پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2005

ترس‌هاي مادرانه

قطره‌ها باران روي گونه‌اش درست مثل شبنمي است كه روي گل نشسته باشد. خيس آب شده و مادرش انگار تقصير اوست كه يكدفعه باران گرفته، مدام قربان صدقه‌اش مي‌رود و مي‌بوسدش.
اتوبوس شلوغ است. اما زن‌ها كمي جابجا مي‌شوند تا درصندلي آخر جايي هم براي او و بچه‌اش باز شود. دستش را مي‌گيرم تا از نيم پله جلوي صندلي بالا بيايد. همين كه كنارم مي‌نشيند، بچه اش زل مي‌زند به چشمهايم و مي‌خندد. من هم بچه نديده و از خدا خواسته شروع مي‌كنم به ادا درآوردن. ازآن بچه‌هاي خوش اخلاقي است كه تا يك كم برايشان دلقك بازي درآوري و زبانت را دراز كني، ازخنده ريسه مي‌روند. چشمهايش مثل بچگي‌هاي من است. درشت و سياه، مثل تيله. با دو تا لپ آويزان و ابروهاي بلندي كه خيلي باوقار درهم فرو رفته‌اند.
تا من حواسم مي‌رود به باران و ترافيك و آدم‌هايي كه داخل اتوبوس درهم مچاله شده‌اند، با دست‌هاي كوچولويش دو تا مي‌زند به شانه‌ام كه يعني: حواست كجاست؟ داشتيم با هم بازي مي‌كرديم و تا نگاهش مي‌كنم و مي خندم و قهقهه‌اش به هوا مي‌رود.
خوش به حال مادرش. اين‌طور كه محكم بچه‌اش را به خودش چسبانده و هر چند دقيقه با نوك انگشت قطره آبي را كه از روي …