۱۳۸۴ مرداد ۲۲, شنبه

پيكاسو و ونگوگ در تهران

يك گزارش غير تخصصي از يك نمايشگاه كاملا تخصصي:

اگر مي‌خواهيد شاهكارهاي هنرمندان بزرگي همچون پيكاسو، ونگوگ، فرانسيس بيكن، سالوادور دالى، اندى وارهول، جاسپر جونز، ژان دوكوپه، براك، لژه، رنه مگريت، پل گوگن، كلود مونه، هانرى لوترك و ادوارد مونژ و رنه مگريت را تماشا كنيد، سري به موزه هنرها معاصر بزنيد تا گنجينه اي كه در آن، از امپرسيونيسم و پست امپرسيونيسم گرفته تا اكسپرسيونيسم، فوتوريسم، فوويسم، سوررئاليسم و پاپ آرتيك يك جا جمع شده است را در برابر چشمانتان داشته باشيد.
براي لذت بردن از اين مجموعه كم نظير هم حتما نبايد اهل هنر باشيد و اين سبك‌هايي كه نوشتم يا حتي اين هنرمندان را بشناسيد، اين نمايشگاه آنقدر زيبايي داد كه آدمي مثل من هم كه به غير از پيكاسو و ونگوگ اسم بقيه اين آدم‌ها را نشنيده بود و از سبك‌هايي كه گفتم هم فقط خواندن و نوشتنشان را بلد بود و مي‌دانست كه ربطي به نقاشي دارند، آنقدر لذت برده كه حتما يكبار ديگر هم به ديدن 170 تابلوي نقاشي و 15 مجسمه اين مجموعه خواهد رفت.
اين مجموعه كه آثاري از سال‌هاي 1870 تا 1980 است، قبل از انقلاب از سوي فرح ديبا خريداري شده است و بعد از سال‌ها ماندن در گوشه انبار براي اولين بار به نمايش گذاشته شده‌اند.
البته اگر شما هم مثل من چيزي از نقاشي سرتان نمي‌شود يا ساعت 3 روزهاي زوج برويد و همراه با راهنما از نمايشگاه ديدن كنيد يا كسي را كه لااقل كمي به نقاشي وارد باشد با خودتان ببريد تا وقتي تابلو‌هايي را كه انگار سطل رنگ را هم زده‌اند و خالي كردند روي بوم ديديد و شنيديد كه جزو گران‌ترين تابلوهاي مجموعه هستند يا به تابلوي «مارسل دوشان» كه شبيه حل كردن يك مسئله فيزيك است رسيديد و گفتند كه جزو مهمترين آثار پست مدرن است، به اندازه من تعجب نكنيد.
با اينكه از خيلي ازتابلوها را نفهميدم، اما تعداد آن هايي كه ازشان لذت بردم خيلي بيشتر بود.
تابلوي «راه آسمان» رنه مارگريت يكي از زيباترين آثار مجموعه بود. يك برگ كرم خورده در يك سنگلاخ كه شبيه درخت شده و بالاتر از همه كوه‌ها و خانه‌هاي اطراف به آسمان رسيده با رودي كه از اولين كوه به سويش جاري است.
«پنجره‌اي باز به خيابان» پيكاسو هم محشر بود. اين تابلو پازلي بود از زندگي شهري و آپارتمان نشيني ما. تكه‌هايي از پنجره، نرده، خيابان، برگ، كف زمين، نماي ساختمان، چراغ رانما و چمن كنارخيابان و يك جوري شبيه ذهن آشفته ما بود كه تكه‌هايي از زندگي بي هيچ نظم و ترتيبي كنار هم قرر گرفته اند و درست مثل آن تابلو منظم و به هم ريخته هستند.
از كار «ميكل آنجلو پيستو لتو» هم خيلي خوشم آمد. اسمش را يادم نيست اما تابلويي بود كه هر لحظه تغيير شكل مي داد. زمينه‌اي همچون آينه با پرده‌اي سبز در دو طرفش. پنجره‌اي كه آنچه در برابرش مي‌گذرد در آن منعكس مي‌شود و همه تابلو همين است.
كار ونگوگ هم كه اسمش يادم نيست، مردي بود در خود فرورفته كهانگار مثل خيلي از ما حيران احوالات دنيا بود و انقدر زيبا كه مرا چند لحظه‌اي ميخكوب كرد.
از همه جالبتر هم تابلوهاي متعلق به سبك «اكسپرسيونسيم انتزاعي» بود. اول كه وارد اين سالن شدم و تابلو هايي را ديدم كه مثلا يكي‌شان يك تابلو با زمينه نارنجي و چند خط ساده روي آن بود، يا تابلويي كه شبيه خطي‌خطي هاي يك آدم عصبي روي بوم بود. يا آن يكي كه در ظاهر فقط حركت رنگ‌‌ها روي بوم بود، هيچ نفهميدم ولي بعد كه توضيح جلوي سالن را خواندم متوجه شدم كه اين تابلوها آثار يك سري هنرمند نوگرا است كه به قراردادها و سنت‌هاي رايج يورش كرده‌اند و اتكاي‌شان به سطوح رنگي است و كلا سبك خيلي مهمي است و از آنجا كه من هم هر وقت بي‌حوصله يا عصبي مي شوم يك همچين چيزهايي مي‌كشم فهميدم كه من هم يك سر سوزن ذوق استعداد دارم و خودم خبر نداشته‌ام. به خصوص يك تابلويي كه گويا گران ترين تابلوي مجموعه بود و نقاشش روي يك زمينه قرمز با رنگ‌هاي مختلف خط خطي كرده بود خيلي شبيه به نقاشي‌هايي است كه من موقع بي حوصلگي با موس كامپيوترم مي‌كشم.
