۱۳۸۵ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

کمپین یک میلیون امضا در بند عمومی زندان اوین


هر راهرو را که رد می کنیم، یک در پشت سرم قفل می شود. درست همانطوری که سعیده اسلامیه گفته بود ای کاش گزارشم را با آن شروع می کردم. این بار اما گزارشی در کار نیست. این زنی که پشت سرم می آید زندانبان من است و من زندانی او.
هنوز باورم نمی شود که دوباره برگشته ام به بند زنان اوین.از اینکه بدون هیچ توضیح و قرار قانونی ما سه نفر را از بقیه جدا کرده و به بند عمومی می برند عصبانی ام، اما آنقدر از دیدن دوباره بند زنان ذوق زده ام که عصبانیتم را فراموش می کنم .هیچ وقت فکرش را نمی کردم در لباس یک زندانی به بند عمومی اوین برگردم. 
حالا من دیگر آن دختر روزنامه نگاری که با کلی هماهنگی وارد اوین شده بود نیستم. زندانی ام. یکی از 33 زنی، که حالا در انفرادی اند و جرمشان خواستن حقوق برابر است.
ساعت 11:30 شب است.
از جلوی دفتر رئیس زندان که رد می شویم سه تا راهروی پیچ در پیچ است، 20 تا پله را که بالا می رویم، اولین در پشت سرمان قفل می شود. یک در آهنی میله میله. اول راهرو آشپزخانه است و ته راهرو بند زنان. دومین در را که قفل می کنند، یعنی ما رسما وارد بند شده ایم.زندانبان مان پایین پله ها ما را تحویل شهلا جاهد می دهد و می رود.
شهلا می داند که ماجرار از چه قرار است. وقتی همه با هم به در می زدیم و برای خانم گوارایی ومهناز دکتر می خواستیم پایین بوده، نوشین را هم وقتی که داشته برای بازجویی می رفته دیده و نوشین مثل همیشه شروع کرده به گفتن از حقوق زنان.
سلولی که ما باید برویم اول راهرو است. یک اتاق فرش شده. با 5 ردیف تخت سه طبقه که دور تا دور اتاق چیده شده است. با 
یخچال و تلویزیون. بدون در. بدون میله. بدون قفل. و تا بخواهی دلگیر. دیر آمده ایم. ساعت خاموشی است. وارد اتاق که می شویم، بیشترشان بیدار می شوند. به غیر از لیلا که 20 سال بیشتر ندارد. بقیه بالای 40 سال اند و چند تایی هم بالای 60. 
یکی یکی چشمشان را باز می کنند و انگار که دلشان برای سن و سال کم مان بسوزد، دوره مان می کنند. من هم از خدا خواسته هنوز نرسیده شروع می کنم از حقوق زنان و کمپین گفتن. باورشان نمی شود زنانی که فقط صدای به در کوبیدنشان را شنیده اند روزنامه نگار ها و مددکارهای اجتماعی و وکلایی باشند که برای حقوق زنان کار می کنند.
همین که می گویم خیلی از کسانی که آن بیرون پیگیر کار کبری رحمانپور و اشرف کلهر و اکرم قویدل هستند الان آن پایین توی انفرادی اند.شهلا می گوید: آن زنی که شماها را در سوئیت های پایین بازرسی بدنی کرد شناختی؟ اکرم قویدل بود.اینجا زندانی هایی که رفتارشان خوب و موجه است در کارهای زندان کمک می کنند.
باورم نمی شود. همه چیز مثل یک فیلم سینمایی شده. بیرون این دیوارها آسیه امینی برای آزادی اکرم تلاش می کند و این طرف دیوار اکرم، باید آسیه را ببرد داخل انفرادی. بدنش را بگردد و در را به رویش قفل کند. نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم. 
به اکرم که می گویم، او هم باورش نمی شود:«همانی که رفت بچه من را دید؟ بخدا نشناختمش....» هردو مان داشتیم می لرزیدیم.
شهلا که اسمهایمان را می پرسد فکر می کند نسرین فامیل مهناز افضلی است و کلی تحویلش می گیرد. ما هم که می بینیم حسابی تحویل بازار شده، سریع می گوییم ما از دوست های رویا کریمی مجدیم. اسم رویا که می آید. شهلا سریع برایمان سفره پهن می کند. تن ماهی و برنج و سالاد و میوه و چای. هر قدر هم که می گوییم اعتصاب غذا هستیم فایده ندارد و مجبور می شویم لااقل چای را بخوریم.
