پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2005

به اعتبار آدم‌ها

به اعتبار آدم‌هاپنجشنبه ۹ تیر ۸۴گاهي اوقات در زندگي، آدم‌هايي كه روزهايت را با آنها مي‌گذراني آنقدر اهميت پيدا مي‌كنند كه تو از خيلي چيزها به خاطر آنها چشم پوشي مي‌كني.شايد دوستي تو با اين آدمها خيلي قوي و محكم هم نباشد اما يك حس ظريف همدلي شما را به وصل مي كند. حسي كه حتي آدم گريز پايي مثل من را چند ماه است پايبند كرده.وقتي كه كار جديدم را انتخاب كردم از سر ناچاري بود. خبرنگاري را دوست دارم اما حوزه‌اي كه در آن كار مي‌كنم آنقدر برايم ناآشنا بود و آنقدر از من و علايقم فاصله داشت كه خودم هم گمان نمي‌كردم يكي دوماه بيشتر دوام بياورم. اما ماندم و حتي دو پيشنهاد كار خوب را هم رد كردم. فقط و فقط براي اينكه دلم نيامد و مطمئن بودم اگر بروم آنقدر دلم براي اينجا تنگ مي‌شود كه دو روزه پشيمان مي‌شوم و بر خودم لعنت مي‌فرستم.
وقتي يادم مي‌افتد كه نزديك به شش ماه است كه اينجا كار مي‌كنم و جز چند مورد لحظه‌اي و زودگذر، نقشه فرار نكشيده‌ام، خودم هم تعجب مي‌كنم.
حقيقت اين است كه من اين بار به اعتبار آدم‌هايي كه دوستشان دارم، مانده‌ام. به اعتبار نگاه همدلانه‌اي كه در چشمان تك تك دوستانم مي بينم و اشك‌ها …

زن بودن يعني يك مبارزه بي وقفه

جمعه ۳ تیر ۸۴ فردا چه اتفاقي مي‌افتد؟ نمي دانم! اما اين را مي دانم كه فردا نام هركه را برايمان بخوانند، براي من و تو فرقي نمي كند خواهرم. ما هنوز راه درازي پيش رو داريم. راهي به درازاي چند نسل زندگي.
آمدن يا نيامدن فاشيسم هم چيزي ازكوله باري سنگيني كه بر دوشمان نهاده شده است، نمي كاهد. براي اينكه ما زنيم و زن بودن در اين ديار يعني يك مبارزه بي وقفه براي اثبات بديهي ترين حقوق انساني. مي‌گويم بي‌وقفه براي اينكه حتي يك ساعت هم فرصت ايستادن و نفس گرفتن نداريم، نه در خانه، نه در خيابان، نه در محل كار و نه در برابر قانون.
زنان اين ديار هنوز در خانواده‌هاي به اصطلاح روشنفكر هم به جرم زن بودن بايد براي هركاري اجازه بگيرند و اگر پدر و برادر و شوهر صلاح ديدند درس بخوانند و سركار بروند و حتي از خانه خارج شوند.
هنوز حتي در جمع‌هاي فرهنگي هم روزي نيست كه طعنه و كنايه‌اي به خاطر زن بودنمان نشنويم، «زن‌ها كه مديريت بلد نيستند»، «كار كه دست زن‌جماعت باشد از اين بهتر نمي‌شود»، «شما برويد قرمه سبزي پختن تان را ياد بگيريد، بيشتر به درتان مي‌خورد»، «هر چه قدر مي خواهيد جولان بدهيد فردا كه شوهر كرديد ديگه از …