البته بعضي از اين تابلوها هم گويا بايد در يك فضاي مناسبي از لحاظ نورپردازي باشند تا معنايشان مشخص شود كه اينجا ما امكانش را نداريم.
تابلوهاي بخش «پاپ» هم كه راحت تر مي‌شد فهميدشان قشنگ بودند.
ويژگي اين تابلوها استفاده از روش هاي تركيبي بود.«خودكشي» اثر اندي وارهول كه نمايي از يك نفر است كه خودش را از بلندي به پائين انداخته،7 تابلو از مائو در رنگ‌آميزي‌هاي مختلف وتابلوي بزرگي كه تركيبي از جنگ و زندگي بود و از متن هم در آن استفاده شده است از زيباترين تابلوهاي اين بخش بود.
يك سري از تابلوها هم كه خيلي توجهم را به خودشان جلب كردند، تابلوهايي بودن كه در ظاهر خيلي خيلي ساده بودند و فقط وقتي به آنها نزديك بشويم پيچيدگي و ظرافت به كار رفته در آنها مشخص مي‌شود. مثل تابلوي «كارل گرستنر»كه از دور يك صفحه بنفش ساده بودومن حتي فكر كردم يك قاب خالي است، اما وقتي نزديك شدم ديدم كه هفت مربع با تركيب رنگي متفاوت در آن كار شده است.
البته اين نمايشگاه هم مثل بيشتر اتفاقات فرهنگي و هنري ما ازتيغ سانسور در امان نمانده و علاوه بر دو اثر از دو هنرمند بزرگ فرانسوی يعنی تابلوی «گابريل با تور» اثر اگوست رنوار و تابلوی «دوران طلايی» اثر آندره دوران که به دليل داشتن تصاوير مغاير با شئون اخلاقی_اسلامی، نمايش داده نشده‌اند، در تابلوهاي سه گانه «فرانسيس بيکن»که دو مرد را در رختخواب نشان می دهد نيز جاي تابلوي وسطي خالی است و گويا پس از روز افتتاحيه به دستور مقامات ذي‌ربط به دليل مغايرت با شئون اخلاقی از روی ديوار برداشته شده است.
جالب اين كه من با ديدن و شنيدن اين ماجرا وقتي تابلوهاي «رابرت راشنبرگ« با عنوان بدرقه را ديدم كه در وسط هر كدامشان يك صفحه سياهي كار شده بود، فكر كردم اينها هم تصاوير مخالف شئون اخلاقي داشته اند و مثل سردر سينما ها كه در روزهاي عزا روي عكس هنرپيشه هاي زن پرده سياه مي اندازند،اين صفحه‌هاي سياه را گذاشته اند كه ما به گناه نيافتيم كه البته اين طور نيست و اين يك هنر تركيبي است كه چون سخت بود، با وجود دوبار توضيح دوست هنرمندم، فقط در همين حد متوجه شدم .
خلاصه اين كه اين نمايشگاه را از دست ندهيد كه گفته مي شود جزو يکی از 10 گنجينه برتر هنر مدرن جهان است و حتي آن‌طور كه رئيس سابق موزه هنرهاي معاصر مي‌گويد زمانی که اين کلکسيون گردآوری شده يعنی حدود 27 سال پيش، جزو 4 کلکسيون برتر دنيا بود منتهی نه از حيث ارزش کلی مجموعه بلکه از نظر جامعيت و فراگيری آن که دربرگيرنده مهمترين چهره‌های هنری و تقريبا تمام جريان‌ها و سبک‌ها و نقاط عطفی است که در تاريخ هنر مدرن از زمان امپرسيونيست ها تا مينی ماليست ها به وقوع پيوسته است.
«نمايشگاه جنبش هنر مدرن» تا آخر آبان‌ماه تمديد شده است و اگر براي اولين بار از آن ديدن مي‌كنيد و مثل من چيزي از نقاشي نمي‌دانيد، حواستان باشد در ابتداي هر سالن حتما توضيحاتي را كه درباره سبك آثار آن سالن نوشته شده بخوانيد. البته من به يمن توضيحات فني و حرفه‌اي بهار عزيز ازبي‌اطلاعي محض بيرون آمدم وآنقدر فهميدم كه بتوانم اين چند خط را بنويسم، با اين وجود اگر در اين گزارش چيزي را راجع به سبك‌ها و تابلوها اشتباه نوشته ام به بي‌سوادي من در زمينه نقاشي ببخشيد كه فقط خواستم لذتي را كه برده ام با ديگران قسمت كنم.

