۱۳۸۴ تیر ۱۰, جمعه

ترس‌هاي مادرانه


قطره‌ها باران روي گونه‌اش درست مثل شبنمي است كه روي گل نشسته باشد. خيس آب شده و مادرش انگار تقصير اوست كه يكدفعه باران گرفته، مدام قربان صدقه‌اش مي‌رود و مي‌بوسدش.
اتوبوس شلوغ است. اما زن‌ها كمي جابجا مي‌شوند تا درصندلي آخر جايي هم براي او و بچه‌اش باز شود. دستش را مي‌گيرم تا از نيم پله جلوي صندلي بالا بيايد. همين كه كنارم مي‌نشيند، بچه اش زل مي‌زند به چشمهايم و مي‌خندد. من هم بچه نديده و از خدا خواسته شروع مي‌كنم به ادا درآوردن. ازآن بچه‌هاي خوش اخلاقي است كه تا يك كم برايشان دلقك بازي درآوري و زبانت را دراز كني، ازخنده ريسه مي‌روند. چشمهايش مثل بچگي‌هاي من است. درشت و سياه، مثل تيله. با دو تا لپ آويزان و ابروهاي بلندي كه خيلي باوقار درهم فرو رفته‌اند.
تا من حواسم مي‌رود به باران و ترافيك و آدم‌هايي كه داخل اتوبوس درهم مچاله شده‌اند، با دست‌هاي كوچولويش دو تا مي‌زند به شانه‌ام كه يعني: حواست كجاست؟ داشتيم با هم بازي مي‌كرديم و تا نگاهش مي‌كنم و مي خندم و قهقهه‌اش به هوا مي‌رود.
خوش به حال مادرش. اين‌طور كه محكم بچه‌اش را به خودش چسبانده و هر چند دقيقه با نوك انگشت قطره آبي را كه از روي موها به صورتش چكيده پاك مي‌كند، معلوم است كه خيلي دوستش دارد. اصلا از نگاهش و عزيزم گفتن‌هايي كه با يك بوسه كوچولو همراه است، مي‌شود فهميد كه چقدر عاشق بچه‌اش است.
وقتي يكي ديگر مي زند روي شانه‌ام. از مادرش كه دختركي همسن و سال خودم است، مي پرسم:
_ دختره يا پسر؟
_ پسره، آقا آريا.
هميشه فكر مي‌كردم فقط دختر كوچولوها اينطوري ازآدم دل مي‌برند، اما اين آقا پسر دست هرچي دختر است از پشت بسته. دلم مي‌خواهد بغلش كنم و ببوسمش. اما چيزي نمي‌گويم. هم رويم نمي‌شود، هم مي‌ترسم يك دفعه ماشين ترمز كند و بچه بيافتد و هم اينكه... دلم نمي‌آيد، دخترك طوري كودكش را در آغوش گرفته كه آدم مي‌ترسد اگر بگويد:«خانم مي‌شه چند دقيقه بچه‌تان را بغل كنم.» جواب بدهد: «نه! بچه خودم است.» درست مثل دختر بچه‌هايي كه عروسك‌هايشان را سفت بغل مي‌كنند و به هيچ كس هم نمي‌دهند.
شايد اگر من هم يك فرشته كوچولويي به اين نازنيني داشتم، حتي براي يك لحظه هم از خودم جدا نمي‌كردمش. اگر داشتم؟!! بچه.... يك بچه كوچولو كه مال خودم باشد و بعد كم كم بزرگ شود، بخندد، راه بيافتد، حرف بزند، بخواند و براي خودش خانمي شود يا شايد هم آقايي. يك مرد درست و حسابي.
از فكرش هم دلم غنج مي‌رود. واقعا دلم بچه مي‌خواهد؟؟ البته بچه‌ها را كه دوست دارم، يعني عاشقشان هستم. اما اينكه خودم بچه دار شوم... سوال خيلي سختي است. هنوز هم واقعا نمي‌دانم دلم ‌مي‌خواهد مادري را تجربه كنم يا نه؟ اصلا نمي‌دانم آدمي مثل من، مي‌تواند مادر خوبي باشد؟ نمي‌دانم با اين همه گرفتاري و كار و مشغله و جلسه‌ اصلا وقتي براي بچه‌داري مي‌ماند؟ بچه‌داري هم كه فقط سير كردن شكم و خواباندن و لباس عوض كردن نيست. بايد براي بچه وقت گذاشت. بايد ازهمان روز اول تربيتش كرد. اما آن وقت كارم را چه كنم؟ مادرم آن اوايل مدام مي‌گفت: «تو يكي بياور، بقيه اش با من، طوري نگهش مي‌دارم كه اصلا نفهمي كي بزرگ شد.»
