پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2008
دارم پوست می اندازم نه دارد پوستم کنده می شود.  دیشب دوباره کابوس دیدم و  وقتی بیدار شدم جرات نمی کردم چشم هایم را ببندم دوباره.دارم تصمیمی می گیرم که  همه زندگی ام را تحت تاثیر قرار می دهد که همه چیزش را عوض می کند. می ترسم. خیلی می ترسم.راه دیگری هست؟ راه دیگری شاید باشد اما راه های خیلی سخت. خیلی سخت. دوباره می خواهم راه اسان را انتخاب کنم؟می ترسم.  اصلا ایا این منم که دارم تصمیم می گیرم؟می ترسم احساساتی شده باشم. می ترسم. می ترسم. می ترسم.توی دلم رخت می شورن. اصلا نمی دانم تنهایی را دوام می اورم یا نه؟تنهران که بودم تنها هم که بودم اینقدر دلتنگ نمی شدم. چه مرگم شده؟امروز خوب نیستم.دخترک ترسیده است. هزار اگر و اگر جلوی رویم است.  راست می گفت زندگی مثل یک شیر است که مدام پنجه می اندازد لعنتی. اصلا نمی گذارد که سر بجنبانی. باید بجنگم با این شیر. انگار تا وقتی زنده ای از مبارزه گرزی نیست.
دیروز دو ساعت کنار ساحل قدم زدم. قدم زدم و آرام گرفتم.انگار من را آورده اند اینجا که درمان شوم از آنهمه استرس و فشار و ناامنی. خدا را چه دیدی شاید هم شد که بنویسم. شاید این قلم خشکیده دوباره روان شد.
هنوز عادت خانه نشینی از سرم نیافتاده. صبح که بیدار می شوم می خزم پشت این مانتیور و مدام فراموش می کنم که آن بیرون چه چیزهای خوبی در انتظارم است. هوا. نور. خیابان هایی که کسی کاری به کارت ندارد. که اذیت نمی شوی. که می شود راه رفت و نفس کشید.

فردا روز دیگری است

سالها بود که دلم زندگی در یک شهر ساحلی می خواست و بیدار شدن با صدای مرغ های دریایی و خانه ای که حیاط داشته باشد  و  دیوارهایش خفه ام نکند.
حالا همه این آرزوها یک جا برآورده شده. پنجره های اتاق کوچکم رو به حیاطی سرسبز با تک درختی کهنسال باز می شود و  دریا اینقدر نزدیک است که هروقت دلتنگ شوم دوان دوان خودم را به ساحل برسانم و دردهایم را رها کنم روی موج ها. نمی دانم فردا چه می شود  اما مهم نیست. می خواهم قدر لحظه ها را بدانم. می خواهم نگذارم دلتنگی ها و دلنگرانی هایم این روزها را خراب کند. می خواهم باور کنم که فردا روز دیگری است.

باید دوست پیدا کنم

دوست دارم اینجا را. شهری ساحلی. آرام و مدرن و زیبا.صبح ها با صدای مرغ های دریایی بیدار می شوم. یک اتاق کوچ بیست مری دارم   که درش رو به حیاطی باز می شود با یک درخت قدیمی و دیوارهای جلبک گرفته سبز. کلاسها هنوز شروع نشده و تا ده روز دیگر باید منتظر بمانم. منتظر می مانم.آرام است اینجا و می شود انتظار کشید.  روزها می روم و کنار دریا قدم می زنم. می روم و در شهر می گردم. کمی زبان می خوانم و باید نوشتن را شروع کنم. باید  از این روزهای تنهایی استفاده کنم و دوباره خودم را پیدا کنم.باید بنویسم. من می دانم که نوشتن در ذات من است. فقط باید بخواهم و تمریم کنم و بنویسم  و زیاد بنویسم. باید یک کافه خوب این طرف ها پیدا کنم که عصرها بروم و انجا بنشینم  و قهوه بخورم. باید دوست پیدا کنم برای خودم. نه برای این دو ماهی که اینجایم. برای روزهایی که در پیش دارم. برای زندگی.