جهاني ديگر هم ممكن است

اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نمي‌شد، من آمده‌ بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نمي‌فهميدم كه آدم‌ها چطور در اين ظلمت مطلق راه مي‌روند، غذا مي‌خورند، حرف مي زنند و مي‌خندند.
بچه كه بودم معناي حرف‌هاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميدم. نمي‌فهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدم‌ها ازهمان جايي آمده‌اند كه تو قبلا بوده‌اي و من نمي‌فهميدم چطور آدم مي‌تواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم مي‌كند و اسمش را خورشيد گذاشته‌اند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب مي‌ديدم دارم از دنياي آدم ها فرار مي‌كنم. خواب مي‌ديدم وسط جاده‌اي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستاده‌ام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شده‌ام. در كابوس‌هايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذي‌اش تا لب دره مي‌رفت و مي‌گفت مي‌خواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را مي‌گرفت و تا تهش مي‌رفت و من مي‌ديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو مي‌شود. آن وقت همان‌طور كه بر جايم ميخكوب شده بودم و توان برداشتن يك قدم هم نداشتم اسمش را فرياد مي‌زدم و التماس مي‌كردم كه مرا هم با خود ببرد.اما فايده اي نداشت، او رفته بود.
هر شب سراسيمه از خواب مي‌پريدم و چند شب بعد دوباره من بودم و جاده و مسافري كه مي‌رود و دختركي كه در خواب فرياد مي‌زند.
كابوس‌هايم وقتي تمام شد كه هفت ساله بودم و علي رفته بود، نه با بال‌هاي كاغذي‌اش كه با بمبي كه در حياط خانه‌شان افتاده بود و من با رفتن او همه اميدم را براي رهايي از اين تاريكي وحشتناك كه همه دنيا را پوشانده بود، ازدست داده بودم و ديگر حتي خواب رفتن را هم نمي‌ديدم.
بزرگتر كه شدم، چشم‌هايم به تاريكي عادت كرد.راه مي‌رفتم، غذا مي‌خوردم، حرف مي‌زدم و مي‌خنديدم. دلم را خوش كرده بودم به شهاب‌هايي كه گاه به گاه رد مي شدند و ستاره‌هايي كه اندازه نوك سوزن بودند و مي‌گفتند كه اين دايره تنگ و تاريك همه دنيا نيست.
تازه آن وقت بود كه فهميدم آدم‌ها جلو نمي روند، دور خودشان مي‌چرخند. بعضي در حياط خانه‌شان و بعضي در سرتاسر كره زمين. درست مثل كرم‌‌هاي كتاب « درتكاپوي معنا» كه از ستون‌هايي كه آخرش پيدا نبود بالا مي رفتند و فكر مي كردند دارند زندگي مي‌كنند، اما وقتي با هزار مرارت به بالا مي‌رسيدند، مي ديدند كه قله‌اي وجود ندارد و ستون عظيم الجثه، اجتماعي از كرم‌ها است كه براي بالا رفتن و به هيچ رسيدن همديگر را له مي‌كنند. آدم‌ها هم همينطور بودند، فقط به جاي بالا رفتن دور خودشان مي‌چرخيدند، در دايره‌هايي كه فقط اندازه شعاعشان با هم فرق مي‌كرد.
