پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2008

ازادی

همیشه ترسیده ام از اینکه بگویم دوستت دارم.از اینکه دوستم نداشته باشی. نخواهی ام. کم بخواهی ام.
گاهی انقدر حس هایم را خفه می کنم که می ترسم بمیرند. گاهی هم می میرند. درست مثل برگهای گلدان پیچکم.مرد از بی آبی  و هر چه می کنم جان نمی گیرد. ای کاش ازاد بودیم و اینهمه بند دوره مان نکرده بود. آن وقت بهتر می شد بفهمم که می خواهی ام یا نه؟ که می خواهمت یا نه؟ دلم می خواهد بگذارم بروم و ببینم دلت برام تنگ می شود. هوایم را می کند.دلم می خواهد همه چیز روبراه باشد. خوب خوب خوب باشی و ببینم نبودنم را کم می آوری؟ دلم دو تا پیچک بهم گره خورده را نمی خواهد. دو کبوتر آزاد می خواهد که هرکدام آسمان خودشان را داشته باشند. آبی و آزاد و فراخ و آن وقت ببینم هوای پرواز با من به سرت می زند یا نه؟

هیچ

هیچ قطعیتی وجود ندارد. هیچ قطعیتی
دروغ همیشه آزارم می ده. ذهنم را توطئه پرداز می کنه و هزار و یک اتفاق می بافم برای  دروغ کوچکی که شنیده ام.دروغ که می شنوم احساس حماقت می کنم. احساس اینکه کسی فکر کرده تو احمقی و بدتر از آن ُ اینکه شاید واقعا احمقی. احمقی و دلت را به چیزهایی خوش کرده ای که همه اش دروغ بوده.
قدرت پیش بینی ام را از دست داده ام.می ترسم. هیجان دارم. خوشحالم. غمگینم و در کنار همه اینها و با همه اینها دلتنگ. از هیچ کدامشان حرف نمی زنم. خودم هستم که تصمیم گرفته ام. از آدمهایی که تصمیم می گیرند و غر می زنند متنفرم.
انگار که خودم را به باد سپرده باشم یا به تکه چوبی کوچک وسط اقیانوس. این رهایی و پابند نبودن را دوست دارم. با همه ترسی که دارد منتظرش هستم.

گم شدن

یک چیزی در درون من دارد طغیان می کند. یک زن آشفته که هی به در و دیوار می کوبد خودش را و من نمی دانم که چه مرگش است. .

بازی

باید فکر کنم همه چیز یک بازی است. مثل همه بازی های دیگر این دنیا.