پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2006

شروط ضمن عقد ضد مرد نيست، شما مردسالارانه فكر مي كنيد

دوشنبه ۷ فروردین ۸۵ از قرار معلوم اين شروط ضمن عقد كلي سو تفاهم پيش آورده كه، با اين شرط و شروط‌ها زن سالاري به جاي مرد سالاري حاكم مي شود و «برابري» كه اين همه روي آن تاكيد كرده‌ايم مي‌شود يك جك بيمزه.
من فكر مي‌كردم گفت و گويي كه با زهره ارزني عزيز داشته‌ام همه سوال‌هاي احتمالي را جواب مي‌دهد، اما گويا بعضي‌ها مصاحبه را كامل نخوانده‌اند و بعضي‌‌ها هم از قوانين حقوقي كشور عزيزمان خبر ندارند و براي همين است كه فكر مي‌كنند اين شروط غير عادلانه است.
اول از همه از حق مسكن شروع مي كنم كه بيشتر از همه شرط‌ها درباره اش صحبت شده:طبق قوانين ما «زن بايد در منزلي كه شوهر تعيين مي كند، سكني نمايد مگر آنكه اختيار تعيين منزل به زن داده شده باشد.»(ماده 1114 قانون مدني)
معناي اين بند قانوني هم كه كاملا واضح است. يعني مرد مي‌تواند هرجايي كه دلش خواست را براي زندگي تعيين كند و در تبعيض آميز بودن اين قانون هم كه شكي نيست؟
صورت انساني مسئله اين است كه حق انتخاب مسكن به صورت مشترك در اختيار مرد و زن باشد. اما از قرار معلوم از لحاظ حقوقي اين مسئله امكان ندارد و دليل اينكه چرا چنين شرطي در زمره شروط ضمن عقد آمد…

سلام دنيا! من هنوز هستم

پنجشنبه ۳ فروردین ۸۵ از امروز صبح من 26 ساله مي‌شوم.نه كه اتفاق مهمي باشد اما آدم از 25 سالگي كه مي‌گذرد انگار بايد بيشتر وقت لحظه‌هايش را بداند. نه كه شبيه آدم‌بزرگ‌ها شود، نه! اما انگار بايد كمي قدم‌هايش را حساب شده‌تر بردارد.نمي‌دانم چرا اما از اين كه زمان اينقدر تند مي‌گذرد مي‌ترسم. خيلي وقت‌ها دلم مي‌خواهد جلوي زمان را بگيرم و همه دنيا را براي چند لحظه هم كه شده متوقف كنم. اما نمي‌شود و براي همين است كه خودم مجبور مي‌شوم قدم‌هايم را تند كنم و آدم وقتي كه تند برود. گاهي زمين مي‌خورد، گاهي راه را اشتباه مي‌رود و خيلي وقت‌ها گيج مي‌زند.
چاره هم ندارد اين عجولي من، خيلي‌ها خواسته‌اند درمانش كنند، اما نشده.... اصلا بي خيال دنيا و چرخي كه تند مي‌گردد و دختركي كه افتان و خيزان جلو مي‌رود و هرقدر هم كه سرش به سنگ بخورد از رو نمي‌رود.
امروز تولدم است و من روز تولدم را دوست دارم. و اگر به حساب خودشيفتگي نگذاريد، بهار و فروردين و عيد را به خاطر اين دوست دارم كه در روز سومش چشمانم را به روي جهان باز كرده ام و هنوز هم از آمدنم پشيمان نيستم.
پس براي بيست و ششمين بار سلام دنيا.

با هم كه باشيم هميشه عيده

سه شنبه ۱ فروردین ۸۵
وبلاگ‌ها را كه رج مي‌زنم خيلي‌ها از عيدهاي كودكي‌هاشان نوشته‌اند و اينكه آن موقع‌ها چه خوب بود و چه صفايي داشت و حالا چه خالي است اين ساعات تحويل سال و روزهاي عيد.
من اما عيدهاي كودكي‌ام را دوست ندارم. مثل خيلي چيزهاي ديگرش. نه كه خوب نباشد خوب بود. مخصوصا عيد ديدني رفتنش. همه با هم سوار ماشين دايي مي‌شديم و كل فاميل را مي گشتيم. فكركنم 10،15 نفري مي‌شديم. اما همه مان بچه بوديم و يك ذره بيشتر جا نمي‌گرفتيم. خانه‌ها هم نزديك هم بودند.با يك دو كوچه فاصله. مثل حالا نبود كه هر كدام يك گوشه شهر باشند و هر كس با ماشين خودش برود.آن موقع فقط دايي ماشين داشت. يك بنز بزرگ كه همه توش جا مي‌شديم و دل‌هامان چقدر به هم نزديك بود. با همه اينها من اما آن روزها را دوست نداشتم ، چون بابا نبود. و عيد بدون او اصلا صفا نداشت.آن وقت‌ها بابا جبهه بود و شايد يكي دوسال بيشتر عيد را كنار ما نبود. آن هم دو، سه روز.و من چه حسرتي مي‌خوردم وقتي دختر كوچولوهايي را مي ديدم كه دست در دست پدرشان به عيد ديدني مي‌رفتند.
براي من عيد و سال تحويل از وقتي قشنگ و دوست داشتني و به ياد ماندني شد كه 10 ساله شد…

