۱۳۸۵ شهریور ۷, سه‌شنبه

يك شروع متفاوت، زير آسمان خدا

سه شنبه ۷ شهریور ۸۵

ديروز بعد از اينكه از مهمان هايمان در خيابان پذيرايي كرديم و برايشان از كمپين گفتيم و ازشان امضا گرفتيم و بعد هم خودمان از همه خواستيم متفرق شوند تا مشكلي پيش نيايد، براي چند ساعتي انگار باك انرژي ام را خالي كرده بودند. خسته بودم. نه از آن خستگي ها كه به خاطر كار زياد است، از آن خستگي ها كه حالت را بيخود و بي جهت مي گيرند. دفعه هاي قبل كه مي رفتيم به خيابان و تجمع برگزار مي كرديم. همه از منتقدان ومخالفان و مسئولان گرفته تا بازجوهاي محترم مي گفتند، همه حرف هايتان كاملا درست است روشتان است كه ايراد دارد، خب چرا سمينار برگزار نمي كنيد جانم؟ اين جمله را بعد از تجمع 22 خرداد بارها و بارها شنيدم.فايده اي هم نداشت كه بگوييم وقتي هيچ فضايي در اين شهر بزرگ به ما تعلق ندارد راه ديگري جز به خيابان آمدن نداريم...... اين بار اما اصلا برنامه مان متفاوت بود. يك كار گروهي بلند مدت قرار بود آغاز شود و مي خواستيم براي آغاز رسمي كار يك برنامه كوچك برگزار كنيم. اول به سراغ فرهنگسراها و اماكن عمومي تر رفتيم. همان جاهايي كه به شهروندان تعلق دارد و بايد بتوانند به راحتي از آن استفاده كنند. رفت و آمدها اما نتيجه اي نداشت. همان طور كه وقتي بعد از تجمع 22 خرداد خواستيم يك برنامه براي نقد و بررسي اش برپا كنيم هيچ فرهنگسرايي اجازه برگزاري مراسم را به ما نداد.... اين بار اما مي خواستيم هرطور شده سمينار را برگزار كنيم. به سراغ موسسه هاي خصوصي رفتيم كه سالن اجتماعات دارند. اجاره هاي سالن اما سرسام آور بود و از توان بودجه كمپين كه چيزي بيشتر از 5 هزارتومان حق عضويت بچه هاي كمپين است، خارج بود. سراغ موسسه رعد رفتيم كه يك انجمن خيريه براي خدمات دهي به معلولين است و پول كمتري مي گرفت. اما آنها هم وقتي ديدند كه از اماكن به سراغشان آمده اند عذرمان را خواستند. چاره اي نبود.مهمان دعوت كرده بوديم و بايد براي رعيت ادب و توضيح دادن هم كه شده جلوي درهاي بسته موسسه منتظرشان مي مانديم.
ساعت 3 ظهر بود. با فرناز قرار گذاشته بوديم كه با هم برويم. سر كوچه چندتا از بچه هاي ديگر را هم ديديم و مي خواستيم برويم بامسئولين موسسه صحبت كنيم و ببينيم اصل ماجرا چه بوده. دربان هاي موسسه اما اينقدر ترسيده بودند كه به زحمت راهمان دادند. شهلا انتصاري عزيز كه از چند ساعت پيش آمده بود آنجا، گفت از دست اينها كاري برنمي آيد.اينها هم نگران موسسه شان هستندو 200 نفر معلولي كه بهشان خدمات مي دهند.... قرار شد چند نفري بروند با كلانتري محل صحبت كنند و ما هم بيرون موسسه بنشينيم و بيبنيم چه مي شود. رديف روي جدول هاي كنار خيابان نشسته بوديم و هر چند دقيقه يكي از بچه ها به ما مي‌پيوست. اوضاع مسخره اي بود. اين همه برنامه ريزي براي برپايي اين مراسم كرده بوديم و حالا نشسته بوديم گوشه خيابان....... انگار به ما زير سقف رفتن نيامده است.
ساعت به 5 نزديك مي شود. بچه هاي كمپين گوشه و كنار خيابان موسسه پخش اند. مهمان ها يكي يكي مي رسند و هنوز از آنهايي كه به كلانتري رفته اند خبري نيست. هر چند هيچ كس اميد ندارد كه دستور از بالا صادر شده لغو شود و سمينار كوچك ما برگزار. مسئول موسسه از يكي مي پرسد سيستم صوتي سالن را جمع كنم؟ آنها از ما اميدوارتر بودند.....
ماشين بچه ها كه از ته خيابان مي‌ايد از قيافه هاي پنچرشان معلوم است كه سمينار بي سمينار.
در كلانتري منصوره شجاعي و شهلا انتصاري با رئيس نيروي انتظامي منطقه شهرك غرب و افسر اطلاعاتي كه كنارش بوده صحبت كرده بودند. صبح معاونت سياسي- نظامي وزارت كشور فكس زده بود كه هواي مراسم ما را داشته باشند.(خودشان گفتند براي محافظت از مراسم) اما نيم ساعت ديگر فكسي امده بود كه برنامه بايد كنسل شود. چون مجوز ندارد. حالا از كي تا حالا براي برگزاري سمينار در سالن سربسته بايد مجوز گرفت، نمي دانم؟ طبيعي است كه مذاكره بي فايده بوده. دستور از بالا آمده و به قول رئيس كللانتري آنها مامورند و معذور. بگويند كنسل كنيد كنسل مي كنند، بگويند بزنيد مي زنند، بگويدند بگيريد، مي گيرند. من نمي گويم ها، حرف هاي خودشان است، هرر چند وقتي منصوره اعتراض كرده جواب شنيده شوخي است. حتما يك شوخي ازجنس همان باتوم هايي كه بارها خورده ايم...... خيلي جالب است كه در كلانتري يك نفر گفته اين‌ها همان هايي اند كه 22 خرداد تجمع داشتند و ريس كلانتري يك نگاهي به منصوره شجاعي و شهلا انتصاري كرده و جواب داده: «نه اين ها خانم هاي خيلي محترمي هستند. اصلا از آن 22 خردادي ها نيستند.» حالا چه تصويري از ما براي اينها ساخته اند خدا مي دادند..... ساعت به رسيده.مهمان ها كم كم آمدند و سخنران ها هم.اول از همه بابك احمدي عزيز و آرام آرام بقيه سخنرانان: منيرو رواني پور نازنين همراه پسرك ده ساله اش. شيرين عبادي كه باز هم بر حقوق شهروندي كه زير پا گذاشته مي شوند تاكيد داشت. فرهاد آئيش كه به شوخي مي‌گفت به مردها اعتماد نكنيد و اضافه مي كرد بايد حقتان را بگيريد. ناصر زرافشان عزيز كه تمام مدت در حلقه جواناني بود كه رهايش نمي كردند. فريبز رئيس دانا، فرزانه طاهري، شهلا لاهيجي و .. خيلي هاي ديگر كه قرار بود امروز كنارمان باشندو با وجود اينكه برخي شان از كنسل شدن ماجرا خبر داشتند، آمده بودند تا تنها نباشيم.... ساعت 5:30 دقيقه است. بچه ها مي‌خواهند همان جا كنار خيابان آغاز به كار رسمي كمپين را اعلام كنند.خديجه مقدم روي جدول كنار پيادرو مي ايستد و با صداي بلند مي گويد:« ما مجبوريم در اين شرايط طرح را افتتاح كنيم. بهتان تبريك مي گم و اميدوارم از همينالان شروع به خواندن دفترچه ها و امضاي بيانيه كنيدو هرچه زودتر بتوانيم اين قوانين تبعيض آميز را تغيير دهيم.»
جمعيت به افتخار كمپين دست مي زنند. نوشين احمدي خراساني درباره طرح توضيح مي دهد و يانكه چطور مي توان با آن همكار ي كرد و سايت را معرفي مي كند.شيرين عبادي هم چند كلمه اي صحبت مي كند و اولين امضا ها بر پاي بيانيه ثبت مي شود. بچه ها انگار نه انگار كه برنامه اي كه اين همه برياش زحمت كشيده بودن لغو شده. با شور و انرژي هميشگي به ميان جمعيت مي روند دفترچه و برشور توزيع مي كنند. درباره كمپين توضيح مي دهند. امضا مي گيرند و شماره تماس داوطلبان را يادداشت مي كنند. مثل هميشه اميد را مي شود در چشمان خسته تك تك شان ديد. اميد به آينده‌اي كه مي خواهيم بهتر باشد.
ساعت از 6 گذشته. بچه هايي كه رفته بودند كلانتري به رئيس آنجا گفته بودند شما نيرو نفرستيد ما خودمان بعد از آنكه ماجرا را به مهمان هايمان توضيح داديم، محل را ترك مي كنيم. نمي خواستند كار به درگيري بكشد. هرچند ما هيچ وقت نمي خواهيم و آنكه دنبال جنجال و ماجرا است و دلش مي خواهد يك سمينار ساده و كوچك را يك خبر جنجالي بكند، ما نيستيم. از مهمان ها مي خواهيم كه محل را ترك كنند. چند دقيقه قبل به دو پليسي كه امده بودند هم گفتيم خودمان داريم مي رويم. مي‌خواستيم كمپين مان رسما آغاز به كار كند و كرد. سهم روز اول 200 امضا بود و آدم هايي كه همان جا اعلام همكاري كردندو ايميل هاي عضويت در كمپيني كه از ديرزو تا به حال برايمان آمده.
ديشب به خانه كه برگشتم خسته بودم و انگار خالي از انرژي اما وقتي ديدم همه مان تا نيمه شب بيداريم و مشغول نوشتن گزارش و گذاشتن عكس هاو مرتب كردن سايت، خستگي ام را از ياد بردم. ديشب تلفن من تا ساعت 3 شب زنگ مي خورد و مسيج برايش مي‌امد و يادم مياورد كه ما يك گروهيم و تا وقتي با هم هستيم خستگي بي خستگي. كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين آغاز شده و هنوز راه زيادي تا خستگي مانده است.

۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه

كمپين آغاز شد

دوشنبه ۶ شهریور ۸۵

كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز، از امروز به صورت رسمي آغاز به كار مي كند. قرار بود براي آغاز به كار كمپين سميناري با نام تاثير قوانين بر زندگي زنان برگزار شود. اما نشد. از طرف اماكن به موسسه رعد كه قرار بود برنامه آنجا باشد، گفتند برنامه بايد لغو شود و صحبت بچه ها با نيروي انتظامي منطقه هم فايده اي نداشت. كمپين اما از امروز آغاز به كار مي كند. گيرم كه اين آغاز در خيابان باشد چه فرقي مي كند.
اسم سايت كمپين هست: «تغيير براي برابري» طرح كلي كمپين به علاوه اسامي اعضاو حاميان كمپين مي توانيد آنجا ببينيد براي امضاي اينترنتي هم به همان جا مراجعه كنيد.
امروز در پشت درهاي بسته موسسه رعد، 200 نفر از زنان و مرداني كه عزم خود را براي تغيير اين قوانين تبعيض آميز جزم كرده اند، پاي بيانيه كمپين را امضا كردند. اين امضاها ادامه خواهد داشت.... تا رسيدن به يك ميليون وتا تغيير قوانين نابرابر.

پي نوشت: اين هم خبر مراسم كه محبوبه عزيز زحمتش را كشيده است:
كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز آغاز به كار كرد
گزارش زنستان را هم مريم جان خودمان نوشته و با عكس هاي آرش عاشوري نياي هميشه در صحنه حسابي خواندني شده.

