۱۳۸۴ تیر ۸, چهارشنبه

به اعتبار آدم‌ها

به اعتبار آدم‌ها

پنجشنبه ۹ تیر ۸۴

گاهي اوقات در زندگي، آدم‌هايي كه روزهايت را با آنها مي‌گذراني آنقدر اهميت پيدا مي‌كنند كه تو از خيلي چيزها به خاطر آنها چشم پوشي مي‌كني.شايد دوستي تو با اين آدمها خيلي قوي و محكم هم نباشد اما يك حس ظريف همدلي شما را به وصل مي كند. حسي كه حتي آدم گريز پايي مثل من را چند ماه است پايبند كرده.وقتي كه كار جديدم را انتخاب كردم از سر ناچاري بود. خبرنگاري را دوست دارم اما حوزه‌اي كه در آن كار مي‌كنم آنقدر برايم ناآشنا بود و آنقدر از من و علايقم فاصله داشت كه خودم هم گمان نمي‌كردم يكي دوماه بيشتر دوام بياورم. اما ماندم و حتي دو پيشنهاد كار خوب را هم رد كردم. فقط و فقط براي اينكه دلم نيامد و مطمئن بودم اگر بروم آنقدر دلم براي اينجا تنگ مي‌شود كه دو روزه پشيمان مي‌شوم و بر خودم لعنت مي‌فرستم.
وقتي يادم مي‌افتد كه نزديك به شش ماه است كه اينجا كار مي‌كنم و جز چند مورد لحظه‌اي و زودگذر، نقشه فرار نكشيده‌ام، خودم هم تعجب مي‌كنم.
حقيقت اين است كه من اين بار به اعتبار آدم‌هايي كه دوستشان دارم، مانده‌ام. به اعتبار نگاه همدلانه‌اي كه در چشمان تك تك دوستانم مي بينم و اشك‌ها و لبخندهايي كه در اين روزها با هم پشت سر گذاشته‌ايم. به اعتبار بحث‌هاي بي‌پاياني كه درباره سياست و اجتماع و دين و عشق و هزار چيز ديگر داريم. به اعتبار شعرهايي كه شهاب هر روز در تخته سفيد اتاقمان مي نويسد و كوله‌اش كه هميشه پر از كتاب و فيلم و موسيقي است.
به اعتبار نگاه‌هاي مهربان سارا ( و البته كوفته تبريزي‌ها و كشك بادمجان‌هاي محشرش).به اعتبار موسيقي‌هايي كه فقط سلطان جايشان را بلد است و هميشه در اتاقمان بساطش برپا است. آن هم از همه نوعش از ابي و داريوش و شهرام شب پره گرفته تا انواع و اقسام آهنگ‌هاي هندي و هنگ كنگي و آفريقايي و ... شعرهاي شاملو و اين آخري‌ها آهنگ هاي موسيقي تبتي كه به قول شبنم آرامش بخش است.
به اعتبار روزهايي كه غذايم را مي ريزم سطل آشغال تا با بچه ها برويم ديزي بخوريم و يادمان برود كه چقدر از نتيجه انتخابات خشمگين و غمگين هستيم.
به اعتبار جوانه گندم‌هايي كه شبنم همراه با نظم و انضباط و مهرباني‌هايش به سرويس ما آورده.به اعتبار دبير سرويس ماهمان كه پاي ثابت همه بحث‌ها است و يك روز كه نباشد بدون او حوصله‌مان سر مي‌رود.به اعتبار هژير كه از وقتي آمده هر روز با شرح يكي از آشوب‌گري‌هايش سرمان را گرم مي‌كند و به اعتبار همه اين روزهاي خوب و آدم‌هايي كه دوستشان دارم.
مي‌دانم كه با وجود همه اينها شايد زياد اينجا دوام نياورم.اما اين را هم مي‌دانم كه هر جا بروم دلم براي اين اتاق كوچكي كه هشت نفري در آن كار مي‌كنيم و زندگي، تنگ مي‌شود.

۱۳۸۴ تیر ۶, دوشنبه

زن بودن يعني يك مبارزه بي وقفه

جمعه ۳ تیر ۸۴

فردا چه اتفاقي مي‌افتد؟ نمي دانم! اما اين را مي دانم كه فردا نام هركه را برايمان بخوانند، براي من و تو فرقي نمي كند خواهرم. ما هنوز راه درازي پيش رو داريم. راهي به درازاي چند نسل زندگي.
آمدن يا نيامدن فاشيسم هم چيزي ازكوله باري سنگيني كه بر دوشمان نهاده شده است، نمي كاهد. براي اينكه ما زنيم و زن بودن در اين ديار يعني يك مبارزه بي وقفه براي اثبات بديهي ترين حقوق انساني. مي‌گويم بي‌وقفه براي اينكه حتي يك ساعت هم فرصت ايستادن و نفس گرفتن نداريم، نه در خانه، نه در خيابان، نه در محل كار و نه در برابر قانون.
زنان اين ديار هنوز در خانواده‌هاي به اصطلاح روشنفكر هم به جرم زن بودن بايد براي هركاري اجازه بگيرند و اگر پدر و برادر و شوهر صلاح ديدند درس بخوانند و سركار بروند و حتي از خانه خارج شوند.
هنوز حتي در جمع‌هاي فرهنگي هم روزي نيست كه طعنه و كنايه‌اي به خاطر زن بودنمان نشنويم، «زن‌ها كه مديريت بلد نيستند»، «كار كه دست زن‌جماعت باشد از اين بهتر نمي‌شود»، «شما برويد قرمه سبزي پختن تان را ياد بگيريد، بيشتر به درتان مي‌خورد»، «هر چه قدر مي خواهيد جولان بدهيد فردا كه شوهر كرديد ديگه از اين خبرها نيست»، «شما فمنيست ها فقط بلديد سياهنمايي كنيد و جيغ بزنيد» و .... ده ها گوشه و كنايه ديگر كه حالا اگر يك روز نباشد كه نه ، كمتر باشد تعجب مي كنيم كه چه بر ملاج همكارانمان خورده كه امروز اظهار فضل نمي‌كنند.
تازه اين‌ها مردان روشنفكر و تحصيل كرده ما هستند كه مي گويند به برابري زن و مرد هم باور دارند و فقط مي خواهند كمي شوخي كنند!!! و تازه همه درد اين حرف‌ها نيست، تبعيض‌هايي كه به جرم زن بودن به ما روا مي‌شود، نگاه‌هايي كه به خاطر زن بودن تحمل مي‌كنيم و انتظاراتي كه براي در امان بودن از آنها مجبور به رفتن و از دست دادن كار مي شويم هم هست. هنوز وقتي كه دنبال كار هستيم اولين فاكتورمان «امنيت» است و هراس در امان ماندن از نگاه‌ها و قلب هاي مريض و حتي در خيابان‌هاي شهرهم از طعنه‌ها و متلك‌هاي و لمس‌هاي آزار دهنده در امان نيستيم و براي چند دقيقه ايستادن كنار خيابان بايد صداي كريه بوق‌هايي را كه كنايه از خواهشي كثيف است تحمل كنيم.
هنوز ارث ما نصف مردان است، شهادت هردو نفرمان به اندازه شهادت يك مرد ارزش دارد، اگر به قتل برسيم بايد براي مجازات قاتل نصف ديه را هم به او دستخوش بدهيم و وقتي مي توانيم درس بخوانيم، سفر كنيم و كار كنيم كه مرد مان مرحمت نموده و اجازه دهد.
فردا نام هركه كه خوانده شود براي من و تو فرقي نمي كند. ما هنوز كلي راه نرفته داريم. در خانه‌هاي‌مان، در خيابان‌ هاي شهرمان و در ذهن تك تك مردان وحتي زنان ديارمان.
در اين دياركه مردان ناديده مان مي گيرند و زنان باور كرده‌اند كه بايد تحمل كنند و بسوزنند و بسازنند. ما، من و توئي كه كليشه‌هاي سنتي در مورد زن را نفي مي‌كنيم و هر روز در حال عقب زدن اين باورهاي پوسيده هستيم راه درازي در پيش داريم. راهي آنقدر دراز و سخت كه يك لحظه هم فرصتي براي غفلت و فراموشي و كم كاري نداريم.
مي‌دانم كه اگر راست افراطي بر ما مسلط شود كارمان كمي سخت تر مي شود، اما اين را هم مي‌دانم كه با آمدن آن ديگري هم روزهاي خوبي در انتظار ما نخواهدبود، چرا كه ما با تلاش‌مان، با ايستادگي مان و با «نه» گفتن‌مان اقتدار و پدرسالاري را به چالش مي طلبيم و اين براي هردو طرف دعوا ناخوشايند است.
فردا هر كه پيروز اين معركه شود، ما، زناني كه مي‌خواهيم اثبات كنيم «رهايي زنان ممكن است» و درپي ساختن جهاني ديگر هستيم بايد تلاشمان را دو چندان كنيم و حواسمان باشد كه در هياهوي اين روزها غرق نشويم.


