۱۳۸۴ دی ۷, چهارشنبه

زن خوب فرمانبر پارسا

چهارشنبه ۷ دی ۸۴


مامان ميگه براي دخترخاله ام خواستگار آمده.
«پسره همه چيزش خوبه و حسابي با هم جورن.شغلش آزاده و مغازه از خودشه. پس اندازش هم اينقدر هست كه بتونن به همين زودي ها خانه بخرن. فقط شرط گذاشته كه ستاره بايد چادر سرش كنه و اگر هم مي‌خواد كار كنه، فقط در محيط‌هاي آموزشي باشه.»
با ترس و لرز مي‌پرسم: ستاره چي جواب داده؟
«گفته نه!»
نفس راحتي مي‌كشم و با عصبانيت مي‌گم: كار خوبي كرده. مردي كه از همين اول شروع به سلطه گري بكنه به درد زندگي نمي‌خوره.
و كلمه«سلطه» شروع يكي از بحث‌هاي هميشگي من و مامان است.
مامان: سلطه يعني چي ؟ خوب دلش مي‌خواد زنش اين جوري باشه.
من: خوب مامان جون بره با كسي ازدواج كنه كه اينجوريه.
مامان: حالا چي مي‌شه اين‌ها كه همه چي‌شون به هم مي‌ياد. يك كم كوتاه بيان.
من: اون‌ها كوتاه بيان، يا فقط ستاره كوتاه بياد؟
مامان: خوب زندگيه ديگه مادرجون يك بار اين به حرف اون ميره يك بار هم برعكس.
من: ولي الان فقط ستاره است كه بايد كوتاه بياد. بعد هم معلوم نيست اين آخرين خواسته آقا باشه. مطمئن باش اين تازه اولشه.ميدوني مامان جون مشكل اين‌جا است كه بعضي مردها فكر مي‌‌كنن زن مثل خمير نرمه و مي‌شه هر طور كه دوست دارن شكلش بدن.چه خوب كه ستاره عاقلانه جواب داده.
مامان: امان از دست شما جوون‌ها. من نمي‌دونم شما مي‌خواهيد چطور زندگي كنيد.
چند دقيقه بعد، بحث با حضور بابا ادامه پيدا مي‌كنه.....
مامان: پسره گفته حقوقم مكفيه و نيازي به درآمد زنم ندارم.حالا اگر مي‌خواد كار كنه محيطش آموزشي باشه.
بابا:خوبيه محيط آموزشي به اينه كه آدم كار فرهنگي مي‌كنه. اين كه بد نيست.
من: ولي مگه حقوق شما غير مكفيه كه من و مامان وخواهرم هم كار مي‌كنيم.
بابا: كار مامانت كه براي اينه كه به جامعه خدمت كنه. چون حيفه آدمي با اين همه استعداد بشينه خونه. وگرنه اگه بحث درآمد بود كه مامانت با ديپلم خياطي و آرايشگري كه داره ده برابره معلمي درآمد داشت. شما هم بايد ياد بگيريد روي پاي خودتون بايستيد.
من: خوب ستاره هم بايد ياد بگيره. حقوق شوهرش الان مكفيه ولي اگه فرداي صدو بيست ساله ديگه طلاق گرفتن يا شوهره مرد چي؟ بايد بتونه خرجه زندگيش را دربياره يا نه؟
بابا: مطمئنا بايد پول درآوردن را بلد باشه. در اين كه شكي نيست.
من:خوب اگه الان بشينه خونه، اون موقع براش راحت نيست پيدا كردن كار با درآمد خوب. تازه اعتماد به نفسش را هم شايد نداشته باشه.
مامان: اين براي اينه كه تخصص كافي نداره و درسش را ادامه نداده. قبول نداري كه كار دفتري ومنشِ‌گري به غير از محيط هاي آموزشي زياد امن نيست.
بابا: ستاره به جاي اين حرف‌ها بايد درسش را ادامه بده. اون وقت زبونش درازه چون هم حقوقش بيشتره و هم فقط به خاطر پول نيست كه كار مي‌كنه.
(اين حرف‌ها به خاطر اون ته ذهنيتي كه ميگه خرج زندگي به عهده مرده و زن اگه كار كنه و دستش تو جيب خودش بره خيلي خوبه. ولي بايد كاري كنه كه در شان او باشه . مگر اينكه مجبور باشه و به درآمدش براي ادامه زندگي نياز داشته باشه. يعني يا شوهره نباشه و يا حق.قش مكفي نباشه.)
من: حرف تون درسته. ولي قبول ندارين پسره نبايد از موضع قدرت رفتار كنه؟
بابا: چرا اينطوري به ماجرا نگاه مي‌كني. زندگيه ديگه .مگه مامانت مطيع من نيست.
من:چرا. ولي شما هم مطيعه ماماني.هيچ وقت هم آدم زورگو و سلطه گري نبودي.لااقل من هيچ وقت احساس نكردم شما مي‌خواهي نظر خودت را تحميل كني.
بابا: براي اينه كه من هشت سال رفتم به خاطر آرمانم جنگيدم و مامانت بار همه زندگي را يك تنه به دوش كشيد. الان هركاري هم كه براش بكنم كمه.
من: يعني اگه اون هشت سال جبران بشه. شما هم مثل خيلي از مردها دستور ميدي. ديگه تو كارهاي خونه كمك نمي‌كني. مامان ديگه نبايد درس بخونه و كار كنه و شغلش را هم شما بايد تعيين كني.
بابا ومامان مي خندن و مامان كه نگران بدون شوهر موندن ستاره است مي‌گه: ولي ميشه حالا كه از هم خوششون اومده. يك كم اين كوتاه بياد و يك كم هم اون. نميشه؟
من: چرا نميشه. مثل زندگي ما. مگه هميشه همديگه را قانع نمي‌كنيم. مگه شما ها با تا همين چند روز پيش با تغيير شغل من مخالف نبوديد. خب نشستيم و حرف زديم و تازه قرار شده بابا كمكم هم كنه.
مامان: آره مادر جون. همه چيز با حرف زدن و زبون خوش جلو مي‌ره.ولي اگه آدم بخواد بگه حرف حرفه منه و تا مرد بيچاره مي‌خواد زبون باز كنه. بهش بگه سلطه‌گر كه زندگي ميشه ميدون جنگ.
بعد من و مامان كلي بحث مي‌كنيم. راجع به اينكه هيچ كدام از دو طرف نبايد خواست‌هاشان را به ديگر تحميل كنن و متوجه مي‌شيم كه از اولش هم در اين مورد اتفاق نظر داشتيم و اگه من كمي آرامتر حرف مي‌زدم و وقتي شرط هاي پسره را شنيديم اون‌جوري مثل اسفند روآتيش بالا و پايين نمي‌پريدم. مامان هم اون‌طوري موضع نمي‌گرفت و فكر نمي‌كرد من منظورم اين كه حرف بايد حرف زن باشه و لاغير.

