پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2006

يك شروع متفاوت، زير آسمان خدا

سه شنبه ۷ شهریور ۸۵ ديروز بعد از اينكه از مهمان هايمان در خيابان پذيرايي كرديم و برايشان از كمپين گفتيم و ازشان امضا گرفتيم و بعد هم خودمان از همه خواستيم متفرق شوند تا مشكلي پيش نيايد، براي چند ساعتي انگار باك انرژي ام را خالي كرده بودند. خسته بودم. نه از آن خستگي ها كه به خاطر كار زياد است، از آن خستگي ها كه حالت را بيخود و بي جهت مي گيرند. دفعه هاي قبل كه مي رفتيم به خيابان و تجمع برگزار مي كرديم. همه از منتقدان ومخالفان و مسئولان گرفته تا بازجوهاي محترم مي گفتند، همه حرف هايتان كاملا درست است روشتان است كه ايراد دارد، خب چرا سمينار برگزار نمي كنيد جانم؟ اين جمله را بعد از تجمع 22 خرداد بارها و بارها شنيدم.فايده اي هم نداشت كه بگوييم وقتي هيچ فضايي در اين شهر بزرگ به ما تعلق ندارد راه ديگري جز به خيابان آمدن نداريم...... اين بار اما اصلا برنامه مان متفاوت بود. يك كار گروهي بلند مدت قرار بود آغاز شود و مي خواستيم براي آغاز رسمي كار يك برنامه كوچك برگزار كنيم. اول به سراغ فرهنگسراها و اماكن عمومي تر رفتيم. همان جاهايي كه به شهروندان تعلق دارد و بايد بتوانند به راحتي از آن استفاده كنند…

كمپين آغاز شد

دوشنبه ۶ شهریور ۸۵ كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز، از امروز به صورت رسمي آغاز به كار مي كند. قرار بود براي آغاز به كار كمپين سميناري با نام تاثير قوانين بر زندگي زنان برگزار شود. اما نشد. از طرف اماكن به موسسه رعد كه قرار بود برنامه آنجا باشد، گفتند برنامه بايد لغو شود و صحبت بچه ها با نيروي انتظامي منطقه هم فايده اي نداشت. كمپين اما از امروز آغاز به كار مي كند. گيرم كه اين آغاز در خيابان باشد چه فرقي مي كند.
اسم سايت كمپين هست: «تغيير براي برابري» طرح كلي كمپين به علاوه اسامي اعضاو حاميان كمپين مي توانيد آنجا ببينيد براي امضاي اينترنتي هم به همان جا مراجعه كنيد.
امروز در پشت درهاي بسته موسسه رعد، 200 نفر از زنان و مرداني كه عزم خود را براي تغيير اين قوانين تبعيض آميز جزم كرده اند، پاي بيانيه كمپين را امضا كردند. اين امضاها ادامه خواهد داشت.... تا رسيدن به يك ميليون وتا تغيير قوانين نابرابر.
پي نوشت: اين هم خبر مراسم كه محبوبه عزيز زحمتش را كشيده است:
كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز آغاز به كار كرد
گزارش زنستان را هم مريم جان خودمان نوشته و با عكس هاي آ…

زن روزهاي سخت

چهارشنبه ۱ شهریور ۸۵ وقتي مي بينم روي تخت بيمارستان هم آرام نمي گيري و براي دكترها، پرستارها و بيماران از حقوق زنان مي گويي و مجله بهشان مي دهي كه بخوانند، وقتي مي بينم آنجا هم كه هستي چشمان مهربان و دستان هميشه داغت به آدم انرژي مي‌دهد و مدام مي‌گويي نگران من نباشيد به فكر كارها باشيد كه خوب پيش برود ، مطمئن مي شوم كه «پروين اردلان» ما، زن روزهاي سخت است و به قول فرناز بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد.
مي داني اولين باري كه دلم به بودنت قرص شد كي بود؟ زمستان سال 82 : كافه كتاب چشمه. اتفاقي تو و نوشين احمدي خراساني را ديدم و مطالبي را كه براي ويژه نامه كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان آماده كرده بودم نشانت دادم. نوشته ها را نگاه كردي و وچند توصيه كوچك اما موشكافانه و دقيق دادي. آن وقت‌ها هنوز پروين اردلان روزنامه نگار و قلم معركه‌اش را نمي‌شناختم. اما با همان چند كلمه فهميدم كه درس هاي زيادي مي توانم از اين زن بگيرم.
بهترين درسي كه به همه ما دادي همان شعار معروف: «بنويسيد، نوشتن به زن ها اعتماد به نفس مي دهد» است. من اما يك چيز مهم ديگر هم از تو ياد گرفته‌ام : «وقتي از زنان مي نويسم نبايد …

ماجراهاي ما و زنستان

چهارشنبه ۱۸ مرداد ۸۵ روزهاي اولي كه بعد از فيلتر شدن تريبون فمنيسيتي، پيشنهاد راه انداختن يك سايت جديد، آن هم به صورت دو هفته نامه را داديم.پروين نگران بود و مي گفت كار مجله سخت است ، بايد خيلي منظم و هماهنگ باشيم و مثل تريبون فمنيستي نيست كه اگر يك بخش مدتي هم به روز نشود بقيه قسمتها كار خودشان را بكنند. حق هم داشت. كار داوطلبانه است و آنهايي كه اين تجربه ها را داشته اند مي دانند چقر هماهنگي و تلاش مي خواهد. آن هم وقتي قرار باشد به صورت مجله كار شود.
خوب يادم است كه براي تريبون هم بارها قرار شد، مسئول هر بخش مشخص شود و كار به صورت غير متمركز و گروهي جلو برود. اما هر چند وقت يك بار دوباره سراغ كار ستادي مي رفتيم و بيشتر كارها روي دوش چند نفر و گاهي هم يك نفر مي افتاد. نمونه اش هم خود من كه بين بخش هاي مختلف سايت در رفت و آمد بودم و گاهي هم به كلي گم و گور مي شدم.يادش به خير آن وقت ها من و فرناز و مريم نوبتي دچار ياس فلسفي مي شديم و چند وقتي تريبون كه هيچي همه زندگي مان را تعطيل مي كرديم و كارها خراب مي شد سر سردبير عزيزمان.
زنستان اما مثل يك دختر خوب، همه ما را به كار گرفته. يك كار گروهي…