۱۳۸۵ مرداد ۳۰, دوشنبه

زن روزهاي سخت

چهارشنبه ۱ شهریور ۸۵

وقتي مي بينم روي تخت بيمارستان هم آرام نمي گيري و براي دكترها، پرستارها و بيماران از حقوق زنان مي گويي و مجله بهشان مي دهي كه بخوانند، وقتي مي بينم آنجا هم كه هستي چشمان مهربان و دستان هميشه داغت به آدم انرژي مي‌دهد و مدام مي‌گويي نگران من نباشيد به فكر كارها باشيد كه خوب پيش برود ، مطمئن مي شوم كه «پروين اردلان» ما، زن روزهاي سخت است و به قول فرناز بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد.
مي داني اولين باري كه دلم به بودنت قرص شد كي بود؟ زمستان سال 82 : كافه كتاب چشمه. اتفاقي تو و نوشين احمدي خراساني را ديدم و مطالبي را كه براي ويژه نامه كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان آماده كرده بودم نشانت دادم. نوشته ها را نگاه كردي و وچند توصيه كوچك اما موشكافانه و دقيق دادي. آن وقت‌ها هنوز پروين اردلان روزنامه نگار و قلم معركه‌اش را نمي‌شناختم. اما با همان چند كلمه فهميدم كه درس هاي زيادي مي توانم از اين زن بگيرم.
بهترين درسي كه به همه ما دادي همان شعار معروف: «بنويسيد، نوشتن به زن ها اعتماد به نفس مي دهد» است. من اما يك چيز مهم ديگر هم از تو ياد گرفته‌ام : «وقتي از زنان مي نويسم نبايد تصويري كه از آنها ارائه مي دهم زن قرباني باشد.»
نگاه زنانه داشتن را هم از تو آموختم، از آن پرسش‌هاي بي وقفه‌ات بعد از هر سفر، كه زن هاي آنجا چه كار مي كردند؟ چقدر در فضاهاي عمومي حضور داشتند؟ چقدر ديده مي شدند؟ چقدر با بقيه معاشرت داشتند؟ شاغل بودند؟ در كجاها؟ و ... و. ... و ..
خيلي وقت ها هم اصلا لازم نيست كه چيزي بگويي، رفتارت است كه يادمان مي‌دهد چطور كار گروهي كنيم، چطور آدم هاي تازه را جذب كنيم و وقتي داريم با هم كار مي‌كنيم حرفي از رئيس و مرئوس نباشد و به نظرات همديگر احترام بگذاريم.
دقتت براي كامل و بي نقص بودن كارها هم كه ديگر نيازي به گفتن ندارد، هر كس چند وقتي با تو كار كرده باشد مي داند كه يك خطا و كم‌كاري كوچك هم از چشمانت پنهان نمي‌ماند. با اين وجود اما كار كردن با تو اصلا سخت نيست، همين كه يك قدم به جلو برداريم، تو دو قدم جلو مي‌آيي و همه چيز دوباره مثل قبل مي‌شود.كمال‌گرايي تو اما كمك مي‌كند كه حواسمان باشد در كار داوطلبانه هم بايد منظم و متعهد باشيم و كارمان را خوب ارائه دهيم.
فقط اين‌ها نيست درس زندگي هم زياد از تو يادگرفته ام .يادت هست آن روز را كه از كتابخانه تا هفت تير پياده رفتيم ومن از پريشاني‌هايم گفتم و اينكه نمي‌دانم آخرش قرار است به كجا برسم و چه كار كنم و تو براي من از خودت گفتي و از راه هايي كه رفته‌اي و فرصت‌هايي كه برايت فراهم بود و نخواستي‌‌شان و من جواب خيلي از سرگرداني‌هايم را گرفتم و فهميدم خيلي از اين جاهايي كه براي بقيه هدف‌اند و مقصد، مي تواند فقط يك ايستگاه ميان راه باشد. نه جايي براي اتراق و متوقف شدن.
قشنگ ترين تصويري كه از تو در ذهنم دارم، مال 22 خرداد سال گذشته است . سوار اتوبوس بوديم و در راه رفتن به دانشگاه تهران. چشمان تو آن روز طوري مي درخشيد كه به فرناز گفتم، هركس الان پروين را ببيند حتما عاشقش مي شود. تا به حال تو را آنطور نديده بودم. مدتها بود كه چشمانت خستگي را هوار مي زد، ازبس كه شب و روز پاي كامپيوتر بودي و مشغول روبراه كردن سايت و اديت كردن مطالب بچه ها. آن روزها هم كه در تكاپوي برگزاري تجمع بوديم، بيشتر از هميشه كار مي‌كردي و از هميشه خسته‌تر. آن روز اما، چشمانت چنان پر از شور و شوق و اميد به آينده بود كه ذره اي از آن همه خستگي را نمي شد در آن پيدا كرد.
اين تنها تصوير به يادماندني نيست كه از تو دارم. 8 مارس 1384 است. در پارك دانشجوييم. پليس با باتوم هاي دستي و برقي اش حمله مي كند و مي زند و مي‌برد. تو اما اصلا حواست به اين حرف ها نيست و فقط مي خواهي اين لحظه ها را ثبت كني. هر قدر هم كه سعي مي‌كنم لااقل از ديد پليس دورت كنم فايده اي ندارد. خودت را پاك فراموش كرده‌اي....
اين يكي به همين چند ماه پيش بر مي‌گردد،چند روزي از تجمع 22 خرداد گذشته، تلفنت خاموش است و دلم به چراغ كوچكي خوش است كه گاه به گاه مي گويد تو سالمي و پاي اينترنت. نگرانتم و اختيار اشك‌هايم را ندارم. در اين گير و دار هم مدام دنبال كار بچه هاي دستگير شده هستي و انعكاس درست خبرها. وقتي مي‌گويم مي‌خواهم ببينمت.خيلي تند مي‌گويي نه. مي دانم به خاطر خودم است اما طاقت نمي‌آورم. مي‌آيم.مي ترسيدم وقتي تو را مي‌بينم جلوي همه بزنم زير گريه. تو اما مثل هميشه پر از انرژي بودي. مي‌خنديدي و آمدن نيروهاي امنيتي به خانه‌ات را طوري تعريف مي‌كردي كه از خنده دل درد گرفتيم.من آن روز هر بار كه نگاهت ‌كردم، شكر كردم كه هستي و سالمي.از تو كه جدا شدم، مثل كوه قوي بودم و تازه به بقيه بچه‌ها هم كلي انرژي دادم.
هميشه همينطور بوده. در سخت‌ترين لحظه‌ها هم از تو انرژي گرفته‌ايم و قدم‌هايمان براي رفتن و رفتن محكم‌تر شده. حتي حالا هم كه ‌فشارهاي همه اين روزهاي سخت تو را در بستر انداخته‌، برايمان منبع انرژي هستي و هر بار كه مي بينمت و صدايت را مي‌شنوم، بغضم را از ياد مي‌برم و آرام مي‌شوم.
مي‌خواهم اعتراف كنم كه هربار تو و نوشين براي من از خودتان گفته‌ايد و تجربه هايي كه از سر گذرانده ايد و بعدش هم بلافاصله اضافه كرده ايد كه دلم مي خواهد شما ، جوانترها بهتر از من باشيد، از فرصت ها بهتر استفاده كنيد و اشتباه‌هاي مرا تكرار نكنيد، سنگيني بار مسئوليتي كه بودن در كنار شما بر دوشم گذاشته را احساس كرده‌ام. اما خوب مي دانم كه اين مسئوليت، قيمت اين لحظه هاي خوب و نابي است كه هر لحظه‌اش درس زندگي و زن بودن را به من مي‌دهد.
اين چند روز براي ما خيلي سخت بود. براي همه دوستانت در مركز فرهنگي زنان و شايد بيشتر از آنها براي ما بچه‌هاي‌ زنستان كه بدون تو بايد كارها را جلو ببريم.با اينكه هميشه خواسته‌اي با بال هاي خودمان بپريم و توانمند و مستقل باشيم (و به گمانم شده‌ايم)، اما بودنت برايمان قوت قلب است.
مي‌دانم كه خيلي زود خوب مي‌شوي. تو زن روزهاي سختي و هيچ كدام از پيچ و خم‌هاي زندگي نتوانسته تو را به زانو درآورد. اين يكي هم نمي‌تواند. ايمان دارم. به قول خودت بايد روي اين يكي را هم كم كني.

۱۳۸۵ مرداد ۱۸, چهارشنبه

ماجراهاي ما و زنستان

چهارشنبه ۱۸ مرداد ۸۵

روزهاي اولي كه بعد از فيلتر شدن تريبون فمنيسيتي، پيشنهاد راه انداختن يك سايت جديد، آن هم به صورت دو هفته نامه را داديم.پروين نگران بود و مي گفت كار مجله سخت است ، بايد خيلي منظم و هماهنگ باشيم و مثل تريبون فمنيستي نيست كه اگر يك بخش مدتي هم به روز نشود بقيه قسمتها كار خودشان را بكنند. حق هم داشت. كار داوطلبانه است و آنهايي كه اين تجربه ها را داشته اند مي دانند چقر هماهنگي و تلاش مي خواهد. آن هم وقتي قرار باشد به صورت مجله كار شود.
خوب يادم است كه براي تريبون هم بارها قرار شد، مسئول هر بخش مشخص شود و كار به صورت غير متمركز و گروهي جلو برود. اما هر چند وقت يك بار دوباره سراغ كار ستادي مي رفتيم و بيشتر كارها روي دوش چند نفر و گاهي هم يك نفر مي افتاد. نمونه اش هم خود من كه بين بخش هاي مختلف سايت در رفت و آمد بودم و گاهي هم به كلي گم و گور مي شدم.يادش به خير آن وقت ها من و فرناز و مريم نوبتي دچار ياس فلسفي مي شديم و چند وقتي تريبون كه هيچي همه زندگي مان را تعطيل مي كرديم و كارها خراب مي شد سر سردبير عزيزمان.
زنستان اما مثل يك دختر خوب، همه ما را به كار گرفته. يك كار گروهي خوب و منظم كه كمتر جايي نظيرش را ديده ام. در زنستان از همان روز اول هر كدام مسئوليت يك بخش را به عهده گرفته ايم و در عين حال كه به اين تقسيم مسئوليت ها كاملا پايبند و متعهديم، خيلي وقت ها براي بخش هاي همديگر هم مي نويسيم و سفارش مطلب مي دهيم. جلسات‌مان تقريبا منظم است، همه تصميمات را با همديگر مي گيريم، آن هم در يك سيستم كاملا افقي و منعطف، كه رئيس و مرئوس ندارد و هر كداممان وظيفه خودمان مي دانيم حواسمان به مطالب بقيه هم باشد تا زنستان مان بهترو پربارتر باشد.
كامل نيست زنستان‌مان و مي تواند خيلي بهتر از اينها باشد. اين را خودمان خيلي خوب مي دانيم و برايش كلي نقشه كشيده‌ايم. اما اين تلاش گروهي. اين تب و تابي كه همه مان شب بالا رفتن سايت داريم و اين مطالبي كه يكي پس از ديگري مي آيند، خيال آدم را جمع مي كند كه ما يك گروهيم. آسان نيست البته. گاهي اوقات در كوتاه مدت شايد كار فردي كردن راحت تر و سريع باشد. اما اگر بخواهيم مستدام باشيم(البته اگر فيلترمان نكنند و درمان را تخته نكنند و ... ماننمان دست خودمان باشد) فقط كار گروهي است كه جواب مي دهد.
اينها را كه گفتم خيال نكنيد بي نظمي و بد قولي و تاخير و مشكلات ريز و درشت ديگر نداريم. مثل هر كار گروهي ديگري همه اين مسائل هم گهگاه دامنگير ما مي شود. اما خوبي اش به اين است كه همه مان دغدغه زنستان را داريم مي خواهيم كه كارمان بهتر و بهتر باشد و همين است كه كمكمان مي كند با همه مشكلات كنار بياييم و گهگاه حتي خلاهاي همديگر را پر كنيم.
شماره 9 زنستان هم ديشب منتشر شد. بيشتر مطالب اين شماره درباره جنگ است و پرونده هم به زنان دوران مشروطه و فعاليت هايشان در آن دوران پرداخته كه گمان مي كنم از معدود كارهايي باشد كه به صورت منسجم اين موضوع را مورد توجه قرار داده است.
در ضمن اگر مطلبي درباره زنان دوران مشروطه داريد، پرونده ما هنوز باز است و خوشحال مي شويم بسته كامل تري درباره اين موضوع داشته باشيم. مطالبتان را هم مي توانيد به ايميل herlandmag@gmail.com بفرستيد.

پي نوشت: اينها را قبل از به روز كردن زنستان نوشته بودم و مي خواستم زنستان كه رفت بالا، بگذارمش در صورتك. بعد كه همه بدقولي ها و تاخيرها درست توي همين شماره هوار شد سرمان (جريان مفصلش را فرناز نوشته) و زنستان عزيز هم سورپرايز تازه اش را روي كرد و ما را تا مرز سكته پيش برد، خواستم اينها را بگذارم براي يك شماره اي كه شايد زنستان بدون دردسر بالا برود. بعد فكر كردم بهتر است آرزوهاي محال نكنم وبه همين كه بالاخره دختركمان افتخار مي دهد و تشريف مي آورد روي نت دلخوش كنم.چون اصولا زنستان بدون ماجرا، آن هم هر شماره يك ماجراي تازه كه معنا ندارد.

پي نوشت2: مودم كامپيوترم ايراد پيدا كرده.انگار فلج شده ام. چقدر عادت كرده ام به اين روزنه اي كه مرا به جهان وصل مي كند.

يك پيغام برقي:آهاي رفيق سفر كرده، برايت يك نامه مفصل نوشته ام ولي كامپيوترم حتي ايميلم را هم باز نمي كند. همين چند خط را هم با بدبختي فرستادم بالا. آن هم بعد از چند ساعت معطلي. گفتم كه يك وقت به حساب بي معرفتي نگذاري.

۱۳۸۵ مرداد ۱۵, یکشنبه

خفقاني كه عادت شده

پنجشنبه ۱۲ مرداد ۸۵

نشسته ايم در يك رستوران لبناني و داريم از فضاي گرم آنجا و غذاي خوشمزه اش لذت مي‌بريم و با هر و كر خنده‌مان رستوران را روي سرمان گذاشته ايم كه اس ام اس مي‌رسد:«اكبر محمدي مرد.» در زندان مرد.مي گويند ايست قلبي كرده.....شوكه مي شوم. مي خواهم كه باور نكنم. نمي شناختمش.تنها چيزي كه از او مي دانستم اين بود كه زنداني سياسي است و سر ماجراي كوي دانشگاه دستگير شده و اين چند وقته ( و اين روزهاي آخر هم) در اعتصاب غذا بوده.سرم گيج مي‌رود و ناباورانه به چشمان يك دوست نگاه مي كنم. سرش را تكان مي دهد و مي‌گويد چيزي نگفتم تا امشب را به كامتان تلخ نكنم .... من هم هيچ نمي‌گويم و بغضم را با جرعه جرعه هاي آب فرومي‌خورم.دلم اما (مثل هميشه) از من فرمان نمي برد و فرياد مي كشد.هيچ جوابي برايش ندارم وقتي مي پرسد حالا بايد چه كنيم؟كه اين سكوت و خفقان تا كي ادامه خواهد داشت؟ كه چقدر بايد بضاعت اندكمان را بهانه كنيم و چنان بگذريم كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده؟. كه.... ؟ كه.....؟ كه.....؟ من هيچ جوابي براي سوال هايم ندارم و تا لحظه اي سكوت مي كنم مي خواهم له شوم زير فشار اين همه بغض و اندوه و خشم .حالا هم نمي دانم كه چه بگويم. تازه از سفر آمده ام و اين اينترنت لعنتي آنقدر قطع و وصل مي شود كه نمي توانم گشتي بزنم ببينم واكنش ها چطور بوده و چقدر به خفقان گرفتن و رد شدن از كنار اتفاق هاي بزرگ عادت كرده ايم.
خبر را كه شنيدم ياد خودمان افتادم كه وقتي خبر اعتصاب غذا و اعتراضش را شنيديم هيچ نكرديم و مدام اين جمله برشت در ذهنم تكرار مي شود كه:

وقتي يهوديان را گرفتند سكوت كردم، چون يهودي نبودم
وقتي كمونيست ها را گرفتند، سكوت كردم، چون كمونيست نبودم.
وقتي .....
وقتي به سراغ من آمدند ديگر كسي نمانده بود كه اعتراض كند.