سال نو مبارك

دوشنبه ۲۹ اسفند ۸۴ دلم مي‌خواد يك پست با تيتر «مريم در سالي كه گذشت» بنويسم.دلم مي‌خواد اين دقيقه‌هاي آخر سال از 365 روزي كه پشت سر گذاشتم بنويسم. درست يك ساعت ديگه سال تحويل مي‌شه.خانه تكاني چند ساعت پيش تمام شد. سفره هفت سين را چيده‌ام و خودم آماده‌ام كه توپ آغاز سال نو را دركنند. مثل هميشه يك گزارش نيمه كاره دارم. يك گزارش براي زنستان عزيز كه فردا شماره دومش منتشر مي‌شه، ولي حالا دلم مي‌خواد كه آخرين پست سال كهنه را بنويسم.
آخرين پست سالي كه خيلي پر بود و پر از اتفاق‌هاي ريز و درشت. امسال رفت و آمد آدم‌ها در زندگي‌ام به شدت پارسال نبود و فقط يك دوست پيدا كردم. كه البته هم دوست جونمه و هم خواهر جونم. اما كيفيت روابطم با آدم‌هايي كه از قبل بودن خيلي عوض شد. به بعضي‌شون خيلي نزديك شدم و از بعضي‌ هم خيلي دور.خيلي زياد. و با بعضي‌ها هم كه پارسال فكر مي كردم در كنارم هستند، حالا نمي‌دونم كه چه نسبتي دارم.
رفت و آمدهاي كاري‌ام هم همينطور بود. سال قبل هر فصل را يك جايي بودم. امسال اما نه ماه تمام صبح ساعت 8 رفتم سركار و عصر برگشتم خونه و مثل يك آدم با مسئوليت كار كردم. اما آخرش طاقت نياوردم و…

روزهاي آخر سال

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۸۴

دلم مي‌خواهد چشمانم را ببندم و هيچ نبينم و هيچ به اين فكر نكنم كه چه وقت بايد چشمهايم را باز كنم. اما نه !دلم مي‌خواهد امشب را تا صبح بيدار بمانم و بنويسم و بنويسم و بنويسم و در عوض چند روز آخر سال مال خودم باشد، براي اينكه در خيابان راه بروم و سوت بزنم و آواز بخوانم. با كوله سبكي كه پشتم انداخته‌ام و دستاني كه در هم قفل شده‌اند.
فط اين نيست دلم مي خواهد تا سال تمام نشده بروم پيش شبنم و برايش از «تعليق هسته‌اي» تعريف كنم و از اينكه چقدر بزرگ شده‌ام و چه تصميم‌هاي عاقلانه‌اي گرفته‌ام. دلم مي‌خواهد تا سال تمام نشده يكبار ديگر سارا را ببينم. فقط براي اينكه دلم برايش تنگ شده..... چه خوب كه فردا شب پيش بچه‌ها هستم.يكي از آرزوهايم كم شد. فردا شب حتما كلي مي خنديم و خوش مي‌گذرانيم و از هم انرژي مي‌گيريم. ديگر چه دلم مي‌خواهد؟؟.... دلم مي‌خواهد يك سر بروم كتابفروشي داروگ چند ساعتي در طبقه دوم بين قفسه‌هاي كتاب خلوت كنم و بعد از يك دل سير حرف زدن با آقا كاوه، با يك بغل كتاب بيرون بيايم.... آخ يادم رفت تا سال تمام نشده بايد فرناز را ببينم. بايد يكبار ديگر نقشه‌هايمان را مرور …