۱۳۸۴ تیر ۵, یکشنبه

من از فردا مي ترسم

تا فردا چيزي نمانده است. با همه دلداري‌هايي كه به خودم مي‌دهم پر از نگراني‌ام و اضطراب.ديروز كمي ترديد داشتم براي اينكه اصلا راي بدهم يا نه؟ اما امروز مطمئنم كه مي روم و رايم را به نام هاشمي به صندوق مي‌ريزم. محمد رهبر كه با جمعي از روزنامه‌نگاران و فعالان سياسي و اجتماعي به ميادين شهر رفته بود تا مردم را براي راي دادن به هاشمي متقاعد كند، مي گفت در شهرك غرب و ونك و تجريش هم تعداد حاميان احمدي نژاد و تحريمي‌ها از كساني كه مي‌خواهند به هاشمي راي بدهند بيشتر است. اين كه وضعيت طبقه متوسط ما باشد، تكليف بقيه ديگر روشن است.

من از فردا مي‌ترسم. هرقدر هم كه پروين اردلان و زهره ارزني از روزهاي سخت دهه شصت برايم بگويند نمي توانم اين شبها آسوده سر بر زمين بگذارم. من از مسلط شدن فاشيسم و بستن اين روزنه‌هاي كوچك هراس دارم. مي‌دانم كه هر اتفاقي كه بيافتد زندگي ادامه دارد و هيچ نيرويي را توان آن نيست كه حركت رو به جلوي ما را متوقف كند، اما از اينكه موج خفقان دوباره بر جامعه روشنفكري ما حاكم شود بيمناكم.
مي دانيد مشكل كجاست؟ روشنفكران ما با زباني سخن مي‌گويند كه عامه مردم آن را نمي‌فهمند! باور كنيد واقعيت همين است. روزنامه شرق اين روزها از انتخابات فرانسه مي نويسد و فرق بين ژاك شيراك و ژان ماري لوپن و مردمي كه از جلوي دكه‌هاي روزنامه فروشي مي‌گذرند تعجب مي كنند كه چرا در اين گيرو دار انتخابات، عكس رئيس جمهور فرانسه يك صفحه كامل شرق را گرفته است.
بخش وسيعي از مردم به جاي آنكه نگران حقوق زنان، جرم سياسي، آزادي بيان، جامعه مدني، كتاب، تئاتر، سينما وموسيقي و .... باشند، دغدغه نان دارند و حق هم دارند. شايد اگر من هم به مانند بسياري از حداقل‌هاي زندگي محروم بودم اين روزها به جاي اينكه غصه بر باد رفتن آزادي و حقوق بشر را بخورم، مي رفتم و به مردي راي مي‌دادم كه مي گويند ساده زيست است و كاخ نشين نيست و هيچ هم فكر نمي كردم كه چه بر سر كشورم خواهم آمد با رئيس جمهوري كه به حداقل‌هاي يك جامعه مدني هم اعتقاد ندارد و اگر بر سر قدرت بيايد نمي دانم چه بر سر اهالي فرهنگ خواهد آمد.

۱۳۸۴ تیر ۲, پنجشنبه

چاره‌اي نداريم


سه شنبه ۳۱ خرداد ۸۴

«بايد به هاشمي راي دهيم، چاره‌اي ديگري هم نداريم.» اين جمله‌اي است كه اين روزها بيشتر شنيده‌ام. آن هم از كساني كه مي‌دانم با سياست‌هاي هاشمي مخالفند و همه حرف و استدلال و اصرارشان در دفاع از او از سر ناچاري است. حرفشان منطقي است براي در امان ماندن از فاشيسم بايد چاره‌اي انديشيد. بايد به حداقل‌ها تن داد، نه براي زندگي كردن كه براي زنده ماندن. براي اينكه همين چند منفذ كوچك هم به رويمان بسته نشود.
بچه‌ها همه توانشان را به‌ كار گرفته‌اند، از توليد گزارشاتي كه خطر روي كار آمدن اختناق را هشدار دهد و تبيلغ خياباني در شهرستان‌ها گرفته تا شركت در ميتينگ
‌حمايت از هاشمي، تماس با دوستان و آشنايان و تشويق آنها براي راي دادن.بيشتر انها در دور اول يا به معين راي داده‌اند و يا در صف تحريمي‌ها بوده‌اند، اما امروز سخت در تكاپويند تا شايد بتوانند جلوي فاجعه را بگيرند.تكاپوي آنها را كه مي‌بينم بغض سنگيني كه اين‌روزها مدام كنارش مي‌زنم، مي‌خواهد خفه‌ام كند. همه‌شان را مي‌شناسم. مي‌دانم كه از سر ترس و اضطرار است كه چنين تلاش مي‌كنند. من اما نمي‌توانم كه خودم را راضي كنم و به شهرستان‌ها يا حتي به ميتينگ بروم. براي راي دادن هم خدا مي‌داند كه چقدر با خودم كلنجار رفته‌ام و تلاش كرده‌ام كه منطقم بر احساسم غلبه كند.
من از اين روزهاي سرد و سياه مي‌ترسم. از اينكه هيچ چاره‌اي جز انتخاب افتضاح و فاجعه نداريم متنفرم. ما مجبوريم جمعه به پاي صندوق برويم و به كسي راي بدهيم كه مي دانيم به هيچ كدام از آرمان‌هاي ما معتقد نيست، فقط به اين اميد كه جاه‌طلبي‌اش او را وا‌دارد كمي هم به خواسته‌هاي ما بها دهد.به اين اميد كه راست افراطي بر سرنوشتمان حاكم نشود.به اين اميد كه همه انچه اين سالها به‌دست آورده‌ايم يك شبه بر باد نرود....
هميشه از اينكه اين چنين از آرمان‌هايم كوتاه بيايم هراس داشتم و حالا راه ديگري پيش روي خود نمي‌بينم.
احساس خفگي مي‌كنم اين روزها، اي كاش مي‌شد كه راي ندهم. اي كاش مي‌شد كه روز جمعه در خانه مي‌نشستم و كتابم را مي‌خواندم. اما نمي‌شود. اما نمي‌توانم. نمي‌توانم همين خرابه‌اي را كه از وطنم مانده دو دستي تقديم فاشيسم كنم. ما، مايي كه در ايران زندگي مي‌كنيم و قلبمان براي ايران مي‌تپد چاره‌ ديگري نداريم اين روزها و اين زخمي است كه با هيچ مرهمي درمان نمي‌شود