۱۳۸۵ مرداد ۱۲, پنجشنبه

شما دو تا آدم نازنين

جمعه ۱۳ مرداد ۸۵

چند شب پيش وقتي در يك جمع دوستانه مي خواستم از شما حرف بزنم، براي چندمين بار در اين ماه ها يادم افتاد كه شما دو تا ادم نازنين چقدر كمكم كرده ايد تا آدم بهتري باشم.نا اميد نشوم و از سرگيجه هايم كم كنم.
اين چند وقته خيلي از خودم پرسيده ام كه چه چيزي، من گريز پاي را كنار شما نگه داشته و اين همه اعتماد و اطميناني كه به شما دارم از كجا آمده؟بعد از آن سالهايي كه ساده دلانه فكر مي كردم ادمها الزاما بايد به حرف هايي كه مي زنند عمل هم بكنند. كم پيش آمده كه خاطر جمع باشم به نيت آدم ها و روششان و هدفي كه برايشان تلاش مي كنند.(آخر هميشه يك جاي كار بدجوري مي لنگيده) كنار شما كه هستم اما، خاطرم جمع است. خودم را به دستتان نسپرده ام اما تجربه هايتان برايم قابل احترام است و احساس مي كنم جاده اي كه هميشه دنبالش بوده ام، راهي در موازات همين مسير پر فراز و نشيب وسختي است كه شما در پيش گرفته ايد.( شايد جاده اي وسط جاده هاي شما دو تا) و نمي دانيد چقدر از پيدا كردن اين جاده و كمرنگ شدن پريشاني هايم خوشحالم.حرف براي از شما گفتن زياد دارم. خيلي زياد. از درس هاي كوچك و بزرگي كه از هر كدامتان آموخته‌ام گرفته، تا آن روزهاي سختي كه از نگراني براي شما و خطري كه بالاي سرتان پرپر مي زد داشتم مي‌مردم.
اين چند خط اما فقط براي اين است كه بگويم لحظه لحظه هاي بودن در كنارتان برايم ارزشمند است و چقدر اين نوراميدي كه اين روزها در دلم سو سو مي زند را قدر مي دانم.

لينكدوني ندارم. اما دلم مي خواهد كه لينك بدهم:
يك نوشته قابل تامل ديگر از نوشين احمد خراساني:
ما نوه‌هاي فمينيست‌هاي اوليه‌ي ايراني، كمي تغيير‌كرده‌ايم؛ يعني ما نسلي نيستيم كه مانند برخي مادران‌مان گول حرف‌هاي برخي مردان سياسي را بخوريم و وقتي از دهان همسرانشان به ما القا مي‌كنند كه آرام باشيد و تجمعي نگذاريد چون "شرايط مناسب" نيست و ممكن است "تلاش‌‌هاي شما آب به آسياب دشمن بريزد" حرف‌شان را بپذيريم و آرام بگيريم!!
‌ببينيد! همين‌كه مادربزرگ‌هاي ما با اين حرف‌هاي شما خانه‌نشين شد‌ند كافي است. آن‌ها تحت تاثير همين حرف‌ها و تحليل‌هاي به‌ظاهر منطقي و به اصطلاح مسؤولانه قرارگرفتند، و نتيجه‌اش اين شده است كه بعد از گذشت صدسال هنوز ما بايد براي گرفتن چهار تا و نصفي حقوق پيش پا افتاده و ابتدايي، تمام عمرمان سگ‌دو بزنيم، جواني‌مان را صرف‌كنيم، كتك بخوريم، مورد اتهام قرار بگيريم، برايمان پرونده‌سازي كنند، سابقه‌مان را تخريب‌كنند، شخصيت‌مان را به لجن بكشند، بين‌مان تفرقه و سوء‌ظن به‌وجود آورند، و.... آري! با توجه به اين وضعيت است كه ما زنان اين نسل همچون جنبش مستقل سنديكايي و دانشجويان مستقل، ديگر يادگرفته‌ايم كه كمي "خودخواه" باشيم و يك‌بار براي هميشه بگوييم: خير برادران! حقوق ما اتفاقاً از همه‌ي چيزهاي عالم مهم‌تر است

۱۳۸۵ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

روح زندگی در خیابان های شهر

دوشنبه ۹ مرداد ۸۵

1.سفرم هنوز.نم نم باران هوایی ام کرده و من را بیشتر و بیشتر عاشق خیابانهای کوالالامپور کرده. عاشق خیابان هایی که می شود در آن ها با خیال آسوده و فارغ از هر ملاحظه ای قدم زد.آواز خواند. غذا خورد و زندگی کرد. خیابان های این شهر زنده اند و روح آرام زندگی را خیلی خوب می شود در شهر دید. زندگی ای که بر خلاف شهر ما، سرشار از استرس و هیاهو و شلوغی نیست و پر است از ادم های متنوع. تنوعی که نه تنها در توریستهای همه جهانی این شهر دیده می شود بلکه در بین مردم بومی اینجا هم وجود دارد.
سفر اما برای من فقط زیبایی های این شهر شرقی نبود. بیشتر از این ها خوشحالم که ادم های تازه ای را شناختم. از ادم هایی که سالهاست می شناختمشان و نمی شناختمشان گرفته تا آنهایی که اولین بار است می بینمشان و شاید این آخرین بار نباشد. گیرم دفعه بعد یک گوشه دیگر دنیا باشد، چه فرقی می کند؟......

2.دوست فرانسوی مان به شوخی می گوید شما هم که مدام در حال امضا کردن بیانیه و پتیشین هستید. ما لبخند می زنیم و امضای مان را ایمیل می کنیم. خودش هم می داند که این کمترین کاری است که از ما بر می آید و البته تنها کار نیست.
چند روز پیش، تجمعي مسالمت آميز با شعار «جنگ عليه بشريت را متوقف کنيد» از طرف جمعي از فعالان دانشجويي، کنشگران جامعه مدني و زنان برگزار شد. روز بعدش پتیشن اعتراض به سنگسار شمامه ( ملک) قربانی را برایمان فرستادند و قبل از آنهم یک پتیشن دیگر برای اشرف کلهر. امروز هم که ایمیلی برایم خبر فراخوان تجمع زنان فعال ايراني / طرفداران جنبش جهاني صلح را آورد و یک بیانیه دیگر. همه را امضا می کنم و می فرستم. می دانم که یک امضا و حمایت ساده هم از یی تفاوتی وساکت ماندن بهتر است.
3. ای کاش که زودتر آزادش کنند. نوشته عاطفه یوسفی را که خواندم دلم به درد آمد. این یادداشت آزاده فرقانی را هم بخوانید.
براي علي اكبر موسوي، بي تو باز آمديم /عاطفه يوسفي

۱۳۸۵ مرداد ۹, دوشنبه

من به بارش مداوم باران مي انديشم


چهارشنبه ۴ مرداد ۸۵


خواستم یک پاراگراف از مطلب پروین اردلان عزیزم را اینجا بگذارم و به بقیه اش لینک بدهم.اما آنقدر همه اش خواندنی بود که نتوانستم انتخاب کنم و همه اش را می گذارم اینجا. اصل مطلب هم در انجمن زنان زنده منتشر شده است.

وقتي سايه "ناتواني مدني" بر سر بسياري از نهادهاي مدني سنگيني مي کند انگار آنان که قصد دارند کمي کار کنند و در حاشيه و خارج از هرم قدرت و همسو هاي آن فقط کمي عرصه تنگ و خفه جامعه را بازکرده و خواسته هاي خود را مطالبه کنند سزاوار اتهامات بيشتري هستند، اتهاماتي که گاه از زبان نيروهاي امنيتي ما، گاه از زبان بازدارندگان بي عمل، و گاه از زبان تخريب کنندگان بي هدف، و بالاخره گاه از زبان منتقدان فمينيست ما بر زبان جاري مي شود تا در برابرحرکت هاي مستقل زنان بايستد.


ابتدا با ديدن سرمقاله شهلا شرکت (1) به مثابه نوشته سردبير مجله زنان و روزنامه نگار فمينيستي که به دليل انتقاد به روش ما، خودش و همفکرانش امضا کننده فراخوان تجمع 22 خرداد نبودند، خوشحال شدم. چون بر اين باور بودم که امکان گفتگو و همگرايي در فضاي نقد با در نظر گرفتن تفاوت ها قابل پيش بيني است نه در کناره گيري و شماتت گويي. خوشحال بودم که شهلا شرکت راه اول را برگزيده و با نقد بر روش ما مي خواهد زمينه ادامه بحث و فعاليت هاي مشترک آتي را فراهم نمايد، و چون برخي از ”دوستان“ نيست كه با روش‎هاي غيراخلاقي حتا فرصت دفاع را از ما مي‎گيرند. اما اين خوشحالي ديري نپاييد چون در همان جملات آغازين، خودم و ديگر امضا کنندگان فراخوان تجمع 22 خرداد را در صف "انقلابيون" خطرناک، "خود خدا بين"، "قدرت" طلب و "هدايت کنندگان به دوزخ" ديدم که به زور و "کشان کشان" قصد داريم مردم را به "بهشت" ببريم و از روش و رفتار اصلاحي هم هيچ نياموخته ايم و از کار فرهنگي هم هيچ نمي دانيم!

خب ما مي مانيم و اين همه اتهاماتي که مسلسل وار در همان جمله هاي آغازين برسرمان آوار مي شود. در اين تسلسل واژگاني که از جلوي چشمانم در رفت و برگشت است، به سال‎هاي آغازين انقلاب سفر مي کنم و زخم هاي در پي آن، اوج گيري اعتراضات زنان، سركوبي اعتراضات، بي حقوق شدن هاي زنان مان، تسويه و حذف زنان مان، خورد شدن مادراني چون مادرم از صاعقه تحقير چند همسري و هوو داري و حقوق غير انتخابي مان، از دست دادن هاي بسيارمان و خاطره هاي تلخ و سمجي که نمي گذارند از ياد ببريم شان... در بازگشت، دلم مي گيرد از قلمي که شهد انقلاب را چشيده و به ما اتهام "انقلابي گري" مي زند. شهلا شرکت عزيز! اتهامات غليظي که شما بر صفحه مستند کرديد، لابد راهگشاي گشايش پرونده هاي بسته نشده ما خواهد شد و زخمي که برجاي مي گذارد فراتر از اتهامات حکومتي است. من هم چون شما تاکيد دارم که تنها حکومت ها نيستند که نقش گر دوران اند. اين انديشه و نگاه حکومتي است که گاه از زبان دوستان هم هدف زخمي کاري تر بر دل مي نشاند.


سرمقاله شهلا شرکت، پر از تناقض است و اين شايد ناشي از تناقضات در خواسته ها و روش هاست که گاه ناخودآگاه در روح نوشته ظاهرمي شود و از صحراي کربلا سر بر مي آورد و شايد هم ناشي از روشن نبودن تکليف فمينيست هاي اسلامي ما با خودشان هست که به جاي طي مسيري آگاهانه، به اقتضاي شرايط عمل مي کنند تا "نم نم باران" را بدون "بيم و مقاومت" تداوم بخشند و از زير "رگبار تند باران" جان سالم به در برند. اما خانم شرکت عزيز، من به "بارش مداوم باران" اعتقاد دارم تا ريگ‎زار تفته‎ي سرزمين‎ام، تا كوير تشنه‎ي خاكم، خاكي در آرزوي رستن است و زمين خشک مردسالارانه مان را با نوازش مداوم خود سيراب كند و اي كاش که اين بارش پرنوازش را از تداوم نياندازيم.


اختلاف ما دراينجاست که سبب مي شود برخي مان تنها يک روش (فقط يك روش) را زمينه ساز کار فرهنگي بدانيم و هرگونه روش ديگري که فرا راهمان قرار مي گيرد با اتهام زني کناره زنيم. "سنت گرايي در روش" هم همانقدر مي تواند خطرناک باشد که "هدف فرض کردن روش" به دنبال دارد. تنوع و خلاقيت در روش هم مي تواند بر درگير کردن افراد و گروه هاي بيشتر، حول مطالبات زنان کارساز باشد و به قول شما نخبه گرايانه هم نباشد. تجمع 22 خرداد روشي مسالمت آميز و خياباني براي درگير کردن زنان و مردان کوچه و خيابان بود. آن هم به امضاي بيش از دوهزار نفر که بسياري شان هزينه پرداز کار فرهنگي شان هم بوده اند. اگر انتشارمجله اي وزين چون زنان، يا "رسانه اي کردن" و "شبکه سازي" و " برگزاري کارگاه هاي آموزشي" بتواند کاري فرهنگي محسوب شود چرا تجمع مستقلي که فراخوان دهندگانش سال‎هاست درگير کار مدوام فرهنگي هستند و تنها سالي يک بار ظهور نمي کنند، نمي تواند امري فرهنگي محسوب شود؟


روش ها هدف نيستند که نتايجي سريع را از آنها انتظار داشته باشيم. مگر شما که دست به انتشار مجله مي زنيد آيا توقع داريد که همه زنان را در پروسه کارفرهنگي تان به سرمنزل آگاهي برسانيد که مي نويسيد :" آيا صرف انجام يک عمل مورد نظر است يا وصول به نتيجه ؟" سياست هاي خياباني براي وصول به نتيجه نيست که براي تاثير گذاري بر چشم ها، ذهنيت ها، عمومي کردن خواسته ها و نشان دادن حقارت نهفته در قوانين است. آيا شکستن فضاهاي مردانه شهري، آن هم فقط براي يک ساعت که تنها فضاي زنانه اش را مانتو فروشي ها و آرايشگاه ها و فروشگاه هاي لوازم خانگي اش تشکيل مي دهد کاري فرهنگي نيست؟ سرريز شدن اخبار تجمعي - که بارها غيرقانوني خوانده شد – در خبرها و رسانه هاي پرسانسورمان ـ و حتي نشريه شما ـ کاري فرهنگي نيست؟ به واکنش واداشتن وزير اطلاعات و وزير دادگستري و فرمانده نيروي انتظامي و ديگر مسئولاني که تا کنون حضور مستقل زنان را باور نداشتند و اکنون ناچار به پاسخگويي مي شوند کاري فرهنگي نيست؟

اي کاش شما مي توانستيد همچون روشي که خود پيش گرفته ايد، در پي هدف و مقصود آني از روش هاي ديگر نباشيد يا کمي منصفانه تر ببينيد. شما هيچ مي دانيد که بعد از تجمع 22 خرداد براي شنيدن صداي انتقاد منتقداني چون شما و نقد و نظر در فضاي عمومي هيچيک از امکاناتي که بايد به عموم شهروندان تعلق داشته باشد در اختيارمان قرار نگرفت و با درخواست مان مخالفت شد؟ پيش تر و پيش از تجمع نيز ما "جوجه اردکان زشت" جنبش زنان بوديم و همچنان نيز خواهيم بود. زيرا نه دستي در قدرت داريم و نه نفوذي بر آن، حقوق شهروندي و سالن هاي عمومي هم که جهيزيه "از ما بهتران" مان است.