ولي يك چيزي را در اين ميان نمي‌شه انكار كرد، حتي آدم‌هايي مثل مامان و باباي من هم وقتي صريح و محكم به‌شون بگي كه مي‌خواهي اون‌طوري زندگي كني كه فكر مي‌كني درسته و به هيچ اجبار و حرف زور و سلطه‌اي تن نمي‌دي، اولش كمي گارد مي‌گيرن. حتي اون‌ها هم ته ذهنشون زن آرام و مطيعي كه تشكيل خانواده براش از همه چيز مهمتر باشه و دنبال كارهاي پردردسري كه نه زمانش معلومه و نه امنيتش تضمينه نمي‌ره را به آدم پردردسري مثل من ترجيح مي‌دن.

۱۳۸۴ دی ۴, یکشنبه

عاشق و متنفر

یکشنبه ۴ دی ۸۴

دو تا بودند. اولي عاشق دومي بود و دومي عاشق اولي نبود.دومي عاشق اولي نبود كه هيچ، از اولي متنفر بود.
عاشق به متنفر گفت: به خاطر تنفرت اين خنجر را بگير ومن را بكش. متنفر نتوانست، چون متنفر خوبي نبود.
پس عاشق، خنجر ر ا گرفت وگفت: اما من عاشق تو ام و به خاطر عشق به تو كه از من متنفري، خودم را مي‌كشم.
و عاشق خودش را كشت. چون عاشق خوبي بود.