مطلق‌گرا

سه شنبه ۲۳ اسفند ۸۴
هزار سال پيش بود كه تو به من، مني كه بين آنچه مي‌خواستم و آنچه داشتم يك دريا فاصله بود، مدام مي‌گفتي «مطلق گرا» و مسخره‌ام مي‌كردي كه منطق «يا همه»، « يا هيچ» دارم.
آن روزها با آنكه حرف تو برايم حكم بود، نتوانستم «مطلق گرا» نباشم و راه وسطي كه بين همه و هيچ باشد را انتخاب كنم و براي همين بود كه از تو با همه لذت‌هاي كوچكي و درس‌هاي بزرگي كه به من مي‌دادي، دست شستم. بعد تو، اما در هزار موقعيت جورواجور مجبور شدم كه راه وسط را انتخاب كنم. پذيرفتم كه هرچيزي منفعتي دارد و ضرري. برايم سخت بود. خيلي سخت. اما چاره ‌اي نبود. زندگي بود و بايد از پسش برمي‌آمدم. آنهم تك و تنها.
اما بعضي وقت‌ها هم نتوانستم و به قول تو«مطلق گرا» باقي ماندم. ولي حالا مي‌خواهم با اين يكي نتوانستنم هم بجنگم. چرايش آنقدرها مهم نيست. شايد اصلا همه اينها يك بهانه است تا كاري را كه مي‌خواهم بكنم و يك منتي هم سر نيمه خردگرايم بگذارم كه ببين من چقدر اهل منطقم!! شايد هم مي خواهم خودم را مجازات كنم و ياد بگيرم كه دنيا هميشه آني نيست كه من مي‌‌خواهم.شايد هم نه! ديگر «مطلق گرا» نيستم. به همين سادگي!

ماجراي فمنيست شدن من

شنبه ۲۰ اسفند ۸۴

مطلب سيما را كه خواندم. من هم وسوسه شدم از فمنيست شدنم بنويسم. فمنيست شدن من البته از تبعيض‌ها و نابرابري‌ها شروع نشد. من از سر يك دعوا و درگيري بود كه فمنيست شدم. يعني اول عاشق شدم. بعد فهميدم كه زنم و بعد....
اصلا بگذاريد از اول تعريف كنم. تا 3،4 سال پيش، من فمنيست كه نبودم هيچ، حساسيتي هم به مسائل زنان نداشتم. شايد براي اينكه برادري نداشتم تا مزه تبعيض را بچشم. شايد براي اينكه پدرم مرد دموكراتي است و هيچ وقت نخواسته كه مطيع حرف زورش باشم. شايد براي اينكه دوستان دوران كودكي و نوجواني ‌ام بيشتر پسر بودند تا دختر و ما همپاي هم درس مي‌خوانيدم و بازي مي‌كرديم و كتك كاري داشتيم و بحث مي‌كرديم.شايد هم براي اينكه در دانشگاه و انجمني كه زماني دانشجويي در آن كار مي‌كردم زن بودنم مانعي برايم نبود( و اگر بود آنقدر پنهان و غير‌آشكار بود كه من، آن روز‌ها توجهي به آن نداشتم.) و خلاصه آن وقت ها نه فمنيسيم را مي‌شناختم. نه فمنيست بودم و نه مسائل زنان آنقدرها برايم مهم بود. آن روزها درگير مسائل اجتماعي و سياسي بودم و زنان هم دغدغه اي بود در كنار بقيه مسائل و شايد هم كمرنگ تر.
اولين جرق…

صداي مطالبات زنان در خيابان‌هاي شهر

جمعه ۱۹ اسفند ۸۴ 8 مارس امسال هم گذشت و جداي از همه تلخي و غم وكتك‌هايي كه داشت. خوشحالم كه در سكوت برگزار نشد، خوشحالم كه دوباره صدايمان در خيابان‌هاي شهر بلند شد و آنقدر پليس در خيابان‌ها ريخته بودند كه خيلي ها فهميدن روز زن است و زنان قراره در اين روز تجمع كنند وحرف‌هايي براي گفتن دارند، بيشتر از آن هم خوشحالم كه برنامه امسال محدود به تهران نبود. اصلا براي اينكه حرف هاي تكراري نزنم، اين مطلبم را كه در اعتماد ملي چاپ شده و طبق معمول چون هنوز سايت روزنامه درست و حسابي راه نيافتاده اينجا مي‌گذارم، بخوانيد.
اين يكي هم مطلبيه كه براي ويژه نامه شرق نوشتم.درباره تريبون هاي زنان در دنياي مجازي و با عنوان:اينترنت مجالى براى نوشتن


8 مارس سال 1378 وقتي پس از وقفه‌اي 21 ساله، روزجهاني زن دوباره در يك فضاي عمومي جشن گرفته شد، شايد حتي فعالان زن هم گمان نمي‌كردند در كمتر از شش سال، بزرگداشت اين روز چنين فراگير شود و اسفند و مارس در ايران هم، همچون ساير نقاط جهان به ماه زنان تبديل شود.
آن سال زن‌ها پس از مدت‌ها 8 مارس را از چارچوب خانه‌ها و محافل خصوص‌شان يشان بيرون آوردند و در جمعي عمومي‌تر و رسمي‌ت…

