۱۳۸۵ شهریور ۷, سه‌شنبه

يك شروع متفاوت، زير آسمان خدا

سه شنبه ۷ شهریور ۸۵

ديروز بعد از اينكه از مهمان هايمان در خيابان پذيرايي كرديم و برايشان از كمپين گفتيم و ازشان امضا گرفتيم و بعد هم خودمان از همه خواستيم متفرق شوند تا مشكلي پيش نيايد، براي چند ساعتي انگار باك انرژي ام را خالي كرده بودند. خسته بودم. نه از آن خستگي ها كه به خاطر كار زياد است، از آن خستگي ها كه حالت را بيخود و بي جهت مي گيرند. دفعه هاي قبل كه مي رفتيم به خيابان و تجمع برگزار مي كرديم. همه از منتقدان ومخالفان و مسئولان گرفته تا بازجوهاي محترم مي گفتند، همه حرف هايتان كاملا درست است روشتان است كه ايراد دارد، خب چرا سمينار برگزار نمي كنيد جانم؟ اين جمله را بعد از تجمع 22 خرداد بارها و بارها شنيدم.فايده اي هم نداشت كه بگوييم وقتي هيچ فضايي در اين شهر بزرگ به ما تعلق ندارد راه ديگري جز به خيابان آمدن نداريم...... اين بار اما اصلا برنامه مان متفاوت بود. يك كار گروهي بلند مدت قرار بود آغاز شود و مي خواستيم براي آغاز رسمي كار يك برنامه كوچك برگزار كنيم. اول به سراغ فرهنگسراها و اماكن عمومي تر رفتيم. همان جاهايي كه به شهروندان تعلق دارد و بايد بتوانند به راحتي از آن استفاده كنند. رفت و آمدها اما نتيجه اي نداشت. همان طور كه وقتي بعد از تجمع 22 خرداد خواستيم يك برنامه براي نقد و بررسي اش برپا كنيم هيچ فرهنگسرايي اجازه برگزاري مراسم را به ما نداد.... اين بار اما مي خواستيم هرطور شده سمينار را برگزار كنيم. به سراغ موسسه هاي خصوصي رفتيم كه سالن اجتماعات دارند. اجاره هاي سالن اما سرسام آور بود و از توان بودجه كمپين كه چيزي بيشتر از 5 هزارتومان حق عضويت بچه هاي كمپين است، خارج بود. سراغ موسسه رعد رفتيم كه يك انجمن خيريه براي خدمات دهي به معلولين است و پول كمتري مي گرفت. اما آنها هم وقتي ديدند كه از اماكن به سراغشان آمده اند عذرمان را خواستند. چاره اي نبود.مهمان دعوت كرده بوديم و بايد براي رعيت ادب و توضيح دادن هم كه شده جلوي درهاي بسته موسسه منتظرشان مي مانديم.
ساعت 3 ظهر بود. با فرناز قرار گذاشته بوديم كه با هم برويم. سر كوچه چندتا از بچه هاي ديگر را هم ديديم و مي خواستيم برويم بامسئولين موسسه صحبت كنيم و ببينيم اصل ماجرا چه بوده. دربان هاي موسسه اما اينقدر ترسيده بودند كه به زحمت راهمان دادند. شهلا انتصاري عزيز كه از چند ساعت پيش آمده بود آنجا، گفت از دست اينها كاري برنمي آيد.اينها هم نگران موسسه شان هستندو 200 نفر معلولي كه بهشان خدمات مي دهند.... قرار شد چند نفري بروند با كلانتري محل صحبت كنند و ما هم بيرون موسسه بنشينيم و بيبنيم چه مي شود. رديف روي جدول هاي كنار خيابان نشسته بوديم و هر چند دقيقه يكي از بچه ها به ما مي‌پيوست. اوضاع مسخره اي بود. اين همه برنامه ريزي براي برپايي اين مراسم كرده بوديم و حالا نشسته بوديم گوشه خيابان....... انگار به ما زير سقف رفتن نيامده است.
ساعت به 5 نزديك مي شود. بچه هاي كمپين گوشه و كنار خيابان موسسه پخش اند. مهمان ها يكي يكي مي رسند و هنوز از آنهايي كه به كلانتري رفته اند خبري نيست. هر چند هيچ كس اميد ندارد كه دستور از بالا صادر شده لغو شود و سمينار كوچك ما برگزار. مسئول موسسه از يكي مي پرسد سيستم صوتي سالن را جمع كنم؟ آنها از ما اميدوارتر بودند.....
ماشين بچه ها كه از ته خيابان مي‌ايد از قيافه هاي پنچرشان معلوم است كه سمينار بي سمينار.