پي نوشت1: اين چند خط بهترين هديه است از طرف عزيزترين رفيقم.

۱۳۸۴ آذر ۲۸, دوشنبه

زلزله

دوشنبه ۲۸ آذر ۸۴

حتي مني كه عاشق تغييرم و سرعت، اين چند روزه در برابر سرعت و حجم بالاي تغييرات كم آورده بودم و يك جورايي احساس مي‌كردم زير پام خالي شده. با اينكه ديروز تقريبا هيچ كاري نكرده بودم، اما شب آنقدر خسته بودم كه انگار يك ماهنامه را يك‌شبه بسته‌ام. حالا بهترم البته.هرچند هيچ چيز مثل قبل نيست و اين نه كه بد باشد، فقط كمي سخت است و سازگاري با آن كمي زمان مي‌برد.اما خوب زندگي‌ است ديگر.
فقط مي‌دانم كه همه‌مان روز و شب خيلي بدي را گذرانديم. خيلي بد. حال‌مان درست مثل فرداي انتخابات بود. بهت زده. عصباني. غمگين و اشكي كه هر چند لحظه از چشم يكي سرازير مي‌شد. هرچه بود گذشت، اما هنوز نه انرژي كه از وجودم خالي شده برگشته سر جاش و نه هنوز مي‌تونم جلو لرزش صدا و قلبم را وقتي كه از آن شب حرف مي‌زنم بگيرم. درست مثل آدمي كه يك زلزله را پشت سر گذاشته و با وجود سالم بودن همه عزيزانش و ايستادن زمين، هنوز احساس امنيت نمي‌كنه. 

۱۳۸۴ آذر ۲۳, چهارشنبه

چند پاره‌ام اين روزها

چهارشنبه ۲۳ آذر ۸۴

با «من» شروع به نوشتن مي‌كنم، اما هنوز جمله به آخر نرسيده پاكش مي‌كنم. احساس چند پاره بودن و اينكه هر يك از زنان درونم دارند ساز خودشان را مي‌زنند، آتقدر روشن و واضح است كه هيچ طوري نمي‌شود، هوا و هوس‌هاي يكي از آنها را به عنوان خواسته «من» جا بزنم. نمي‌دانم شايد هم مي‌خواهم شانه خالي كنم از زير بار شيطنت‌ها و بي‌خيالي‌ها و سركشي‌ها و تنبلي‌هاي خودم.
يكي از زن‌ها اين روزها سخت مرتب و منظم است، زود سر كار مي‌آيد. خوب كار مي‌كند، خانه هم كه مي‌رود مثل يك دختر خوب ميز را مي‌چيند و تازه كارهاي بانكي را هم فراموش نمي‌كند. حواسش هم هست كه نخزد گوشه اتاقش و كانون گرم خانواده و از اين حرف‌ها هم يادش باشد.
آن يكي ديگر اما اين روزها دارد نقشه يك برنامه مطالعاتي جانانه را براي خودش مي‌ريزد و هيچ عين خيالش نيست كه فرم كنكور كارشناسي ارشد را پست كرده و كتاب‌ گيدنز بدجوري منتظرش است. او دلش مي‌خواهد درباره دموكراسي بخواند و روشنفكري، آن هم از جهانبگلو و دكتر بشريه. دلش مي‌خواهد كتاب‌هاي كوچكي كه آقاي سيد آبادي درباره دموكراسي و حقوق بشر و شهروندي و اين حرفها چاپ كرده را نيز بخواند و يك چندتايي هم رمان از ويرجينيا وولف و گلي ترقي و مارسل پروست و يعقوب نادعلي و ميلان كوندرا و آلبر كامو و سارتر. بيشترشان را هم خريده و چيده جلوي چشمش. تازه بعد از اين‌ها هم براي خاطرات 4 جلدي سيومن دوبوار نقشه كشيده و تاريخ دوقرن جنبش فمنيسيم كه نصفه كاره رهايش كرده. خلاصه دخترك كتابخوانم هيچ وقتي براي كنكور ندارد. هرقدر هم كه بابا و مامان به همه روش‌هايي كه بلدند تشويقم كنند و نوشين عزيز بگويد كه الان بهترين موقع براي درس خواندن است، فايده اي ندارد و من را تا جايي جلو مي‌برد كه فقط پول بدهم تا كسي برايم فرم ثبت نام بخرد...
يكي ديگر از زن‌ها احساسات نوستالژيكش گل كرده و دلش مي‌خواهد اگر وقت ديدن دوستان قديمي‌اش را ندارد لااقل هر شب به يكي‌شان تلفن يا حتي ايميل بزند. اما امان از .... نه، تقصير گرفتاري و كار زياد و اين‌ها نيست. يك جاي ديگر كار مي‌لنگد. يك ميل عجيب به تنهايي و انزوا و سكوت . يك چيزي كه ناخواسته بر همه دلتنگي‌هايم غلبه مي‌كند.

