مي‌بيند، راه رفتنش را نظاره مي‌كند و نيش كوچولوي دندانش را لمس مي‌كند.
دوست نداشتم چشم باز كنم و ببينم ني‌ني كوچولويي كه من به دنيا آورده ام دو، سه سالش شده و من هيچ چيز از بزرگ شدنش نفهميده‌ام. بعدش هم، آن وقت ديگر آن كوچولو، بچه من نيست، بچه مادرم است. چون او تربيتش كرده و البته به شيوه‌اي كه خودش مي‌پسندد. اصلا بي خيال بابا، حالا كو بچه. نه به دار است، نه به بار است دارم براي شيوه تربيتش نقشه مي‌كشم.
تلفنم زنگ مي‌زند. زنگش صداي قهقهه بچه‌اي است. تا صداي زنگ تلفنم بلند مي‌شود. آريا هم شروع به خنديدن مي‌كند. درست مثل بچه‌اي كه در گوشي من مي‌خندد. آنقدر محو خنده آريا مي‌شوم كه يادم مي‌رود تلفن را جواب بدهم. چال روي گونه‌اش را كه مي‌بينم، دوباره دلم ضعف مي‌رود و مي روم در عالم هپروت و شيوه‌هاي تربيت كودك.
مشكل من اينجا است كه با اين شغلي كه دارم، بچه داري خيلي سخت است. نه مي‌شود كه بچه را پيش مادرم يا پرستار بگذارم و خودم هر چند ساعت يكبار بهش سر بزنم و نه مي‌توانم بچه را با خودم سر كار ببرم. ولي اگر قيد خبرنگاري را بزنم يا مدتي حق‌التحرير كار كنم شايد بشود. تازه شايد هم بروم سراغ تحقيق و براي مدتي در خانه كار كنم. آها! يك كار ديگر هم مي شود كرد، مي‌توانم در يك موسسه كوچك كار پيدا كنم و بچه را هم با خودم ببرم. مثل آقاي مرادي كه هميشه نگين را با خودش مي‌آورد موسسه و به هركس هم مي خواست آدرس بدهد، مي گفت: «خيابان كارگر، بعد از پمپ بنزين، آن ساختمان سه طبقه‌اي كه كهنه‌هاي بچه از بالكنش آويزان است.» و بعد هم با خنده اضافه مي‌كرد: «آخه نگين به هر نوع پوشك حساسيت دارد و كهنه‌اش را هم بايد زود به زود عوض كنم.»
آره اگر بخواهم به شيوه آقاي مرادي و خانمش بچه داري كنم، يكي كه هيچي مي‌توانم دو تا بچه هم داشته باشم. خانم آقاي مرادي ناشر بود و خودش هم مترجم و محقق و مدرس و نويسنده وخلاصه آچار فرانسه. هر دوتا بچه‌هايشان را هم در انتشاراتي خانم مرادي و موسساتي كه هر چند يك وقت آقاي مرادي در يكي‌شان كار مي‌كرد، بزرگ شدند. آقاي مرادي بچه را با خودش مي آورد موسسه، صبحانه‌اش را كه سر راه خريده بود مي‌داد و يك عالمه اسباب بازي و كتاب مي‌ريخت جلويش و مي‌رفت سركارش. اصلا هم در قيد اين نبود كه بچه كف زمين نشسته و لباسش كثيف شده و اين حرف‌ها. وسط كار براي بچه‌اش شعر هم مي‌خواند، پاي حرفش هم مي‌‌نشست و كامپيوتر بازي هم يادش مي‌داد. زن و شوهر هرجا هم كه جلسه مي‌رفتند، نگين را سوار ماشين مي‌كردند و با خودشان مي‌بردند، طوري كه نگين پاي ثابت همه جلسات ناشران و محققان شده بود و تازه با پدرش ماموريت هم مي‌رفت. البته آنها هم از آن پدر و مادرهايي نبودند كه با‌كلاس‌بازي درآورند و تا بچه كمي شيطنت كند و لباسش كثيف باشد، بگويند واي آبرويمان رفت و بچه را دعوا كنند. اينقدر راحت نگين را وارد كارشان كرده بودند كه براي بقيه هم عادي شده بود. يادم است كه يكبار آقاي مرادي در يك جلسه مهم سخنراني داشت و مثل هميشه نگين را هم با خودش‌ آورده بود. وسط جلسه نگين رفت روي سن و گير داد به پدرش كه بايد من را بغل كني. او هم انگار نه انگار اتفاقي افتاده نگين را بلند كرد، بوسيد، روي تريبون گذاشت و سخنراني اش را ادامه داد. همه كلي كيف كردند كه چه باباي مهرباني و عكاس‌ها هم كلي از پدر و دختر عكس گرفتند.