۱۳۸۴ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

چاره‌اي نداريم

سه شنبه ۳۱ خرداد ۸۴



«بايد به هاشمي راي دهيم، چاره‌اي ديگري هم نداريم.» اين جمله‌اي است كه اين روزها بيشتر شنيده‌ام. آن هم از كساني كه مي‌دانم با سياست‌هاي هاشمي مخالفند و همه حرف و استدلال و اصرارشان در دفاع از او از سر ناچاري است. حرفشان منطقي است براي در امان ماندن از فاشيسم بايد چاره‌اي انديشيد. بايد به حداقل‌ها تن داد، نه براي زندگي كردن كه براي زنده ماندن. براي اينكه همين چند منفذ كوچك هم به رويمان بسته نشود.
بچه‌ها همه توانشان را به‌ كار گرفته‌اند، از توليد گزارشاتي كه خطر روي كار آمدن اختناق را هشدار دهد و تبيلغ خياباني در شهرستان‌ها گرفته تا شركت در ميتينگ
‌حمايت از هاشمي، تماس با دوستان و آشنايان و تشويق آنها براي راي دادن.بيشتر انها در دور اول يا به معين راي داده‌اند و يا در صف تحريمي‌ها بوده‌اند، اما امروز سخت در تكاپويند تا شايد بتوانند جلوي فاجعه را بگيرند.تكاپوي آنها را كه مي‌بينم بغض سنگيني كه اين‌روزها مدام كنارش مي‌زنم، مي‌خواهد خفه‌ام كند. همه‌شان را مي‌شناسم. مي‌دانم كه از سر ترس و اضطرار است كه چنين تلاش مي‌كنند. من اما نمي‌توانم كه خودم را راضي كنم و به شهرستان‌ها يا حتي به ميتينگ بروم. براي راي دادن هم خدا مي‌داند كه چقدر با خودم كلنجار رفته‌ام و تلاش كرده‌ام كه منطقم بر احساسم غلبه كند.
من از اين روزهاي سرد و سياه مي‌ترسم. از اينكه هيچ چاره‌اي جز انتخاب افتضاح و فاجعه نداريم متنفرم. ما مجبوريم جمعه به پاي صندوق برويم و به كسي راي بدهيم كه مي دانيم به هيچ كدام از آرمان‌هاي ما معتقد نيست، فقط به اين اميد كه جاه‌طلبي‌اش او را وا‌دارد كمي هم به خواسته‌هاي ما بها دهد.به اين اميد كه راست افراطي بر سرنوشتمان حاكم نشود.به اين اميد كه همه انچه اين سالها به‌دست آورده‌ايم يك شبه بر باد نرود....
هميشه از اينكه اين چنين از آرمان‌هايم كوتاه بيايم هراس داشتم و حالا راه ديگري پيش روي خود نمي‌بينم.
احساس خفگي مي‌كنم اين روزها، اي كاش مي‌شد كه راي ندهم. اي كاش مي‌شد كه روز جمعه در خانه مي‌نشستم و كتابم را مي‌خواندم. اما نمي‌شود. اما نمي‌توانم. نمي‌توانم همين خرابه‌اي را كه از وطنم مانده دو دستي تقديم فاشيسم كنم. ما، مايي كه در ايران زندگي مي‌كنيم و قلبمان براي ايران مي‌تپد چاره‌ ديگري نداريم اين روزها و اين زخمي است كه با هيچ مرهمي درمان نمي‌شود.

۱۳۸۴ خرداد ۲۶, پنجشنبه

ريتم زندگي

جمعه ۱۲ خرداد ۸۵
1. ريتم زندگي ام دارد عوض مي شود. زندگي ام كم كم دارد شبيه آن چيزي مي شود كه هميشه دلم مي خواست.تا رسيدن به آن سبك زندگي كه آرزويش را دارم هنوز خيلي فاصله است. اما جاده را پيدا كرده ام. جاده ام آسان نيست البته. سخت است و دشوار. من ولي عاشق همين سختي اش هستم. عاشق اينكه هر روز ببينم يك ميلمتر يا خيلي كمتر جلو رفته ام و بقيه روز را دور خودم چرخيده ام و نقشه بكشم براي اينكه فردا كمي ديگر جلو بروم. خيلي روزها هم اصلا جلو نمي روم. مي ايستم و خيره مي شوم به ناكجا آباد و گاه اشك مي ريزم بر سستي گام هايم. اما مي دانم كه زندگي همين است، اگر قرار باشد با پاهاي خودت جلو بروي.