8 مارسي كه خيلي تلخ بود

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۸۴

خسته ام.خيلي خسته. دستانم ديگر نمي‌لرزند. تبم هم پايين آمده.اما يك كوه غم روي قلبم سنگيني مي كند.ديروز روز سختي بود. يك روز سخت و تلخ. خيلي تلخ. ديروز 8 مارس بود. روز جهاني زن. ما مثل سال‌هاي قبل به خيابان رفتيم.مي‌خواستيم از جهاني بهتر بگوييم . جهاني بدون خشونت. بدون نابرابري. بدون جنگ و بدون تبعيض. مي‌خواستيم يك ساعتي در پارك دانشجو بمانيم و فقط پلاكاردهايمان را بالا بگيريم و بروشور پخش كنيم و برويم. مي‌خواستيم اگر بشود كمي صداي‌مان را بلند كنيم و به گوش چند نفر ديگر هم برسانيم. مي دانستيم كه مثل هميشه مي‌ريزند و مي‌زنند و مي‌برند. اين كارها ديگر نه براي‌مان تازگي دارد ونه جاي تعجب.
ديروز اما از جنس ديگري بود. تلخ بود و غم داشت. خيلي زياد. شايد براي اينكه حرمت سيمين بهبهاني را هم نگه نداشتند و آنطور با باتوم و لگد به جانش افتادند. شايد براي اينكه وقتي مي‌خواستيم سيميمن بانو را از معركه بيرون ببريم هيچ ماشيني حاضر نشد او را سوار كند. شايد براي سيلي كه به گوش فيروزه مهاجر، كه به اندازه عمر آنها در دانشگاه درس داده، زدند است كه اينهمه دلم شكسته، يا شايد به خاطر كينه ا…

زنستان آمد

سه شنبه ۱۶ اسفند ۸۴ زنستان، اولين مجله الكترونيكي زنان لحظاتي پيش روي نت رفت. زنستان يك نشريه زنانه است كه هردو هفته يك بار به روز مي‌شه ويك جورايي به جاي تريبون فمنيستي مرحوم فيلتر شده آمده. البته با شكل و سياقي جديد.هيات تحريريه زنستان بچه‌هاي مكز فرهنگي زنان هستند و قراره بچه ها در وبلاگ گروهي كه با نام انجمن زنان زنده راه اندازي شده، لاگيدن را هم شروع كنن. اولين پست را هم فعلا نوشين احمدي خراسانيگذاشته.( كه اگه از دستش بديد بدجوري ضرر كرديد.) بخش اخبار هم مجله هر روز اخبار حوزه زنان را پوشش مي‌ده.
البته خبر ريس هنوز راه نيافتادته ولي تا كمتر از يك ساعت ديگه با اعلام برنده جايزه صديقه دولت آبادي افتتاح مي‌شه.
يك چيز خيلي مهم هم تشكر از حسين عزيز كه اگه امروز كمك ما نمي‌كرد، زنستان امشب بالا نمي‌رفت. البته تشكرات تفصيلي + توضيحات تكميلي حتما بعد ارائه مي‌شن.
من هم برم گزارش برنامه تنديس را براي سايت بفرستم، اگه تونستم دوباره برمي‌گردم تا مفصل از برنامه امشب بنويسم. فقط اين را بگم كه امشب هم يكي از بهترين خاطره هايم شد.

زندان اوین٬ جايي شبيه خودش

اين هم گزارش من و سولماز شريف است از بند زنان زندان اوين در روزنامه اعتماد ملي
زني كه فرستاده رئيس زندان بود مي دويد و من و افسر نگهبان با قدم هاي تند پشت سرش بوديم. وارد كه شدم اول يك سالن كوچك مربع شكل بود با ميزي براي مسئول بند در گوشه‌اش و درست روبروي ميز راهرويي باريك كه در يك طرفش سلول‌هاي زندان بود. زندان زنان. خود زنداني ها مي‌گويند اين بند را كمتركسي ديده است. خبرنگاران و مسئولان را معمولا به ديدن بندي مي برند كه تازه بازسازي شده و مخصوص محكومين مالي و زنداني هايي كه در كارگاه ها و كلاس‌هاي فرهنگي شركت مي كنند است. من هم از سر اتفاق به آنجا رفتم.در انتهاي بازديد از بند زنان زندان اوين، مدير بند با افتخار از تحولات ايجاد شده مي‌گفت و البته تاكيد داشت كه بندهاي قبلي هم آنقدر فرق نمي كنند و فقط "در" دارند و من كه مي‌خواستم آن روي ديگر اوين را هم بيبينم اصرار به ديدن سالن‌هاي بازسازي نشده و به قول معروف "در دار" داشتم و بالاخره در برابر اصرار من و اينكه فقط مي‌خواهم تغييرات را درك كنم، مدير داخلي اوين و مدير بند زنان اجازه دادند، بروم و زود برگردم. مدير بند زنان …