پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2005

من، دخترك، سفر، ايدز، شجريان

سه شنبه ۸ آذر ۸۴ 1.دخترك راهي سفر است.آن هم به اصفهان و مثل هميشه از سفر به جايي كه تا به حال نرفته و روزهايي كه نمي‌داند چگونه مي‌گذرند، ذوق زده است. خوشم مي‌آيد وقتي اين‌طور بالا و پايين مي‌پرد و بي‌خيال همه مشكلات فلسفي و غير فلسفي‌اش مي‌شود. خوشم مي‌آيد كه هنوز براي يك تجربه جديد به هيچ چيز جز رفتن فكر نمي‌كند و با صداي بلند مي‌گويد: زندگي يعني رفتن راه‌هاي تازه.
از اصفهان كه برگردم شايد يكي از همين راه‌هاي تازه و البته سخت در انتظارم باشد و شايد هم يك تصميم تازه در كنارش. 2.ما كه نيستيم اما اين برنامه پنج‌شنبه را يادتان نرود. ساعت 1. جلوي تئاتر شهر. هم‌پيمان در برابر گسترش ايدز. 3. دخترك مي‌خواد يك چيز ديگه هم بنويسه اما من هي مقاومت مي‌كنم. براي اينكه شجاعت دخترك را ندارم و نمي‌تونم مثل اون هركاري كه دلم مي‌خواد بكنم. براي اينكه اون دختركه و من «مريم» و اين اسم يك عالمه مسئوليت روي دوش من مي‌گذاره براي اينكه سنجيده عمل كنم.
اما حرفش را مي‌نويسم چون به ازاي اين احساسش هيچ چيز نمي‌خواد. شايد فقط مي‌خواد ثبت كنه اين روزي را كه داره مي‌ره سفر و دلش مي‌خواد قبل رفتن مثل هميشه با دوستش ي…

سرخوشي روزهاي تعطيل

دوشنبه ۷ آذر ۸۴ عاشق روزهاي تعطيلم. عاشق اين كه صبح ساعت 9 و 10 با صداي بابا از خواب بيدار شوم و بعد كلي قرعه انداختن براي اينكه كي برود نان تازه بخرد، نيمرو مخصوص سرآشپز مريم را درست كنم و به جاي لقمه نان و پنيري كه هول هولكي بالا مي‌اندازم يا شير و كيك‌هايي كه گاهي درتاكسي و گاهي پاي كامپيوتر تحريريه مي‌خورم، يك صبحانه مفصل و پر ملات نوش جان كنم.
بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانه‌ام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتاب‌خانه و خودم را وسط خط‌هاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اين‌ها اين براي وقت‌هاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفه‌اي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار مي‌دهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست مي‌كنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذ…

جاي خالي مردم

چهارشنبه ۲ آذر ۸۴ خيابان سعدي پر از ماشين بود و پر از مردم.پر از آدمهايي كه با عجله در رفت و آمد بودند و حواسشان نبود كه كمي آن طرف تر داخل يك كوچه تنگ و باريك در خيابان هدايت چه خبر است.
ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره مي‌گفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده مي‌خواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده مي‌گفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيله‌اي را كه دور خودمان پيچيده‌ايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكري‌مان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيست‌هاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسوي‌هايي كه به شه…

ترويج خشونت، در روز نفي خشونت عليه زنان

جمعه ۴ آذر ۸۴ وقتي اطلاعيه مراسم بزرگداشت روز جهاني نفي خشونت عليه زنان را ديدم و فهميدم كه قرار است در اين برنامه نتايج گزارش ملي كه مدت‌ها بود هر وقت از نتايجش مي‌پرسيديم مي گفتند محرمانه است اعلام شود. مرخصي گرفتم وصبح كله سحر روانه ساختمان شيك و با كلاس مركز تحقيقات سلامت زنان فردا شدم.
اما چشمتان روز بد نبيند وزارت كشوري ها كه نيامدند و حسابي ما را سركار گذاشتند. سخنران‌ها هم حسابي روز نفي خشونت عليه زنان را گرامي داشتند.
كامبيز نوروزي كه خيلي شيك و با اطمينان گفت: ما در قوانين مان اصلا خشونت عليه زنان نداريم و تنها مورد طلاق است كه البته آن هم يك مورد منحصر به فرد است!!
آقاي خانيكي هم كلي درباره رواداري و مدارا حرف زد و با اينكه در آخر جلسه گفت منظورش رواداري از سيو مردان بوده ولي صحبتش خيلي دوپهلو بود و اصلا به ويژگي هاي خشونت عليه زنان صحبت نكرد و مثلا اگر مي خواست درباره خشونت در جنگ يا نزاع‌هاي خياباني هم سخنراني كند، مي توانست همان متن را بخواند.
روانشناسي هم كه در همايش حرف زد معتقد بود وقتي كسي مورد خشونت قرار مي‌گيرد خودش مقصر است و يك ارتباط نزديك، يك لبخند و يك آرايش در آغا…
سرمايي كه از چهل و پنج روز پيش در آن كافه غبار گرفته به استخوان‌هايم نفوذ كرده بود، امروز صبح از تنم بيرون رفت.خودم هم باورم نمي‌شود اما امروز بعد مدت‌ها گرم گرم هستم. كمي شبيه آدم‌هايي‌ام كه مي‌خواهند از لرز به تب برسند، اما هرچه هست اين گرما را دوست دارم.  امروز صبح، پرده‌اي از جلو چشمانم كنار رفت. فكر مي‌كردم عصباني يا لااقل غمگين شوم. اما زن عاشق و زن عاقلم هردو با هم گفتند: «برو» و من سوار ماشين شدم و رفتم. و البته آن يك درصدي كه براي شك به همه چيز حتي براي وجود خدا هم كنار گذاشته‌ام، اينجا هم هست.