۱۳۸۴ شهریور ۲۵, جمعه

سرخوشي روزهاي تعطيل

عاشق روزهاي تعطيلم. عاشق اين كه صبح ساعت 9 و 10 با صداي بابا از خواب بيدار شوم و بعد كلي قرعه انداختن براي اينكه كي برود نان تازه بخرد، نيمرو مخصوص سرآشپز مريم را درست كنم و به جاي لقمه نان و پنيري كه هول هولكي بالا مي‌اندازم يا شير و كيك‌هايي كه گاهي درتاكسي و گاهي پاي كامپيوتر تحريريه مي‌خورم، يك صبحانه مفصل و پر ملات نوش جان كنم.

بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانه‌ام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتاب‌خانه و خودم را وسط خط‌هاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اين‌ها اين براي وقت‌هاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفه‌اي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار مي‌دهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست مي‌كنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذا درست كردن را دوست داشته باشم به خاطر تعريف‌هاي بابا است كه چند ساعتي را در آشپزخانه مي‌گذرانم. به خاطر اينكه اول سر به سرم بگذاره و به خواهرم بگه دستت درد نكنه دست پختت مثل هميشه حرف نداره و بعد وقتي چشمش به من بيفته كه دارم مثل بچه پرروها نگاهش مي كنم بگه اصلا غذاهه داد مي زنه كه تو درستش كردي و هم صدا با مامان(كه هرچي بپزم برايش بهترين غذاي دنيا است) كلي از خوشمزه بودن غذا و جاافتادنش بگويند كه البته من خر نمي شوم و همين تعريف‌ها تا مدت‌ها برايم كافي است و بقيه هفته را به همان چيدن ميز و شستن ظرف‌ها و البته خوردن غذا و لذت بردن از آن كه همه خستگي هر آشپزي را از تنش به در مي كند، كفايت مي‌كنم.
بعد ناهار هم چرت ظهرگاهي كه هميشه ازش محرومم و سرو كله زدن با نوشته‌هاي ناتمام و وراجي با هاجر و شستن توالت و خلاصه در خدمت خانواده و وقت را به خوشي گذراندن و فارغ ازهمه خبرهاي خوب و بد دنيا بودن.
عاشق روزهاي تعطيلم براي اينكه روزهاي ديگه كم همديگر را مي‌بينيم، براي اينكه هنوز روزهاي تعطيل تمام سال‌هايي كه بابا نبود و روزهاي تعطيل ما از همه روزها ساكت‌تر بود از يادم نرفته.براي اينكه دارم مي روم سفر و يك هفته‌اي نيستم و مي‌دانم كه دلم براي خانه تنگ مي شه.

۱۳۸۴ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

جاي خالي مردم

چهارشنبه ۲ آذر ۸۴

خيابان سعدي پر از ماشين بود و پر از مردم.پر از آدمهايي كه با عجله در رفت و آمد بودند و حواسشان نبود كه كمي آن طرف تر داخل يك كوچه تنگ و باريك در خيابان هدايت چه خبر است.

ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره مي‌گفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده مي‌خواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده مي‌گفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيله‌اي را كه دور خودمان پيچيده‌ايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكري‌مان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيست‌هاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسوي‌هايي كه به شهرستان‌ها و روستاها مي‌رفتند و براي مردم روزنامه مي‌خواندند.حرفم تقليد از اين روش‌ها نيست فقط معتقدم كه فعالان اجتماعي و روشنفكران بايد رابطه شان را با مردم نزديك‌تر كنند.بايد كمي بلند تر حرف بزنند، آنقدر بلند كه به غير از خودشان و چند نفر آدم ثابتي كه دور و برشان هستند، بقيه هم صدايشان را بشنوند.