2.اين روزها كه اينجا كمتر مي نويسم، دارم زندگي ام را با همه اتفاقات ريز و درشتش جايي ديگري ثبت مي كنم روي يك صفحه سفيد كه هيچ وقت تمام نمي‌شود. خيلي وقت ها دلم مي خواهد انها را بگذارم اينجا. اما چيزي مانعم مي شود.چيزي كه به واقع نمي دانم چيست؟ اصلا راستش را بگويم : نوشتن براي وبلاگ را از ياد برده ام. نمي دانم كه اينجا بايد چه نوشت وچه جور نوشت و تا كجا نوشت؟

راي من روزنه‌اي كوچك به سوي دموكراسي



فردا روز انتخابات است. اين چند وقته كارم شده بود كه بخوانم، بشنوم، سوال كنم و بحث كنم تا براي راي دادن يا راي ندادن به نتيجه برسم.
در اين روزها بين راي دادن و راي ندادن بارها رفتم و آمدم و هنوز هم دلائل منطقي براي راي ندادن دارم. اما راي مي دهم براي اينكه مي دانم دموكراسي يك پروسه است، كه فقط و فقط در يك حركت تدريجي و آرام محقق مي شود.براي اينكه نمي‌دانم اگر راي ندهم چه چشم‌اندازي در برابرم خواهد بود و هيچ يك از آنهايي كه از راي ندادن مي گفتند نتوانستند من را قانع كنند كه با راي ندادنم فرصت بيشتري براي تلاش و حركت خواهم داشت.
من فردا به پاي صندوق راي مي‌روم. نام مصطفي معين را بر روي برگه مي نويسم و در صندوق مي اندازم.
من به معين راي مي دهم براي اينكه فكر مي كنم با آمدن معين روزنه‌اي كه براي تلاش ما باز شده است، مسدود نمي‌شود.
من به معين راي مي دهم براي اينكه در ميان كانديدهاي موجود او تنها كسي است كه از حقوق بشر، برابري، آزادي، حقوق زنان و دموكراسي مي‌گويد و من خودم را مجاب كرده‌ام كه حرف‌هايش را باور كنم چون چاره ديگري ندارم.
اينقدر ساده لوح نيستم كه همه اين وعده‌ها را باور كنم و اينقدر هم تجربه دارم كه بدانم هيچ رئيس جمهوري نمي تواند در كوتاه مدت اين وعده‌ها را عملي كند، اما به معين راي مي دهم براي اينكه اميدوارم در زمان رياست جمهوري او فضايي براي تلاش جهت تحقق اين آرمان‌ها داشته باشم.
من به معين راي مي دهم براي اينكه نمي خواهم توسعه و پيشرفت را با نيروي اقتدار و لابي‌هاي پشت پرده به دست آوريم، چرا كه معتقدم اين شيوه حركت حتي اگر در كوتاه مدت ما را به سمت جلو حركت دهد، براي حركت بلند مدت ما مضر خواهد بود.
من به معين راي مي دهم چون معين نه يك فرد كه يك تيم است و كار حزبي و گروهي (هرچند آن حزب مورد تاييد من نباشد) گامي به جلو است.
مي‌دانم كه معين رئيس جمهوري قدرتمندي نخواهد بود، مي دانم آنان كه در برابر خاتمي ايستادند در برابر معين نيز ساكت نخواهند نشست، مي دانم كه روزهاي سختي را در پيش خواهيم داشت. اما نمي خواهم كه به خفقان و اقتدار راي دهم. نمي خواهم كه به دروغ و فريبكاري راي دهم.
اين تحليل برخي از طرفداران هاشمي را هم كه مي گويند دوران او دريچه اي به توسعه بود و عصر كيان و پيام امروز و آدينه و ... را هم قبول ندارم، چرا كه اعتقاد دارم راه دموكراسي از ميان عامه مردم مي‌گذرد و باز كردن دريچه‌هايي كوچك براي روشنفكران و نخبگان دردي را دوا نمي‌كند.
اما در دلم نه شور و شوقي است و نه اميدي به آينده. آنچه مي‌دانم اين است كه روزهاي سختي را در پيش رو داريم. روزهايي كه بايد چشمانمان باز باشد و گوش‌هايمان هوشيار .
من به معين راي مي دهم اما ديگر نه به او و نه به هيچ فرد ديگري اميد نمي‌بندم و يادم مي ماند كه دموكراسي و حقوق بشر فقط با تلاش خودمان محقق مي‌شود. با آدم‌هايي كه اعتراض مي‌كنند و در برابر نقض حقوق‌شان سكوت نمي‌كنند.
دلم مي‌خواست روز جمعه در خانه مي‌نشستم و در اعتراض به همه قانون‌هايي كه زيرپا گذاشته شده، در اعتراض به بسته شدن پي در پي روزنامه ها، در اعتراض به دربند كردن فعالان سياسي و اجتماعي، در اعتراض به ناديده گرفتن حقوق زنان در قانون و اجراي قانون، در اعتراض به وقايع كوي دانشگاه، در اعتراض به بازيچه كردن دموكراسي، در اعتراض به ..... راي ندهم. اما نمي‌شود، اما نمي‌توانم، چرا كه با خانه نشستن من هيچ كس اهميتي به اعتراضم نخواهد داد. من راي مي دهم تا بتوانم اعتراضم را طوري در روزنامه‌ها، سايت‌ها و خيابان‌ها فرياد كنم كه همه بشنوند.
اين روزها خيلي از افرادي كه طرفدار سر سخت تحريم بودند تصميم گرفته اند كه به پاي صندوق‌ها بروند و به معين راي بدهند. اگر اين اجماع از تحريم به راي دادن همچنان ادامه پيدا كند شايد راي‌هاي تك تك ما بتواتد روزنه‌اي باشد براي استمرار دموكراسي‌خواهي .
بقيه حرف‌هايي را كه حرف من هم هست 
فرناز و خوابگرد نوشته اند. اين نوشته اميد را هم در باره 
اعجاز رسانه های کوچک و چرا خانه نشینی روا نیست از دست ندهيد 