آره، فكر كنم اين بهترين راه حل است. نه كه خيلي آسان باشد، اما بالاخره كار و بچه را با هم تلفيق مي‌كند. البته من هم بايد كمي از كارهاي جانبي‌ام كم كنم. حداقل تا وقتي كه سه ساله بشود و بتوانم بگذارمش مهد.
اصلا مادر شدن كار خيلي سختي است. همه اش هم كه بچه‌داري نيست، آن نه ماه قبلش و آن چند دقيقه‌اي هم كه بدنيا مي‌آيد به گمانم خيلي سخت باشد.فكرش را بكن، اگر مثل مرجان مجبور شوم تمام نه ماه را استراحت مطلق كنم و در خانه بمانم چي؟ بيچاره مرجان! يك روزنامه نگار حرفه‌اي مثل او چه زجري كشيده در اين مدت. شايد هم همه‌اش لذت بوده. لذت اينكه يك موجود زنده را در بطنت داشته‌ باشي و ذره ذره جان گرفتنش را با تمام وجود احساس كني. اين همه لذت حتما به آن همه خانه نشيني و از دست دادن كار و حالت تهوع مدام و هزار چيز ديگر مي‌ارزد. لااقل من از صداي مرجان وقتي ازجنيني كه در شكم داشت، حرف مي زد اين را فهميدم.
«ديوانه شده‌ام نرگس، صبح تا غروب روي تخت درازكشيده‌ام و به دستور دكتر تكان هم نبايد بخورم. وروجك هنوز به دنيا نيامده خانه‌نشينم كرده... اما همين كه تكان مي‌خورد و به شكمم لگد مي‌زند، همين كه دكتر گوشي را روي شكمم مي‌گذارد و من تاپ تاپ قلب كوچكش را مي شنوم، همين كه بودنش را احساس مي كنم و برايش حرف مي‌زنم و شعر مي‌خوانم، همه اين عذاب‌ها يادم مي‌رود و لذتي كه با هيچ كلمه‌اي نمي‌توانم بيانش كنم همه وجودم را پر مي‌كند.»
روزي كه دختر كوچولوي مرجان به دنيا آمد و براي اولين بار در آغوش گرفتمش، براي اولين بار ازته قلبم آرزوي مادر شدن كردم. فكر همه چيزش را هم كردم. حتي فكر اينكه مثل مرجان براي مدتي كارم را از دست بدهم و يا يك جور ديگر كاركنم. اما عصري كه رفتم خانه هر چه كردم نتوانستم با امير حرف بزنم. اينقدر پر از شورو شوق مادري بودم كه ترسيدم امير نتواند خواسته‌ام را رد كند. ترسيدم او بچه نخواهد و به خاطر من قبول كند.
اوايل ازدواجمان در اين رابطه خيلي صحبت كرده بوديم. آن وقت‌ها من از بچه دار شدن مي ترسيدم. ازاينكه در اين دنياي وحشتناك كه نكبت و سياهي از همه جايش مي‌بارد، موجود ديگري را به دنيا بياورم هراس داشتم و فكر مي كردم پدرو مادرهايي كه بچه دار مي‌شوند يا خيلي شجاعند و يا خيلي احمق.
آن وقت‌ها كارم و درسم هم برايم خيلي مهم بودند و نمي خواستم حتي براي يكسال هم كه شده از كارم دور بمانم. اما دختر مرجان را كه ديدم، فكر كردم يك سال و حتي چند سال بي خيال كار و خيلي چيزهاي ديگر شدن ارزش مادر شدن را دارد. تازه در آن مدت هم مي‌شود كلي مطالعه كرد و تحقيق كرد و يك جور ديگر زندگي را پشت سر‌گذاشت.
