پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2005

سرخوشي روزهاي تعطيل

عاشق روزهاي تعطيلم. عاشق اين كه صبح ساعت 9 و 10 با صداي بابا از خواب بيدار شوم و بعد كلي قرعه انداختن براي اينكه كي برود نان تازه بخرد، نيمرو مخصوص سرآشپز مريم را درست كنم و به جاي لقمه نان و پنيري كه هول هولكي بالا مي‌اندازم يا شير و كيك‌هايي كه گاهي درتاكسي و گاهي پاي كامپيوتر تحريريه مي‌خورم، يك صبحانه مفصل و پر ملات نوش جان كنم.بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانه‌ام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتاب‌خانه و خودم را وسط خط‌هاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اين‌ها اين براي وقت‌هاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفه‌اي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار مي‌دهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست مي‌كنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذا درست كردن را …

جاي خالي مردم

چهارشنبه ۲ آذر ۸۴خيابان سعدي پر از ماشين بود و پر از مردم.پر از آدمهايي كه با عجله در رفت و آمد بودند و حواسشان نبود كه كمي آن طرف تر داخل يك كوچه تنگ و باريك در خيابان هدايت چه خبر است.ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره مي‌گفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده مي‌خواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده مي‌گفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيله‌اي را كه دور خودمان پيچيده‌ايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكري‌مان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيست‌هاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسوي‌هايي كه به شه…

تنهايي

۱ شهریور ۸۴ تنهايي هم شايد از آن دردهاي لاعلاج زندگي باشد. نه كه شكايتي داشته باشم، بخش بيشترش انتخاب خودم بوده.انتخاب هم كه نه چاره ديگري نداشتم.وقتي دنياي تو و آدم هايي كه زماني نزديك ترين دوستانت بوده ‌اند، آنقدر از هم جدا مي‌شود كه جز بگو و بخند و شوخي بحث هاي سياسي واجتماعي و حرف‌هاي روزمره چيزي براي گفتن به هم نداريد. وقتي در كنار آنها هم كه هستي رنج‌ها و شادي‌ها و پريشان احوالي‌هايت را براي خودت نگه مي‌داري و با لايه‌اي از پرحرفي مي‌پوشاني، چه فايده دارد كه بخواهي به اميد روزهايي كه ديگر تكرار نمي‌شود تلفن كني و به ديدنشان بروي و خودت را فريب دهي. دلم برايشان تنگ شده. اما به سراغشان نمي‌روم. فايده‌اي هم ندارد. همان چند باري هم كه براي تبريك ازدواج و خانه جديد و تولد كوچولوهايشان رفتم، پشيمانم. آنجا كه بودم همه چيز خوب بود. كلي گفتيم و خنديدم و خوش گذشت، اما حقيقت اين بود كه نه من ديگر نه همان آدم بودم و نه آنها همان‌هايي كه مي‌شناختمشان. آن ديوار نامرئي بين ما، آنقدر واضح و روشن بود كه هيچ طور نمي شد ناديده اش بگيرم. مي دانم، بخش بزرگي از اين جدايي و فاصله تقصير من است. مني ك…