۱۳۸۴ خرداد ۲۵, چهارشنبه

بهانه كوچك خوشحالي‌

: دوشنبه ۱۹ تیر ۸۵
دستهايم هنوز بوي آرد و وانيل مي‌دن.بوي كيكي كه پخته‌ام.خودم مي دونم كه شاهكار نكرده ام. اما تجربه دوست داشتني بود برايم. درست مثل تجربه آن روزي كه صبح پارچه را گذاشتم جلويم، يك مانتو براي خودم دوختم و عصر پوشيدمش و رفتم بيرون. توي خانه ما كيك پختن و مربا و شربت درست كردن و اينجور كارهايي كه سليقه و صبر و حوصله مي‌خوان اصولا به عهده مادر و خواهرم است و من شيريني و كيك كه بخواهم سراغ قنادي سر خيابان مي رم. چند روز پيش اما هوس كيك خانگي كردم. آن هم كيكي كه خودم پخته باشم.سراغ كتاب هاي آشپزي رفتم و سه ساعت نشستم زرده و سفيده 8 تا تخم مرغ را جدا كردم تا كيك زرآلو بپزم. اما وسط كار خواهر حرفه اي‌ من( كه استاد كيك پزي است) گفت اين كتابه دستورهاش غلطه و برو از اون يكي يك كيك ديگه انتخاب كن و من بيچاره هرچي گشتم كيكي پيدا نكردم كه هشت تا تخم مرغ بخواد، به خاطر همين يك كيكي كه چهار تا تخم مرغ مي خواست و لازم هم نبود سفيده و زرده شان از هم جدا باشد را انتخاب كردم و وقتي تخم مرغ ها را هم زدم فهميدم اين يكي نشاسته هم لازم داره و ما نشاسته نداريم.اصولا اگه همه اهل خونه خبر نشده بودند تخم مرغ ها را نيمرو مي كردم و بيخيال كيك مي شدم. اما حالا ديگه پاي آبرو در ميان بود و بايد هر جوري شده يك كيك از توي فر بيرون مي آوردم. سرتون را درد نيارم رفتم و نشاسته خريدم و همه چيز را هم زدم و گذاشتم توي فر و تازه يادم افتاد مواد كيك را دو برابر نكردم. حالا بماند كه نشاسته ها را در آب حل نكرده بودم و سه ساعت داشتم با قاشق خردشان مي كردم و يك ساعت تمام هم داشتم توي كابينت ها دنبال وانيل و آرد و بكينگ پودر و اين چيزها مي گشتم و جاي هيچ كدامشان را بلد نبودم.
از آن طرف هم نمي دونم چه كار كرده بودم كه كيكي كه هميشه 20 دقيقه اي مي پخت يك ساعت تمام توي فر ماند تا اماده شود.اما بر خلاف همه پيش بيني ها نه سوزاندمش و نه موقع درآوردن خرد و خاكشير شد و حداقل شكل و شمايلش درست شبيه كيك هاي خواهرم بود. فقط من تا لحظه اي كه همه نفري يك تكه بخورند و قورت بدهند نگران اين بودم كه يا به جاي خاك قند ، نمك ريخته باشم. يا به جاي وانيل جوش شيرين ريخته باشم و يا يك خرابكاري ديگه كه خلاصه يك تكه اش هم قابل خوردن نباشد. اينقدر از اين خرابكاري ها در آشپزي كردم كه هنوز هم مامان و بابا موقع تعريفشان دو ساعت ريسه مي روند. اما اين دفعه به خير گذشت و كيكي كه همه چيزش قاتي و پاتي شده بود و تقريبا سه تا دستور كيك را با هم اجرا كرده بودم، اينقدر آبرومند شد كه مامان دو تكه اش را بدهد به همسايه مان و بگه كه مريم پخته. الان هم اينقدر از اين هنر جديدم ذوق زده ام كه با هركس حرف مي زنم مي گم ايندفعه كه اومدم پيشت يك كيك خوشمزه برات مي پزم و فكر مي كنم فقط مامان و بابام هستند كه مي دونن اين هنر من هم رفت پيش گلدوزي و قلاب بافي و سرمه دوزي و خياطي و عروسك دوزي و گل سازي و همه اون كارهاي ديگه اي كه يك بار به سراغشان رفته ام و يكي درست كرده ام و بعد هم كه خيالم راحت شده بلدمشان، رفته ام پي كارم.... البته اين يكي كمي فرق مي كنه و چون من اصولا آدم شكمويي هستم، ممكنه ادامه پيدا كنه.به خصوص كه فعلا قول دو تا كيك را هم داده ام.
من زياد اهل آشپزي هنري و اين حرف ها نيستم و فقط براي اينكه گرسنه نمونم غذا مي پزم. اما گاهي اوقات اين ساختن ها. اين تركيب كردن مواد با هم و خلق يك چيز نو، لذت عجيبي به من مي ده. فرقي هم نمي كنه چيزي كه ساختم يك كيك كوچولو باشه، يا يك املت سيب زميني يا يك مانتوي تازه و يا يك عروسك نازنازي و يا حتي يك گزارش خوب. اين خلق و آفريدن هست كه من را خوشحال مي كنه و بهانه كوچك خوشحالي‌ام مي شه.

۱۳۸۴ خرداد ۲۳, دوشنبه

می گیریم ، می گیریم ! حق مان را مي گيريم

ديروز ، ما زنان ايراني به خيابان هاي شهر رفتيم، دستانمان را درهم گره كرديم و با صدای بلند اعلام كرديم كه به نقض حقوقمان در قانون اساسی معترضيم. همه با هم فرياد زديم كه «ما زنيم، انسانيم، شهروند اين دياريم، اما حقی نداريم» ما اين بار از خانه هايمان بيرون آمديم، از پشت مانيتورها برخاستيم و در خيابان‌های شهر اعتراضمان را فرياد كرديم.
هشت مارس امسال كه در زير زمين كتابخانه مركز فرهنگی زنان جشنی در حد بضاعت اندكمان گرفتيم و كارناوال‌ مجازی‌مان را بر گستره امواج اينترنت راه‌انداختيم، بغضی سنگين گلويم را گرفته بود. افتتاح كتابخانه تخصصی زنان محشر بود. جشن زنانه ما هم عالی بود اما من دلم می‌خواست می‌توانستيم در خيابان‌های شهر، در همان جايی كه هر روز و هرشب بديهی‌ ترين حقوق انسانی ما زير پا گذاشته می شود صدای اعتراضمان را بلند كنيم. تا همه آنانی كه حقوق انسانی ما را زير پا می گذارند و آنانی كه اين تبعيض را می بينند و سكوت می كنند، صدايمان را بشنوند. اما هر چه كرديم و به هر دری كه زديم به ما اجازه ندادند.