آن يكي هم كه با خودش خوش است، مي نويسد و پاره مي‌كند. مي نويسد وگوشه صندوق‌چه مي‌اندازد. مي‌نويسد و ديليت مي‌كند. بعد يك چند وقتي مي زند به رگ بي‌خيالي ، بعد دوباره مي‌گويد بايد تصميم قاطع بگيرم. بعد چند روز كه به هيچ قطعيتي نمي‌رسد متوسل به زمان مي شود. وقتي هم يادش مي‌افتد كه زمان هيچ وقت برايش راهگشا نبوده، خودش را گول مي‌زند كه دارم حس‌هاي مختلف را تجربه مي‌كنم. خلاصه مثل موج دريا كه مي‌رود و مي‌آيد دارد همه راه‌ها را با چاشني صبوري تجربه مي‌كند . گفتم پيش روانكاو برو، گوش نكرد. به كتاب‌هاي روانشناسي هم كه مي‌خندد. قيد مشورت با ديگران را هم زده و ديگر مثل سابق درگير تكه‌هاي پازلش نيست، حالا چه وقت بزند زير همه چيز و خيال خودش و من را راحت كند، نمي دانم.
در اين گير ووير يكي از زن‌ها هم دنبال تجربه‌هاي جديد است و كلي شوق و ذوق براي برنامه‌هايش دارد و يكي‌شان هم خيال برش داشته كه مي‌تواند داستان نويس خوبي باشد و با ديدن ورق پاره‌هاي كه چند طرح را بر آن‌ها سياه كرده مي‌خواهد چيزكي بنويسد كه شايد اسمش داستان باشد.

خلاصه هركدام‌مان داريم ساز خودمان را مي‌زنيم. عجيب چند پاره‌ام اين روزه

۱۳۸۴ آذر ۲۱, دوشنبه

كابوس دهه شصت

چهارشنبه ۳۰ آذر ۸۴


دو شبه كه كابوس مي‌بينم.از آن كابوس‌‌هايي كه نفسم را بند ميارن. از خواب هم كه مي‌پرم به محض روي هم رفتن چشم‌هام كابوس محترم دوباره شروع مي‌شه. فرار هم كه مي‌دونين ممكن نيست. ديشب خانه كه رفتم خودم را سرگرم كردم به آشپزي و فيلم ديدن و نزديك 2 شب كه رفتم به خوابم فكر كردم تا صبح مثل مرده‌ها مي‌افتم. اما از همان دقيقه اول كابوس لعنتي شروع شد. آن قدر آشفته بود كه قابل تعريف نيست ولي چيزي بود شبيه دهه شصت، همان كه بزرگترهايمان از هر مرام و مسلكي كه باشن وقتي شروع به غر زدن مي‌كنيم، آنقدر از آن دهه طلايي تعريف مي‌كنند و مي‌گن اينها كه الان دارين مي‌بينيد در برابر آن وقت‌ها، هيچ است كه ما كلي از ناسپاسي و پرتوقعي!! خودمان شرمنده مي‌شويم.

پي‌نوشت:شعرپاييني از «سهيلا ميرزايي» عزيز است. شهاب وقتي پست «چند پاره‌ام اين روزها» را ديد، گفت بيشتر شبيه ذوزنقه‌‌اي و اين شعر قشنگ را داد تا بگذارمش اينجا.