شهلا شرکت در سرمقاله خود ابتدا از اشتراک در هدف با موافقان برگزاري تجمع مي گويد، يعني "اصلاح قوانين تبعيض آميز" و اشاره دارد که تلاش براي رفع اين قوانين سال هاست که دنبال مي شود و "هرکسي بر اساس تجربه و دانش خود به شيوه هاي خروج از بن بست مي انديشد"، اما کمي پايين تر تاکيد مي کند که "اختلاف نظر در روش به تشخيص اولويت ها و ترتيب بندي مسائل زنان هم بر مي گردد، درست است که مشکلات حقوقي مصاديق عيني تر و مالموس تري در اين حوزه دارند .... اما تجربه نشان داده زير ساخت اين مشکلات، بيش از تاخر فرهنگي قوانين، استحاله زنان در آموزه هاي محدود کننده سنتي، تابعيت خود خواسته آنان از قوانين نانوشته و مسحور شدن با افسون تقديس هاي غلو شده اي است که به نام حقيقت به آنها فروخته مي شود.." بنابراين همان طور که تاکيد دارد بايد شيوه "آهسته و پيوسته" فرهنگي را پيشه کرد تا پس از تغييرات فرهنگي تغييرات حقوقي را دنبال کنيم. خب اين همان گفتمان مردمدارانه است که قرباني را گناه کار و همواره اولويت ها و خواسته هاي زنان را زير مجموعه حل مشکلات عظيم تري مي داند که اکنون زير عنوان فرهنگ بيان مي شود. بي آنکه متوجه باشد که مطالبات حقوقي امري جدا از فرهنگ نيست که يکي را جدا از ديگري به انجام برسانيم. آيا همين بحث تغيير قوانين كه محور اصلي فراخوان بود، دفترچه هاي "تاثير قوانين بر زندگي زنان" که در سطح شهر پخش شد ، مقالات و نظرات گوناگوني که در سايت هاي خبري منتشر شد، حضور گسترده مردمان شرکت کننده و رهگذر و انتشار آنچه زنان در ميدان هفت تير مي خواستند و آنچه بر آنان گذشت در تغييرات فرهنگي موثر نيست؟


ما بر خلاف نظر شما قصد انقلاب در قانون نداشتيم که يک روزه همه ساختارها را دگرگون کنيم و باور داشتيم که صرف برگزاري يک تجمع نمي تواندمارا به مقصود برساند اما از شما مي پرسم آيا پروسه اين حرکت، نمي تواند گامي کوچک در تلنگر زدن به "زنان استحاله" شده اي باشد که شما از آنان سخن مي گوييد؟ شما که اين استحاله شدن زنان را مي بينيد حتما جز انتشار مجله به شيوه هاي ديگري هم مي انديشيد. پس چرا به جاي توصيه به "استحاله در روش" ، به تاثير مثبت ديگر روش ها نظر نمي کنيد؟

شهلا شرکت عزيز آري من بر اين باورم که "امر شخصي سياسي است"، چون قوانين برهمه جوانب زندگي ما زنان تاثير گذار است و تغيير آن و عمومي کردن اين مسئله به شيوه هاي مسالمت آميز ـ و نه الزاما بي هزينه ـ را تاثير گذار بر زندگي زنان مي دانم. هزينه ها و فايده هاي ما را شيوه زندگي مان تعيين مي کند اگر مدعي تلاش فرهنگي براي تغيير موقعيت خودمان و زنان هستيم، به قوانين تبعيض آميز نقد داريم و تغيير آن ها را تاثير گذار بر فرهنگ زندگي مان مي دانيم نمي توانيم نسبت به ساختارهاي تبعيض آميز بي تفاوت باشيم و به راحتي از کنارشان گذر کنيم و هزينه اي نپردازيم. من بارها حلاوت استفاده از ميز ثابت، حقوق ماهانه ثابت و کسب درآمد از طريق فعاليت هاي اجتماعي را به تلخي بي پولي هايش بخشيدم تا دريابم که هرکاري را بهايي است و نمي توانم براي حفظ منافع شخصي ام "روش" را هدف قرار دهم و همه چيز را با هم داشته باشم. آن که مي خواهد از نم نم باران لذت ببرد و لباسش هم خيس نشود، دربرابر رگبارهاي تند هم پناه مي گيرد تا نه سيخ بسوزد و نه کباب.


اگر براي شرکت در تجمع زنان همه سختي ها و هزينه هايش را به جان مي خرم نه به واسطه "قيم وار" انديشي و "رستگار" کردن مردمان و "نمايندگي" کردن زنان که به واسطه نشان دادن حضور واعتراض جمعي ام در جامعه اي است که خودسوزي، خودکشي، و فرار از خانه و روسپي گري و شوهر کشي (به مثابه اشکال فردي اين اعتراض) زنان بسياري را به خاطر خلاها و تبعيضات قانوني به قربانگاه مي کشند. وقتي شکاف بين خواسته ها و داشته ها عميق تر مي شود واقعه اي فرهنگي رخ داده که آماده‎ي سر دادن صداي جمعي است و نامگذاري يک روز و سرود سازي براي آن حتي از سوي "گروهي کوچک"، بهانه‎اي براي بسيج جمعي خودمان و زنان و مرداني است که هرچند در حاشيه ايم اما، در حد بضاعت‎ كوچك‎مان، قدرت آن داريم که فضاي رسمي را به چالش کشيم. آري ما گروه هاي کوچکي هستيم که يکديگر را در همين پروسه هاي فرهنگي و گاه در خيابان مي يابيم نه در پستوي خانه هايمان.


شما با ذکر اين نکته که امر "سياسي شخصي" است به واقع از بيان اين نظر که "امر خياباني سياسي" است به ظرافت رد مي شويد. شايد اعتقاد داريد خيابان جاي زن نيست و هرگونه اعتراض خياباني مستقل زنانه فراروي از نقش هاي زنانه خلوت گاهي است. چون شيوه هاي اصلاحي را با شيوه هاي بي دردسر يکي مي دانيد حال آنکه به نقش جنبش ها واقف نيستيد که نه روياي انقلاب دارند و نه خشونت طلب اند اما براي پيشبرد جنبش قائل به پرداخت هزينه هم هستند. مي پرسيد "واقعا با ايجاد زمينه براي اعمال خشونت آن هم به صورت "علني" چقدر به هدف رسيده ايم؟" از شما مي پرسم حرکت ما خشونت آميز بود يا قوانيني که خشونت را زير سقف خانه هاي ما "پنهاني" و بي صدا بر زنان فرود مي آورند؟ چرا بايد از علني کردن مسائل مان وحشت داشته باشيم؟ ما مگر شهروند اين کشور نيستيم ؟ در کجاي دنيا تجمعات مسالمت آميز، زمينه ساز خشونت هستند؟شما حتي با نقد خود، نه فقط حرکت جنبش زنان، بلكه حركت دانشجويي يا سنديکايي را هم زير سوال برده ايد و متاسفانه ما را به مقلدان شيوه هاي غربي متهم کرده ايد. حال آنکه به ياد دارم که در همان جلساتي که شرکت نکرديد برخي از همفکران شما بر ما ايراد مي گرفتند که 22 خرداد براي چه؟ اگر 8 مارس، روز جهاني زن مي شود به اين دليل است که در آن روز چند زن کشته شدند ما مگر چند زن کشته داده ايم؟ ما در پاسخ از مسالمت آميز بودن تجمع مي گفتيم و شجاعت هزينه پردازي؛ و همان ها بعد تر بر دل مدافعان تجمع اين وحشت را انداختند که کشته مي دهيد چون دستور تير دارند!! خانم شرکت ما قصد انتحار نداشتيم که از خودمان اسطوره بسازيم، من هم مانند شما به شيوه هاي اصلاحي و نه انفعالي معتقدم. اما اصلاح طلبان ما طي دوران 8 ساله شان به رغم شوري که براي اصلاحات در ذهن ها پديد آوردند، همين حرکت هاي مسالمت آميز دانشجويي و سنديکايي را با شعارهاي دوري از خشونت ورزي به انفعال کشيدند. تجمع مسالمت آميز 22 خرداد مگر جز آن بود که توسط پليس و زنان پليسي که شما برايشان دل مي سوزانيد به خشونت کشيده شد؟ آيا واقعا شما به شکل گيري پليس زن اميد بسته بوديد که اکنون بر رفتار آنان تاسف مي خوريد؟ شما که گزارش ويژه يک شماره خود را به زنان پليس اختصاص داديد واقعا بر اين باور بوديد که از اين ساختار سلسله مراتب مردسالارانه، زناني عدالت خواه يا فمينيست بيرون مي آيند يا زناني که براي اثبات توانايي خود و هم طراز بودن شان با مردان، مردانه تر با باتوم بکوبند؟ بهتر است به واقعيت ها دل خوش کنيم نه سريال هاي تلويزيوني پليسي مان که برگردان سريال هاي خارجي در کشورهاي آشنا با دموکراسي هستند و پليس‎هاي زنش را با نگاه و رفتاري انساني نمايش مي دهند.


سرمقاله اي که با اتهام به فراخوان دهندگان تجمع آغاز مي شود و اقدام آنها را "انقلابي گري" و "زمينه ساز خشونت" تفسير مي کند، خواننده را در انتها و در انتظار صدور حکم، بهت زده مي کند، در انتها با چرخشي نرم تيغ انتقاد را به سوي نيروي انتظامي نشانه مي گيرد که چرا "در برابر جمعي از زنان نافي خشونت که براي اعتراضي آرام به کاستي هاي حقوق مدني خود گرد آمده اند" نه "مروت" مي ورزند و نه "مدارا "مي کنند! و من واقعا نمي فهمم ما که از منظر نويسنده، نه اهل مدارا بوديم و نه نافي خشونت چگونه در انتهاي سرمقاله تغيير ماهيت مي دهيم؟! ناهمخواني بحث آغازين با بحث پاياني مقاله را با هيچ توجيهي سازگار نيافتم. جز آن که به نويسنده سرمقاله بگويم که اي کاش همان قدر که شهامت داشتيد و دلايل محکوميت ما را برشمرديد در انتها نيز حکم خود را صادر مي کرديد تا نه به واسطه "توطئه دشمن" که با تيغ مخرب دوست از بازي حذف شويم.





۱۳۸۵ خرداد ۲۴, چهارشنبه

پنجشنبه ۲۵ خرداد ۸۵


وبلاگ يك جوراهايي نمود فرديت آدم هاست. جايي براي اينكه دنيا را از دريچه چشمان خودمان ببينيم و بنويسم. اما وقتي آدم قطره اي مي شود در دريا و خودش را از يادمي برد. نوشتن در وبلاگ هم سخت مي شود. حرف براي گفتن از اين روزهاي عزيز و لعنتي زياد دارم. اما حالا هيچ وقتي براي نوشتن از خودم و براي خودم ندارم.
فارغ از همه اتفاقاتي كه افتاد من اين روزها لحظه هاي نابي را تجربه كردم. لحظه هاي نابي كه سخت بودند. خيلي سخت اما همانقدر هم زيبا بودند. تجربه اين لحظه ها را حتما مي نويسم.
تا من خودم را دوباره پيدا كنم و بشوم مريم صورتك، اين نوشته محشر نوشين عزيزم را بخوانيد:
ترديد نكنيد كه ما زنان اين قوانين ناعادلانه را بالاخره تغيير خواهيم داد چون روز 22 خرداد امسال، مردان جديد امروز ايران نيز با حضور پرشمارشان، نشان دادند كه آن‎ها هم اين قوانين را نمي‎خواهند. همه‎ي كساني را كه بازداشت كرده‎ايد، آزاد كنيد و به جاي احضار و بازجويي و به خانه‎ي اين و آن رفتن (افزون بر شايعات ترس‎آور و ايجاد فضاي دلهره و ارسال اس. ام. اس هاي تهديد‎كننده قبل از برگزاري تجمع) حداقل ميان تصميم‎سازان‎تان جلسه‎اي بگذاريد، لااقل قطعنامه‎اي را كه نگذاشتيد در تجمع بخوانيم جلوي‎تان بگذاريد و با آرامش و طمانينه ببينيد زنان هم‎وطن‎تان واقعا چه مي‎خواهند؟
تا وقتي قوانين موجود، ما زنان را به عنوان انسان و شهروند برابر اين جامعه نپذيرد، ما نه خانه‎اي داريم و نه شهري. اين قوانين را تغيير دهيد تا احساس كنيم خانه‎اي داريم تا شما بتوانيد سراغ‎‏اش بياييد.
 ادامه...

