پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2005

دامبلدر

1.هر وقت مي‌رم سراغ نوشتن دردفترچه‌هايي كه جز خودم خواننده اي نداره، خواهرم مي‌گه تو مثل «دامبلدر» در هري پاتري كه هر وقت ذهنش زياد شلوغ مي‌شد، يك سر چوب دستي‌اش را مي‌گذاشت روي پيشوني اش و سر ديگه‌اش را روي قدح انديشه و چيزهايي را كه فعلا نمي‌خواست بهشون فكر كنه مي‌ريخت در قدح تا بعدن بره سراغشون. اما بعضي وقت‌ها فكرهاي جورواجور اينقدر زياد مي‌شن كه ديگه دفتر و قلم كفافم را نمي‌ده. شايد هم براي اينكه كاغذ به قول ناصر غياثي «كاغذ پژواك ندارد.»
گاهي اوقات هم اين قدح انديشه گوش‌هاي يك دوسته براي شنيدن. مثل ما كه ديروز همه كارها و قرارهايمان را كنسل كرديم و رفتيم تا تونستيم خوش گذرانديم و افطاري خورديم، اون هم با بربري داغي كه نيم ساعت برايش صف ايستاده بوديم و صداي ضرب زورخونه‌اي مرشد سفره خانه سر طالقاني و مهمتر از همه كلي وراجي و دردل و مشاوره و خنده و حل كردن تمام مشكلات بشري خودمون دوتا.
خوبي‌اش به اين بود كه هردومون مي‌دونستيم حرف مي‌زنيم براي اينكه نياز به گفتن و شنيده شدن داريم نه نياز به كمك براي يافتن راه‌حل چرا كه بعضي چيزها را هيچ كس جز خود آدم نمي‌تونه حل كنه.اما وقتي با يك دوس…

ديدن آدم‌ها

پنجشنبه ۲۴ آذر ۸۴ سفر اصفهان كمي با سفرهاي ديگرم متفاوت بود. قبلا سفر كه مي‌رفتم يا براي ديدن دوستان و آشنايان بود يا براي لذت بردن از طبيعت و يا يك سفر كاري براي تهيه گزارش از يك نشست و جلسه خاص. از وقتي هم كه به عنوان خبرنگار ميراث فرهنگي سفر مي‌روم همه حواسم به جاهاي تاريخي است و چيزهايي كه براي يك گردشگر جذاب است. اين بار اما بيشتر از همه اين‌ها «آدم‌ها» را ديدم. در مسجد امام «ننه سيد» پيرزني كه شوهرش سال‌ها خادم مسجد بوده و حالا به جاي حقوق بازنشستگي يك حجره سرد و كوچكي در گوشه مسجد به او داده‌اند، نگذاشت كه همه حواسم به كاشي‌هاي مسجد و دالان‌هاي تو در توي زيبايش برود
. در كليساي گريكور، «لاله» پيرزن ارمني كه 57 سال است در كليساهاي ايران زندگي مي‌كند و در تمام 27 سالي كه به اصفهان آمده پايش را از منطقه جلفا بيرون نگذاشته، بيشتر از همه جاذبه‌هاي جلفا مرا به فكر برد و هنوز دارم از خودم مي‌پرسم چطور مي‌شود كه آدم 27 سال در اصفهان زندگي كند و نه سي و سه پل را ديده باشد، نه ميدان نقش جهان را، نه كاخ چهل ستون را و نه هيچ جاي ديگر اين شهر قشنگ را؟
اين بار اينقدر درگير آدم‌ها شده‌ام كه وقتي…

محدود کردن اشتغال زنان به بهانه اعطاي تسهيلات ارفاقي!

بعد از بخشنامه وزارت ارشاد مبني بر ترخيص زنان كارمند قبل از ساعت 18، حالا نوبت شوراي فرهنگي_ اجتماعي زنان است تا پيشنهاد «تقليل ساعت كار روزانه زنان كارمند»، «حذف ساعت كاري شبانه و اضافه كاري اجباري بانوان» و «تقليل سنوات خدمت بانوان» را ارائه كند.
پيشنهادي كه در پي بررسي كارشناسي اعضاي شوراي فرهنگي ــ اجتماعي پيرامون «ارزيابي مشكلات مادي و معنوي ناشي از عدم حضور زنان در خانه» و «ضرورت حل مشكل فقر توسط دولت به منظور كاهش اشتغال ناخواسته زنان» ارائه شده و به گفته اعضاي اين شورا مبناي آن امتياز دادن و اعطاي تسهيلات به زنان شاغل براي ايفاي مسؤوليت‌هاي مادري و توجه به تربيت نسل آينده و مديريت خانه است. اين طرح و طرح‌هايي همچون آن اگرچه با عنوان مراعات حال زنان و امتياز دادن به آنان تدوين مي‌شود، اما ديدگاهي كه منجر به ارائه آن شده، بر اين باور مبتني است كه زنان قبل از هرچيز مسئوليت اداره امور داخلي خانه و تربيت فرزندان را بر عهده دارند و اگر هم در كنار آن تمايل به اشتغال خارج از منزل دارند، بايد به گونه‌اي باشد كه با كم كردن از ساعت كار، حذف شيفت‌هاي شبانه و كاستن از سال‌هاي خدمت، صدمه‌اي…

