پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2005
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۸۵ مطمئن بودم كه ديگر اينجا چيز نمي‌نويسم. صورتكم را دوست داشتم،ولي ديگر نمي‌خواستمش. اما امشب چند كلمه جادويم كرد....

حقيقتش اين است كه ديگر اينجا راحت نبودم. توضيحش كمي سخت است، براي همين هم است كه اين چند روزه به هركسي يك جوابي دادم. جواب‌هايي كه دليل ننوشتنم بود و نبود. يعني همه‌اش نبود.
اما شايد مهمترينش اينه كه دارم از خودم فرار مي‌كنم. و صورتك يك آينه تمام قد از من است. آيينه‌اي از دغدغه‌هايم، دلمشغولي‌هايم و پريشاني‌هايم. مسلما من را تمام و كمال نشان نمي‌دهد، اما گاهي اوقات چيزهايي را به رخم مي‌كشد كه در طول روز زير نقابم مخفي مي كنم.... كار برعكس شده، اسمش را گذاشتم صورتك تا بتوانم پشتش پناه بگيرم، اما حالا همه اين وبلاگ چيزهايي را به من نشان مي‌دهد كه دلم نمي‌خواهد فريادشون كنم.منظورم آدم‌هاي ديگر نيست. از خودم حرف مي‌زنم.از خودم و زن‌هاي درونم كه هر كدام ساز خودشان را مي زنند.
فقط اين هم نيست، خيلي وقت‌ها جوابي براي اين سوال كه چرا مي‌نويسم ندارم. وقتي براي روزنامه و زنستان مي‌نويسم، يا حتي براي دفترچه‌هاي كاغذي‌ام، تكليفم كمي مشخص است. اما اينجا.... بارها …

يادداشت‌هاي روزانه

یکشنبه ۳ اردیبهشت ۸۵ در حال خواندن يادداشت‌هاي روزانه ويرجينيا وولف هستم.با كتاب احساس راحتي مي‌كنم.يادداشت‌ها توسط همسر ويرجينيا از بين 26 جلد دفترچه گزينش شده و شامل بخش‌هايي است كه مربوط به نوشتن و ادبيات است و به طور كلي دربره ويرجيناي نويسنده است.اين نوشته ها در طول 27 سال و تا 4 روز قبل از مرگش نوشته شده و روح نويسنده را خيلي خوب مي‌شود از لابلاي كلمات احساس كرد. در يكي از يادداشت‌ها ويرجينيا وقتي از دفترچه خاطراتش و اينكه دلش مي خواهد دفتر خاطراتش چطور باشد نوشته؛ گفته: "دوست دارم دفتر خاطراتم چگونه باشد؟ چيزي كه بافتي آزاد، اما نه بي‌نظم و ولنگار داشته باشد و چنان انعطاف پذير كه بتواند هر موضوع سنگين، سبك يا زيبايي را كه به ذهنم مي‌رسد در خود جاي دهد.مي خواهم دفتر خاطراتم شبيه يك ميز تحرير جادار كهنه، يا از آن قفسه‌هايي باشد كه همه‌چيز را در خود جاي مي‌دهند و مي‌توان در آن مقدار زيادي خنزر پنزر يافت."
چقدر خوشم آمد از اين تعبيرش. من مدت‌ها است كه مي‌نويسم و مدت‌ها است كه بر سر اينكه دفترچه خاطراتم بايد چطور باشد با خود كلنجار مي روم. هميشه دلم مي خواست دفترچه ام آينه ر…

ديوانه كوچك من

دوشنبه ۴ اردیبهشت ۸۵ خسته شده بودم از دستش. ديگر نمي‌توانستم شب و روز دنبالش باشم تا آبروريزي به پا نكند.اولش با زبان خوش باهاش حرف زدم. درست مثل دو تا دوست. گفتم كه كمي، فقط كمي معقول رفتار كند. گفتم خسته شدم از بس حرف در و همسايه را شنيدم. گفتم اصلا بي خيال حرف همه، به خاطر خودت هم كه شده كم خل بازي دربيار. اما مگر فايده‌اي داشت. خيلي كه به من لطف مي‌كرد مي گفت : «باشه حق با شماست.» و قول مي داد كه ديگر وسط اتوبان دنبال پروانه‌ها ندود. ديگر روي هره اتاقش كه 9 طبقه از زمين فاصله دارد ننشيند.ديگر با جيب‌هاي پر سنگ وسط رودخانه نرود و يادش باشد كه عشق سوتفاهمي است بين دو گاو.
اما مگر فايده‌اي داشت. همين كه باد يك نسيم خنك بهاري را مهمان صورتش مي‌كرد يا يك اشعه رنگانگ آفتاب از آن طرف دنيا صاف مي‌رفت توي چشمهاش، همه چيز را از ياد مي‌برد و با لباس خواب چين واچين صورتي‌اش مي پريد وسط كوچه.
مي دانم كه كارم اشتباه است.اما چه كنم. من هم زندگي دارم. كار دارم. آبرو دارم.يك عمر سرم را بالا گرفته‌ام و زندگي كرده ام .حالا نمي‌شود كه صاف صاف تماشا كنم و اين دختر ديوانه همه زندگي‌ام را بر باد دهد.همه را…

عاشق شدن هيچ وقت قاعده ندارد.

چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۸۵ عاشق شدن هيچ وقت قاعده ندارد.اگر ديدي كساني كه در سال هاي زندگي‌ات عاشقشان بوده اي هيچ شباهتي به هم ندارند. تعجب نكن. چون تو هم هر لحظه در حال تغييري و در رفت و آمد ثانيه‌ها بخشي از خودت را جامي‌گذاري و توشه هاي نو برمي داري.

يعني اعدامش مي كنند؟؟

سه شنبه ۱۵ فروردین ۸۵
ديروز زنگ زدم به آقاي خرمشاهي وكيل فاطمه پژوه، گفت از قرار معلوم حكم اعدام فاطمه صادر شده، اما هنوز ابلاغيه‌اي براي وكيلش يا دايراه اجراي احكام نيامده. گفت همه تلاشش را مي كنه كه فاطمه اعدام نشه. گفت: ولي شايد وقتي حكم را اعلام كردند فرصت زيادي نداشته باشه. خرمشاهي نگران دو تا دختر 14 و 18 ساله فاطمه بود كه با سبزي پاك كردن زندگي شان را مي گذرانند و مي گفت به خاطر آنها هم كه شده از هر راهي كه ممكن باشه اقدام مي‌كنه.وسط اين همه درگيري ذهني، چهره فاطمه پژوه از جلوي چشمانم كنار نمي‌ره. حتي نمي‌تونم تصورش را هم بكنم كه فاطمه را به خاطر دفاع از دخترش اعدام كنن.حتي تصورش هم بغض را مهمان گلويم مي‌كنه. يعني اعدامش مي‌كنن؟ چشمهايم را مي بندم و ياد فيلم ماده 61 مهوش شيخ الاسلامي مي افتم.ياد فاطمه كه نشسته بود روي صندلي اتاقك اوين و ماجراي اون شب را تعريف مي‌كرد:
«نصفه شب بود که صدای جیغ شنیدم...بلند شدم...فکر کردم صدا از خیابان است...باز صدا امد...آمدم تو چارچوب در ایستادم...صدا از اتاق دیگر خانه خودمان بود...دخترم چهارده ساله بود...اما خوب هیکلی بود...وایستادم تو چارچوب درا…

آرزوهاي ماجراجويانه ام

جمعه ۲۹ اردیبهشت ۸۵ هميشه از روبرو شدن با ضعف‌هايم گريزان بودم. افه انتقاد پذيري را هميشه داشتم. اما راستش را بخواهي بيشتر وقت ها جدي نمي گرفتم‌شان.(شايد براي اينكه گاهي رگه اي از بدخواهي و نگاه از بالا بر انتقادها سايه مي انداخت و گاهي هم فكر مي كردم اصلا چارچوبي ارزشي ما متفاوت است و چيزي كه از نظر او بد است از نظر من خيلي هم خوب است) تو شايد از معدود افرادي هستي كه مرا خيلي صريح با ضعف‌ها و بدتر از آن تضادهاي وحشتناكم روبرو مي كني و من نمي رنجم كه هيچ به فكر مي روم. تيزي زبانت هم مثل نشتري است كه دردش فقط يك لحظه است، نه بيشتر و من كه عادت به تحمل ندارم اين درد لحظه اي را تحمل مي كنم
.امروز كه فرصت نشد، من دوباره از آرزوهاي ماجراجويانه ام بگويم و تو از اينكه دنيا اينطور است و آنطور است و بايد عاقل بود و به فكر. خودم نشسته‌ام و دارم به گناهانم فكر مي كنم و فقط يك كشيش كم دارم تا زانو بزنم اعتراف كنم.

مرد سالاري كه فحش نيست

یکشنبه ۱۳ فروردین ۸۵ مي‌خواستم يك مطلب ديگر در مورد شروط ضمن عقد بنويسم. اما حالا كه قراره خود زهره ارزني يك توضيح مفصل بدهد. بهتر است منتظر حرفهايش بمانيم.راستش را بخواهيد خود من هم چون حقوق دان نيستم وقتي اين همه داد و بيداد ملت را شنيدم كه اين شروط ضد مرد است و شورش را درآورده‌ايد و اين حرف ها كمي تحت تاثير قرار گرفتم و فكر كردم نكنه تحت تاثير القائات مردستيزانه!!! قرار گرفته ام. اما توضيحات زهره را كه شنيدم خيالم راحت شد كه هنوز استحاله نشده ام و همچنان به برابري اعتقاد دارم. اميدوارم اين زهره خانم ما زودتر مطلبش را بنويسد و آن وقت شايد من هم چند كلامي نوشتم در باب اينكه اين شرط و شروط ها درد چه كساني را دوا مي كند!!
فقط جان هركسي كه دوست داريد، اول برويد مصاحبه را دقيق، تاكيد مي كنم دقيق بخونيد بعد دوباره همان حرفهايي را كه من اينجا هم درباره‌اشان نوشته ام تكرار كنيد.
يك توضيح خيلي كوچك هم در مورد تيتر مطلبم بدهم و بروم كاهو و سكنجبين سيزده بدر را آماده كنم:مردسالارانه فكر كردن چيز عجيب و غريبي نيست. خيلي از ما ها مردسالارانه تربيت شده‌ايم وحالا اگر نخواهيم بگوييم زن ومرد، بهترش قيم…