خوابمان نمی برد. هم نگران بچه هاییم و هم دلمان نمی آید این فرصت طلایی را با خوابیدن از دست بدهیم. راه می افتیم در راهرو ها. ما را به بند 3 زنان آورده اند. همانی که مالی ها و آنهایی که رفتار خوبی دارند می آورند. بالا اما بند زن های جوان است، به قول اوینی ها بند نوجوانان ، بیشترشان یا موادی اند یا منکراتی.
دلم می خواهد این بار زندان واقعی را ببینم. آن دفعه همه چیز یک نمایش بود. من با رئیس زندان اوین، رئیس بند زنان و چند زندانبان از جلوی سلولها رد می شدم و فوقش چند کلمه ای جلوی آنهمه ادم با زنها ی زندانی حرف می زدم. 
زندان را وقتی می شود فهمید که زندانی اش باشی. که در به رویت قفل باشد و ببینی که اسیری.
شور و هیجان جوانی را حتی در بند نوجوانان اوین هم می شود دید. خیلی کم سن و سالند. چندتایی زیر 18 سالند و به خاطر اینکه اینجا می شود سیگار کشید، سنشان را بیشتر گفته اند تا نروند کانون اصلاح و تربیت. چندتایی هم به خاطر شلوغ کاری از کانون به اینجا تبعید شده اند.
می رویم داخل یک سلول و دوره مان می کنند. یکی را با دوست پسرش گرفته اند، داخل ماشین. آن یکی زورگیری می کرده. دختری که گوشه اتاق نشسته و هنوز نای حرف زدن ندارد به خاطر مواد مخدر کارش به اینجا کشیده. خیلی هاشان چند ماهی و گاه چند سالی است که اینجایند. بدون اینکه تکلیفشان 
معلوم باشد. خودشان هیچ چیز از قانون نمی دانند. وکیل ندارند و کسی هم آن بیرون دنبال کارشان نیست. بعضی ها خانواده ندارند، بعضی ها خانواده طردشان کرده اند و چند تایی دختر فراری اند. معنای بی پناهی را با همه وجودم درک می کنم.
دفعه قبل شماره انجمن دفاع از زندانیان را با خودم آورده بودم. این بار اما حتی شماره بچه های انجمن را هم ندارم. لعنت به 
این حافظه خراب من...
ساعت از 12 گذشته. زندانی ها باید بخوابند. می رویم پایین. دلمان می خواهد تا صبح توی راهرو بنشینیم . زندانیانی که مسئول پاس شب هستند می گویند قوانین اینجااجازه نمی دهد. 
زندان هم برای خودش مناسباتی دارد. آنهایی که وضع مالی خوبی ندارند با گرفتن پاس شب و کمک به کارهای زندان امتیازاتی مثل وقت تلفن زدن می گیرند و صبح وقت تلفنشان را می فروشند. یک ربع: 500 تومان. نیم ساعت 1000 تومان.
ماجرایی دارد این تلفن زدن های از زندان. داخل هر بند دو تلفن عمومی کارتی هست و هرکس می تواند روزی 15 دقیقه از آن استفاده کند.
صبح ساعت 7 همین که چشم هایمان را باز می کنیم می پریم به طرف تلفن ها. باید با وکیل هایمان تماس بگیریم. سوپر اوین که از شیر مرغ تا جان ادمیزاد در آن پیدا می شود بسته است، به چند نفری رو می اندازیم، اما اینجا زندان است و هرکس باید کلاه خودش را محکم بچسبد.... داریم ناامید می شویم که یکی از دخترهایی که دیشب دیدیم می آید و کارتش را می دهد. این مهربانی و لطف زندانی ها تا لحظه آخری که آنجا بودیم ما را شرمنده کرد. هر کدامشان سعی می کردند یک جور هوایمان را داشته باشند. یکی برایمان چای می ریخت. آن یکی کارت تلفن و وقت تلفنش را به ما می داد. دخترک 20 ساله ای که چشمانش سرشار از مهربانی بود با حرف هایش سرمان را گرم می کرد و شهلا تا لحظه آخر انگار که آشنای قدیمی مان باشد مواظب ما بود.
همه چیز مثل یک فیلم سینمایی می ماند. یک فیلم سینمایی ترسناک و جذاب. فکرش را هم نمی کردم که یک دفعه همه سوژه هایم جلوی چشمم زنده شوند و آدم هایی که با هرحکمشان دلم لرزیده روبرویم بنشینند. همه بودند: کبری رحمان پور، اشرف کلهر، اکرم قویدل، شهلا جاهد، موکل های افروز و نازنین کیانی فر و خیلی از زن هایی که به اسم نمی شناختم، اما دردشان همان درد قدیمی بی حقوقی و ناآگاهی بود.