اين نامه را كه هم براي آزادي دستگير شدگان است ديده ايد؟
اين نوشته اولش را خيلي دوست دارم. به خصوص حالا كه مي دانم قط نوشته نيست و همه در كنار هم هستيم. چه انهايي كه امدند و چه انهايي كه نيامدند.
گفته بودی می روی
می روی تا خواسته ات را، این کمترین آرزویت را، فریاد بزنی
می روی تا بغض فروخورده سالیانت را باز هم در گلو بشکنی

گفته بودم خسته ام
از خواستن
از فریاد
از بغض
از آرزوها خسته ام

رفتی و از دیروز چشم به راهت نشسته ام
اکنون اما
از انتظار خسته ام

می آیم
از پی ات
می آیم ...

۱۳۸۵ خرداد ۱۷, چهارشنبه

جمعه ۹ تیر ۸۵
سرشار از انرژي ام اين روزها. انرژيي كه با اميد توام شده و مرا به جلو مي راند.اين هجوم امواج انرژي‌زا از همان شب 22 خرداد شروع شده است. از همان شب لعنتي كه تا صبح بيدار بودم و دلنگراني يك لحظه رهايم نمي كرد. اما در كنار همه اين دلشوره ها و ترس ها ، اميد هم بود و شوقي كه در آن اوضاع و احوال، كمي غيرعادي بود. انگار كه بخواهم پوششي دروغين بر روي ترس‌ها و دلشوره ها و نگراني هايم بگذارم.شوق و هيجان من اما واقعي تر از آن بود كه بتوانم ناديده اش بگيرم.
آن روزها داشتم كتاب «سناتور» را كه پروين اردلان عزيز و نوشين احمدي خراساني نازنينم نوشته‌اند مي‌خواندم و درست به همان جايي رسيده بودم كه «مهرانگيز منوچهريان» داشت براي تغيير قوانين مدني زن ستيز تلاش مي‌كرد.باقي قصه را كه چطور اين تلاش ها منجر به اصلاحات نيم بندي در قانون خانواده شد و بعد ازانقلاب همه‌اش دود هوا شد و تظاهرات 5 روزه هزاران نفري زنان هم نتوانست كاري از پيش ببرد را قبلا در كتاب «جنبش حقوق زنان در ايران» خوانده بودم وحالا وقتي مي ديدم كه ما داريم تلاش مادران و مادربزرگ‌هايمان را از سر مي گيريم و بار ديگر صداي اعتراضمان را بر اين قوانين نابرابر بلند مي‌كنيم، شور و شوق و اميد به تغيير اين وضعيت نه كه جاي ترس هايم را بگيرد اما كمك مي كرد تا با لبخند پا به ميدان هفت تير بگذارم و به ادامه اين راه اميد ببندم.
22 خرداد امسال، آنقدر همه چيز متفاوت بود كه من حتي مجال آن را نيافتم تا پارچه اي را كه خودم روي آن نوشته بودم «ما زنيم، انسانيم، شهروند اين دياريم، اما حقي نداريم» را بر دست بگيرم. اما مطمئنم كه آن روز با همه سختي‌ها و هزينه‌هايي كه برايش پرداختيم نقطه عطفي در تلاش پيگير زنان ايراني براي احقاق حقوقشان است.
22 خرداد امسال فقط فعالان جنبش زنان نبودند كه به خيابان آمده بودند، ان روز ميدان هفت تير مملو از زنان و حتي مرداني كه فراخوان ما به گوششان رسيده بود و آمده بودند تا در كنارمان باشند. وقتي كه تجمعمان را به زور باتوم و كتك و دستگيري بهم زدند و حتي فرصت خواندن قطعنامه را هم به ما ندادند همه غصه من از اين بود كه زحمتمان هدر رفت و صدايمان شنيده نشد. اما وقتي ديدم تا چند روز بعد هم در تاكسي و اتوبوس حرف تجمع زنان براي حقوق برابر است، خواهرم مي‌گويد در دانشكده شان بچه ها داشته اند درباره تجمع حرف مي زده اند، دوستم مي‌گويد زن هاي فاميلشان دست جمعي براي تجمع آمده بودند، بچه ها در وبلاگ‌هايشان مي‌نويسند كه چقدر با رهگذران آن روز درباره حقوق زنان حرف زده‌اند و اين حرف‌ها چقدر موثر بوده و آن‌هايي كه آن روز دستگير شده اند از كساني مي‌گويند كه آن روز فقط از ميدان هفت تير رد مي‌شده‌اند اما بعد از دستگيري و فهميدن ماجرا گفته‌اند در حركت‌‌هاي بعدي حتما خواهند آمد و ...... خيالم راحت مي‌شود كه تجمع‌مان موفقيت‌آميز بوده، صدايمان شنيده شده و ما تنها نيستيم.
همه فشاري طاقت فرسايي كه اين روزها متحمل شديم، به نور اميدي كه قلبم را روشن كرده مي‌ارزد. اين روزها هر وقت هم كه كمي خسته مي‌شوم وخسته مي‌شويم، حرف نوشين را به ياد خودم و دوستانم مي آورم كه با اطمينان نوشته: « ترديد نكنيد كه ما زنان اين قوانين ناعادلانه را بالاخره تغيير خواهيم داد.» و لبخند همه چهره ام را مي‌پوشاند.

** زنستان شماره هفت هم به روز شد. در بخش راوي زن است اين شماره مطلبي با عنوان «وبلاگستان، تريبوني براي جنبش زنان» نوشته ام و تجمع را از نگاه بلاگرها بررسي كرده ام.
مطالب:
پروين اردلان: «فضا شكني زنانه در 22 خرداد»
منصوره شجاعي :«اين فضا فضاي شهر ماست»
و سيمين مرعشي:« مطالبات زنان و ”زمان مناسبي“ که هرگز نمي‌‌آيد»
هم بحث هاي خوبي را درباره تجمع مطرح كرده اند.
پرونده اين شماره هم سفر است. با مطالبي از بر و بچه هاي فمنيست ميراث خبر، هر چند اين نوشته هاي ساقي و شبنم با آن چيزهايي كه براي خبرگزاري مي‌نويسند خيلي متفاوت است و البته خواندني.

۱۳۸۵ خرداد ۱۰, چهارشنبه

آرامم

پنجشنبه ۱ تیر ۸۵

آرامم . حالا خوب مي فهمم يعني چه كه آدم از ترس مرگ به تب راضي شود و تازه خوشحال هم باشد.اينقدر آرامم كه از ديروز افتاده‌ام به جان خانه و زندگي و مي‌شورم و مي‌سابم و مي‌پزم و تازه گرد گيري هم مي‌كنم. بعد از مدت ها كوه تلنبار شده كاغذ و روزنامه و كتاب و لباس‌هايم را يكي يكي سرجايشان گذاشتم.با الكل به جان كامپيوترم افتادم و يكي يكي دكمه‌هايش را تميز كردم و تازه آشپزخانه را هم مثل يك دسته گل كردم. آنقدر مزه داد اين خيال راحت و درست كردن كشك بادمجان كه اصلا قابل وصف نيست.
اين وسط ها هر چند ساعت يكبار به سراغ اينترنت مي آيم. ميل باكس عزيزم را چك كنم و همين كه مي بينم برايم نامه آمده و چند چراغ كوچك، آن كنار روشن است، خيالم راحت مي‌شود. اين چند روز مفهوم خيلي چيزها برايم عوض شده. صندوق ايميل‌ها، چراغ روشن چت، اسم آدم هايي كه دوستشان دارم و صداي خانمي كه مي‌گويد شماره مشترك مورد نظر خاموش است يا در دسترس نيست و خيلي چيزهاي ديگر ......
فقط اين ها نيست، تازه فهميده‌ام چقدر «مريم گلي» گفتن هاي تو و «عزيزم» گفتن هاي تو را دوست دارم.تازه فهميد‌ه‌ام به قول هما صداي دوستانم چقدر قشنگ است.
روزهاي سختي را پشت سر گذاشتيم،خيلي سخت بود آن لحظه هايي كه داشتيم از نگراني مي ‌مرديم و بايد قوي مي‌بوديم. خيلي سخت بود آن تهمت هاي ناروايي كه مي‌شنيديم و بايد سكوت مي‌كرديم و از همه سخت تر لحظه‌هايي بود كه خطر بالاي سر عزيزترين دوستانمان پر پر مي‌زد و از ما هيچ برنمي‌آمد جز انتظار و انتظار و انتظار.... كابوس هنوز تمام نشده.اما من ديگر نمي لرزم.