همه‌اش هم اين نبود، يك چيز ديگر بود كه حتي بيشتر از مادر شدن وسوسه‌ام مي‌كرد. فكر داشتن بچه‌اي از امير دلم را مي‌لرزاند. بچه‌اي كه خون امير در رگ‌هايش جاري و نيمي از وجودش از او باشد و آن وقت من، اين عزيزترين موجود دنيا را نه ماه در وجودم داشته باشم و يك عمر در كنارم. آن وقت هر موقع دلم براي امير تنگ مي‌شود و او نيست، كودكش را ، كودكمان را، در آغوش مي‌گيرم و مي‌بوسم. كودكي كه حتما قيافه‌اش، حرف زدنش، راه رفتنش و قد و قامتش شبيه امير است و مي‌شود سايه‌اي از امير را در او ديد.
با همه اينها، آن روز و روزهاي بعدش هرچه كردم نتوانستم با امير صبحت كنم. امير آن روزهايي كه من از مادر شدن مي‌ترسيدم، اصلا سعي نكرده بود قانعم كند كه اشتباه مي‌كنم و دنيا آنقدرها هم جاي ترسناكي نيست. يعني او هم از بچه دار شدن مي‌ترسيد؟ يا اصلا بچه‌ها را دوست نداشت؟ چيزي نپرسيدم، چون مي‌ترسيدم اگر عاشق بچه و پدر شدن باشد، به خاطر او هم كه شده همه ترس‌هايم را از ياد ببرم. آن موقع تازه چند ماه از ازدواج مان گذشته بود و چون براي بچه دار شدن خيلي زود بود، ديگر بحث را ادامه نداديم. اما من، آن روز ترسي را كه از نوع ترس خودم نبود در چشمان امير ديدم. احساس كردم امير هم با اينكه با استدلال من مخالف است، ولي از نتيجه‌اي كه گرفته‌ام راضي است. آن روز بعد حرف‌هاي من امير خيلي راحت گفت: «پس پروژه بچه حالا حالاها متوقف است.» و بعد هم سريع از اتاق بيرون رفت و كامپيوترش را روشن كرد و من هيچ وقت جرات نكردم، به خاطرترس‌هاي خودم نظر واقعي اش را درباره پدر شدن بپرسم، حتي آن روز كه دختر مرجان به دنيا آمده بود و من براي مادر شدن و داشتن بچه‌اي از امير له‌له مي‌زدم.
آن شب زودتر ازهميشه خوابيدم و گفتم فردا خوب فكر مي‌كنم و طوري با امير حرف مي‌زنم كه نظر واقعي‌اش را بدانم. اما فردا امير مجبور شد براي يك مورد پيش بيني نشده به ماموريت يك هفته‌اي برود و وقتي در يك هفته‌اي كه امير نبود، ضربه باتوم كم ‌مانده بود رگ‌هاي شكمم را پاره كند، دوباره ترديد و دو دلي حس غالب وجودم شد و از بچه‌دار شدن ترسيدم. در تمام مدتي كه از درد شكم به خودم مي‌پيچيدم و هيچ مسكني هم آرامم نمي‌كرد، به اين فكر مي‌كردم كه اگر باردار بودم و جنيني در شكم داشتم، حالا حتما مرده بود يا شايد هم آن موقع مي‌نشستم خانه و به روي خودم هم نمي‌آوردم كه چه خبر است و بي خيال اعتراض و تجمع مي‌شدم و اصلا باتوم هم نمي‌خوردم. آن روز وقتي آن مرد ساهپوش هلم داد و كم مانده بود زير دست و پاي جمعيت له شوم، خدا را شكر مي‌كردم بچه‌اي ندارم كه حالا نگران بي‌مادرش شدنش باشم. وقتي هم كه بعد چند روز دوباره بگير و ببندها شروع شد، خوشحال بودم كه بچه‌اي ندارم تا در چنين خفقاني بزرگ شود و زجر بكشد و تا مدت‌ها فكر بچه را از سرم بيرون كردم.
بعد هم كه دوباره نگاهم عوض شد و ياد گرفتم در كنار سياهي‌ها وزشتي‌ها زيبايي ها را نيز ببينم و به زندگي و ساختن جهاني ديگر اميدوار باشم، ديگر مجالي براي اين آرزوها نبود. حالا هم همه‌اش تقصير اين آريا كوچولو است كه بيخ گوش من اينطور مي‌خندد و هوايي‌ام مي‌كند.