من از فردا مي ترسم

تا فردا چيزي نمانده است. با همه دلداري‌هايي كه به خودم مي‌دهم پر از نگراني‌ام و اضطراب.ديروز كمي ترديد داشتم براي اينكه اصلا راي بدهم يا نه؟ اما امروز مطمئنم كه مي روم و رايم را به نام هاشمي به صندوق مي‌ريزم. محمد رهبر كه با جمعي از روزنامه‌نگاران و فعالان سياسي و اجتماعي به ميادين شهر رفته بود تا مردم را براي راي دادن به هاشمي متقاعد كند، مي گفت در شهرك غرب و ونك و تجريش هم تعداد حاميان احمدي نژاد و تحريمي‌ها از كساني كه مي‌خواهند به هاشمي راي بدهند بيشتر است. اين كه وضعيت طبقه متوسط ما باشد، تكليف بقيه ديگر روشن است.من از فردا مي‌ترسم. هرقدر هم كه پروين اردلان و زهره ارزني از روزهاي سخت دهه شصت برايم بگويند نمي توانم اين شبها آسوده سر بر زمين بگذارم. من از مسلط شدن فاشيسم و بستن اين روزنه‌هاي كوچك هراس دارم. مي‌دانم كه هر اتفاقي كه بيافتد زندگي ادامه دارد و هيچ نيرويي را توان آن نيست كه حركت رو به جلوي ما را متوقف كند، اما از اينكه موج خفقان دوباره بر جامعه روشنفكري ما حاكم شود بيمناكم.
مي دانيد مشكل كجاست؟ روشنفكران ما با زباني سخن مي‌گويند كه عامه مردم آن را نمي‌فهمند! باور كنيد و…

چاره‌اي نداريم

سه شنبه ۳۱ خرداد ۸۴«بايد به هاشمي راي دهيم، چاره‌اي ديگري هم نداريم.» اين جمله‌اي است كه اين روزها بيشتر شنيده‌ام. آن هم از كساني كه مي‌دانم با سياست‌هاي هاشمي مخالفند و همه حرف و استدلال و اصرارشان در دفاع از او از سر ناچاري است. حرفشان منطقي است براي در امان ماندن از فاشيسم بايد چاره‌اي انديشيد. بايد به حداقل‌ها تن داد، نه براي زندگي كردن كه براي زنده ماندن. براي اينكه همين چند منفذ كوچك هم به رويمان بسته نشود.
بچه‌ها همه توانشان را به‌ كار گرفته‌اند، از توليد گزارشاتي كه خطر روي كار آمدن اختناق را هشدار دهد و تبيلغ خياباني در شهرستان‌ها گرفته تا شركت در ميتينگ
‌حمايت از هاشمي، تماس با دوستان و آشنايان و تشويق آنها براي راي دادن.بيشتر انها در دور اول يا به معين راي داده‌اند و يا در صف تحريمي‌ها بوده‌اند، اما امروز سخت در تكاپويند تا شايد بتوانند جلوي فاجعه را بگيرند.تكاپوي آنها را كه مي‌بينم بغض سنگيني كه اين‌روزها مدام كنارش مي‌زنم، مي‌خواهد خفه‌ام كند. همه‌شان را مي‌شناسم. مي‌دانم كه از سر ترس و اضطرار است كه چنين تلاش مي‌كنند. من اما نمي‌توانم كه خودم را راضي كنم و به شهرستان‌ها يا…

چاره‌اي نداريم

سه شنبه ۳۱ خرداد ۸۴

«بايد به هاشمي راي دهيم، چاره‌اي ديگري هم نداريم.» اين جمله‌اي است كه اين روزها بيشتر شنيده‌ام. آن هم از كساني كه مي‌دانم با سياست‌هاي هاشمي مخالفند و همه حرف و استدلال و اصرارشان در دفاع از او از سر ناچاري است. حرفشان منطقي است براي در امان ماندن از فاشيسم بايد چاره‌اي انديشيد. بايد به حداقل‌ها تن داد، نه براي زندگي كردن كه براي زنده ماندن. براي اينكه همين چند منفذ كوچك هم به رويمان بسته نشود.
بچه‌ها همه توانشان را به‌ كار گرفته‌اند، از توليد گزارشاتي كه خطر روي كار آمدن اختناق را هشدار دهد و تبيلغ خياباني در شهرستان‌ها گرفته تا شركت در ميتينگ
‌حمايت از هاشمي، تماس با دوستان و آشنايان و تشويق آنها براي راي دادن.بيشتر انها در دور اول يا به معين راي داده‌اند و يا در صف تحريمي‌ها بوده‌اند، اما امروز سخت در تكاپويند تا شايد بتوانند جلوي فاجعه را بگيرند.تكاپوي آنها را كه مي‌بينم بغض سنگيني كه اين‌روزها مدام كنارش مي‌زنم، مي‌خواهد خفه‌ام كند. همه‌شان را مي‌شناسم. مي‌دانم كه از سر ترس و اضطرار است كه چنين تلاش مي‌كنند. من اما نمي‌توانم كه خودم را راضي كنم و به شهرستان‌ها يا…