در كلانتري منصوره شجاعي و شهلا انتصاري با رئيس نيروي انتظامي منطقه شهرك غرب و افسر اطلاعاتي كه كنارش بوده صحبت كرده بودند. صبح معاونت سياسي- نظامي وزارت كشور فكس زده بود كه هواي مراسم ما را داشته باشند.(خودشان گفتند براي محافظت از مراسم) اما نيم ساعت ديگر فكسي امده بود كه برنامه بايد كنسل شود. چون مجوز ندارد. حالا از كي تا حالا براي برگزاري سمينار در سالن سربسته بايد مجوز گرفت، نمي دانم؟ طبيعي است كه مذاكره بي فايده بوده. دستور از بالا آمده و به قول رئيس كللانتري آنها مامورند و معذور. بگويند كنسل كنيد كنسل مي كنند، بگويند بزنيد مي زنند، بگويدند بگيريد، مي گيرند. من نمي گويم ها، حرف هاي خودشان است، هرر چند وقتي منصوره اعتراض كرده جواب شنيده شوخي است. حتما يك شوخي ازجنس همان باتوم هايي كه بارها خورده ايم...... خيلي جالب است كه در كلانتري يك نفر گفته اين‌ها همان هايي اند كه 22 خرداد تجمع داشتند و ريس كلانتري يك نگاهي به منصوره شجاعي و شهلا انتصاري كرده و جواب داده: «نه اين ها خانم هاي خيلي محترمي هستند. اصلا از آن 22 خردادي ها نيستند.» حالا چه تصويري از ما براي اينها ساخته اند خدا مي دادند..... ساعت به رسيده.مهمان ها كم كم آمدند و سخنران ها هم.اول از همه بابك احمدي عزيز و آرام آرام بقيه سخنرانان: منيرو رواني پور نازنين همراه پسرك ده ساله اش. شيرين عبادي كه باز هم بر حقوق شهروندي كه زير پا گذاشته مي شوند تاكيد داشت. فرهاد آئيش كه به شوخي مي‌گفت به مردها اعتماد نكنيد و اضافه مي كرد بايد حقتان را بگيريد. ناصر زرافشان عزيز كه تمام مدت در حلقه جواناني بود كه رهايش نمي كردند. فريبز رئيس دانا، فرزانه طاهري، شهلا لاهيجي و .. خيلي هاي ديگر كه قرار بود امروز كنارمان باشندو با وجود اينكه برخي شان از كنسل شدن ماجرا خبر داشتند، آمده بودند تا تنها نباشيم.... ساعت 5:30 دقيقه است. بچه ها مي‌خواهند همان جا كنار خيابان آغاز به كار رسمي كمپين را اعلام كنند.خديجه مقدم روي جدول كنار پيادرو مي ايستد و با صداي بلند مي گويد:« ما مجبوريم در اين شرايط طرح را افتتاح كنيم. بهتان تبريك مي گم و اميدوارم از همينالان شروع به خواندن دفترچه ها و امضاي بيانيه كنيدو هرچه زودتر بتوانيم اين قوانين تبعيض آميز را تغيير دهيم.»
جمعيت به افتخار كمپين دست مي زنند. نوشين احمدي خراساني درباره طرح توضيح مي دهد و يانكه چطور مي توان با آن همكار ي كرد و سايت را معرفي مي كند.شيرين عبادي هم چند كلمه اي صحبت مي كند و اولين امضا ها بر پاي بيانيه ثبت مي شود. بچه ها انگار نه انگار كه برنامه اي كه اين همه برياش زحمت كشيده بودن لغو شده. با شور و انرژي هميشگي به ميان جمعيت مي روند دفترچه و برشور توزيع مي كنند. درباره كمپين توضيح مي دهند. امضا مي گيرند و شماره تماس داوطلبان را يادداشت مي كنند. مثل هميشه اميد را مي شود در چشمان خسته تك تك شان ديد. اميد به آينده‌اي كه مي خواهيم بهتر باشد.
ساعت از 6 گذشته. بچه هايي كه رفته بودند كلانتري به رئيس آنجا گفته بودند شما نيرو نفرستيد ما خودمان بعد از آنكه ماجرا را به مهمان هايمان توضيح داديم، محل را ترك مي كنيم. نمي خواستند كار به درگيري بكشد. هرچند ما هيچ وقت نمي خواهيم و آنكه دنبال جنجال و ماجرا است و دلش مي خواهد يك سمينار ساده و كوچك را يك خبر جنجالي بكند، ما نيستيم. از مهمان ها مي خواهيم كه محل را ترك كنند. چند دقيقه قبل به دو پليسي كه امده بودند هم گفتيم خودمان داريم مي رويم. مي‌خواستيم كمپين مان رسما آغاز به كار كند و كرد. سهم روز اول 200 امضا بود و آدم هايي كه همان جا اعلام همكاري كردندو ايميل هاي عضويت در كمپيني كه از ديرزو تا به حال برايمان آمده.
ديشب به خانه كه برگشتم خسته بودم و انگار خالي از انرژي اما وقتي ديدم همه مان تا نيمه شب بيداريم و مشغول نوشتن گزارش و گذاشتن عكس هاو مرتب كردن سايت، خستگي ام را از ياد بردم. ديشب تلفن من تا ساعت 3 شب زنگ مي خورد و مسيج برايش مي‌امد و يادم مياورد كه ما يك گروهيم و تا وقتي با هم هستيم خستگي بي خستگي. كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين آغاز شده و هنوز راه زيادي تا خستگي مانده است.

۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه

كمپين آغاز شد

دوشنبه ۶ شهریور ۸۵

كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز، از امروز به صورت رسمي آغاز به كار مي كند. قرار بود براي آغاز به كار كمپين سميناري با نام تاثير قوانين بر زندگي زنان برگزار شود. اما نشد. از طرف اماكن به موسسه رعد كه قرار بود برنامه آنجا باشد، گفتند برنامه بايد لغو شود و صحبت بچه ها با نيروي انتظامي منطقه هم فايده اي نداشت. كمپين اما از امروز آغاز به كار مي كند. گيرم كه اين آغاز در خيابان باشد چه فرقي مي كند.
اسم سايت كمپين هست: «تغيير براي برابري» طرح كلي كمپين به علاوه اسامي اعضاو حاميان كمپين مي توانيد آنجا ببينيد براي امضاي اينترنتي هم به همان جا مراجعه كنيد.
امروز در پشت درهاي بسته موسسه رعد، 200 نفر از زنان و مرداني كه عزم خود را براي تغيير اين قوانين تبعيض آميز جزم كرده اند، پاي بيانيه كمپين را امضا كردند. اين امضاها ادامه خواهد داشت.... تا رسيدن به يك ميليون وتا تغيير قوانين نابرابر.

پي نوشت: اين هم خبر مراسم كه محبوبه عزيز زحمتش را كشيده است:
كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز آغاز به كار كرد
گزارش زنستان را هم مريم جان خودمان نوشته و با عكس هاي آرش عاشوري نياي هميشه در صحنه حسابي خواندني شده.