۱۳۸۵ فروردین ۸, سه‌شنبه

شروط ضمن عقد ضد مرد نيست، شما مردسالارانه فكر مي كنيد

دوشنبه ۷ فروردین ۸۵

از قرار معلوم اين شروط ضمن عقد كلي سو تفاهم پيش آورده كه، با اين شرط و شروط‌ها زن سالاري به جاي مرد سالاري حاكم مي شود و «برابري» كه اين همه روي آن تاكيد كرده‌ايم مي‌شود يك جك بيمزه.
من فكر مي‌كردم گفت و گويي كه با زهره ارزني عزيز داشته‌ام همه سوال‌هاي احتمالي را جواب مي‌دهد، اما گويا بعضي‌ها مصاحبه را كامل نخوانده‌اند و بعضي‌‌ها هم از قوانين حقوقي كشور عزيزمان خبر ندارند و براي همين است كه فكر مي‌كنند اين شروط غير عادلانه است.
اول از همه از حق مسكن شروع مي كنم كه بيشتر از همه شرط‌ها درباره اش صحبت شده:طبق قوانين ما «زن بايد در منزلي كه شوهر تعيين مي كند، سكني نمايد مگر آنكه اختيار تعيين منزل به زن داده شده باشد.»(ماده 1114 قانون مدني)
معناي اين بند قانوني هم كه كاملا واضح است. يعني مرد مي‌تواند هرجايي كه دلش خواست را براي زندگي تعيين كند و در تبعيض آميز بودن اين قانون هم كه شكي نيست؟
صورت انساني مسئله اين است كه حق انتخاب مسكن به صورت مشترك در اختيار مرد و زن باشد. اما از قرار معلوم از لحاظ حقوقي اين مسئله امكان ندارد و دليل اينكه چرا چنين شرطي در زمره شروط ضمن عقد آمده هم اين است كه اگر يك زن حق اشتغال و تحصيل را هم گرفته باشد ولي مجبور باشد براي اين موارد مدتي را در شهر ديگري زندگي كند، شوهرش خيلي راحت مي تواند با استناد به ماده 1114 قانون مدني او را ملزم به زندگي در محلي كه خودش تعيين كرده بكند، يا حتي اگر زن در شهر محل سكونتشان كار يا تحصيل كند و شوهر بخواهد مانع شود مي تواند شهر محل زندگي را تغيير دهد و زن را هم مجبور به همراهي كند.شما براي حل اين مشكل چه راهكار ديگري را پيشنهاد مي كنيد؟ كه هم انساني‌تر باشد و هم با قوانين داخلي ايران قابليت اجرايي داشته باشد.
از طرف ديگر توجه داشته باشيد كه بدون گذاشتن اين شرط هم قانون مربوط به تعيين اقامتگاه تبعيض آميز است و حالا زن و مرد توافق مي كنند جور ديگري مشكلشان را حل كنند. يادتان نرود كه اين شرط يك قانون نيست. يك شرط است كه با توافق دو طرف تعيين مي‌شود.يعني زن و مرد به اين نتيجه مي رسند كه با دادن اين حق به زن كمي از بار تبعيضاتي كه با ازدواج به زن تحميل مي‌شود كم مي شود و پاي اين شرط را امضا مي كنند.نكته مهم ديگر هم بر طبق قوانين ما زن مجبور به تمكين از مرد است و هيچ شرطي هم نمي‌شود برايش گذاشت چون مي گويند بر خلاف مقتضاي عقد است، پس حق انتخاب اقامتگاه از طرف زن فقط كمي شرايط را برابر مي كند. آ» هم فقط كمي.
مسئله بعدي كه خيلي راجع به آن بحث شد، حق حضانت فرزندان است. بله من هم قبول دارم كه حضانت فرزندان حق و تكليف «پدر و مادر» است و هيچ كس نبايد هيچ كدام از آنها را از اين حق بديهي وطبيعي شان كه از انرژي هسته‌اي هم مسلم‌تر است منع كند. من اگر در يك كشوري كه قوانينش كمي انساني‌تر بودند زندگي مي‌كردم، دلم مي‌خواست اگر روزي از همسرم جدا شدم، دادگاه حق حضانت فرزندم را با در نظر گرفتن مصلحت بچه تعيين كند. اما اينجا ايران است و اگر من و شوهرم براي تعيين حق حضانت فرزندمان به دادگاه برويم. قاضي سر سه سوت بر اساس ماده 1169 قانون مدني،اگر پسرم بيشتر از دو سال و دخترم بيشتر از هفت سال داشته باشد(گويا الان سن براي هردو هفت سال شده) حضانت را به پدر مي‌دهد و تازه در مدتي هم كه حضانت بچه‌هايم با من است نبايد ازدواج كنم چون بر اساس ماده 1170 همان قانون حضانت فرزندانم به پدرشان واگذار مي‌شود.
من خودم واقعا نمي‌دانم اگر روزي ازدواج كردم در مورد حضانت فرزندانم چه تصميمي بگيرم كه انساني باشد و بر مبناي برابري كه به آن اعتقاد دارم. اگر هيچ كاري نكنم و بر اساس قوانين كشورم ازدواج كنم، نتيجه هماني مي شود كه گفتم و اگر اين شرط را بگذارم پس حق پدر چه مي‌شود؟؟ زهره در مصاحبه‌اي كه با من داشت در رابطه با حق حضانت گفت:« من هم نظرم اين است كه نگذاريم ولي چون خيلي ها مي‌خواهند اين شرط را هم بگذارند من مي گويم كه چطور اين شرط را هم تعيين كنند»
چون جداي از مسائل انساني از نظر حقوقي هم اين مسئله امكان ندارد. اگر گفت و گويم با زهره را كامل خوانده بوديد كاملا توضيح داده شده است كه حضانت فرزندان حق غيرقابل واگذاري پدر است و چيزي كه در عقدنامه قيد مي شود: « بيشتر همان توافق است ولي اگر زماني اين توافق از بين برود مرد مي تواند حضانت بچه ها را داشته باشد و مثل بقيه شروط نيست كه قابل انصراف و فسخ نباشد. يك فايده اش هم اين است كه اگر مرد منصرف شد زمان بيشتري طول مي‌كشد تا دادگاه به نفع او حكم بدهد و مادر مي‌تواند بچه ها را بيشتر پيش خودش نگه دارد ولي بيشتر از اين نيست.»
به زبان خودماني‌تر هم يعني اينكه زن با اين شرط مي تواند كمي بيشتر پسر دو ساله و دختر هفت ساله اش را پيش خودش نگه داردو وقتي كه كودكش كمي بزرگتر شد آن را به پدرش بسپارد.يعني زن مي‌تواند در رفت و آمدهاي طاقت فرسايش براي گرفتن حضانت بچه (حتي براي چند سال بيشتر) فرصت بيشتري داشته باشد. چون مرد قول داده كه حضانت با مادر باشد. همين. پس كساني كه نگران خدشه دار شدن برابري هستند هيچ دغدغه‌اي نداشته باشند كه همه اين شرط و شروط ها هم باد هواست. چون بر اساس قوانين ايران اين پدر است كه ولي فرزندان است نه مادر.
نداي امروز بريا حل اين مشكل پيشنهاد داده كه: تا سن 12 سالگی حضانت با مادر باید باشد و بعد از آن براساس تمایل فرزند، حضانت به هر یک از پدر و مادر برسد.
اين البته يشنهاد خيلي خوبي است ولي وقتي زن ومرد طلاق گرفته‌اند آن هم در فرهنگ ما كه بيشتر وقت‌ها زن و مرد متاركه كننده روابط چندان دوستانه يا با هم ندارند اين موضوع بايد به دادگاه سپرده شود تا حضانت را با تشخيص مصلحت بچه تعيين كند. و اينجا يك مشكل خيلي خيلي كوچكي پيش مي‌آيد!!!! عزيزان من، دلبندان من اينجا ايران است. از نظر قانون ايران و قضات ايراني هم فقط اين مرد است كه شايستگي حضانت بچه ها را دارد. تازه اگر پدر معتاد باشد يا صلاحيت اخلاقي و مالي نداشته باشد هم مادر با بدختي و يك در هزار شايد شايد شايد بتواند حق حضانت بگيرد چه برسد به توافق و اين سوسول بازي‌ها. حالا اينكه طلاق است اگر پدر بچه ها فوت شود هم مادر براي حضانت مشكل دارد و اولويت با جد پدري است.
از اين هم كه بگذريم خيلي از مردها نگران اين بودند كه زن مهريه كلان تعيين كند و بعد چون حق طلاق دارد خيلي زود طلاق بگيرد و مهريه را به اجرا بگذارد و مرد را بدبخت كند. در حالي كه اين آقايون اگر زحمت مي كشيدند و فقط تيتر مطلب را مي‌خواندند مي‌ديدند كه نوشته‌ايم: «شروط ضمن عقد به جاي مهريه»
زهره هم خيلي صريح گفته است كه : « آقايان اگر نگران هستند مي‌توانند در عقد نامه يا وكالتنامه‌اي بعد از عقد مي‌دهند، شرط كنند كه اجراي مفاد اين وكالتنامه منوط به بذل مهريه است.» و در جايي هم كه صحبت از تقسيم دارايي هاي مشترك شده كاملا توضيح داده كه : « وقتي ما اين حقوق برابر را مي‌گيريم خوب است كه توافق كنيم نفقه هم نخواهيم و خودمان هم گوشه اي از زندگي را بگيريم و علاوه بر آن زن‌ها مي‌توانند در عوض گرفتن اين حقوق از مهريه هاي سنگين هم بگذرند و يك چيز سبك و سمبوليك براي مهريه تعيين كنند.»
منتها يك نكته ريزي در اينجا وجود دارد. درست است كه اين شروط و حقوق برابر براي يك زندگي مدرن است و با اصول ازدواج‌هاي سنتي متفاوت است. اما به آن زني هم كه خيلي سنتي ازدواج مي‌كند و مهريه هم مي‌گيرد. چون هيچ منبع درآمد و پشتوانه مالي ندارد و اصلا طوري تربيت نشده كه دنبال كسب درآمد و اشتغال باشد و به قول خورشيد خانوم «زمان های کسب درآمدش رو هم تو خونه سر مي‌کنه که طبعا به خاطرش حقوق هم نمی گيره.» نمي‌شود گفت كه اگر كارد به استخوانت رسيده و ديگرنمي‌تواني به اين زندگي ادامه بدهي و طلاق مي خواهي بايد همه حق و حقوقت را هم ببخشي. اين چيزي است كه الان در قانون ما است. يعني اگر درخواست طلاق از طرف زن باشد ، او بايد از همه حق و حقوق مالي‌اش بگذرد. اين براي مني كه كار مي كنم و روي پاي خودم ايستاده ام هم بديهي است و هم طبيعي و اگر غير از اين باشد احمقانه است. اما براي آن زني كه فقط خانه داري كرده و يك قران هم پس انداز ندارد چه؟ خيلي از زنها براي همين چيز هاست كه در برابر همه چيز از زن گرفتن مرد و خيانتش گرفته تا كتك‌ها و بي حرمتي‌ها و .... سكوت مي‌كنندو به قول خودمان مي‌سوزند و مي‌سازند. چون اگر مهريه شان را هم ببخشند هيچ پشتوانه مالي براي جدايي ندارند و البته همان زن و مردهاي سنتي هم وقتي مي خواهند هم حق طلاق را بگيرند و هم مهريه داشته باشند بديهي است كه بايد يك مهريه متعادل و در حد توان مالي مرد بگذارند كه موقع جدايي به مشكل برنخورند.
راستي پويا جان، شين هشتم را نمي‌شود گذاشت . من از زهره ارزني پرسيدم و گفت بر خلاف قوانين امري است. به قول رفيقمان، زن چهارم مثل انرژي هسته اي حق مسلم مردان ايراني است و هيچ كاريش نمي شود كرد. جز گرفتن حق طلاق براي اينجور وقت‌ها.
بقيه مواردي هم كه مطرح شد مثل اينكه: «چون مردها مي روند خواستگاري پس زن نيم‌تواند حق مسكن داشته باشد»، «نگراني از سواستفاده احتمالی به زنان وپاشیدگی بنیان خانواده ها»، ادعاي گوشزد مبني بر اينكه« من هزارن نفر را مي‌شناسم كه با آن اصول مردسالارانه ازدواج كرده‌اند و مشكلي ندارند.»يا اين حرف زيتون كه: «متاسفانه بعضی از اینا حقوق‌بگیر کروبی هستن و کروبی و زنش برای زیاد کردن طرفدارانش این موج‌ها رو راه می‌اندازن و مردم نظر خوبی به اینها ندارن.اگر مردمی بود. به سرعت می‌تونست انتشار پیدا کنه و صدها هزار سمپات» و .... هم كه ارزش جواب دادن ندارد.
اگر سوال يا ابهام ديگري هست كه از قلم افتاده حتما يادآوري كنيد وگرنه بدون اين شروط ازدواج نكنيد كه از عقل به دور است

مطالبي كه در رابطه با اين موضوع نوشته شده:
هفت شین" سایت زنستان و شین هشتم پیشنهادی پویا
هفت شين كجكي
هفت شين مردستيزانه
مطالب خوب و خواندي خورشيد خانوم كه يك جور تكيل كننده براي مطلب ما است
كامنت‌هاي خوانندگان صبحانه براي شروط ضمن عقد و مصاحبه‌ام با زهره ارزني
هفت شين/پابرهنه برخط
هفت شینی برای برابری یا...؟
با وبلاگ نمی شه انقلاب کرد ولی...
نقدي بر 7شرط طلايي ضمن عقد/وبگشت
هفت شین ازدواج؛ متن و در زمینه‌ی متن
مهشيد عزيز هم در اين رابطه نوشته است
هفت شين/ وحيد توانا
اين وبلاگ متانا وليا يك نقدي روي اين مطلب من نوشته كه البته بحث مسكنش خيلي تخصصي شده و لي بحث مربوط به مهريه و شرط تقسيم اموالش خيلي خوبه
نظم سابق و نظم لاحق/الپر
سوال هاي زير درخت گيلاس
الاكلنگ قانون/شرتو
صاحب سيبستان هم يك كامنت كوچك در سيبستانكش گذاشته
شین هشتم: فاشیسم
هفت شین ترشید‌گی یا دروغ سیزده! 
بازخواني يك پرونده/فصل زن
نظر وبلاگ يكبار ديگر در رابطه با هفت شين
باز هم هفت شین ها و نظر الپر و حاشیه ای از سیبستان/ وبلاگ پويا
صلح آخر به جاي جنگ اول!!!/آچار فرانسه
شروط ضمن عقد مردسالارانه نيستن 
این شروط عادلانه نیست، تفکر شما مردستیز است /شرح
لزوم وجود شروط ضمن العقد 
نقدی بر هشت شرط زنستان

۱۳۸۵ فروردین ۳, پنجشنبه

سلام دنيا! من هنوز هستم


پنجشنبه ۳ فروردین ۸۵

از امروز صبح من 26 ساله مي‌شوم.نه كه اتفاق مهمي باشد اما آدم از 25 سالگي كه مي‌گذرد انگار بايد بيشتر وقت لحظه‌هايش را بداند. نه كه شبيه آدم‌بزرگ‌ها شود، نه! اما انگار بايد كمي قدم‌هايش را حساب شده‌تر بردارد.نمي‌دانم چرا اما از اين كه زمان اينقدر تند مي‌گذرد مي‌ترسم. خيلي وقت‌ها دلم مي‌خواهد جلوي زمان را بگيرم و همه دنيا را براي چند لحظه هم كه شده متوقف كنم. اما نمي‌شود و براي همين است كه خودم مجبور مي‌شوم قدم‌هايم را تند كنم و آدم وقتي كه تند برود. گاهي زمين مي‌خورد، گاهي راه را اشتباه مي‌رود و خيلي وقت‌ها گيج مي‌زند.
چاره هم ندارد اين عجولي من، خيلي‌ها خواسته‌اند درمانش كنند، اما نشده.... اصلا بي خيال دنيا و چرخي كه تند مي‌گردد و دختركي كه افتان و خيزان جلو مي‌رود و هرقدر هم كه سرش به سنگ بخورد از رو نمي‌رود.
امروز تولدم است و من روز تولدم را دوست دارم. و اگر به حساب خودشيفتگي نگذاريد، بهار و فروردين و عيد را به خاطر اين دوست دارم كه در روز سومش چشمانم را به روي جهان باز كرده ام و هنوز هم از آمدنم پشيمان نيستم.
پس براي بيست و ششمين بار سلام دنيا.

۱۳۸۴ اسفند ۲۹, دوشنبه

با هم كه باشيم هميشه عيده


سه شنبه ۱ فروردین ۸۵


وبلاگ‌ها را كه رج مي‌زنم خيلي‌ها از عيدهاي كودكي‌هاشان نوشته‌اند و اينكه آن موقع‌ها چه خوب بود و چه صفايي داشت و حالا چه خالي است اين ساعات تحويل سال و روزهاي عيد.
من اما عيدهاي كودكي‌ام را دوست ندارم. مثل خيلي چيزهاي ديگرش. نه كه خوب نباشد خوب بود. مخصوصا عيد ديدني رفتنش. همه با هم سوار ماشين دايي مي‌شديم و كل فاميل را مي گشتيم. فكركنم 10،15 نفري مي‌شديم. اما همه مان بچه بوديم و يك ذره بيشتر جا نمي‌گرفتيم. خانه‌ها هم نزديك هم بودند.با يك دو كوچه فاصله. مثل حالا نبود كه هر كدام يك گوشه شهر باشند و هر كس با ماشين خودش برود.آن موقع فقط دايي ماشين داشت. يك بنز بزرگ كه همه توش جا مي‌شديم و دل‌هامان چقدر به هم نزديك بود. با همه اينها من اما آن روزها را دوست نداشتم ، چون بابا نبود. و عيد بدون او اصلا صفا نداشت.آن وقت‌ها بابا جبهه بود و شايد يكي دوسال بيشتر عيد را كنار ما نبود. آن هم دو، سه روز.و من چه حسرتي مي‌خوردم وقتي دختر كوچولوهايي را مي ديدم كه دست در دست پدرشان به عيد ديدني مي‌رفتند.
براي من عيد و سال تحويل از وقتي قشنگ و دوست داشتني و به ياد ماندني شد كه 10 ساله شدم و بابا برگشت. و حالا انگار هر سال قشنگ تر مي‌شود. ديگر نه از آن سال تحويل‌هاي خانه مادربزرگ خبري است و نه از آن عيد ديدني‌هاي دسته جمعي. اما در عوض بابا هست، با خنده‌هايش. با تنبلي‌اش براي پوشيدن لباس نو. با عيدي‌هايش كه هميشه اسكناس‌هاي نو و به ترتيب شماره است.
مادرم عاشق عكس است و از لحظه لحظه زندگي‌مان عكس گرفته. از همه سال تحويل‌ها و روزهاي تولد من. اما من هميشه عكس‌هاي قبل از 10 سالگي را فقط رج مي‌زنم. دوستشان ندارم.با اينكه آن روزها عكس‌هاي تولدم شلوغ است و پر از آدم. اما من عاشق عكس‌هاي 10 سالگي به بعد هستم كه پدر هست و من و مادر و خواهرم مي‌خنديم و در چشم‌هايمان به جاي انتظار شادي است و اطمينان.
اين عيدها را دوست دارم. وسواس مامان براي اينكه همه جا تميز باشد. سليقه خواهرم براي چيدن يك سفره هفت سين خوشگل. ليست كردن خريد عيد و سه تايي به بازار رفتنشان و خودم كه آن وسط‌ها مي‌چرخم و به هركس كمكي مي‌كنم و بيشتر از همه لحظه تحويل سال كه دور هم مي‌نشينيم. يا مقلب القلوب مي‌خوانيم، همديگر را مي‌بوسيم و مهمتر از همه : عيدي مي‌گيريم، آن هم اسكناس‌هاي نو و
تانخورده.آن هم از دست بابا.