ريتم زندگي

جمعه ۱۲ خرداد ۸۵ 1. ريتم زندگي ام دارد عوض مي شود. زندگي ام كم كم دارد شبيه آن چيزي مي شود كه هميشه دلم مي خواست.تا رسيدن به آن سبك زندگي كه آرزويش را دارم هنوز خيلي فاصله است. اما جاده را پيدا كرده ام. جاده ام آسان نيست البته. سخت است و دشوار. من ولي عاشق همين سختي اش هستم. عاشق اينكه هر روز ببينم يك ميلمتر يا خيلي كمتر جلو رفته ام و بقيه روز را دور خودم چرخيده ام و نقشه بكشم براي اينكه فردا كمي ديگر جلو بروم. خيلي روزها هم اصلا جلو نمي روم. مي ايستم و خيره مي شوم به ناكجا آباد و گاه اشك مي ريزم بر سستي گام هايم. اما مي دانم كه زندگي همين است، اگر قرار باشد با پاهاي خودت جلو بروي.

2.اين روزها كه اينجا كمتر مي نويسم، دارم زندگي ام را با همه اتفاقات ريز و درشتش جايي ديگري ثبت مي كنم روي يك صفحه سفيد كه هيچ وقت تمام نمي‌شود. خيلي وقت ها دلم مي خواهد انها را بگذارم اينجا. اما چيزي مانعم مي شود.چيزي كه به واقع نمي دانم چيست؟ اصلا راستش را بگويم : نوشتن براي وبلاگ را از ياد برده ام. نمي دانم كه اينجا بايد چه نوشت وچه جور نوشت و تا كجا نوشت؟

راي من روزنه‌اي كوچك به سوي دموكراسي

فردا روز انتخابات است. اين چند وقته كارم شده بود كه بخوانم، بشنوم، سوال كنم و بحث كنم تا براي راي دادن يا راي ندادن به نتيجه برسم.
در اين روزها بين راي دادن و راي ندادن بارها رفتم و آمدم و هنوز هم دلائل منطقي براي راي ندادن دارم. اما راي مي دهم براي اينكه مي دانم دموكراسي يك پروسه است، كه فقط و فقط در يك حركت تدريجي و آرام محقق مي شود.براي اينكه نمي‌دانم اگر راي ندهم چه چشم‌اندازي در برابرم خواهد بود و هيچ يك از آنهايي كه از راي ندادن مي گفتند نتوانستند من را قانع كنند كه با راي ندادنم فرصت بيشتري براي تلاش و حركت خواهم داشت.
من فردا به پاي صندوق راي مي‌روم. نام مصطفي معين را بر روي برگه مي نويسم و در صندوق مي اندازم.
من به معين راي مي دهم براي اينكه فكر مي كنم با آمدن معين روزنه‌اي كه براي تلاش ما باز شده است، مسدود نمي‌شود.
من به معين راي مي دهم براي اينكه در ميان كانديدهاي موجود او تنها كسي است كه از حقوق بشر، برابري، آزادي، حقوق زنان و دموكراسي مي‌گويد و من خودم را مجاب كرده‌ام كه حرف‌هايش را باور كنم چون چاره ديگري ندارم.
اينقدر ساده لوح نيستم كه همه اين وعده‌ها را باور كنم و اينقدر ه…