اما من دلم مي‌خواست لحظه لحظه بزرگ شدن بچه‌ام را بفهمم. دلم مي‌خواست اولين كسي باشم كه حرف زدنش را مي‌بيند، راه رفتنش را نظاره مي‌كند و نيش كوچولوي دندانش را لمس مي‌كند.
دوست نداشتم چشم باز كنم و ببينم ني‌ني كوچولويي كه من به دنيا آورده ام دو، سه سالش شده و من هيچ چيز از بزرگ شدنش نفهميده‌ام. بعدش هم، آن وقت ديگر آن كوچولو، بچه من نيست، بچه مادرم است. چون او تربيتش كرده و البته به شيوه‌اي كه خودش مي‌پسندد. اصلا بي خيال بابا، حالا كو بچه. نه به دار است، نه به بار است دارم براي شيوه تربيتش نقشه مي‌كشم.
تلفنم زنگ مي‌زند. زنگش صداي قهقهه بچه‌اي است. تا صداي زنگ تلفنم بلند مي‌شود. آريا هم شروع به خنديدن مي‌كند. درست مثل بچه‌اي كه در گوشي من مي‌خندد. آنقدر محو خنده آريا مي‌شوم كه يادم مي‌رود تلفن را جواب بدهم. چال روي گونه‌اش را كه مي‌بينم، دوباره دلم ضعف مي‌رود و مي روم در عالم هپروت و شيوه‌هاي تربيت كودك.
مشكل من اينجا است كه با اين شغلي كه دارم، بچه داري خيلي سخت است. نه مي‌شود كه بچه را پيش مادرم يا پرستار بگذارم و خودم هر چند ساعت يكبار بهش سر بزنم و نه مي‌توانم بچه را با خودم سر كار ببرم. ولي اگر قيد خبرنگاري را بزنم يا مدتي حق‌التحرير كار كنم شايد بشود. تازه شايد هم بروم سراغ تحقيق و براي مدتي در خانه كار كنم. آها! يك كار ديگر هم مي شود كرد، مي‌توانم در يك موسسه كوچك كار پيدا كنم و بچه را هم با خودم ببرم. مثل آقاي مرادي كه هميشه نگين را با خودش مي‌آورد موسسه و به هركس هم مي خواست آدرس بدهد، مي گفت: «خيابان كارگر، بعد از پمپ بنزين، آن ساختمان سه طبقه‌اي كه كهنه‌هاي بچه از بالكنش آويزان است.» و بعد هم با خنده اضافه مي‌كرد: «آخه نگين به هر نوع پوشك حساسيت دارد و كهنه‌اش را هم بايد زود به زود عوض كنم.»
آره اگر بخواهم به شيوه آقاي مرادي و خانمش بچه داري كنم، يكي كه هيچي مي‌توانم دو تا بچه هم داشته باشم. خانم آقاي مرادي ناشر بود و خودش هم مترجم و محقق و مدرس و نويسنده وخلاصه آچار فرانسه. هر دوتا بچه‌هايشان را هم در انتشاراتي خانم مرادي و موسساتي كه هر چند يك وقت آقاي مرادي در يكي‌شان كار مي‌كرد، بزرگ شدند. آقاي مرادي بچه را با خودش مي آورد موسسه، صبحانه‌اش را كه سر راه خريده بود مي‌داد و يك عالمه اسباب بازي و كتاب مي‌ريخت جلويش و مي‌رفت سركارش. اصلا هم در قيد اين نبود كه بچه كف زمين نشسته و لباسش كثيف شده و اين حرف‌ها. وسط كار براي بچه‌اش شعر هم مي‌خواند، پاي حرفش هم مي‌‌نشست و كامپيوتر بازي هم يادش مي‌داد. زن و شوهر هرجا هم كه جلسه مي‌رفتند، نگين را سوار ماشين مي‌كردند و با خودشان مي‌بردند، طوري كه نگين پاي ثابت همه جلسات ناشران و محققان شده بود و تازه با پدرش ماموريت هم مي‌رفت. البته آنها هم از آن پدر و مادرهايي نبودند كه با‌كلاس‌بازي درآورند و تا بچه كمي شيطنت كند و لباسش كثيف باشد، بگويند واي آبرويمان رفت و بچه را دعوا كنند. اينقدر راحت نگين را وارد كارشان كرده بودند كه براي بقيه هم عادي شده بود. يادم است كه يكبار آقاي مرادي در يك جلسه مهم سخنراني داشت و مثل هميشه نگين را هم با خودش‌ آورده بود. وسط جلسه نگين رفت روي سن و گير داد به پدرش كه بايد من را بغل كني. او هم انگار نه انگار اتفاقي افتاده نگين را بلند كرد، بوسيد، روي تريبون گذاشت و سخنراني اش را ادامه داد. همه كلي كيف كردند كه چه باباي مهرباني و عكاس‌ها هم كلي از پدر و دختر عكس گرفتند.
