۱۳۸۵ خرداد ۱۰, چهارشنبه

آرامم

پنجشنبه ۱ تیر ۸۵

آرامم . حالا خوب مي فهمم يعني چه كه آدم از ترس مرگ به تب راضي شود و تازه خوشحال هم باشد.اينقدر آرامم كه از ديروز افتاده‌ام به جان خانه و زندگي و مي‌شورم و مي‌سابم و مي‌پزم و تازه گرد گيري هم مي‌كنم. بعد از مدت ها كوه تلنبار شده كاغذ و روزنامه و كتاب و لباس‌هايم را يكي يكي سرجايشان گذاشتم.با الكل به جان كامپيوترم افتادم و يكي يكي دكمه‌هايش را تميز كردم و تازه آشپزخانه را هم مثل يك دسته گل كردم. آنقدر مزه داد اين خيال راحت و درست كردن كشك بادمجان كه اصلا قابل وصف نيست.
اين وسط ها هر چند ساعت يكبار به سراغ اينترنت مي آيم. ميل باكس عزيزم را چك كنم و همين كه مي بينم برايم نامه آمده و چند چراغ كوچك، آن كنار روشن است، خيالم راحت مي‌شود. اين چند روز مفهوم خيلي چيزها برايم عوض شده. صندوق ايميل‌ها، چراغ روشن چت، اسم آدم هايي كه دوستشان دارم و صداي خانمي كه مي‌گويد شماره مشترك مورد نظر خاموش است يا در دسترس نيست و خيلي چيزهاي ديگر ......
فقط اين ها نيست، تازه فهميده‌ام چقدر «مريم گلي» گفتن هاي تو و «عزيزم» گفتن هاي تو را دوست دارم.تازه فهميد‌ه‌ام به قول هما صداي دوستانم چقدر قشنگ است.
روزهاي سختي را پشت سر گذاشتيم،خيلي سخت بود آن لحظه هايي كه داشتيم از نگراني مي ‌مرديم و بايد قوي مي‌بوديم. خيلي سخت بود آن تهمت هاي ناروايي كه مي‌شنيديم و بايد سكوت مي‌كرديم و از همه سخت تر لحظه‌هايي بود كه خطر بالاي سر عزيزترين دوستانمان پر پر مي‌زد و از ما هيچ برنمي‌آمد جز انتظار و انتظار و انتظار.... كابوس هنوز تمام نشده.اما من ديگر نمي لرزم.

اسمم چی بود؟