۱۳۸۴ اسفند ۲۸, یکشنبه

سال نو مبارك


دوشنبه ۲۹ اسفند ۸۴

دلم مي‌خواد يك پست با تيتر «مريم در سالي كه گذشت» بنويسم.دلم مي‌خواد اين دقيقه‌هاي آخر سال از 365 روزي كه پشت سر گذاشتم بنويسم. درست يك ساعت ديگه سال تحويل مي‌شه.خانه تكاني چند ساعت پيش تمام شد. سفره هفت سين را چيده‌ام و خودم آماده‌ام كه توپ آغاز سال نو را دركنند. مثل هميشه يك گزارش نيمه كاره دارم. يك گزارش براي زنستان عزيز كه فردا شماره دومش منتشر مي‌شه، ولي حالا دلم مي‌خواد كه آخرين پست سال كهنه را بنويسم.
آخرين پست سالي كه خيلي پر بود و پر از اتفاق‌هاي ريز و درشت. امسال رفت و آمد آدم‌ها در زندگي‌ام به شدت پارسال نبود و فقط يك دوست پيدا كردم. كه البته هم دوست جونمه و هم خواهر جونم. اما كيفيت روابطم با آدم‌هايي كه از قبل بودن خيلي عوض شد. به بعضي‌شون خيلي نزديك شدم و از بعضي‌ هم خيلي دور.خيلي زياد. و با بعضي‌ها هم كه پارسال فكر مي كردم در كنارم هستند، حالا نمي‌دونم كه چه نسبتي دارم.
رفت و آمدهاي كاري‌ام هم همينطور بود. سال قبل هر فصل را يك جايي بودم. امسال اما نه ماه تمام صبح ساعت 8 رفتم سركار و عصر برگشتم خونه و مثل يك آدم با مسئوليت كار كردم. اما آخرش طاقت نياوردم و رفتم يك صفحه در روزنامه اعتماد ملي گرفتم و طوري كه دلم خواست كار كردم. و سال آينده.... واقعا نمي‌دونم.
با فرناز يك عالمه نقشه براي سال جديد كشيديم، اما چقدرش واقعا محقق مي‌شه؟ اصلا كنار هم خواهيم بود؟ نمي‌دونم. هيچي نمي‌دونم.... فقط اين را مي‌دونم كه بايد يك عالمه بخونم. يك عالمه بنويسم و اگر بشه كمي بفهمم و عمل كنم. و اين را هم مي‌دونم كه دوستهاي خوبي دارم و اگه از اون تنهايي كه گريزي ازش نيست بگذريم، آدم‌هاي زيادي هستن كه با بودنشون كمكم مي‌كنن تا سرگرداني‌هام من را از پا نيندازند.
مثل هميشه خيلي حرف‌ها را نشد كه بنويسم و خيلي ها را بايد مثل يك راز در سينه ام نگه دارم. شايد هم نه، همه‌شان را كنار مي گذارم تا شايد اگه شد فراموششان كنم و يا لااقل برايم خاطره شوند. فقط خاطره.
از همه اين حرف‌ها كه بگذريم. سال نو مبارك.

۱۳۸۴ اسفند ۲۷, شنبه

روزهاي آخر سال


چهارشنبه ۲۴ اسفند ۸۴



دلم مي‌خواهد چشمانم را ببندم و هيچ نبينم و هيچ به اين فكر نكنم كه چه وقت بايد چشمهايم را باز كنم. اما نه !دلم مي‌خواهد امشب را تا صبح بيدار بمانم و بنويسم و بنويسم و بنويسم و در عوض چند روز آخر سال مال خودم باشد، براي اينكه در خيابان راه بروم و سوت بزنم و آواز بخوانم. با كوله سبكي كه پشتم انداخته‌ام و دستاني كه در هم قفل شده‌اند.
فط اين نيست دلم مي خواهد تا سال تمام نشده بروم پيش شبنم و برايش از «تعليق هسته‌اي» تعريف كنم و از اينكه چقدر بزرگ شده‌ام و چه تصميم‌هاي عاقلانه‌اي گرفته‌ام. دلم مي‌خواهد تا سال تمام نشده يكبار ديگر سارا را ببينم. فقط براي اينكه دلم برايش تنگ شده..... چه خوب كه فردا شب پيش بچه‌ها هستم.يكي از آرزوهايم كم شد. فردا شب حتما كلي مي خنديم و خوش مي‌گذرانيم و از هم انرژي مي‌گيريم. ديگر چه دلم مي‌خواهد؟؟.... دلم مي‌خواهد يك سر بروم كتابفروشي داروگ چند ساعتي در طبقه دوم بين قفسه‌هاي كتاب خلوت كنم و بعد از يك دل سير حرف زدن با آقا كاوه، با يك بغل كتاب بيرون بيايم.... آخ يادم رفت تا سال تمام نشده بايد فرناز را ببينم. بايد يكبار ديگر نقشه‌هايمان را مرور كنيم و آرزوهايمان را. تازه دلم هم برايش تنگ شده. براي اينكه در برابرش خود خودم باشم. با همه ترديدها و شوق‌هاي كودكانه‌ام.... براي روجا هم بايد ايميل بزنم. خيلي وقت است كه ازش خبر ندارم... با آن يكي رفيقمان هم كه قرار گذاشتم. هنوز نمي‌دانم چه مي‌خواهم به او بگويم. فقط مي‌دانم كه مي‌خواهم تا سال تمام نشده يكبارديگر ببينمش. ديگر چه بايد كنم در اين چند روزي كه مانده تا آخر سال؟؟؟....
راستي چرا امسال همه چيز برايم مهم شده. روزهاي آخر سال! شروع سال جديد!! و تولد 26 سالگي‌ام!! اين روزها حتما هيچ فرقي با بقيه روزها و بقيه آخر سال‌هاي ديگر ندارند. در من چيزي تغيير كرده. مثل آدمي‌ هستم كه راهي سفر است.

۱۳۸۴ اسفند ۲۴, چهارشنبه

مطلق‌گرا


سه شنبه ۲۳ اسفند ۸۴


هزار سال پيش بود كه تو به من، مني كه بين آنچه مي‌خواستم و آنچه داشتم يك دريا فاصله بود، مدام مي‌گفتي «مطلق گرا» و مسخره‌ام مي‌كردي كه منطق «يا همه»، « يا هيچ» دارم.
آن روزها با آنكه حرف تو برايم حكم بود، نتوانستم «مطلق گرا» نباشم و راه وسطي كه بين همه و هيچ باشد را انتخاب كنم و براي همين بود كه از تو با همه لذت‌هاي كوچكي و درس‌هاي بزرگي كه به من مي‌دادي، دست شستم. بعد تو، اما در هزار موقعيت جورواجور مجبور شدم كه راه وسط را انتخاب كنم. پذيرفتم كه هرچيزي منفعتي دارد و ضرري. برايم سخت بود. خيلي سخت. اما چاره ‌اي نبود. زندگي بود و بايد از پسش برمي‌آمدم. آنهم تك و تنها.
اما بعضي وقت‌ها هم نتوانستم و به قول تو«مطلق گرا» باقي ماندم. ولي حالا مي‌خواهم با اين يكي نتوانستنم هم بجنگم. چرايش آنقدرها مهم نيست. شايد اصلا همه اينها يك بهانه است تا كاري را كه مي‌خواهم بكنم و يك منتي هم سر نيمه خردگرايم بگذارم كه ببين من چقدر اهل منطقم!! شايد هم مي خواهم خودم را مجازات كنم و ياد بگيرم كه دنيا هميشه آني نيست كه من مي‌‌خواهم.شايد هم نه! ديگر «مطلق گرا» نيستم. به همين سادگي!