۱۳۸۵ مرداد ۳۰, دوشنبه

زن روزهاي سخت

چهارشنبه ۱ شهریور ۸۵

وقتي مي بينم روي تخت بيمارستان هم آرام نمي گيري و براي دكترها، پرستارها و بيماران از حقوق زنان مي گويي و مجله بهشان مي دهي كه بخوانند، وقتي مي بينم آنجا هم كه هستي چشمان مهربان و دستان هميشه داغت به آدم انرژي مي‌دهد و مدام مي‌گويي نگران من نباشيد به فكر كارها باشيد كه خوب پيش برود ، مطمئن مي شوم كه «پروين اردلان» ما، زن روزهاي سخت است و به قول فرناز بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد.
مي داني اولين باري كه دلم به بودنت قرص شد كي بود؟ زمستان سال 82 : كافه كتاب چشمه. اتفاقي تو و نوشين احمدي خراساني را ديدم و مطالبي را كه براي ويژه نامه كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان آماده كرده بودم نشانت دادم. نوشته ها را نگاه كردي و وچند توصيه كوچك اما موشكافانه و دقيق دادي. آن وقت‌ها هنوز پروين اردلان روزنامه نگار و قلم معركه‌اش را نمي‌شناختم. اما با همان چند كلمه فهميدم كه درس هاي زيادي مي توانم از اين زن بگيرم.
بهترين درسي كه به همه ما دادي همان شعار معروف: «بنويسيد، نوشتن به زن ها اعتماد به نفس مي دهد» است. من اما يك چيز مهم ديگر هم از تو ياد گرفته‌ام : «وقتي از زنان مي نويسم نبايد تصويري كه از آنها ارائه مي دهم زن قرباني باشد.»
نگاه زنانه داشتن را هم از تو آموختم، از آن پرسش‌هاي بي وقفه‌ات بعد از هر سفر، كه زن هاي آنجا چه كار مي كردند؟ چقدر در فضاهاي عمومي حضور داشتند؟ چقدر ديده مي شدند؟ چقدر با بقيه معاشرت داشتند؟ شاغل بودند؟ در كجاها؟ و ... و. ... و ..
خيلي وقت ها هم اصلا لازم نيست كه چيزي بگويي، رفتارت است كه يادمان مي‌دهد چطور كار گروهي كنيم، چطور آدم هاي تازه را جذب كنيم و وقتي داريم با هم كار مي‌كنيم حرفي از رئيس و مرئوس نباشد و به نظرات همديگر احترام بگذاريم.
دقتت براي كامل و بي نقص بودن كارها هم كه ديگر نيازي به گفتن ندارد، هر كس چند وقتي با تو كار كرده باشد مي داند كه يك خطا و كم‌كاري كوچك هم از چشمانت پنهان نمي‌ماند. با اين وجود اما كار كردن با تو اصلا سخت نيست، همين كه يك قدم به جلو برداريم، تو دو قدم جلو مي‌آيي و همه چيز دوباره مثل قبل مي‌شود.كمال‌گرايي تو اما كمك مي‌كند كه حواسمان باشد در كار داوطلبانه هم بايد منظم و متعهد باشيم و كارمان را خوب ارائه دهيم.
فقط اين‌ها نيست درس زندگي هم زياد از تو يادگرفته ام .يادت هست آن روز را كه از كتابخانه تا هفت تير پياده رفتيم ومن از پريشاني‌هايم گفتم و اينكه نمي‌دانم آخرش قرار است به كجا برسم و چه كار كنم و تو براي من از خودت گفتي و از راه هايي كه رفته‌اي و فرصت‌هايي كه برايت فراهم بود و نخواستي‌‌شان و من جواب خيلي از سرگرداني‌هايم را گرفتم و فهميدم خيلي از اين جاهايي كه براي بقيه هدف‌اند و مقصد، مي تواند فقط يك ايستگاه ميان راه باشد. نه جايي براي اتراق و متوقف شدن.