آره، فكر كنم اين بهترين راه حل است. نه كه خيلي آسان باشد، اما بالاخره كار و بچه را با هم تلفيق مي‌كند. البته من هم بايد كمي از كارهاي جانبي‌ام كم كنم. حداقل تا وقتي كه سه ساله بشود و بتوانم بگذارمش مهد.
اصلا مادر شدن كار خيلي سختي است. همه اش هم كه بچه‌داري نيست، آن نه ماه قبلش و آن چند دقيقه‌اي هم كه بدنيا مي‌آيد به گمانم خيلي سخت باشد.فكرش را بكن، اگر مثل مرجان مجبور شوم تمام نه ماه را استراحت مطلق كنم و در خانه بمانم چي؟ بيچاره مرجان! يك روزنامه نگار حرفه‌اي مثل او چه زجري كشيده در اين مدت. شايد هم همه‌اش لذت بوده. لذت اينكه يك موجود زنده را در بطنت داشته‌ باشي و ذره ذره جان گرفتنش را با تمام وجود احساس كني. اين همه لذت حتما به آن همه خانه نشيني و از دست دادن كار و حالت تهوع مدام و هزار چيز ديگر مي‌ارزد. لااقل من از صداي مرجان وقتي ازجنيني كه در شكم داشت، حرف مي زد اين را فهميدم.
«ديوانه شده‌ام نرگس، صبح تا غروب روي تخت درازكشيده‌ام و به دستور دكتر تكان هم نبايد بخورم. وروجك هنوز به دنيا نيامده خانه‌نشينم كرده... اما همين كه تكان مي‌خورد و به شكمم لگد مي‌زند، همين كه دكتر گوشي را روي شكمم مي‌گذارد و من تاپ تاپ قلب كوچكش را مي شنوم، همين كه بودنش را احساس مي كنم و برايش حرف مي‌زنم و شعر مي‌خوانم، همه اين عذاب‌ها يادم مي‌رود و لذتي كه با هيچ كلمه‌اي نمي‌توانم بيانش كنم همه وجودم را پر مي‌كند.»
روزي كه دختر كوچولوي مرجان به دنيا آمد و براي اولين بار در آغوش گرفتمش، براي اولين بار ازته قلبم آرزوي مادر شدن كردم. فكر همه چيزش را هم كردم. حتي فكر اينكه مثل مرجان براي مدتي كارم را از دست بدهم و يا يك جور ديگر كاركنم. اما عصري كه رفتم خانه هر چه كردم نتوانستم با امير حرف بزنم. اينقدر پر از شورو شوق مادري بودم كه ترسيدم امير نتواند خواسته‌ام را رد كند. ترسيدم او بچه نخواهد و به خاطر من قبول كند.
اوايل ازدواجمان در اين رابطه خيلي صحبت كرده بوديم. آن وقت‌ها من از بچه دار شدن مي ترسيدم. ازاينكه در اين دنياي وحشتناك كه نكبت و سياهي از همه جايش مي‌بارد، موجود ديگري را به دنيا بياورم هراس داشتم و فكر مي كردم پدرو مادرهايي كه بچه دار مي‌شوند يا خيلي شجاعند و يا خيلي احمق.
آن وقت‌ها كارم و درسم هم برايم خيلي مهم بودند و نمي خواستم حتي براي يكسال هم كه شده از كارم دور بمانم. اما دختر مرجان را كه ديدم، فكر كردم يك سال و حتي چند سال بي خيال كار و خيلي چيزهاي ديگر شدن ارزش مادر شدن را دارد. تازه در آن مدت هم مي‌شود كلي مطالعه كرد و تحقيق كرد و يك جور ديگر زندگي را پشت سر‌گذاشت.