موهاي آريا خشك شده بود و داشت با مادرش دالي بازي مي‌كرد. محو تماشايش شده بودم كه خانم ميانسال كنار دستي‌ام پرسيد:
_ ازدواج كرده‌اي؟
_ بله
_ بچه كه نداري؟
_ نه
_ چرا بچه‌دار نمي‌شويد؟
خنديدم وگفتم: خب ديگه!
عاقله زني كه كنار مادر آريا نشسته بود، به جاي من جواب داد: اي خانم! جوون هاي امروزي كه حال و حوصله بچه دار شدن را ندارن. پسرم سه ساله عروسي كرده و هر وقت مي‌گم پس كي من مادربزرگ ‌مي‌شم، جواب مي دن، دلت خوشه مادر، خودمون را بگردونيم هنر كرديم.
خانم بغل دستي‌ام چشمكي زد و گفت: ولي اين يكي از قرار بچه دوسته. نكنه شوهرت مخالفه؟ و تا من دنبال جواب بگردم، خودش گفت: اين جور وقت‌ها به حرف مردا زياد اعتنا نكن. اونا هم دلشون بچه مي‌خواد فقط مي‌ترسن از پس خرجش و توقعاتش برنيان. يادشون رفته كه هرآنكس كه دندان دهد، نان دهد.
زني كه آرزوي مادربزرگ شدن داشت، سرش را كمي جلو آورد و آهسته گفت: راست مي‌گه مادر! بهترين راه اينه كه خودت كار را تموم كني و وقتي مطمئن شدي، جواب آزمايش را با يك جعبه شيريني و دسته گل بذاري جلوش. مردا وقتي در برابر كار انجام شده قرار بگيرن، از زير سنگ هم شده پولش را در مي‌يارن.
_ نه حرف مخارجش نيست...
_ چه بدتر، جربزه پدر شدن ندارن جوون هاي امروزي. بهت برنخوره‌ها پسر خودمو مي‌گم. تو چه گناهي كردي كه دلت بچه مي‌خواد.
چيزي نگفتم. لبخندي زدم واز جايم بلند شدم. يك ايستگاه ديگر مي‌رسيدم و بايد از همين الان كم كم جلو مي رفتم تا خودم را به در اتوبوس برسانم. با آريا باي‌باي كردم و از اتوبوس پياده شدم.
فكر بدي هم نيست. يك دسته گل و يك جعبه شيريني. البته نه اينكه آدم كار را تمام كند و بعد خبربدهد. ولي اي كاش آن دفعه اين راه حل را هم امتحان مي‌كردم.
يك جعبه شيريني نارگيلي از همان‌هايي كه امير دوست دارد، با يك دسته گل پر ازمريم و رز مي‌خريدم و تا امير در را باز مي‌كرد، مي‌گفتم: « اين گل و شيريني تقديم به بهترين پدر دنيا» آن وقت اگر خوشحال مي‌شد و مي پريد هوا و من را در آغوش مي‌كشيد، مي فهميدم كه او هم دلش بچه مي‌خواهد و با هم حرف مي زديم و اگر كپ مي‌‌كرد و نگاهش يخ مي‌زد و با لبخند مي‌گفت «مباركه» مي‌گفتم «شوخي كردم بابا، حالا چرا رنگت پريد، گل را براي روي ميزخريدم، شيريني هم بوش پيچيده بود تو كوچه هوس كردم.»
باران بند آمده، اما زمين هنوز بوي خاك مي‌دهد و حتي وسط عطر گل‌ها هم بوي نم خاك آدم را مست مي‌كند.
_ سه شاخه گل مريم، سه شاخه هم رز.
بعد هم يك جعبه شيريني. شيريني نارگيلي.
ماشين را از تعميرگاه گرفتم و راه افتادم. دلم براي امير تنگ شده. بقول خودش «مثل هميشه»
ماشين را كه پارك مي كنم، گل وشيريني را برمي‌دارم. در ماشين را مي بندم و چشم‌هايم را هم. دلم مي‌خواهد اين چند قدم را تا امير، با چشم بسته بروم و هيچ چيز نبينم. چشم‌هايم را كه باز مي‌كنم، دسته گل را مي گذارم روي سنگ. در شيريني را باز مي كنم. زانو مي زنم كنارش و خيره مي‌شوم به اسم قشنگش كه روي اين سنگ سياه حك شده.
امير پارسي
تولد 5/8/1358
وفات ...


بند