قشنگ ترين تصويري كه از تو در ذهنم دارم، مال 22 خرداد سال گذشته است . سوار اتوبوس بوديم و در راه رفتن به دانشگاه تهران. چشمان تو آن روز طوري مي درخشيد كه به فرناز گفتم، هركس الان پروين را ببيند حتما عاشقش مي شود. تا به حال تو را آنطور نديده بودم. مدتها بود كه چشمانت خستگي را هوار مي زد، ازبس كه شب و روز پاي كامپيوتر بودي و مشغول روبراه كردن سايت و اديت كردن مطالب بچه ها. آن روزها هم كه در تكاپوي برگزاري تجمع بوديم، بيشتر از هميشه كار مي‌كردي و از هميشه خسته‌تر. آن روز اما، چشمانت چنان پر از شور و شوق و اميد به آينده بود كه ذره اي از آن همه خستگي را نمي شد در آن پيدا كرد.
اين تنها تصوير به يادماندني نيست كه از تو دارم. 8 مارس 1384 است. در پارك دانشجوييم. پليس با باتوم هاي دستي و برقي اش حمله مي كند و مي زند و مي‌برد. تو اما اصلا حواست به اين حرف ها نيست و فقط مي خواهي اين لحظه ها را ثبت كني. هر قدر هم كه سعي مي‌كنم لااقل از ديد پليس دورت كنم فايده اي ندارد. خودت را پاك فراموش كرده‌اي....
اين يكي به همين چند ماه پيش بر مي‌گردد،چند روزي از تجمع 22 خرداد گذشته، تلفنت خاموش است و دلم به چراغ كوچكي خوش است كه گاه به گاه مي گويد تو سالمي و پاي اينترنت. نگرانتم و اختيار اشك‌هايم را ندارم. در اين گير و دار هم مدام دنبال كار بچه هاي دستگير شده هستي و انعكاس درست خبرها. وقتي مي‌گويم مي‌خواهم ببينمت.خيلي تند مي‌گويي نه. مي دانم به خاطر خودم است اما طاقت نمي‌آورم. مي‌آيم.مي ترسيدم وقتي تو را مي‌بينم جلوي همه بزنم زير گريه. تو اما مثل هميشه پر از انرژي بودي. مي‌خنديدي و آمدن نيروهاي امنيتي به خانه‌ات را طوري تعريف مي‌كردي كه از خنده دل درد گرفتيم.من آن روز هر بار كه نگاهت ‌كردم، شكر كردم كه هستي و سالمي.از تو كه جدا شدم، مثل كوه قوي بودم و تازه به بقيه بچه‌ها هم كلي انرژي دادم.
هميشه همينطور بوده. در سخت‌ترين لحظه‌ها هم از تو انرژي گرفته‌ايم و قدم‌هايمان براي رفتن و رفتن محكم‌تر شده. حتي حالا هم كه ‌فشارهاي همه اين روزهاي سخت تو را در بستر انداخته‌، برايمان منبع انرژي هستي و هر بار كه مي بينمت و صدايت را مي‌شنوم، بغضم را از ياد مي‌برم و آرام مي‌شوم.
مي‌خواهم اعتراف كنم كه هربار تو و نوشين براي من از خودتان گفته‌ايد و تجربه هايي كه از سر گذرانده ايد و بعدش هم بلافاصله اضافه كرده ايد كه دلم مي خواهد شما ، جوانترها بهتر از من باشيد، از فرصت ها بهتر استفاده كنيد و اشتباه‌هاي مرا تكرار نكنيد، سنگيني بار مسئوليتي كه بودن در كنار شما بر دوشم گذاشته را احساس كرده‌ام. اما خوب مي دانم كه اين مسئوليت، قيمت اين لحظه هاي خوب و نابي است كه هر لحظه‌اش درس زندگي و زن بودن را به من مي‌دهد.
اين چند روز براي ما خيلي سخت بود. براي همه دوستانت در مركز فرهنگي زنان و شايد بيشتر از آنها براي ما بچه‌هاي‌ زنستان كه بدون تو بايد كارها را جلو ببريم.با اينكه هميشه خواسته‌اي با بال هاي خودمان بپريم و توانمند و مستقل باشيم (و به گمانم شده‌ايم)، اما بودنت برايمان قوت قلب است.
مي‌دانم كه خيلي زود خوب مي‌شوي. تو زن روزهاي سختي و هيچ كدام از پيچ و خم‌هاي زندگي نتوانسته تو را به زانو درآورد. اين يكي هم نمي‌تواند. ايمان دارم. به قول خودت بايد روي اين يكي را هم كم كني.