اين بار اما منتظر اجازه هيچ كس نمانديم . همه با هم رفتيم و جلوی در اصلی دانشگاه تهران اعتراضمان را فرياد كرديم.
همه چيز خيلی خوب بود. جمعيت از 8 مارس دو سال پيش هم بيشتر بود چيزی در حدود 2000 نفر در جلوی در اصلی دانشگاه بوديم و با مردمی كه در اطراف دانشگاه بودند و از پيوستنشان به جمع ما ممانعت شده بود خيلي بيشتر بوديم.
ساعت 5 كه به محل تجمع رسيديم، طبق برنامه قبلی به سرعت از اتوبوس پياده شديم،جلوي در اصلي دانشگاه تهران روی زمين نشستيم و دست‌هايمان را به هم گره زديم. هر چه قدر هم كه لگد خورديم و با دسته پلاكاردهايمان به كمرمان زدند از جای‌مان بلند نشديم.روی آسفالت‌های داغ انقلاب نشسته بوديم و همه با هم سرود جنبش زنان را می خوانديم. 
«ای زن ای سرود زندگی، به سر رسيد زمان بندگی، جهان ديگری ممكن است، تلاش ما سازنده آن است، .....
البته برادران نيروی انتظامی هم بيكار ننشسته بودند و همانطور كه ما را مورد عنايت لگد‌های خود قرار می دادند و با تهديد و داد و بيداد وفحش می خواستند كه آنجا را ترك كنيم، باتوم ها را بين نيروهايشان پخش می كردند تا هر طور شده رويمان را كم كنند. اما ما كه نرفته بوديم با دو تا لگد و باتوم ميدان را خالی كنيم. ما رفته بوديم تا يك ساعت تمام جلوی در دانشگاه بنشينيم و اعلام كنيم كه دموكراسي بدون آزادي و حقوق برابر و انساني براي زنان متحقق نخواهد شد. رفته بوديم تا يكصدا و متحد «صلح، قانون، آزادي» را فرياد كنيم.
هجوم نيروي انتظامي كه شدت گرفت، سيمين بهبهاني به جمعمان ملحق شد و انگار جذبه او پليس را گرفته باشد، آرام آرام عقب كشيدند و باتوم هايشان را غلاف كردند. سيمين بهبهاني در ميان شعارهاي «سيمين بهبهاني، شاهد رنج مايي» وارد حلقه زنان معترض شد و آرام آرام شعر زيبايش در نكوهش مرد سالاري را خواند.
چند دقيقه اي كه او شعر مي‌خواند و پليس عقب كشيده بود فرصت خوبي بود كه بقيه زنان هم به ما بپيوندند و حلقه ما گسترده‌تر شود.
حالا ديگر جلوي دانشگاه مملو از زنان و دختران جواني بود كه يكصدا سرود جنبش زنان را مي خوانند و شعار مي دادند.محبوبه عباسقلي زاده و نوشين احمدي خراساني با بلندگوهاي دستي شعارها را اعلام مي كردند وسعي داشتند هر طوري شده جمعيت را كنترل كنند تا اين تجمع اعتراضي به نقض حقوق زنان باشد و نه هيچ هدف سياسي و غير سياسي ديگري. ما هم حسابي حواسمان بود تا هر چند دقيقه يكبار كاغذهايي را كه درباره تحريم انتخابات و رفراندوم و .... در بين جمعيت پخش مي شد پاره كنيم و نگذاريم هدف اصلي تجمع مان تحت شعاع مسائل ديگر قرار بگيرد.
يكشنبه براي ما يك روز پر از هيجان و اضطراب بود.اما در كنار همه اين‌ها شور و شوق هم بود.شور و شوقي كه در همه لحظات در چشمان تك تك بچه‌ها ديده مي شد.همه شادبودند. پروين اردلان را مدتها اينگونه شاد و خندان نديده بودم. از همان لحظه اي كه وارد اتوبوس شديم پروين داشت مي خنديد هم لبانش و هم چشمانش. اين خنده را حتي در آن لحظه هايي كه لگد مي خورد و كم مانده بود به وسط خيابان پرت شود هم مي شد ديد. بقيه هم همينطور بودند نوشين احمدي خراساني كه از بس با آن بلندگوي كم رمق شعار داده بود گلويش داشت پاره مي شد ، محبوبه عباسقلي زاده كه با آن پاي لنگانش كه ثمره تلاش براي ورود به استاديوم بود همينطور اين طرف و آن طرف مي رفت و مواظب بود كنترل جمعيت از دستمان در نرود.شادي صدر كه در تمام مدت نگران بود و بقيه بچه هاي كه هركدام گوشه اي از كار را گرفته بودند، به چشمان هركدامشان كه نگاه مي كردم برق شادي را مي ديدم. همه ما ديروز پر از شور و شوق بوديم. چرا كه يك قدم اساسي براي رسيدن به اهدافمان برداشته بوديم.
مدت‌ها بود كه صدايمان در گلو خفه شده بود. مدت ها بود هر وقت كه آمده بوديم حرف بزنيم متفرقمان كرده بودند. به ما اجازه حرف زدن نداده بودند و به زور كتك و بازداشت ما را راهي خانه‌هايمان كرده بودند. اما اين بار بالاخره رفتيم تا به همه بگوييم حقوق زنان هر روز و هر روز نقض مي شود و هيچ كس اهميتي به آن نمي دهد.
ما رفتيم تا بگوييم ما حقوق برابر و انساني مي‎خواهيم تا اين اهرم‎هاي قانوني، مشروعيت و قدرتي به ما بدهد :تا بتوانيم در برابر ازدواج‎هاي اجباري دختربچه‎ها در گوشه و كنار اين مملكت قدعلم كنيم،تا بتوانيم براي حقوق مادران در حضانت و ولایت كودكان‎شان تلاش كنيم ،تا بتوانيم جلوي تعدد زوجات (رسمي و غيررسمي) و طلاق‎هاي يكطرفه و ظالمانه را بگيريم،تا بتوانيم حق دختران جوان را در انتخاب نوع زندگي‎شان گسترده سازيم،تا بتوانيم با نگرشي كه در جامعه زنان را نيمي از مرد به حساب مي‎آورد مبارزه كنيم،تا بتوانيم بدون موانع قانوني خانه‎ي امن درست كنيم و خشونت عليه زنان را كاهش دهيم و جلوي قتل‎هاي ناموسي را بگيريم،تا بتوانيم خودسوزي‎هاي زنان را كه بر اثر بن‎بست در زندگي اجتماعي و خصوصي‎شان حاصل مي‎شود از بين ببريم،تا بتوانيم خواهان تامين اجتماعي و زندگي مناسبي و خدمات و سرويس‎هاي رايگان براي همه‎ي زنان به‎ويژه زنان طبقات پايين جامعه شويم،تا بتوانيم دموكراسي و آزادي را در جامعه نهادينه سازيم
و .....

تجمع يك ساعته مان كه تمام شد و با فرناز وگلناز و طلعت تقي نيا از جمعيت بيرون رفتيم.همه انرژي مان تمام شده بود ديگر. من و فرناز هردو از سرگيجه در حال سقوط بوديم و دست هم را گرفته بويدم تا با كله به زمين نخوريم.هم آفتاب داغ و آسفالت داغ تر كارمان را ساخته بود و هم نگران بچه ها بوديم كه نكند اتفاقي برايشان بيافتد. اما وقتي خاطرمان جمع شد كه همه چيز به خير گذاشته دوباره يك دنيا شادماني بود و يك قلب پر از شور و شوق.
بعد تجمع هم كه با بچه‌ها دور هم جمع شديم، جشن بود و يك هوراي بزرگ به افتخار جنبش زنان. من مطمئنم كه اين تجمع يك نقطه عطف براي حركت‌هاي جدي تر حنبش زنان است و همه اين شادماني و شور و شوق هم براي همين است. براي اين كه ما بالاخره توانستيم خواسته‌هايمان را فرياد كنيم.

پي نوشت 
تا آنجا كه ما مطلع شديم در تجمع ديروز دو نفر را بازداشت كردند. كه يكي شان همان ديشب آزاد شد و زياد هم اذيتش نكرده اند اما آيدين اخوان از فعالان دانشجويي را هنوز آزاد كرده اند. اميدوارم اتفاقي براي آيدين نيافتد.
تجمع ديروز در جلوي دانشگاه به خشونت كشيده نشد و به غير از دقايق اول كه نيروي انتظامي مي خواست به زور كتك مانع از تجمع ما شود و تقريبا همه بچه ها نفري يك لگد نوش جان كردند مورد ديگري پيش نيامد. اما در خارج از حلقه اصلي گويا كار به خشونت هم كشيده شده و البته اين بار خبري از لباس شخصي ها نبود و خود نيروي انتظامي كار تاديب شورشيان را به عهده داشت.