۱۳۸۴ آذر ۱۷, پنجشنبه

به جاي مويه، اعتراض كنيم

پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴

در يك خانه روستايي نزديك اصفهان هستيم. براي تهيه گزارش. گوينده اخبار مي‌گويد يك هواپيماي باري نظامي در يك شهرك مسكوني سقوط كرده. دلم هري پايين مي ريزد.خودم را اميدوار مي‌كنم كه باري بوده و مسافر نداشته. هيچ خبر ديگري نمي‌توانم بگيرم. اينجا موبايل‌ها خط نمي‌دهند.....
در راه برگشتيم، همين كه آنتن دهي شروع مي‌شود، موبايل حسين سلمان‌زاده ، عكاس خبرگزاري زنگ مي‌زند. خبرنگار بودن... عكاس... مي دوني مسافراش كيا بودن.... دروغ ميگي!!... حالشون چطوره.... يعني؟....و ديگه هيچي نمي‌گه، پنچره پنچره. رنگ و روي حسين را كه مي‌بينم نگران بچه‌هاي عكاسمان مي‌شوم. نكند آنها هم.... هواپيما پر از خبرنگار وعكاس بوده. نمي‌شناسم‌شون. هيچ كدام‌شان را . اما چه فرقي مي‌كنه. ممكن بود هركدام از همكاران من جاي آنها باشند. مثل دو تا از دوست‌هاي حسين كه در هواپيما بودن. مثل عليرضا برادران و حسين غريب. باورش نمي‌شه. مي خواهيم خودمون را دلخوش كنيم كه شايد زنده باشند. اما موبايل من زنگ مي زنه.«همه مسافرها سوخته‌اند.» همه‌شان.همه آدم‌هايي كه مي‌دانيم حاضرند با هر شرايطي شده خودشون را به حوزه‌هاي خبري برسانند.
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار مي‌كرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه مي‌خوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب مي‌گه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بوده‌شون. از اينكه يكي‌شون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نمي‌تونم جلوي اشك‌هام را بگيرم. اون‌ها را نمي‌شناختم. اما معناي مرگ را خوب مي‌دانم...
خوب مي‌دانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب مي‌دانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما مي‌خندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جاده‌‌ها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا مي‌افتد.»
از اول سفر هر وقت از بي نظمي ها و بي مبالاتي ها و كم كاري ها و هزار كوفت و زهرمار ديگربه جان آمده ام حسين سلمان زاده به يادم آورده كه «اينجا ايران است.» آري اينجا ايران است و اين اتفاق نه اولين است و نه آخرين. براي اينكه همين فردا ما هم فراموش مي كنيم. براي اينكه ما اصلا اعتراض كردن بلد نيستيم. و هيچ نمي‌پرسيم چرا خبرنگاران را با چنين هواپيمايي فرستاده‌ايد؟ چرا وقتي مي دانستيد هواپيما نقص فني دارد پرواز را متوقف نكرده‌ايد؟ چرا هيچ كس از مردم عذر خواهي نمي‌كند و آقايان فقط به همديگر تسليت مي‌گويند؟ چرا مسئول مربوطه استعفا نمي‌دهد؟ چرا چنين حرف مي‌زنيد كه انگار اين آدمها آرزوي مرگ را داشته اند و حالا حاجت روا شده‌ اند؟ چرا هيچ كس به روي خودش نمي‌اورد كه اين آدمها به خاطر خطاي انساني ونه يك حادثه طبيعي كشته شده اند و ده‌ها چرا ديگر؟...
پرستو پيشنهاد كرده اين بار ساكت و گوسفندوار از كنار ماجرا نگذريم. پيشنهاد كرده همه ما :
دوستان روزنامه‌نگار، حرفه‌ای‌ها، نيمه‌حرفه‌ای‌ها، غير حرفه‌ای‌ها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ می‌دهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامه‌نگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بوده‌اند به كشتن مي‌دهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.

پي‌نوشت 1: همه سرخوشي اين سفرسخت از دماغمان بيرون آمد. مرگ چقدر به ما نزديك است.
پي نوشت 2: اگرهم مي‌ءخواهيد بدانيد كه چرا تجمع؟چرا انجمن صنفي؟ حرفهاي پرستوو آسيه و الپر را بخو.انيد.