۱۳۸۵ مرداد ۱۸, چهارشنبه

ماجراهاي ما و زنستان

چهارشنبه ۱۸ مرداد ۸۵

روزهاي اولي كه بعد از فيلتر شدن تريبون فمنيسيتي، پيشنهاد راه انداختن يك سايت جديد، آن هم به صورت دو هفته نامه را داديم.پروين نگران بود و مي گفت كار مجله سخت است ، بايد خيلي منظم و هماهنگ باشيم و مثل تريبون فمنيستي نيست كه اگر يك بخش مدتي هم به روز نشود بقيه قسمتها كار خودشان را بكنند. حق هم داشت. كار داوطلبانه است و آنهايي كه اين تجربه ها را داشته اند مي دانند چقر هماهنگي و تلاش مي خواهد. آن هم وقتي قرار باشد به صورت مجله كار شود.
خوب يادم است كه براي تريبون هم بارها قرار شد، مسئول هر بخش مشخص شود و كار به صورت غير متمركز و گروهي جلو برود. اما هر چند وقت يك بار دوباره سراغ كار ستادي مي رفتيم و بيشتر كارها روي دوش چند نفر و گاهي هم يك نفر مي افتاد. نمونه اش هم خود من كه بين بخش هاي مختلف سايت در رفت و آمد بودم و گاهي هم به كلي گم و گور مي شدم.يادش به خير آن وقت ها من و فرناز و مريم نوبتي دچار ياس فلسفي مي شديم و چند وقتي تريبون كه هيچي همه زندگي مان را تعطيل مي كرديم و كارها خراب مي شد سر سردبير عزيزمان.
زنستان اما مثل يك دختر خوب، همه ما را به كار گرفته. يك كار گروهي خوب و منظم كه كمتر جايي نظيرش را ديده ام. در زنستان از همان روز اول هر كدام مسئوليت يك بخش را به عهده گرفته ايم و در عين حال كه به اين تقسيم مسئوليت ها كاملا پايبند و متعهديم، خيلي وقت ها براي بخش هاي همديگر هم مي نويسيم و سفارش مطلب مي دهيم. جلسات‌مان تقريبا منظم است، همه تصميمات را با همديگر مي گيريم، آن هم در يك سيستم كاملا افقي و منعطف، كه رئيس و مرئوس ندارد و هر كداممان وظيفه خودمان مي دانيم حواسمان به مطالب بقيه هم باشد تا زنستان مان بهترو پربارتر باشد.
كامل نيست زنستان‌مان و مي تواند خيلي بهتر از اينها باشد. اين را خودمان خيلي خوب مي دانيم و برايش كلي نقشه كشيده‌ايم. اما اين تلاش گروهي. اين تب و تابي كه همه مان شب بالا رفتن سايت داريم و اين مطالبي كه يكي پس از ديگري مي آيند، خيال آدم را جمع مي كند كه ما يك گروهيم. آسان نيست البته. گاهي اوقات در كوتاه مدت شايد كار فردي كردن راحت تر و سريع باشد. اما اگر بخواهيم مستدام باشيم(البته اگر فيلترمان نكنند و درمان را تخته نكنند و ... ماننمان دست خودمان باشد) فقط كار گروهي است كه جواب مي دهد.
اينها را كه گفتم خيال نكنيد بي نظمي و بد قولي و تاخير و مشكلات ريز و درشت ديگر نداريم. مثل هر كار گروهي ديگري همه اين مسائل هم گهگاه دامنگير ما مي شود. اما خوبي اش به اين است كه همه مان دغدغه زنستان را داريم مي خواهيم كه كارمان بهتر و بهتر باشد و همين است كه كمكمان مي كند با همه مشكلات كنار بياييم و گهگاه حتي خلاهاي همديگر را پر كنيم.
شماره 9 زنستان هم ديشب منتشر شد. بيشتر مطالب اين شماره درباره جنگ است و پرونده هم به زنان دوران مشروطه و فعاليت هايشان در آن دوران پرداخته كه گمان مي كنم از معدود كارهايي باشد كه به صورت منسجم اين موضوع را مورد توجه قرار داده است.
در ضمن اگر مطلبي درباره زنان دوران مشروطه داريد، پرونده ما هنوز باز است و خوشحال مي شويم بسته كامل تري درباره اين موضوع داشته باشيم. مطالبتان را هم مي توانيد به ايميل herlandmag@gmail.com بفرستيد.

پي نوشت: اينها را قبل از به روز كردن زنستان نوشته بودم و مي خواستم زنستان كه رفت بالا، بگذارمش در صورتك. بعد كه همه بدقولي ها و تاخيرها درست توي همين شماره هوار شد سرمان (جريان مفصلش را فرناز نوشته) و زنستان عزيز هم سورپرايز تازه اش را روي كرد و ما را تا مرز سكته پيش برد، خواستم اينها را بگذارم براي يك شماره اي كه شايد زنستان بدون دردسر بالا برود. بعد فكر كردم بهتر است آرزوهاي محال نكنم وبه همين كه بالاخره دختركمان افتخار مي دهد و تشريف مي آورد روي نت دلخوش كنم.چون اصولا زنستان بدون ماجرا، آن هم هر شماره يك ماجراي تازه كه معنا ندارد.

پي نوشت2: مودم كامپيوترم ايراد پيدا كرده.انگار فلج شده ام. چقدر عادت كرده ام به اين روزنه اي كه مرا به جهان وصل مي كند.

يك پيغام برقي:آهاي رفيق سفر كرده، برايت يك نامه مفصل نوشته ام ولي كامپيوترم حتي ايميلم را هم باز نمي كند. همين چند خط را هم با بدبختي فرستادم بالا. آن هم بعد از چند ساعت معطلي. گفتم كه يك وقت به حساب بي معرفتي نگذاري.