كرم‌ها براي پروانه شدن به دنيا آمده بودند، اما پرواز بزرگتر از آن بود كه بتوانند باورش كنند.آنها پذيرفته بودند كه زندگي‌شان زمين و بالا رفتن است و راه ديگري وجود ندارد، درست مثل آدم ها كه چرخيدن را پذيرفته‌اند و خيلي كه شجاع باشند مثل كرمي كه خود را از بالاي ستون به هيچ رسيده به پايين مي‌اندازد، خودشان را از چرخه گردون زندگي حذف مي‌كنند و يادشان مي‌رود كه براي پريدن به دنيا آمده‌اند، براي اينكه پروانه شوند و شوق پرواز را در دل آدم‌هاي ديگر هم زنده كنند.
من اما هيچ وقت نتوانستم به اين تاريكي و به اين چرخيدن عادت كنم. شايد سرگيجه‌ها و حالت تهوع‌هاي تمامي ناپذيرم كه از 15 سالگي آغاز شده‌اند براي همين باشد.من هم درست مثل كرم كوچولويي كه عاقبت پروانه شد، نمي‌دانم واقعا از دنيا چه مي‌خواهم؟ اما مي دانم كه «بايد بيش از اين‌ها باشد.»
حالا من هم مثل همه آدم ها دارم مي‌چرخم. در دايره‌هايي كه گاه به گاه شعاعش تغيير مي‌كند، اما گيج گيجم و چرخيدنم نه مثل آدم‌هاي سرخوش كه مثل آدم‌هاي مست و ديوانه است. حالا مدت‌ها است كه سكوت كرده‌ام و ديگرچرخش آدم‌ها را به مسخره نمي‌گيرم. حالا مدت‌ها است كه سردرگمي‌ام را فرياد نمي‌ زنم و تا آنجا كه بشود خودم را در نظم ابلهانه دنيا جا مي‌دهم.اما مي دانم يكي ازهمين روزها بايد ساختن پيله‌ام را آغاز كنم و مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم.
آدم‌ها مسخره‌ام مي‌كنند، باورم نمي‌كنند و خيلي كه مهربان و فهميده باشند نصيحتم مي‌كنند كه زندگي همين است، دخترجان. بيخود سخت مي‌گيري و خودت را به درو ديوار مي كوبي.
فكر مي‌كردم وقتي‌كه مثل شازده كوچولو جلو بروي و به آدمي‌كه فكر مي‌كني هواي پرواز در سر دارد بگويي كه بيا با هم دوست شويم، دوستي‌ات را مي‌پذيرد و تو شريكي براي سردرگمي‌هايت پيدا مي‌كني. اما آدم‌ها اهل منطق‌اند و حساب و كتاب و من اين را نمي‌دانستم. فكر مي‌كردم همه آدم بزرگ‌ها شبيه هم نيستند، اما هستند.
من اما ازابتدا مي دانستم كه بايد بروم و حالا مي دانم كه بايد تنها بروم. بايد ترسم را زير پا له كنم و باور كنم كه تنها هم مي‌شود مي‌رفت.سخت است اما ناممكن نيست. من با همه قلبم باور دارم كه جهاني ديگر هم ممكن است