۱۳۸۴ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

تنهايي


 ۱ شهریور ۸۴
تنهايي هم شايد از آن دردهاي لاعلاج زندگي باشد. نه كه شكايتي داشته باشم، بخش بيشترش انتخاب خودم بوده.انتخاب هم كه نه چاره ديگري نداشتم.وقتي دنياي تو و آدم هايي كه زماني نزديك ترين دوستانت بوده ‌اند، آنقدر از هم جدا مي‌شود كه جز بگو و بخند و شوخي بحث هاي سياسي واجتماعي و حرف‌هاي روزمره چيزي براي گفتن به هم نداريد. وقتي در كنار آنها هم كه هستي رنج‌ها و شادي‌ها و پريشان احوالي‌هايت را براي خودت نگه مي‌داري و با لايه‌اي از پرحرفي مي‌پوشاني، چه فايده دارد كه بخواهي به اميد روزهايي كه ديگر تكرار نمي‌شود تلفن كني و به ديدنشان بروي و خودت را فريب دهي.
دلم برايشان تنگ شده. اما به سراغشان نمي‌روم. فايده‌اي هم ندارد. همان چند باري هم كه براي تبريك ازدواج و خانه جديد و تولد كوچولوهايشان رفتم، پشيمانم. آنجا كه بودم همه چيز خوب بود. كلي گفتيم و خنديدم و خوش گذشت، اما حقيقت اين بود كه نه من ديگر نه همان آدم بودم و نه آنها همان‌هايي كه مي‌شناختمشان. آن ديوار نامرئي بين ما، آنقدر واضح و روشن بود كه هيچ طور نمي شد ناديده اش بگيرم.
مي دانم، بخش بزرگي از اين جدايي و فاصله تقصير من است. مني كه در اين سال ها در هر دوره پوست اندازي زنی ديگر شدم و آرام آرام پا به دنياي ديگري گذاشتم. آنقدر كه حتي ديگر براي بهار هم كه همه حرف‌هاي ناگفته ام را مي فهميد نمي‌توانم حرف بزنم. سكوت را هم كه بشكنم مي شود مثل آن روز كه با همه سعي ام حتي نيمي از حقيقت را هم نتوانستم بگويم. اصلا چطور مي شود رنجي را كه سالها ذره ذره چشيده‌اي يك شبه تعريف كرد؟حتي اگر آن آدم رفيق دوازده ساله ات باشد.
دلم براي آن روزهايي كه با بهار پشت يك نيمكت مي‌نشستيم و خيالمان جمع بود كه هر اتفاقي بيافتد ما همديگر را داريم تنگ شده.دلم براي مريم و آن روزهاي عاشق شدنش و شادي كه از رسيدن‌ آنها به هم داشتم تنگ شده. دلم براي فاطمه و پريشان احوالي‌ها و ديوانگي‌هايش تنگ شده. دلم براي نازلي وآن شبهايي كه تا صبح در هتل بيدار مي‌مانديم و وراجي مي‌كرديم و براي يك مشكل لاينحل نسخه‌هاي بي‌فايده مي‌پيچيديم تنگ شده.دلم هواي دبيرستان و دانشگاه و روزهاي خوب نوانديشان را كرده. اما همه آن روزها حالا تمام شده‌اند و هيچ وقت هم تكرار نمي‌شوند.
از اين به بعد شايد تو را هم بايد به ليست دلتنگي ‌هايم اضافه كنم. تو را و دو جفت پاي مصممي كه تا زانو در برف فرو رفته بود و بي وقفه جلو مي رفت، تو را و آن روزي را كه در نهايت پريشان حالي با هم به پارك ملت رفتيم، كلي تاب خورديم و بعد هم كافي شاپ چهار چوب و كوكتل جامائيكا.تو را و آن روز آخر و بغضي كه نگذاشتم بتركد و اشك‌هايي كه با هر زحمتي بود جلويشان را گرفتم.
هذيان مي‌گويم امشب. زياد جدي نگيريد. دوستم تا چند ساعت ديگر راهي سفر است و من ازهمين حالا دارم دلتنگي مي‌كنم.نه فقط براي او، براي آنهايي كه رفته‌اند و حالا فرسنگها از من دورند. براي آنهايي كه هستند اما جز سكوت و لبخند و اينكه «حالم خوب است» چيزي برايشان ندارم و شايد براي آنهايي كه هستند، بي هيچ فاصله و ديواري، اما اين بي مرزي را نمي‌خواهند.

بند