۱۳۸۵ مرداد ۱۵, یکشنبه

خفقاني كه عادت شده

پنجشنبه ۱۲ مرداد ۸۵

نشسته ايم در يك رستوران لبناني و داريم از فضاي گرم آنجا و غذاي خوشمزه اش لذت مي‌بريم و با هر و كر خنده‌مان رستوران را روي سرمان گذاشته ايم كه اس ام اس مي‌رسد:«اكبر محمدي مرد.» در زندان مرد.مي گويند ايست قلبي كرده.....شوكه مي شوم. مي خواهم كه باور نكنم. نمي شناختمش.تنها چيزي كه از او مي دانستم اين بود كه زنداني سياسي است و سر ماجراي كوي دانشگاه دستگير شده و اين چند وقته ( و اين روزهاي آخر هم) در اعتصاب غذا بوده.سرم گيج مي‌رود و ناباورانه به چشمان يك دوست نگاه مي كنم. سرش را تكان مي دهد و مي‌گويد چيزي نگفتم تا امشب را به كامتان تلخ نكنم .... من هم هيچ نمي‌گويم و بغضم را با جرعه جرعه هاي آب فرومي‌خورم.دلم اما (مثل هميشه) از من فرمان نمي برد و فرياد مي كشد.هيچ جوابي برايش ندارم وقتي مي پرسد حالا بايد چه كنيم؟كه اين سكوت و خفقان تا كي ادامه خواهد داشت؟ كه چقدر بايد بضاعت اندكمان را بهانه كنيم و چنان بگذريم كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده؟. كه.... ؟ كه.....؟ كه.....؟ من هيچ جوابي براي سوال هايم ندارم و تا لحظه اي سكوت مي كنم مي خواهم له شوم زير فشار اين همه بغض و اندوه و خشم .حالا هم نمي دانم كه چه بگويم. تازه از سفر آمده ام و اين اينترنت لعنتي آنقدر قطع و وصل مي شود كه نمي توانم گشتي بزنم ببينم واكنش ها چطور بوده و چقدر به خفقان گرفتن و رد شدن از كنار اتفاق هاي بزرگ عادت كرده ايم.
خبر را كه شنيدم ياد خودمان افتادم كه وقتي خبر اعتصاب غذا و اعتراضش را شنيديم هيچ نكرديم و مدام اين جمله برشت در ذهنم تكرار مي شود كه:

وقتي يهوديان را گرفتند سكوت كردم، چون يهودي نبودم
وقتي كمونيست ها را گرفتند، سكوت كردم، چون كمونيست نبودم.
وقتي .....
وقتي به سراغ من آمدند ديگر كسي نمانده بود كه اعتراض كند.

۱۳۸۵ مرداد ۱۲, پنجشنبه

شما دو تا آدم نازنين

جمعه ۱۳ مرداد ۸۵

چند شب پيش وقتي در يك جمع دوستانه مي خواستم از شما حرف بزنم، براي چندمين بار در اين ماه ها يادم افتاد كه شما دو تا ادم نازنين چقدر كمكم كرده ايد تا آدم بهتري باشم.نا اميد نشوم و از سرگيجه هايم كم كنم.
اين چند وقته خيلي از خودم پرسيده ام كه چه چيزي، من گريز پاي را كنار شما نگه داشته و اين همه اعتماد و اطميناني كه به شما دارم از كجا آمده؟بعد از آن سالهايي كه ساده دلانه فكر مي كردم ادمها الزاما بايد به حرف هايي كه مي زنند عمل هم بكنند. كم پيش آمده كه خاطر جمع باشم به نيت آدم ها و روششان و هدفي كه برايشان تلاش مي كنند.(آخر هميشه يك جاي كار بدجوري مي لنگيده) كنار شما كه هستم اما، خاطرم جمع است. خودم را به دستتان نسپرده ام اما تجربه هايتان برايم قابل احترام است و احساس مي كنم جاده اي كه هميشه دنبالش بوده ام، راهي در موازات همين مسير پر فراز و نشيب وسختي است كه شما در پيش گرفته ايد.( شايد جاده اي وسط جاده هاي شما دو تا) و نمي دانيد چقدر از پيدا كردن اين جاده و كمرنگ شدن پريشاني هايم خوشحالم.حرف براي از شما گفتن زياد دارم. خيلي زياد. از درس هاي كوچك و بزرگي كه از هر كدامتان آموخته‌ام گرفته، تا آن روزهاي سختي كه از نگراني براي شما و خطري كه بالاي سرتان پرپر مي زد داشتم مي‌مردم.
اين چند خط اما فقط براي اين است كه بگويم لحظه لحظه هاي بودن در كنارتان برايم ارزشمند است و چقدر اين نوراميدي كه اين روزها در دلم سو سو مي زند را قدر مي دانم.

