پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2005

پيكاسو و ونگوگ در تهران

يك گزارش غير تخصصي از يك نمايشگاه كاملا تخصصي:اگر مي‌خواهيد شاهكارهاي هنرمندان بزرگي همچون پيكاسو، ونگوگ، فرانسيس بيكن، سالوادور دالى، اندى وارهول، جاسپر جونز، ژان دوكوپه، براك، لژه، رنه مگريت، پل گوگن، كلود مونه، هانرى لوترك و ادوارد مونژ و رنه مگريت را تماشا كنيد، سري به موزه هنرها معاصر بزنيد تا گنجينه اي كه در آن، از امپرسيونيسم و پست امپرسيونيسم گرفته تا اكسپرسيونيسم، فوتوريسم، فوويسم، سوررئاليسم و پاپ آرتيك يك جا جمع شده است را در برابر چشمانتان داشته باشيد.
براي لذت بردن از اين مجموعه كم نظير هم حتما نبايد اهل هنر باشيد و اين سبك‌هايي كه نوشتم يا حتي اين هنرمندان را بشناسيد، اين نمايشگاه آنقدر زيبايي داد كه آدمي مثل من هم كه به غير از پيكاسو و ونگوگ اسم بقيه اين آدم‌ها را نشنيده بود و از سبك‌هايي كه گفتم هم فقط خواندن و نوشتنشان را بلد بود و مي‌دانست كه ربطي به نقاشي دارند، آنقدر لذت برده كه حتما يكبار ديگر هم به ديدن 170 تابلوي نقاشي و 15 مجسمه اين مجموعه خواهد رفت.
اين مجموعه كه آثاري از سال‌هاي 1870 تا 1980 است، قبل از انقلاب از سوي فرح ديبا خريداري شده است و بعد از سال‌ها مان…

جهاني ديگر هم ممكن است

اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نمي‌شد، من آمده‌ بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نمي‌فهميدم كه آدم‌ها چطور در اين ظلمت مطلق راه مي‌روند، غذا مي‌خورند، حرف مي زنند و مي‌خندند.
بچه كه بودم معناي حرف‌هاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميدم. نمي‌فهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدم‌ها ازهمان جايي آمده‌اند كه تو قبلا بوده‌اي و من نمي‌فهميدم چطور آدم مي‌تواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم مي‌كند و اسمش را خورشيد گذاشته‌اند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب مي‌ديدم دارم از دنياي آدم ها فرار مي‌كنم. خواب مي‌ديدم وسط جاده‌اي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستاده‌ام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شده‌ام. در كابوس‌هايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذي‌اش تا لب دره مي‌رفت و مي‌گفت مي‌خواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را مي‌گرفت و تا تهش مي‌رفت و من مي‌ديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو مي‌شود. آن …

سمفوني مردگان

سمفوني مردگان، عباس معروفي را دوباره خواندم و همه لذتي را كه دفعه قبل چشيده بودم، اين بار هم مزمزه كردم. بار اولي كه كتاب را خواندم به «آيدين»‌هايي فكر مي‌كردم كه در نظام قيم مابانه حاكم بر جامعه، به هيات سوجي مجنون درآمده‌اند و اين بار نگران «آيدين»‌ درون خودم بودم. در انديشه آن زني كه خود را جستجو مي‌كند و سرگشته و شيدا در پي آگاهي و معرفت است و شايد زن محافظه‌كار و حسابگر درونم طاقت شيداييش را نياورد، سال‌ها در كنج دالاني تاريك به بندش كشد تا سوجي‌وار به هيات ديوانگان درآيد و براي اينكه آواره دشت و دمنش نكند، در كنج ايواني به زنجيرش كشد. آيدين سرگشته‌ و شيدا، اورهان حسابگر و محافظه كار، آيدايي كه ساختن و سوختن را پيشه كرده و يوسفي كه فقط زنده است و نشخوار مي‌كند و پس مي دهد شايد در درون هر يك از ما هستند و لااقل ميل به شيدايي و جستجو، هوس حسابگري و مصلحت‌انديشي و وسوسه سكوت و از خود دست كشيدن و حتي زندگي گياهي را در پيش گرفتن و همچون ميليون ميليون انسان روز را به شب رساندن بارها در وجودهركدام‌مان خود را به رخ كشيده است و عاقبت آن كس هويت ما را مي‌سازد كه برنده اين جدال شده باشد و …