خفقاني كه عادت شده

پنجشنبه ۱۲ مرداد ۸۵ نشسته ايم در يك رستوران لبناني و داريم از فضاي گرم آنجا و غذاي خوشمزه اش لذت مي‌بريم و با هر و كر خنده‌مان رستوران را روي سرمان گذاشته ايم كه اس ام اس مي‌رسد:«اكبر محمدي مرد.» در زندان مرد.مي گويند ايست قلبي كرده.....شوكه مي شوم. مي خواهم كه باور نكنم. نمي شناختمش.تنها چيزي كه از او مي دانستم اين بود كه زنداني سياسي است و سر ماجراي كوي دانشگاه دستگير شده و اين چند وقته ( و اين روزهاي آخر هم) در اعتصاب غذا بوده.سرم گيج مي‌رود و ناباورانه به چشمان يك دوست نگاه مي كنم. سرش را تكان مي دهد و مي‌گويد چيزي نگفتم تا امشب را به كامتان تلخ نكنم .... من هم هيچ نمي‌گويم و بغضم را با جرعه جرعه هاي آب فرومي‌خورم.دلم اما (مثل هميشه) از من فرمان نمي برد و فرياد مي كشد.هيچ جوابي برايش ندارم وقتي مي پرسد حالا بايد چه كنيم؟كه اين سكوت و خفقان تا كي ادامه خواهد داشت؟ كه چقدر بايد بضاعت اندكمان را بهانه كنيم و چنان بگذريم كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده؟. كه.... ؟ كه.....؟ كه.....؟ من هيچ جوابي براي سوال هايم ندارم و تا لحظه اي سكوت مي كنم مي خواهم له شوم زير فشار اين همه بغض و اندوه و خشم…

شما دو تا آدم نازنين

جمعه ۱۳ مرداد ۸۵ چند شب پيش وقتي در يك جمع دوستانه مي خواستم از شما حرف بزنم، براي چندمين بار در اين ماه ها يادم افتاد كه شما دو تا ادم نازنين چقدر كمكم كرده ايد تا آدم بهتري باشم.نا اميد نشوم و از سرگيجه هايم كم كنم.
اين چند وقته خيلي از خودم پرسيده ام كه چه چيزي، من گريز پاي را كنار شما نگه داشته و اين همه اعتماد و اطميناني كه به شما دارم از كجا آمده؟بعد از آن سالهايي كه ساده دلانه فكر مي كردم ادمها الزاما بايد به حرف هايي كه مي زنند عمل هم بكنند. كم پيش آمده كه خاطر جمع باشم به نيت آدم ها و روششان و هدفي كه برايشان تلاش مي كنند.(آخر هميشه يك جاي كار بدجوري مي لنگيده) كنار شما كه هستم اما، خاطرم جمع است. خودم را به دستتان نسپرده ام اما تجربه هايتان برايم قابل احترام است و احساس مي كنم جاده اي كه هميشه دنبالش بوده ام، راهي در موازات همين مسير پر فراز و نشيب وسختي است كه شما در پيش گرفته ايد.( شايد جاده اي وسط جاده هاي شما دو تا) و نمي دانيد چقدر از پيدا كردن اين جاده و كمرنگ شدن پريشاني هايم خوشحالم.حرف براي از شما گفتن زياد دارم. خيلي زياد. از درس هاي كوچك و بزرگي كه از هر كدامتان آمو…

روح زندگی در خیابان های شهر

دوشنبه ۹ مرداد ۸۵ 1.سفرم هنوز.نم نم باران هوایی ام کرده و من را بیشتر و بیشتر عاشق خیابانهای کوالالامپور کرده. عاشق خیابان هایی که می شود در آن ها با خیال آسوده و فارغ از هر ملاحظه ای قدم زد.آواز خواند. غذا خورد و زندگی کرد. خیابان های این شهر زنده اند و روح آرام زندگی را خیلی خوب می شود در شهر دید. زندگی ای که بر خلاف شهر ما، سرشار از استرس و هیاهو و شلوغی نیست و پر است از ادم های متنوع. تنوعی که نه تنها در توریستهای همه جهانی این شهر دیده می شود بلکه در بین مردم بومی اینجا هم وجود دارد.
سفر اما برای من فقط زیبایی های این شهر شرقی نبود. بیشتر از این ها خوشحالم که ادم های تازه ای را شناختم. از ادم هایی که سالهاست می شناختمشان و نمی شناختمشان گرفته تا آنهایی که اولین بار است می بینمشان و شاید این آخرین بار نباشد. گیرم دفعه بعد یک گوشه دیگر دنیا باشد، چه فرقی می کند؟......
2.دوست فرانسوی مان به شوخی می گوید شما هم که مدام در حال امضا کردن بیانیه و پتیشین هستید. ما لبخند می زنیم و امضای مان را ایمیل می کنیم. خودش هم می داند که این کمترین کاری است که از ما بر می آید و البته تنها کار نیست.
چن…