۱۳۸۴ اسفند ۱۹, جمعه

ماجراي فمنيست شدن من


شنبه ۲۰ اسفند ۸۴



مطلب سيما را كه خواندم. من هم وسوسه شدم از فمنيست شدنم بنويسم. فمنيست شدن من البته از تبعيض‌ها و نابرابري‌ها شروع نشد. من از سر يك دعوا و درگيري بود كه فمنيست شدم. يعني اول عاشق شدم. بعد فهميدم كه زنم و بعد....
اصلا بگذاريد از اول تعريف كنم. تا 3،4 سال پيش، من فمنيست كه نبودم هيچ، حساسيتي هم به مسائل زنان نداشتم. شايد براي اينكه برادري نداشتم تا مزه تبعيض را بچشم. شايد براي اينكه پدرم مرد دموكراتي است و هيچ وقت نخواسته كه مطيع حرف زورش باشم. شايد براي اينكه دوستان دوران كودكي و نوجواني ‌ام بيشتر پسر بودند تا دختر و ما همپاي هم درس مي‌خوانيدم و بازي مي‌كرديم و كتك كاري داشتيم و بحث مي‌كرديم.شايد هم براي اينكه در دانشگاه و انجمني كه زماني دانشجويي در آن كار مي‌كردم زن بودنم مانعي برايم نبود( و اگر بود آنقدر پنهان و غير‌آشكار بود كه من، آن روز‌ها توجهي به آن نداشتم.) و خلاصه آن وقت ها نه فمنيسيم را مي‌شناختم. نه فمنيست بودم و نه مسائل زنان آنقدرها برايم مهم بود. آن روزها درگير مسائل اجتماعي و سياسي بودم و زنان هم دغدغه اي بود در كنار بقيه مسائل و شايد هم كمرنگ تر.
اولين جرقه اما وقتي زده شد كه عاشق شدم و فهميدم كه «زنم». تا آن موقع واقعا جنسيت آنقدرها برايم مهم نبود. اما وقتي كه براي اولين بار به يك مرد دل بستم، از يك سو «زن» بودنم و احساسات «زنانه‌» ام برايم برجسته شد و از سوي ديگر دعواي بين زن‌هاي درونم شروع شد. يكي از زن‌ها كه شايد همان «دخترك» همين روزها باشد، دلش مي‌خواست رابطه عاطفي كه دارد برابر باشد.دلش مي‌خواست براي آغاز رابطه منتظر مرد نباشد. دلش مي‌خواست خواسته‌هاي او هم به اندازه خواسته هاي مرد، مهم باشند و در لحظه زندگي كند و لذت ببرد ؛ و «زن» ديگر كه شايد شبيه «زن» سنتي خيلي از شماها باشد، مي‌گفت: زن بايد شرم و حيا داشته باشد. زن بايد انتظار بكشد. زن بايد صبور باشد و زن بايد به فكر فردا باشد.
و من گيج شده بودم.نمي‌دانستم كه حق با كدام يك از زن‌ها است. زن سنتي با برخي آموزه‌هاي سنتي ام و انچه در زنان اطرافم ديده بودم سازگاري بيشتري داشت. اما وقتي به حرفش گوش مي‌كردم و آنطور كه او مي‌خواست رفتار مي‌كردم، احساس خوبي نداشتم. حس مي‌كردم خودم را و خواسته هايم را ناديده گرفته ام و زندگي بايد جور ديگري باشد. آن روزها هيچ كس را براي مشورت نداشتم. دوستان نزديكم خيلي شبيه زن سنتي خودم بودند و من زن سنتي ام را دوست نداشتم و البته از اينكه به حرف آن زن ديگر هم گوش كنم كمي مي‌ترسيدم. همان ترس «دختر بد بودن»
آخرش هم به كتاب ها پناه بردم. همان دوستان خوب هميشگي‌ام. آن روزها نزديك محل كارم كتاب فروشي بود كه بيشتر عصرها يكي دو ساعتي را در آنجا مي‌گذراندم و وقتي دعواي بين زن‌هايم بالا گرفت، فكر كردم شايد بشود از كتاب ها كمك بگيرم. رفتم سراغ غرفه زنان و اولين كتابي كه فكر كردم شايد به دردم بخورد «جنس دوم» سيمون دوبوار بود. جلد دوم كتاب پاسخي بود براي خيلي از سوال هاي من. سيمون دوبوار در كتابش از همان ترديدهاي من گفته بود و خيلي از سوال‌هايم را در فصل آخر، فصلي كه نامش «زن مستقل» بود، جواب داده بود. آن وقت بود كه فهميدم خيلي اززن ها اين درگيري را با خودشان دارند و فكر كنم همان وقت ها بود كه وقتي داشتم با صاحب آن كتاب فروشي حرف مي‌زدم، براي اولين بار اسم فمنيسيم ليبرال و فمنيسم راديكال ونوشين احمدي خراساني به گوشم خورد و رفتم كتاب «زير سايه پدرخوانده‌ها»ي نوشين را خريدم و «زن مادر» رويا منجم و شماره اول و دوم «فصل زنان» را.
از آن به بعد هر وقت به كتابفروشي مي‌رفتنم سري به طبقه زنان مي‌زدم و كتاب‌هاي سيمون دوبوار و آلپا دسس پدسس زندگي زنان ديگر با دغدغه‌هايي شبيه به من را برايم روايت مي‌كرد و در گشت وگذارهاي اينترنتي‌ و روزنامه‌اي هم روي اخبار زنان و مقالات مربوط به مسائل زنان حساسيت بيشتري داشتم. هنوز اما فمنيست نبودم.
كمي كه گذشت. فراخوان كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان، را در اينترنت ديدم. من هم كه آن روزها در سازمان‌هاي غيردولتي ( و البته نه سازمان‌هاي زنان)كار مي‌كردم و حالا به موضوع زنان هم حساس شده بودم،به تلفني كه در فراخوان نوشته شده بود زنگ زدم و «احترام شادفر» عزيز به من آدرس فرهنگسراي بانو و ساعت اولين جلسه كمپين را داد. كمپيني كه از سوي مركز فرهنگي زنان تشكيل شده بود و قرار بود با همكاري سازمان هاي غيردولتي ديگر پا بگيرد. در همان جلسه اول مسئوليت يكي از كميته هاي كمپين را به من دادند و شش ماه تمام تا روز 8 مارس، كار بر روي خشونت عليه زنان مهمترين برنامه زندگي من شد.من در كميته «جمع آوري اسناد و مدارك خشونت عليه زنان» كار مي كردم و براي جمع آوري اين اسناد، بايد كتاب مي‌خواندم.اخبار خشونت عليه زنان روزنامه ها و سايت ها را جمع مي كردم. به رفتارهايي كه با زنان اطرافم مي شد دقت مي كردم و انواعو اقسام خشونت و مصداق هاي آن را مي‌شناختم.
تازه آن وقت بود كه فهميدم زنان هر روز و هر روز چه خشونت هاي آشكار و پنهاني را تحمل مي‌كنند و اين خشونت هاي چقدر ريشه در مناسبات مردسالارانه جامعه دارند. تازه آن موقع بود كه فهميدم خشونت فقط كتك زدن و فحش دادن نيست و خيلي از محدوديت‌ها و آزارهاي زباني‌ هم مصداق خشونت هستند. و مهمتر از همه تازه آن وقت بود كه فهميدم ، كه خودم هم خيلي وقت‌ها از انواع و اقسام خشونت‌ها رنج برده‌ام و فكر كرده‌ام كه زندگي همين است و بايد تحمل كرد و ساخت.
فقط خشونت هم نبود. همان روزها بود كه چشمم بر روي خيلي از نابرابري‌ها باز شد. نابرابري‌هايي كه تا ان روز نمي‌ديدمشان يا فكر مي‌كردم كه بديهي‌اند و طبيعي.
تازه آن موقع بود كه فهميدم در همين فاميل خودمان چقدر بين دخترو پسر فرق مي‌گذراند و چقدر موقعيت مردها و زن‌ها در خانواده‌ها فرق مي‌كند.
همان روزها بود كه ديدم در NGO مان و تشكل دانشجويي‌مان همه مديرها و مسئول ها مردند و معاونان و اعضا زن. همان روزها بود كه به تصويري كه از زن در تلويزيون و سينما و آگهي‌هاي تبليغاتي نشان مي‌دهند حساس شدم و ديگر وقتي مردها به شوخي و خنده «زن بودن» را به مسخره مي‌گرفتند و «مرد بودن» را نشان قدرت و برتري مي‌دانستند سكوت نمي‌كردم. از همان روز ها بود كه ديگر هيچ وقت نه قول مردانه دادم و نه كار مردانه كردم ونه هيچ وقت قبول كردم كه زن‌ها به خاطر زن بودنشان بايد نابرابري‌ها را تحمل كنند و يك سال بعد بود، كه اولين بار در جواب كسي كه از من پرسيد : «تو فمنيستي؟» گفتم: «بله، من فمنيستم.»
آن روزها آنقدر تلاش براي برابري حقوق زن ومرد جزوي از زندگي‌ام شده بود، كه خنده دار بود اگر فمنيست بودنم را انكار مي‌كردم. فمنيسيم شده بود يكي از هويت‌هاي من ومن اين هويت جديدم را دوست داشتم و دارم.
آن وقت ها كه تازه فمنيست شده بودم، فكر مي كردم حالا كه فمنيست هستم بايد يا فمنيست ليبرال باشم، يا راديكال يا فرهنگي و يا يكي ديگراز شاخه هاي فمنيسم. براي همين هم بود كه رفتم و كلي راجع به مكاتب مختلف فمنيسم خواندن تا بفهمم من جزو كدامشان هستم. اما چيزي كه بعد از مدت‌ها خواندن، فهميدم اين بود كه من از هركدام از شاخه هاي فمنيسم چيزي برداشت كرده ام و لازم نيست حتما خودم را محدود به يكي ازاين چارچوب ها كنم. فقط بايد ببينم براي مبارزه با اين نابرابري‌ها در جامعه خودم از چه راهي بايد وارد شوم كه چاره ساز باشد.
اين اما اخر راه نيست و به قول سيما فمینیست شدن من نقطه پایان ندارد و مثل هر هویت دیگری هنوز کامل نیست.
فمنيست بودن هم مثل هر هويت ديگري اينطور نيست كه يك روز بيايد و تو را فمنيست كند و ديگر كار تمام شود. چون وقتي يك هويت جديدي براي خودت انتخاب مي‌كني(حالا هرچه كه مي‌خواهد باشد) تازه اول ماجرا است و يك دنيا سوال جديد مي‌ريزد سرت.خيلي چيزها كه قبل برايت بديهي بودند، حالا سوال مي‌شوند و تو ديگر نمي‌تواني مناسبات مردسالارانه اي را كه همه جا وجود دارند. مثل قبل بپذيري يا حداقل در برابرش سكوت كني و تازه به غير از دنياي بيرون بايد مواظب خودت هم باشي مواظب قلب و عقل خودت كه گاهي وقت‌ها ناخواسته مردانه فكر و عمل مي‌كنند. درست بر اساس همان مناسباتي كه تو هميشه محكومشان مي‌كني.
خلاصه اين بود ماجراي فمنيست شدن ما كه بخش تئوريكش را با سيمون دوبوار و نوشين احمدي خراساني عزيزم شروع كردم و بخش عملي‌اش را با كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان وبودن در كنار بهترين دوستانم در مركز فرهنگي زنان و جرقه اش هم احساسي بود كه به يادم آورد من يك زنم.يك زن در جامعه اي مردسالارانه.

۱۳۸۴ اسفند ۱۸, پنجشنبه

صداي مطالبات زنان در خيابان‌هاي شهر


جمعه ۱۹ اسفند ۸۴

8 مارس امسال هم گذشت و جداي از همه تلخي و غم وكتك‌هايي كه داشت. خوشحالم كه در سكوت برگزار نشد، خوشحالم كه دوباره صدايمان در خيابان‌هاي شهر بلند شد و آنقدر پليس در خيابان‌ها ريخته بودند كه خيلي ها فهميدن روز زن است و زنان قراره در اين روز تجمع كنند وحرف‌هايي براي گفتن دارند، بيشتر از آن هم خوشحالم كه برنامه امسال محدود به تهران نبود. اصلا براي اينكه حرف هاي تكراري نزنم، اين مطلبم را كه در اعتماد ملي چاپ شده و طبق معمول چون هنوز سايت روزنامه درست و حسابي راه نيافتاده اينجا مي‌گذارم، بخوانيد.
اين يكي هم مطلبيه كه براي ويژه نامه شرق نوشتم.درباره تريبون هاي زنان در دنياي مجازي و با عنوان:اينترنت مجالى براى نوشتن 


8 مارس سال 1378 وقتي پس از وقفه‌اي 21 ساله، روزجهاني زن دوباره در يك فضاي عمومي جشن گرفته شد، شايد حتي فعالان زن هم گمان نمي‌كردند در كمتر از شش سال، بزرگداشت اين روز چنين فراگير شود و اسفند و مارس در ايران هم، همچون ساير نقاط جهان به ماه زنان تبديل شود.
آن سال زن‌ها پس از مدت‌ها 8 مارس را از چارچوب خانه‌ها و محافل خصوص‌شان يشان بيرون آوردند و در جمعي عمومي‌تر و رسمي‌تر از اميدشان به زندگي عادلانه و انساني براي زنان گفتند و و اينكه تلاش براي كسب حقوق بشر و تحكيم و تقويت دموكراسي و آزادي و صلح و بربري حقوق تنها راهي است كه ما به سوي آينده داريم .پس از آن در 8 مارس 3 سال بعد بود كه زنان همه سقف‌ها را كنار زدند و در زير آسمان خدا روي صندلي‌هاي سنگي پارك لاله روز زن را جشن گرفتند.زنان در اين تجمع اعتراضي كه پس از سال 1358 اولين حضور گسترده‌شان در خيابان‌هاي شهر بود، با دو شعار " صلح در جهان" و " برابري در ايران" گردهم آمده بودند و گرچه 700 نفر بيشتر نبودند، اما صداي شان آنقدر بلند بود كه از سال بعد، روز جهاني زن از سوي گروه‌هاي مختلف دانشجويي و NGO اي و در گوشه گوشه ايران گرامي‌داشته شود. آن سال در برنامه اي كه در يك عصر سرد زمستاني برگزار شد، زنان تريبون را به دست گرفتند و از رنج‌هايشان گفتندو دغدغه‌هايشان و آرزوهايشان.همه هم بودند از فعالان زن و استادان دانشگاهو روزنامه نگاران گرفته تا دختران دانشجو و زنان خانه دار و خيلي ها هم كه فرصتي براي سخن گفتنشان نبود حرفهايشان را روي پلاكاردهايي كه در دست داشتند نوشته بودند. نوشته بودند كه : "به تبعيض عليه زنان پايان دهيد"، "فضاي عمومي مال ما هم هست" و " جنگ و خشونت زنان و كودكان و محيط زيست را نابود مي‌كند."
سال 82 برنامه ريزي براي 8 مارس از مهرماه آغاز شد. جمعي از سازمان‌هاي غيردولتي زنان از شش ماه قبل "كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان" را تشكيل دادند و قرار بود در روز جهاني زن در آمفي تئاتر رو باز پارك لاله گزارش فعاليت‌هاي اين كمپين اعلام شود.مجوز تجمع اما درست چند ساعت قبل از آغاز برنامه لغو شد و جمعيتي نزديك به 2000 نفر كه در پارك لاله گردهم آمدند و بدون شنيدن سخنراني‌هاي تدارك ديده شده و شعارهايي كه تمرين‌كرده بودند متفرق شدند.اين حضور گرچه به سكوت منتهي شد و زناني كه براي گفتن و شنيدن از خشونت‌هايي كه هر كدام به نوعي تجربه كرده‌اند، آمده بودند، به خانه‌هايشان بازگردانده شدند و سال بعد هم هيچ مجوزي براي يك حضور خياباني به آنها داده نشد، اما جرقه‌اي شد براي تجمعي كه در تاريخ فعاليت‌هاي زنان ايراني كم نظير بوده است.خرداد ماه امسال درست چند روز قبل از انتخابات رياست جمهوري، شش هزار زن با فراخواني كه چهره به چهره در گوش هم زمزمه كرده بودند، جلوي در اصلي دانشگاه تهران جمع شدند و فارغ از همه دعواهاي سياسي ومبارزات انتخاباتي، توجه جامعه را به مطالباتشان كه همان برابري حقوق در قانون باشد، جلب كردند. آن روز گرچه روز زن نبود. اما ثمره تلاش زنان براي به عرصه عمومي كشيدن مطالباتشان بود كه در اين سالها آرام آرام دنبال مي‌كردند و بسياري آن را نقطه عطفي در فعاليت‌هاي جنبش زنان برشمردند. نقطه عطفي كه با اعلان عمومي خواسته هاي زنان، جامعه را نسبت به اين مطالبات حساس كرده و صداي اعتراض زنان به نابرابري ها را از چارچوب تنگ خانه‌ها و نجمن‌ها و نشريات زنانه خارج مي‌كند.
درپي همين تلاش‌ها بود كه روز زن امسال محدود به يك سالن و يك پارك و يك شهر نيست و از همدان گرفته تا زنجان و اهواز و اوز و از دانشجويان گرفته تا سازمان‌هاي غيردولتي برنامه هاي گوناگوني را در گوشه گوشه ايران برگزار مي‌كنند. هدف همه اين برنامه‌ها گرچه نفي فرودستي زنان و اعتراض به تبعيض هاي جنسيتي است، شيوه كار اما متفاوت است گروهي از آنها كه با شعار «جهان ديگري ممکن است» گرد هم مي‌آيند، محو هرگونه نابرابری، تبعيض، خشونت؛ و برقراری صلح، عدالت، برابری، و آزادی را مي‌خواهند و براي همبستگي با حركت جهاني زنان براي منشور حقوق بشر زنان تلاش مي‌كنند، گروهي ديگر قرار است فراز و نشيب‌هاي جنبش زنان را در سال گذشته تحليل كنند و گروه ديگر به بررسي خشونت در عرصه‌هاي گونانگون زندگي زنان مي‌پردازد. دانشجويان هم در اين ميان بيكار ننشسته‌اند و از «بازگشت به خانواده، با کدام رویکرد؟» گرفته تا ”تحت نظام آموزشي مردانه در دانشگاه‎ها چه مي‎گذرد؟“ و " نقد ادبي فمنيستي" و " ريشه يابي فقر زنان" موضوعات مختلفي را براي اين روز تدارك ديده اند.
با اين وجود زنان ايران با هر رويكرد و برنامه اي‌كه 8 مارس را جشن بگيرند، اين روز را نماد يك همبستگي جهاني زناني مي‌دانند كه عليه فقر و جنگ و خشونت مبارزه مي‌كنند و مي‌دانند كه بدون مشاركت فعال، برابري و پيشرفت زنان و ريشه كردن فقر و جنگ و خشونت ممكن نيست.

بند