به کبری که گفتم بیرون خیلی ها برای آزادی تو تلاش می کنند و می خواهند که عدالت برایت اجرا شود.با مهربانی نگاهم کرد وگفت: ای کاش عدالت برای همه زن ها اجرا شود.
این آرزو را می شد در چشمان خیلی از زنان زندانی دید. همه شان مجرم بودند و باید مجازات شوند. اما وقتی پای حرف هایشان بنشینی سهم ناآگاهی از قوانین و بی حقوقی آنقدر پررنگ است که نمی توانی بغضت را فروبخوری.
بندی که ما بودیم بند محکومان مالی بود و بیشترشان یا به خاطر شریک شدن در معاملات مالی شوهرهایشان به زندان افتاده بودند. یا آقای شوهر از چک و امضای آنها استفاده کرده بود. قسمت دردناک ماجرا هم انجا بود که جناب شوهر خودش با وثیقه رفته بود بیرون و زن بیچاره داشت آب خنک می خورد و یا بدتر از آن زنش را طلاق داده بود.
یکی شان معلمی بود که چکش را برای دانشگاه بچه ها امضا کرده بود و گذاشته بود خانه و جناب شوهر نه تنها چک را با یک مبلغ کلان خرج می کند و زنش به زندان می افتد بلکه بخاطر زندانی بودن زن ، طلاقش هم می دهد.
می گوید سال ها با همه چیزش ساختم و سوختم، ولی فکرش را هم نمی کردم این کار را با من بکند. می پرسم زندگی تان خوب بود؟ می گوید چند سالی بود که اصلا کاری به کار هم نداشتیم و تقریبا جدا زندگی می کردیم. 
_خب چرا طلاق نگرفتی؟
_خواستم اما نشد. قاضی قبول نکرد. می گفت باید عسر و حرج ثابت شود. وقتی نه معتاد است و نه کتکت می زند طلاق برای چه می خواهی.
زن های قاتل هم که بیشترشان شوهرشان را کشته بودند همین را می گفتند. تاییدشان نمی کنم. گرفتن جان یک آدم، هر که باشد برایم غیر قابل فهم است. اما گیر افتادن در تنگنای که هیچ راهی برایت نگذاشته باشد هم آسان نیست. یکی شان می گفت سال ها راهروهای دادگاه خانواده را رفتم و امدم، فایده ای نداشت. جای کتک های شوهرم روی تنم بود.اما قاضی حکم طلاق نمی داد.
آن یکی که زن جوانی هم سن من بود، می گفت من زن چهارمش بودم. هر چهارتایمان اسیرش شده بودیم. کشتمش تا لااقل آن سه تای دیگر نفس بکشند.
-نمی دانستی سه تا زن دارد؟
- خبر داشتم. اما چاره نداشتم.
بیشترشان از قانون هیچ نمی دانستند. حتی نمی دانستند که حق دارند وکیل تسخیری داشته باشند. آنهایی هم که می دانستند ماه ها بود در نوبت گرفتن وکیل بودند. از قرار معلوم وکیل تسخیری کم است. متقاضی زیاد و اولویت با قتلی ها و جرائم سنگین است. خیلی ها هم نه حمایت خانواده را دارند و 
نه استطاعت مالی برای گرفتن وکیل( همان معضل همیشگی فقر زنانه) و اینطور می شود که در یک دالان تنگ و تاریک و بی انتها گیر می افتند. 
زیاد بودند زنهای جوانی که چند ماه از ورودشان به اوین می گذشت و هنوز حکمی برایشان صادر نشده بود:جرمشان چه بود: رابطه با پسر.
بدتر از آن دخترکانی بودند که مدت محکومیتشان را سر کرده بودند و به خاطر شلاقی که به ان محکوم شده بودند بلاتکلیف بودند. اینقدر این ماجرا: این ماجرای ورود به اوین و گم شدن ومقیم شدن در آن ترسناک بود که تا ظهر بیشتر نتوانستیم سکوت کنیم. گفتیم می خواهیم رئیس بند زنان را ببنیم و از او خواستیم که به مسئولان بند 209 بگوید زودتر تکلیف ما را معلوم کنند.خودمان هم نشستیم جلوی اتاق رئیس وگفتیم تا وضعیت مان مشخص نشود از اینجا تکان نمی خوریم.
این سومین باری بود که از زمان ورود به بند عمومی به وضعیتمان اعتراض می کردیم و جوابمان هر بار سکوت بود و سکوت. اینها کاره ای نبودند و به قول خودشان فقط زندانبان ما بودند.