۱۳۸۴ خرداد ۲۱, شنبه

به نقض حقوق زنان اعتراض مي كنيم



زنان فردا در مقابل درب اصلي دانشگاه تهران گردهم ميآيند تا به نقض حقوق‌شان در قانون اساسي اعتراض كنند. حرف ما اين است كه : سال‎هاست که زنان برای دستيابی به حقوق برابر تلاش می کنند. دشواری ها و موانع بسيار جدی بر سر راه آنان وجود دارد. بن بست های قانون اساسی و قوانين مدنی و جزايی حاکم بر جامعه يکی از مهمترين اين موانع است.ما زنان برای پيگيری و دستيابی به حقوق برابر از تمامی شيوه های مسالمت آميز بهره می جوييم تا با ياری يکديگر صدای اعتراض خود را به قوانين موجود هرچه رساتر اعلام کنيم.از همه زنان و مردانی که به نقض حقوق زنان در قانون اساسی و ناديده گرفته شدن حقوق گروه های مختلف زنان و تحقير آنان در قوانين اعتراض دارند می خواهيم به گردهم آيی که به اين منظور در روز يکشنبه 22 خرداد ماه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر (مقابل در اصلی دانشگاه تهران واقع در خيابان انقلاب) برگزار می شود بپيوندند.
اگر مي خواهيد بيشتر درباره اين حركت بدانيد بيانيه‌هاي شماره يك و دو هماهنگ‎كنندگان تجمع اعتراضي فعالان جنبش زنان را بخوانيد. نوشته كوتاه فيروزه هم نكاتي را درباره اين تجمع روشن كرده است. بقول فيروزه : ما جمع می شویم که به بخش های ناقض حقوق زنان در قوانین موجود ایران اعتراض کنیم، جمع نمی شویم تا بگوییم که تمام حقوق زنان همین است و اگر همین سه چهار ماده عوض شود دنیا بهشت زن می شود! دنیا می تواند بهشت زن شود به شرطی که بهشت انسان باشد، به شرطی که هیچ یک از ما حق تبدیل آن به بهشت را خاص خود نداند.
چند تن از اعضای فعال پارلمان اروپا، چند بنیاد وسازمان حامی حقوق بشر و تعداد فزاینده ای از اساتید دانشگاه های کشور های مختلف، دانشجویان، نویسندگان، روزنامه نگاران، هنرمندان و کوشندگان حقوق بشر ار نقاط مختلف جهان چه ایرانی و چه غیر ایرانی، به این حرکت حمایتی از زنان ایران پیوسته اند بطوری که در عرض یک روز تعداد امضا کنندگان از ٦٠٠ تن تجاوز کرده است، برندگان جایزه نوبل، دانشگاهیان، فرهنگیان و فعالین حقوق بشر ،سازمان دیدبان حقوق بشر، اعضاي دفتر تحکيم وحدت ، يكصد تن از مردان آزادانديش ، جمعي از دانشجويان دانشگاه تهران و بسياري از انجمن هاي زنان و فعالين حوزه زنان از جمله حاميان اين حركت هستند. براي پيوستن به اين حركت مي توانيد نام خود را دربخش پيشنهادات فراخوان عمومی برای اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی» وارد كنيد.
پي نوشت
ده روزي را در تهران نبودم و هنوز در ميان زمين و آسمانم انگار. اگر بتوانم كمي خودم را جمع و جور كنم هم در مورد تجمع فردا بيشتر مي نويسم و هم درباره خلائي كه مرا دربرگرفته است

۱۳۸۴ خرداد ۱۹, پنجشنبه

باران، يعني تو برمي گردي


پنجشنبه ۳۰ تیر ۸۴

در سبز «نشر باغ» را كه ديد، گفت كتاب مي خواهم، به ياد آوردن انبوه كتاب‌هاي نخوانده‌اي كه در قفسه جاخوش كرده‌اند هم بي‌فايده بود. تا من جمله‌ام را تمام كنم كرايه را حساب كرده بود و داشت ويترين كتاب فروشي را ديد مي زد.
بغضش را كه ديدم، تسليم شدم. دنبال بهانه مي‌گشت براي گريه كردن و من حوصله اشك‌هايش را نداشتم.
اين كتاب فروشي را دوست دارم. از معدود جاهايي است كه هربار مي روم هر قدر دلم مي‌خواهد ميان كتاب‌ها پرسه مي زنم و كيف مي‌كنم. امروز هم مثل هميشه، گيرم كمي پريشان تر. چه خوب كه فروشنده كردش آنقدر فهيم است كه هيچ وقت چيزي نمي‌پرسد و آدم را به حال خودش مي‌گذارد.
از نگاهي كه به كتاب ها مي‌كند، مي فهمم چرا من را به اينجا كشانده. مي‌خواهد حواسم را پرت كند از همه آنچه كه كلافه‌ام كرده و فاصله‌ام را تا اشك، به يك پلك زدن رسانده است. مي‌خواهد آخر هفته‌اي سرم گرم باشد و خودم را غرق هذيان‌هايم نكنم.
به جاي غرغر كردن، همراهش شدم..... شايد با هم ديگر چيزي پيدا كنيم كه به جاي پريشاني، خودم را در آن رها كنم. يك كتاب كه زياد طولاني نباشد و دو روزه تمامش كنم.«خانواده خوشبخت» سارتر را برمي دارم. يادم ميآيد كه هنوز «تهوع» را تمام نكرده‌ام.«ميهمان» دوبووار را هم با همه اشتياقم ناديده مي‌گيرم. هم قطور است و هم جلدهاي ناتمام خاطرات سيمون دوبووار هنوز در انتظارم هستند. همه كتاب‌هاي «ويرجينيا وولف» و «كامو» و «كافكا» را هم رد مي‌كنم. به اندازه كافي خودم تلخ و سخت هستم...حوصله تست كردن نويسنده‌هاي ناشناس را هم ندارم. داستان كوتاه هم نه! مي خواهم خودم را در كتاب رها كنم و داستان كوتاه اين فرصت را به آدم نمي‌دهد.
كلافه‌ام، دنبال بهانه مي‌گردم بزنم بيرون، كه چشمم به يك اسم جديد مي‌افتد. كتاب را باز مي كنم.نوشته است:
وقتي خدا تو را به من داد
احساس كردم به من شراب داده و به ديگران گندم
به من جامه حرير داده و
به ديگران جامه پنبه اي
به من گل داده و به آنان شاخه اي بي برگ...
وقتي خدا تو را به من شناساند،
گفتم نامه‌اي برايش خواهم نوشت!
مي خواستم به خاطر انتخابش
از او تشكر كنم!

ياد خودم افتادم كه همين چند روز پيش، چقدر خدا را به خاطر داشتن تو سپاس گفتم. كتاب را برداشتم.اسمش هست:« باران، يعني تو برمي گردي» شاعرش هم «نزار قباني» است.