همه‌اش هم اين نبود، يك چيز ديگر بود كه حتي بيشتر از مادر شدن وسوسه‌ام مي‌كرد. فكر داشتن بچه‌اي از امير دلم را مي‌لرزاند. بچه‌اي كه خون امير در رگ‌هايش جاري و نيمي از وجودش از او باشد و آن وقت من، اين عزيزترين موجود دنيا را نه ماه در وجودم داشته باشم و يك عمر در كنارم. آن وقت هر موقع دلم براي امير تنگ مي‌شود و او نيست، كودكش را ، كودكمان را، در آغوش مي‌گيرم و مي‌بوسم. كودكي كه حتما قيافه‌اش، حرف زدنش، راه رفتنش و قد و قامتش شبيه امير است و مي‌شود سايه‌اي از امير را در او ديد.
با همه اينها، آن روز و روزهاي بعدش هرچه كردم نتوانستم با امير صبحت كنم. امير آن روزهايي كه من از مادر شدن مي‌ترسيدم، اصلا سعي نكرده بود قانعم كند كه اشتباه مي‌كنم و دنيا آنقدرها هم جاي ترسناكي نيست. يعني او هم از بچه دار شدن مي‌ترسيد؟ يا اصلا بچه‌ها را دوست نداشت؟ چيزي نپرسيدم، چون مي‌ترسيدم اگر عاشق بچه و پدر شدن باشد، به خاطر او هم كه شده همه ترس‌هايم را از ياد ببرم. آن موقع تازه چند ماه از ازدواج مان گذشته بود و چون براي بچه دار شدن خيلي زود بود، ديگر بحث را ادامه نداديم. اما من، آن روز ترسي را كه از نوع ترس خودم نبود در چشمان امير ديدم. احساس كردم امير هم با اينكه با استدلال من مخالف است، ولي از نتيجه‌اي كه گرفته‌ام راضي است. آن روز بعد حرف‌هاي من امير خيلي راحت گفت: «پس پروژه بچه حالا حالاها متوقف است.» و بعد هم سريع از اتاق بيرون رفت و كامپيوترش را روشن كرد و من هيچ وقت جرات نكردم، به خاطرترس‌هاي خودم نظر واقعي اش را درباره پدر شدن بپرسم، حتي آن روز كه دختر مرجان به دنيا آمده بود و من براي مادر شدن و داشتن بچه‌اي از امير له‌له مي‌زدم.
آن شب زودتر ازهميشه خوابيدم و گفتم فردا خوب فكر مي‌كنم و طوري با امير حرف مي‌زنم كه نظر واقعي‌اش را بدانم. اما فردا امير مجبور شد براي يك مورد پيش بيني نشده به ماموريت يك هفته‌اي برود و وقتي در يك هفته‌اي كه امير نبود، ضربه باتوم كم ‌مانده بود رگ‌هاي شكمم را پاره كند، دوباره ترديد و دو دلي حس غالب وجودم شد و از بچه‌دار شدن ترسيدم. در تمام مدتي كه از درد شكم به خودم مي‌پيچيدم و هيچ مسكني هم آرامم نمي‌كرد، به اين فكر مي‌كردم كه اگر باردار بودم و جنيني در شكم داشتم، حالا حتما مرده بود يا شايد هم آن موقع مي‌نشستم خانه و به روي خودم هم نمي‌آوردم كه چه خبر است و بي خيال اعتراض و تجمع مي‌شدم و اصلا باتوم هم نمي‌خوردم. آن روز وقتي آن مرد ساهپوش هلم داد و كم مانده بود زير دست و پاي جمعيت له شوم، خدا را شكر مي‌كردم بچه‌اي ندارم كه حالا نگران بي‌مادرش شدنش باشم. وقتي هم كه بعد چند روز دوباره بگير و ببندها شروع شد، خوشحال بودم كه بچه‌اي ندارم تا در چنين خفقاني بزرگ شود و زجر بكشد و تا مدت‌ها فكر بچه را از سرم بيرون كردم.
بعد هم كه دوباره نگاهم عوض شد و ياد گرفتم در كنار سياهي‌ها وزشتي‌ها زيبايي ها را نيز ببينم و به زندگي و ساختن جهاني ديگر اميدوار باشم، ديگر مجالي براي اين آرزوها نبود. حالا هم همه‌اش تقصير اين آريا كوچولو است كه بيخ گوش من اينطور مي‌خندد و هوايي‌ام مي‌كند.