بهانه كوچك خوشحالي‌

: دوشنبه ۱۹ تیر ۸۵ دستهايم هنوز بوي آرد و وانيل مي‌دن.بوي كيكي كه پخته‌ام.خودم مي دونم كه شاهكار نكرده ام. اما تجربه دوست داشتني بود برايم. درست مثل تجربه آن روزي كه صبح پارچه را گذاشتم جلويم، يك مانتو براي خودم دوختم و عصر پوشيدمش و رفتم بيرون. توي خانه ما كيك پختن و مربا و شربت درست كردن و اينجور كارهايي كه سليقه و صبر و حوصله مي‌خوان اصولا به عهده مادر و خواهرم است و من شيريني و كيك كه بخواهم سراغ قنادي سر خيابان مي رم. چند روز پيش اما هوس كيك خانگي كردم. آن هم كيكي كه خودم پخته باشم.سراغ كتاب هاي آشپزي رفتم و سه ساعت نشستم زرده و سفيده 8 تا تخم مرغ را جدا كردم تا كيك زرآلو بپزم. اما وسط كار خواهر حرفه اي‌ من( كه استاد كيك پزي است) گفت اين كتابه دستورهاش غلطه و برو از اون يكي يك كيك ديگه انتخاب كن و من بيچاره هرچي گشتم كيكي پيدا نكردم كه هشت تا تخم مرغ بخواد، به خاطر همين يك كيكي كه چهار تا تخم مرغ مي خواست و لازم هم نبود سفيده و زرده شان از هم جدا باشد را انتخاب كردم و وقتي تخم مرغ ها را هم زدم فهميدم اين يكي نشاسته هم لازم داره و ما نشاسته نداريم.اصولا اگه همه اهل خونه خبر نشده ب…

می گیریم ، می گیریم ! حق مان را مي گيريم

ديروز ، ما زنان ايراني به خيابان هاي شهر رفتيم، دستانمان را درهم گره كرديم و با صدای بلند اعلام كرديم كه به نقض حقوقمان در قانون اساسی معترضيم. همه با هم فرياد زديم كه «ما زنيم، انسانيم، شهروند اين دياريم، اما حقی نداريم» ما اين بار از خانه هايمان بيرون آمديم، از پشت مانيتورها برخاستيم و در خيابان‌های شهر اعتراضمان را فرياد كرديم.
هشت مارس امسال كه در زير زمين كتابخانه مركز فرهنگی زنان جشنی در حد بضاعت اندكمان گرفتيم و كارناوال‌ مجازی‌مان را بر گستره امواج اينترنت راه‌انداختيم، بغضی سنگين گلويم را گرفته بود. افتتاح كتابخانه تخصصی زنان محشر بود. جشن زنانه ما هم عالی بود اما من دلم می‌خواست می‌توانستيم در خيابان‌های شهر، در همان جايی كه هر روز و هرشب بديهی‌ ترين حقوق انسانی ما زير پا گذاشته می شود صدای اعتراضمان را بلند كنيم. تا همه آنانی كه حقوق انسانی ما را زير پا می گذارند و آنانی كه اين تبعيض را می بينند و سكوت می كنند، صدايمان را بشنوند. اما هر چه كرديم و به هر دری كه زديم به ما اجازه ندادند.

اين بار اما منتظر اجازه هيچ كس نمانديم . همه با هم رفتيم و جلوی در اصلی دانشگاه تهران اعتراض…

به نقض حقوق زنان اعتراض مي كنيم

زنان فردا در مقابل درب اصلي دانشگاه تهران گردهم ميآيند تا به نقض حقوق‌شان در قانون اساسي اعتراض كنند. حرف ما اين است كه : سال‎هاست که زنان برای دستيابی به حقوق برابر تلاش می کنند. دشواری ها و موانع بسيار جدی بر سر راه آنان وجود دارد. بن بست های قانون اساسی و قوانين مدنی و جزايی حاکم بر جامعه يکی از مهمترين اين موانع است.ما زنان برای پيگيری و دستيابی به حقوق برابر از تمامی شيوه های مسالمت آميز بهره می جوييم تا با ياری يکديگر صدای اعتراض خود را به قوانين موجود هرچه رساتر اعلام کنيم.از همه زنان و مردانی که به نقض حقوق زنان در قانون اساسی و ناديده گرفته شدن حقوق گروه های مختلف زنان و تحقير آنان در قوانين اعتراض دارند می خواهيم به گردهم آيی که به اين منظور در روز يکشنبه 22 خرداد ماه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر (مقابل در اصلی دانشگاه تهران واقع در خيابان انقلاب) برگزار می شود بپيوندند. اگر مي خواهيد بيشتر درباره اين حركت بدانيد بيانيه‌هاي شماره يك و دو هماهنگ‎كنندگان تجمع اعتراضي فعالان جنبش زنان را بخوانيد. نوشته كوتاه فيروزه هم نكاتي را درباره اين تجمع روشن كرده است. بقول فيروزه : ما جمع می شوی…