پي نوشت: «همه» و«هيچ» متعلق به حس‌هاي لحظه‌اي و زود گذر است. مي دانم كه من بودم كه نوشتم »مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم» و مي دانم هم كه چرا نوشتم. اما حرفم را پس مي گيرم چون مي دانم كه هزار راه نرفته پيش رو دارم..

۱۳۸۴ مرداد ۱۵, شنبه

سمفوني مردگان



سمفوني مردگان، عباس معروفي را دوباره خواندم و همه لذتي را كه دفعه قبل چشيده بودم، اين بار هم مزمزه كردم.
بار اولي كه كتاب را خواندم به «آيدين»‌هايي فكر مي‌كردم كه در نظام قيم مابانه حاكم بر جامعه، به هيات سوجي مجنون درآمده‌اند و اين بار نگران «آيدين»‌ درون خودم بودم. در انديشه آن زني كه خود را جستجو مي‌كند و سرگشته و شيدا در پي آگاهي و معرفت است و شايد زن محافظه‌كار و حسابگر درونم طاقت شيداييش را نياورد، سال‌ها در كنج دالاني تاريك به بندش كشد تا سوجي‌وار به هيات ديوانگان درآيد و براي اينكه آواره دشت و دمنش نكند، در كنج ايواني به زنجيرش كشد.
آيدين سرگشته‌ و شيدا، اورهان حسابگر و محافظه كار، آيدايي كه ساختن و سوختن را پيشه كرده و يوسفي كه فقط زنده است و نشخوار مي‌كند و پس مي دهد شايد در درون هر يك از ما هستند و لااقل ميل به شيدايي و جستجو، هوس حسابگري و مصلحت‌انديشي و وسوسه سكوت و از خود دست كشيدن و حتي زندگي گياهي را در پيش گرفتن و همچون ميليون ميليون انسان روز را به شب رساندن بارها در وجودهركدام‌مان خود را به رخ كشيده است و عاقبت آن كس هويت ما را مي‌سازد كه برنده اين جدال شده باشد و ديگران را پس بزند.
خوب كه نگاه كنيم زيادند آدم‌هايي كه در آغاز روياي پرواز داشته‌اند و با اين رويا پريدن را هم تجربه كرده‌اند، اما بيشترشان وقتي كه مثل «يوسف» با كله زمين آمدند، پرواز كه هيچ قيد راه رفتن را هم مي‌زنند و در گوشه‌اي مي‌خورند و مي‌خوابند و مي‌زايند و مي‌ميرند.
آدم‌هايي مثل «آيدا» هم كم نيستند. زنان و مرداني، با آرزوهاي بزرگ و سرشار از شور زندگي كه زير بار سيلي زمانه سر خم كرده و سكوت پيشه مي‌كنند و عاقبت وقتي تاب اين همه سركوب را نياوردند، از خود و همه آرزوهايشان دست مي‌كشند و با يك پيت نفت و يك جرقه آتش ( و يا هر چيز ديگري) خود را خلاص مي‌كنند و هيچ كس نمي‌فهمد در اين همه سال چه بر سرشان آمده است.
اين‌ها آدم‌هاي ضعيف جامعه هستند و قوي ترها يا مثل «اورهان» گرگ مي‌شوند و ديگران را مي‌درند و يا مثل «آيدين» مجنون مي‌شوند و دنيا و همه نظمش را به سخره مي‌گيرند.
سمفوني مردگان به تمامي آئينه مردماني است كه در دنياي اطراف و جهان درونمان راهي براي زندگي جستجو مي‌كنند.

بند