موهاي آريا خشك شده بود و داشت با مادرش دالي بازي مي‌كرد. محو تماشايش شده بودم كه خانم ميانسال كنار دستي‌ام پرسيد:
_ ازدواج كرده‌اي؟
_ بله
_ بچه كه نداري؟
_ نه
_ چرا بچه‌دار نمي‌شويد؟
خنديدم وگفتم: خب ديگه!
عاقله زني كه كنار مادر آريا نشسته بود، به جاي من جواب داد: اي خانم! جوون هاي امروزي كه حال و حوصله بچه دار شدن را ندارن. پسرم سه ساله عروسي كرده و هر وقت مي‌گم پس كي من مادربزرگ ‌مي‌شم، جواب مي دن، دلت خوشه مادر، خودمون را بگردونيم هنر كرديم.
خانم بغل دستي‌ام چشمكي زد و گفت: ولي اين يكي از قرار بچه دوسته. نكنه شوهرت مخالفه؟ و تا من دنبال جواب بگردم، خودش گفت: اين جور وقت‌ها به حرف مردا زياد اعتنا نكن. اونا هم دلشون بچه مي‌خواد فقط مي‌ترسن از پس خرجش و توقعاتش برنيان. يادشون رفته كه هرآنكس كه دندان دهد، نان دهد.
زني كه آرزوي مادربزرگ شدن داشت، سرش را كمي جلو آورد و آهسته گفت: راست مي‌گه مادر! بهترين راه اينه كه خودت كار را تموم كني و وقتي مطمئن شدي، جواب آزمايش را با يك جعبه شيريني و دسته گل بذاري جلوش. مردا وقتي در برابر كار انجام شده قرار بگيرن، از زير سنگ هم شده پولش را در مي‌يارن.
_ نه حرف مخارجش نيست...
_ چه بدتر، جربزه پدر شدن ندارن جوون هاي امروزي. بهت برنخوره‌ها پسر خودمو مي‌گم. تو چه گناهي كردي كه دلت بچه مي‌خواد.
چيزي نگفتم. لبخندي زدم واز جايم بلند شدم. يك ايستگاه ديگر مي‌رسيدم و بايد از همين الان كم كم جلو مي رفتم تا خودم را به در اتوبوس برسانم. با آريا باي‌باي كردم و از اتوبوس پياده شدم.
فكر بدي هم نيست. يك دسته گل و يك جعبه شيريني. البته نه اينكه آدم كار را تمام كند و بعد خبربدهد. ولي اي كاش آن دفعه اين راه حل را هم امتحان مي‌كردم.
يك جعبه شيريني نارگيلي از همان‌هايي كه امير دوست دارد، با يك دسته گل پر ازمريم و رز مي‌خريدم و تا امير در را باز مي‌كرد، مي‌گفتم: « اين گل و شيريني تقديم به بهترين پدر دنيا» آن وقت اگر خوشحال مي‌شد و مي پريد هوا و من را در آغوش مي‌كشيد، مي فهميدم كه او هم دلش بچه مي‌خواهد و با هم حرف مي زديم و اگر كپ مي‌‌كرد و نگاهش يخ مي‌زد و با لبخند مي‌گفت «مباركه» مي‌گفتم «شوخي كردم بابا، حالا چرا رنگت پريد، گل را براي روي ميزخريدم، شيريني هم بوش پيچيده بود تو كوچه هوس كردم.»
باران بند آمده، اما زمين هنوز بوي خاك مي‌دهد و حتي وسط عطر گل‌ها هم بوي نم خاك آدم را مست مي‌كند.
_ سه شاخه گل مريم، سه شاخه هم رز.
بعد هم يك جعبه شيريني. شيريني نارگيلي.
ماشين را از تعميرگاه گرفتم و راه افتادم. دلم براي امير تنگ شده. بقول خودش «مثل هميشه»
ماشين را كه پارك مي كنم، گل وشيريني را برمي‌دارم. در ماشين را مي بندم و چشم‌هايم را هم. دلم مي‌خواهد اين چند قدم را تا امير، با چشم بسته بروم و هيچ چيز نبينم. چشم‌هايم را كه باز مي‌كنم، دسته گل را مي گذارم روي سنگ. در شيريني را باز مي كنم. زانو مي زنم كنارش و خيره مي‌شوم به اسم قشنگش كه روي اين سنگ سياه حك شده.
امير پارسي
تولد 5/8/1358
وفات ...


بند