۱۳۸۴ آذر ۱۳, یکشنبه

ورود زنان ممنوع

یکشنبه ۱۳ آذر ۸۴

اینجا اصفهان است. من یک زنم.ورودم ممنوع است.
یک: تعریف قهوه خانه زیر سی و سه پل را زیاد شنیده بودم و رفتم تا هم یک گزارش بگیرم و هم چای و قلیانی در کنار زاینده رود بخورم و بکشم. خواستم که وارد شوم دیدم بر سر در قهوه خانه نوشته اند:ورود معتادها و افراد شرور ممنوع و کمی آن طرف تر هم ورود خانواده ها ممنوع. می دانم منظورشان از خانواده چیه، اما به روی خودم نمی آورم و داخل می شم. نیمی از قهوه خانه زیر پل است و نیمی روی سکویی اسکله مانند بر روی زاینده رود. دیوارها با تابلوهای قدیمی و میل های زورخانه تزیین شده و خلاصه یک قهوه خانه سنتی به تمام معنا است. به طرف آخرین صندلی کنار رود می روم دلم استکانی چای می خواهد و قلیان. قهوه چی اما تا می بیند قصد نشستن کرده ام می گوید: نخواندید انجا را نوشته ورود خانواده ممنوع. می گویم خب من که خانواده نیستم.جواب می دهد منظور همان خانم ها است. ما که از پس شما بر نمی آییم می نویسیم خانمها می گویید ما دختریم. می نویسیم خانواده یک جواب دیگه میدید.
می پرسم: خب حالا چرا ممنوعش کردین می اییم چای مان را می خوریم و می ریم دیگه. می گه: برای ما که فرقی نمی کنه اما اماکن گیر میده. دوبار که برامون گزارش رد کنند در اینجا را تخته می کنن. بعد هم که می بینه من سمج بازی در می آرم میگه حالا شما یک چای مهمون ما باش. شما ایراد نداری منظور اصلی ما دخترهای تنهای بدحجاب است.اشاره به همکارم می کنه و می گه شما که تنها نیستی مرد همراهته. من اما دیگه دل و دماغش را ندارم ، زیر نگاه سنگین مردانی که با خیال راحت چای می خورند و دود قلیانشان را هوا می کنن، چرخی در قهوه خانه می زنم و عکسی می گیرم و می روم.

دو:در چای خانه چهل ستون نشسته ایم همکارم می گه: قلیون چه طعمی می خواهی. می گم چند پک که این حرف ها را نداره اما بزار برای بالای بازار قیصریه. دلم می خواهد همه میدان نقش جهان را یک جا ببینم و چای بخورم و قلیان بکشم. اما این بار نذاشتن حتی داخل بشم.اینجا هم تابلوی ورود خانواده ها ممنوع نصب بود و کنارش هم یک پوستر بود با تصویر یک شیطان سیاه پوش با چشمانی سرخ و قمه ای بر دوش کمی آن طرف تر هم چشمانی مظلوم خیره به شیطان و کنارش هم نوشته: در شان زن ایرانی نیست که قلیان بکشد. قهوه چی اما بر خلاف ان یکی خیلی بد اخلاق و بی ادب بود. دلم می خواست حداقل بروم و از روی ایوان میدان را ببینم اما اجازه یک قدم جلو رفتن را هم نمی داد. این بار به جای یک مرد با دو مرد آمده بودم. اما فایده ای نداشت. انگار زن همان شیطان روی پوستر است و وجودش سبب شر. دلیل ممنوعیت را می پرسم، جواب می شنوم: دختر و پسرها با هم می ایند دردسر درست می کنن. می گم : خب چرا ورود مردها را ممنوع نمی کنید؟ با عصبانیت می گه :برای اینکه همه چی زیر سر این زن ها است. حالا هم زودی برو پایین. مگه نمی گم اون طرف نرو..... و بدیهیه که خبرنگار بودنم هم فایده ای نداره. چون من قبل از هر چیز یک زنم و ورودم ممنوعه.

اسمم چی بود؟