۱۳۸۴ خرداد ۱۱, چهارشنبه

اتاقی از آن خود

شنبه ۱۳ خرداد ۸۵
كتاب« يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف»بالاخره تمام شد. اين بالاخره نه به خاطر اينكه كتاب سختي بود يا طولاني.بالاخره؛ براي اينكه مي خواستم لحظات آخر را ببينم.لحظات آخري كه چهار روز مانده به مرگ نويسنده نوشته شده بودند. مي خواستم ببينم شوق مرگ يا نزديكي اش را مي فهمم يا نه؟ نشانه ها اما خيلي كمرنگ بود و حتي جاهايي مثل افعال معكوس بود. مثل آدم هايي كه وقتي از همه چيز مي برند. وعده يك برنامه منظم و شاد را به خود مي دهند.
كتاب نزديك دو ماه دستم بود و ارام آرام خواندمش. با يك لذت خفيف و ملايم. هيچ وقت خسته ام نكرد و وسوسه نشدم كنار بگذارمش و در عين حال نخواستم كه يك دفعه آن را سر بكشم. يادداشت ها حاصل 27 سال زندگي بود. آن هم زندگي ويرجينيا وولف و ارزش تامل را داشت.از وولف قبلا دو كتاب را ديده بودم: اتاقي از ان خود و به سوي فانوس دريايي. اما هيچ كدام را بيشتر از 10 صفحه نخوانده بودم. سخت بودند وخسته ام كردند. حالا اما كه مي شناسمش و مي دانم هر كدام از اين كتاب ها چطور متولد شده اند شايد بهتر بتوانم با آنها ارتباط برقرار كنم.
اين اولين باري بود كه نوشته هاي يك نويسنده را درباره كتاب هايش مي خواندم. تلاش مداومش براي خلق يك رمان يا حتي يك مقاله و يك نقد ادبي برايم جالب بود و جالبتر از آن وسواس و سخت گيري كه براي جمله، جمله نوشته‌هايش داشت. فقط اين هم نبود بعد از آن، توجه و بي توجهي تواماني بود كه به نقدها و واكنش هايي كه نسبت به نوشته هايش ابراز مي شد داشت.
گاهي اوقات وولف احساسات و افكار من را با كلمات خودش مي گفت و گاه شديدا مي فهميدم چه مي گويد. مثل همان حرفي كه درباره تلخ بودن نويسنده ها و تيره شدن كتاب هايشان نوشته و گاهي نيز آن چه را كه حس مي كردم اما نمي فهميدم برايم عيان مي كرد.مثل حرف هايي كه درباره لذت نوشتن و خلق اثر فارغ از خوانده شدنش و واكنش هايي كه در پي دارد مي نوشت.
برايم جالب بود كه در عين حال كه توجه زيادي به عكس العمل هاي ابراز شده نسبت به نوشته هايش نشان مي داد و اين نقدها و اظهار نظرها برايش مهم بود. گاهي نيز كاملا نسبت به آنها بي توجه مي شد: هنگامي كه در حال نوشتن كتابش بود و فقط به نوشتن فكر مي كرد ؛وقتي تصحيح حروفچيني را تمام كرد و ان را به ناشر مي سپرد و ان جمله هميشگي :"چه خوب، چه بد تمام شد ."را مي گفت و وقتي پس از انتشار با نظرات مختلف مواجه مي شد و براي خلق يك اثر تازه احتياج به سكوت و فاصله گرفتن از آثار قبلي داشت.
حالات متغيير روحي اش هم عجيب بود. سردرد ها و بيماري هايي كه گاه هفته ها و حتي ماه ها او را در بستر نگه مي داشت. ناراحتي هاي روحي و افسردگي هايي كه در كارش خلل ايجاد مي كرد و در كنار آنها ايامي كه مثل ماشين، مداوم و پرتلاش كار ميكرد. مي خواند. رمان مي نوشت. مقاله و نقد ادبي مي نوشت و گاه در كنار بازنويسي يك داستان(كه برايش طاقت فرسا ترين كار بود) كتاب سبك ديگري را شروع مي كردو ايده اش را مي پروراند.
تلاش وولف براي رسيدن به سبك هاي جديد و چگونه نوشتن را هم خيلي دوست داشتم. اين تلاش وقت برايم جالب مي شد كه سبك قبلي اش با موفقيت و استقبال روبرو شده بود و او بدون ترس از شكست دنبال يك سبك جديد بود براي اينكه حرف هايش را در قالبي نو و بهتر بزند.چنانكه خودش هم مي گويد: «خودم را واداشته ام كه هر قالبي را بشكنم و شكلي نويني از بودن را بيابم، يعني فرم تازه بيان را براي هرچه كه مي انديشم و احساس مي كنم. اما رسيدن به اين حالت نيازمند تلاش دائمي، اضطراب و شتاب است.»
كتاب را كه شروع كردم دلم مي خواست بدانم چرا آدمي مثل ويرجيينيا وولف به آب زد و هيچ گاه برنگشت و حالا گمان مي كنم فهميده ام و قانع شده ام، احساس بيهودگي و گاه سرگشتگي را خيلي خوب در ميان كلمات مي ديدم وقتي كه مي گفت:
« سرم گيج مي رود و نمي دانم چطور مي توانم اين راه را تا به آخر طي كنم.»
« تقريبا از همه چيز لذت مي برم با وجود اين چيزي در درونم بي آرام و جست و جو گر است. چرا نمي توان چيزي را در زندگي كشف كرد؟ چيزي كه بتوان بر آن انگشت گذاشت وگفت: «خودش است.» افسردگي ام ناشي ازاحساس سرخوردگي ام است. نگاه مي كنم:اما خودش نيست_خودش نيست. پس چيست؟ و آيا پيش از يافتن آن خواهم مرد؟»
«با چه رسوايي گذاشتم اين همه وقت بگذرد و ايستاده روي پل گذر زمان را نظاره كردم. اما به جز ايستادن، مشغول دويدن و بالاو پايين رفتن هم بوده ام. با ناراحتي، هيجان و بي آرامي.»
«خودم را وادار خواهم كرد با اين حقيقت روبرو شوم كه هيچ چيز وجود ندارد_براي هيچ يك از ما چيزي وجود ندارد. كار كردن، خواندن و نوشتن همگي پوشش اند.همچنين روابط با آدمها، بله حتي بچه دار شدن بيهوده است.»
«همه چيز در سطح و سخت است و خودم فقط عضوي كه ضربه ها را تاب مي اورد. يكي پس از ديگري؛ بيهودگي سراسر اين زندگي: نفرت از بي مغزي و بي ارادگي خودم، احساس قديمي سنگ آسيايي كه به بي هيچ دليل همچنان مي چرخد و ادامه مي دهد و ادامه مي دهد.»
اينها البته همه كتاب نبود. نكات ريز زيباي ديگري هم بودند كه از قلم افتادند. بايد بيشتر درباره ويرجينا وولف بخوانم.

اسمم چی بود؟