لينكدوني ندارم. اما دلم مي خواهد كه لينك بدهم:
يك نوشته قابل تامل ديگر از نوشين احمد خراساني:
ما نوه‌هاي فمينيست‌هاي اوليه‌ي ايراني، كمي تغيير‌كرده‌ايم؛ يعني ما نسلي نيستيم كه مانند برخي مادران‌مان گول حرف‌هاي برخي مردان سياسي را بخوريم و وقتي از دهان همسرانشان به ما القا مي‌كنند كه آرام باشيد و تجمعي نگذاريد چون "شرايط مناسب" نيست و ممكن است "تلاش‌‌هاي شما آب به آسياب دشمن بريزد" حرف‌شان را بپذيريم و آرام بگيريم!!
‌ببينيد! همين‌كه مادربزرگ‌هاي ما با اين حرف‌هاي شما خانه‌نشين شد‌ند كافي است. آن‌ها تحت تاثير همين حرف‌ها و تحليل‌هاي به‌ظاهر منطقي و به اصطلاح مسؤولانه قرارگرفتند، و نتيجه‌اش اين شده است كه بعد از گذشت صدسال هنوز ما بايد براي گرفتن چهار تا و نصفي حقوق پيش پا افتاده و ابتدايي، تمام عمرمان سگ‌دو بزنيم، جواني‌مان را صرف‌كنيم، كتك بخوريم، مورد اتهام قرار بگيريم، برايمان پرونده‌سازي كنند، سابقه‌مان را تخريب‌كنند، شخصيت‌مان را به لجن بكشند، بين‌مان تفرقه و سوء‌ظن به‌وجود آورند، و.... آري! با توجه به اين وضعيت است كه ما زنان اين نسل همچون جنبش مستقل سنديكايي و دانشجويان مستقل، ديگر يادگرفته‌ايم كه كمي "خودخواه" باشيم و يك‌بار براي هميشه بگوييم: خير برادران! حقوق ما اتفاقاً از همه‌ي چيزهاي عالم مهم‌تر است

۱۳۸۵ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

روح زندگی در خیابان های شهر

دوشنبه ۹ مرداد ۸۵

1.سفرم هنوز.نم نم باران هوایی ام کرده و من را بیشتر و بیشتر عاشق خیابانهای کوالالامپور کرده. عاشق خیابان هایی که می شود در آن ها با خیال آسوده و فارغ از هر ملاحظه ای قدم زد.آواز خواند. غذا خورد و زندگی کرد. خیابان های این شهر زنده اند و روح آرام زندگی را خیلی خوب می شود در شهر دید. زندگی ای که بر خلاف شهر ما، سرشار از استرس و هیاهو و شلوغی نیست و پر است از ادم های متنوع. تنوعی که نه تنها در توریستهای همه جهانی این شهر دیده می شود بلکه در بین مردم بومی اینجا هم وجود دارد.
سفر اما برای من فقط زیبایی های این شهر شرقی نبود. بیشتر از این ها خوشحالم که ادم های تازه ای را شناختم. از ادم هایی که سالهاست می شناختمشان و نمی شناختمشان گرفته تا آنهایی که اولین بار است می بینمشان و شاید این آخرین بار نباشد. گیرم دفعه بعد یک گوشه دیگر دنیا باشد، چه فرقی می کند؟......

2.دوست فرانسوی مان به شوخی می گوید شما هم که مدام در حال امضا کردن بیانیه و پتیشین هستید. ما لبخند می زنیم و امضای مان را ایمیل می کنیم. خودش هم می داند که این کمترین کاری است که از ما بر می آید و البته تنها کار نیست.
چند روز پیش، تجمعي مسالمت آميز با شعار «جنگ عليه بشريت را متوقف کنيد» از طرف جمعي از فعالان دانشجويي، کنشگران جامعه مدني و زنان برگزار شد. روز بعدش پتیشن اعتراض به سنگسار شمامه ( ملک) قربانی را برایمان فرستادند و قبل از آنهم یک پتیشن دیگر برای اشرف کلهر. امروز هم که ایمیلی برایم خبر فراخوان تجمع زنان فعال ايراني / طرفداران جنبش جهاني صلح را آورد و یک بیانیه دیگر. همه را امضا می کنم و می فرستم. می دانم که یک امضا و حمایت ساده هم از یی تفاوتی وساکت ماندن بهتر است.
3. ای کاش که زودتر آزادش کنند. نوشته عاطفه یوسفی را که خواندم دلم به درد آمد. این یادداشت آزاده فرقانی را هم بخوانید.
براي علي اكبر موسوي، بي تو باز آمديم /عاطفه يوسفي

اسمم چی بود؟