من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد

پنجشنبه ۵ آبان ۸۴ مريم اين روزها را هيچ دوست ندارم.اخمو. غمگين. بداخلاق. ساكت و بي حوصله. اين مريم با آن دخترك شاد و پر شر وشوري كه من مي‌شناختم و دوستش داشتم، خيلي فرق دارد. حرف مال امروز و ديروز هم نيست. چند ماهي است كه در اين دور باطل گرفتار شده‌ام.
قبلا وقتي به هم مي‌ريختم، چند وقتي همه چيز تعطيل مي‌شد. پوست اندازي مي‌كردم و دوباره با هياتي نو شروع مي‌كردم. ول حالا درست مثل آدم بزرگ‌ها رفتار مي‌كنم. «هيچ چيز نبايد تعطيل بشه، به هيچ قيمتي!» نه كه بد باشد. خوب است .از اين كه با همه خراب احوالي‌ام به مسئوليت‌هايم پايبندم خشنودم. اما از اينكه نمي‌توانم خودم را از اين شرايط آزار دهنده رها كنم، اذيت مي‌شوم و اينكه اين سرماي لعنتي دست از سرم برنمي‌دارد، مي‌ترساندم.
مي‌دانم بايد به اين وضعيت خاتمه بدهم. بايد هرطور كه شده ريشه‌هايش را بشناسم و درمانش كنم. فكر مي‌كنم نشناختن خودم و موقعيتي كه در آن قرار دارم يكي از اصلي ترين دلائل ترس و اضطراب و سكون اين روزهايم باشد. من هشت ماه پيش آن قدر حيران دخترك پرشور وشري بودم كه به يكباره در وجودم متولد شده بود، كه بي‌مهابا جلو رفتم. نه كه پشيمان باشم.…

جهاني ديگر هم ممكن است

جمعه ۱۵ مهر ۸۴ اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نمي‌شد، من آمده‌ بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نمي‌فهميدم كه آدم‌ها چطور در اين ظلمت مطلق راه مي‌روند، غذا مي‌خورند، حرف مي زنند و مي‌خندند.
بچه كه بودم معناي حرف‌هاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميدم. نمي‌فهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدم‌ها ازهمان جايي آمده‌اند كه تو قبلا بوده‌اي و من نمي‌فهميدم چطور آدم مي‌تواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم مي‌كند و اسمش را خورشيد گذاشته‌اند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب مي‌ديدم دارم از دنياي آدم ها فرار مي‌كنم. خواب مي‌ديدم وسط جاده‌اي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستاده‌ام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شده‌ام. در كابوس‌هايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذي‌اش تا لب دره مي‌رفت و مي‌گفت مي‌خواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را مي‌گرفت و تا تهش مي‌رفت و من مي‌ديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده م…

اولين طواف(2)

دوشنبه ۲ آبان ۸۴ براي حاجي شدن اول بايد احرام بست و از قيد خود و هوا و هوس و هرچه ناپاكي و پليدي است رها شد و بعد طواف است. گشتن بر خانه‌اي كه «نشانه‌اي براي ره گم نكردن است.» وارد مسجد الحرام كه شدم، بعد خانه خدا و شكوه و سادگي و عظمت و نزديكي‌اش، چيزي كه نگاهم را خيره كرد، خيل جمعيتي بود كه به دور خانه خدا مي‌چرحيدند. بي هيچ نظمي و آدابي. مثل عاشقي سرگشته و مجنون.
اصلا طواف همين است. گشتن به دور محبوب و همان «دورت بگردم» خودمان.تنها رسمي كه بايد به ياد داشته باشي اين است كه از حجرالاسود آغاز كني و هفت دور بگردي و درآخر دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم آنجا كه ابراهيم بني آدم را به طواف خانه خدا دعوت كرده، بخواني. چه بگويي: هر چه دل تنگت مي‌خواهد. به چه زباني: به هر زباني كه خواستي.
تازه اين براي وقتي است كه نيت طواف كرده باشي و اگر آن را هم نخواستي اهميتي ندارد، بگرد و بگرد و بگرد و عاشقي كن.هر قدر كه دلت خواست، هر وقت كه دلت خواست. اصلا همه صفايش به همين است.درست همانطور كه مولانا گفته: «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي، هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگوي»
وارد حلقه حاجيان كه مي‌شوي، خودت را گم مي‌كني. د…

اولين طواف(1)

شنبه ۳۰ مهر ۸۴ امشب دلم هواي خانه خدا كرده و به هيچ چيز آرام نمي‌گيرد جز باز خواني اولين طواف بر گرد آن مكعب چهار گوش سياه پوشي كه «كعبه» مي‌خوانندش: خانه خدا هميشه برايم بزرگ بودو دست نيافتني. آنقدر كه هيچ وقت حتي زيارتش را هم آرزو نكرده بودم. ماه رمضان هر سال به «اللهم الرزقني حج بيتك الحرام» كه مي‌رسيدم. مي‌خواندم و رد مي شدم. بي هيچ تمنا وخواسته‌اي.كعبه برايم فقط قبله نماز بود. دور دور. بزرگ بزرگ. فقط همين.
دعوت كه شدم، اگر مي‌توانستم رد مي‌كردم. اما كسي از من نپرسيد كه مي‌آيي يا نه؟من دعوت شدم و فقط مي‌بايد اجابت مي‌كردم.
قبل از سفر مدام مي‌گفتم مي‌خواهم بروم ببينم آنجا چه خبر است؟ و مردم به چه شوقي از فرسنگ‌ها راه به زيارت خانه كسي مي‌آيند كه لامكان است و مدام مي‌گفتم اين شايد تنها سفر حج من باشد براي درك واقعيتي كه وجود دارد...
همه اين‌ها اما قبل از سفر بود. قبل از آنكه پا به مسجد الحرام بگذارم. قبل از آنكه چشمم به آن خانه سنگي سياه پوش بيافتد. قبل از آنكه در برابر خانه خدا، سجده كه نه! به خاك بيافتم...
صبح اولين طواف سراپا اضطراب بودم و اتفاق بزرگي را انتظار مي‌كشيدم. آنقدر كه از ت…