باران، يعني تو برمي گردي

پنجشنبه ۳۰ تیر ۸۴ در سبز «نشر باغ» را كه ديد، گفت كتاب مي خواهم، به ياد آوردن انبوه كتاب‌هاي نخوانده‌اي كه در قفسه جاخوش كرده‌اند هم بي‌فايده بود. تا من جمله‌ام را تمام كنم كرايه را حساب كرده بود و داشت ويترين كتاب فروشي را ديد مي زد.
بغضش را كه ديدم، تسليم شدم. دنبال بهانه مي‌گشت براي گريه كردن و من حوصله اشك‌هايش را نداشتم.
اين كتاب فروشي را دوست دارم. از معدود جاهايي است كه هربار مي روم هر قدر دلم مي‌خواهد ميان كتاب‌ها پرسه مي زنم و كيف مي‌كنم. امروز هم مثل هميشه، گيرم كمي پريشان تر. چه خوب كه فروشنده كردش آنقدر فهيم است كه هيچ وقت چيزي نمي‌پرسد و آدم را به حال خودش مي‌گذارد.
از نگاهي كه به كتاب ها مي‌كند، مي فهمم چرا من را به اينجا كشانده. مي‌خواهد حواسم را پرت كند از همه آنچه كه كلافه‌ام كرده و فاصله‌ام را تا اشك، به يك پلك زدن رسانده است. مي‌خواهد آخر هفته‌اي سرم گرم باشد و خودم را غرق هذيان‌هايم نكنم.
به جاي غرغر كردن، همراهش شدم..... شايد با هم ديگر چيزي پيدا كنيم كه به جاي پريشاني، خودم را در آن رها كنم. يك كتاب كه زياد طولاني نباشد و دو روزه تمامش كنم.«خانواده خوشبخت» سارتر را بر…

اتاقی از آن خود

شنبه ۱۳ خرداد ۸۵ كتاب« يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف»بالاخره تمام شد. اين بالاخره نه به خاطر اينكه كتاب سختي بود يا طولاني.بالاخره؛ براي اينكه مي خواستم لحظات آخر را ببينم.لحظات آخري كه چهار روز مانده به مرگ نويسنده نوشته شده بودند. مي خواستم ببينم شوق مرگ يا نزديكي اش را مي فهمم يا نه؟ نشانه ها اما خيلي كمرنگ بود و حتي جاهايي مثل افعال معكوس بود. مثل آدم هايي كه وقتي از همه چيز مي برند. وعده يك برنامه منظم و شاد را به خود مي دهند.
كتاب نزديك دو ماه دستم بود و ارام آرام خواندمش. با يك لذت خفيف و ملايم. هيچ وقت خسته ام نكرد و وسوسه نشدم كنار بگذارمش و در عين حال نخواستم كه يك دفعه آن را سر بكشم. يادداشت ها حاصل 27 سال زندگي بود. آن هم زندگي ويرجينيا وولف و ارزش تامل را داشت.از وولف قبلا دو كتاب را ديده بودم: اتاقي از ان خود و به سوي فانوس دريايي. اما هيچ كدام را بيشتر از 10 صفحه نخوانده بودم. سخت بودند وخسته ام كردند. حالا اما كه مي شناسمش و مي دانم هر كدام از اين كتاب ها چطور متولد شده اند شايد بهتر بتوانم با آنها ارتباط برقرار كنم.
اين اولين باري بود كه نوشته هاي يك نويسنده را دربار…