دوباره برمی گردیم داخل بند. بیرون باران می آید. می روم هواخوری. بعد چند روز خفگی با همه وجودم نفس می کشم. به جای آن 30 زنی هم که حالا یا انفرادی اند. یا بازجویی می شوند و یا داخل سوئیت های بند عمومی نفس کم آورده اند، نفس می کشم. 
هواخوری یک حیاط سیمانی مربع است با دیوارهای بلند بلند.دورتا دورش رخت های شسته شده زندانیان است و گوشه آن یک باغچه خشک با یک نهال کوچک.
حالا آن پایین حتما بچه ها صدای شرشر باران را می شوند و دلشان هوا می خواهد. بغض می کنم.... نباید گریه کنم. می زنم بیرون. 
دلمان می خواهد همه زندان را ببینیم. زنی که به خاطر یک معامله مالی کارش به زندان کشیده دارد قصه اش را برای زارا و نسرین تعریف می کند. یک ماه است که هر روز زنگ می زند شبکه 5 تلویزیون تا صدایش به گوش مسئولان برسد و هنوز صدایش را پخش نکرده اند.
دختر جوانی که هم سن و سال زینب ما است، آمده داخل 
سلول و می گوید می خواهد با ما حرف بزند.


به خاطر جعل مدرک آمده زندان. با یک باند کار می کرده و چند وقت پیش در زندان یک نفر را کشته..... سرش را از ته زده. صدایش یغور است و هیچ کس را ندارد. دلش می خواسته سه تا دختری را که در همه زندان پر شده سیاسی اند ببیند.
می گوییم که سیاسی نیستیم و به خاطر دفاع از حقوق زنان زندانی مان کرده اند. باور نمی کند. برای بقیه زنان زندانی هم باورش سخت است. داشتن حق طلاق و حضانت و دیه و ... اینقدر برایشان بدیهی است که نمی فهمند چرا ما را به خاطر خواستن اینها بازداشت کرده اند. درد کشیده اند همه شان. اگر یک بیانیه کمپین را داشتم کلی امضا جمع می کردم. هم از آنها و هم از زندانبان هایشان.
شاید رئیس بند زندان هم امضا می کرد. وقتی به او گفتم مگر خواستن حق طلاق و حضانت و چند تا حق بدیهی دیگر جرم است که با ما اینجور رفتار می کنند. چنان همدلانه نگاهم کرد و گفت از دستش کاری برنمی آید که مطمئنم اگر بیانیه همراهم بود حتما امضا می کرد.
همه امضاهایی که تا به حال جمع کرده ام از آدم هایی شبیه خودم بوده. آدم هایی که می دانند قوانین نابرابر است. اما این نابرابرهای هنوز زندگی شان را برباد نداده است. اینجا اما همه چیز فرق می کرد. هر کدام این زن ها یک قربانی بودند. یک مثال زنده برای اینکه قوانین تبعیض آمیز زندگی زنان را نابود می کند.
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که ازشان بخواهم قانون را بخوانند و وقتی آمدند بیرون درباره قانون و حق و حقوقشان با زن های دیگر حرف بزنند.
خیلی چیزهای دیگر است که باید از بند زنان بنویسم. از گندم هایی که برای شب عید سبز کرده بودند. از غذاهایی که آنقدر افتضاح بود، نمی توانستند بخورند. از زن هایی که با صبوری این زندگی را پذیرفته بودند و می گفتند حتما قسمت مان همین بوده. از مجله های زنان که با چند ماه تاخیر به دست زندانی ها می رسید. از مواد مخدری که در عرض 10 دقیقه هر قدر که بخواهی و از هر نوعی که بخواهی به دستت می رسد.از بی اعتمادی که زنان زندانی بهم داشتند و 15 سفره جداگانه ای که وقت ناهار و شام در سلولها پهن می شد. از آن 10 زنی که وقتی زندانبان ها سرما فریاد می کشیدند، طرف ما را گرفتند و از ما دفاع کردند. از زنانی که می گفتند بیرون هم برایشان زندان است و آزادی را به گور خواهند برد. 
آن یک روزی که دربند عمومی بودیم برای ما سه نفر، برای من و زارا و نسرین مثل یک کارگاه آموزشی بود. یک کارگاه آموزشی برای اینکه زنان آسیب دیده و زخم خورده از این قوانین و سنت های تبعیض آمیز را از نزدیک ببینیم، پای دردل های شان بنشینیم و عزممان را برای تلاش و کار بیشتر جزم کنیم.

باز هم گفتنی از بند زنان دارم......


اسمم چی بود؟