پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2009

گم شدن

الان من فقط گم شدن را می خواهم. یک جایی که کسی کاری به کارم نداشته باشه. دارمش الان این را
سیگارش را آتش زد: «سال‌‌هاست كه دارم تكه تكه‌‌ی این ماشین را از هم باز ‌‌می‌كنم و از نو جور بهتری ‌‌می‌بندم. نه مردم پیش از ما فهمشان بیشتر از ما بوده‌‌‌‌، و نه بزرگتر‌‌هامان. تمام این داوری‌‌ها هم برای آدمِ متوسط است. من خودم را كشته ام تا بفهمم چه چیز خوب است و چه چیزی بد، و چرا. پس هر چه را خود درست بدانم بدان عمل ‌‌می‌كنم؛ حتا اگر همه‌‌ی شش میلیارد مردم این سیاره بگویند غلط است. راحتت كنم‌‌‌‌، برای من دیگر هیچ چیزی تابو نیست.»  کجا خواندم این را؟ یادم نیست؟ شاید در یکی از کتابهای رضا قاسمی
توی چشمهایش که نگاه کردم، دلم می خواست فرار کنم. مثل همان روزی که وانهاده را پرت کردم گوشه اتاق و فرار کردم ترسیده بودم. این نقابی که آدم ها روی چهره شان می گذارند، می گذاریم، ترسناک است. انگار که خودت را دفن کنی زیر خروار خروار خاک و با جسدی که روی صورتش نقاب گذاشته ای بخندی. نه بدتر.... انگار که نقاب چسبیده باشد به صورتت. که بخواهی بکنی اش، اما نشود. زخم هایت چرک کرده اند تو جرات عیان کردنشان را نداری. به بخاطر دیگرانُ بخاطر خودت که مبادا چشمت به آینه بیافتد.....

باید نوشت

اینجا احساس تنهایی می کنم، از اون تنهایی های عجیب و غریبی که هی باید به سکوت پناه ببری و همه می دونن که من هیچ میانه ای با سکوت ندارم. که وقتی ساکتم یعنی حالم بده.....
این دردی که امروز از سینه ام شروع شد و تا هرجا که تونست خودش را کشید شاید از این همه سکوت باشه.هیچ وقت دردی را که تو را بسوزونه تجربه نکرده نبودم. هم درد داشتم و هم می سوختم و درست همون موقعی که نفسم از زور درد بالا نمی اومد داشتم فکر می کردم چه چیز جالبیه این درد!! تا حالا اینجورش را ندیده بودم.
باید بنویسم. خودم می دونم که تنها چیزی که می تونه بهم کمک کنه نوشتنه. نوشتن تجربه های جدیدم. نوشتن این زندگیه تازه ای که دارم روز به روز باهاش جلو می رم.
دلم می خواد روزمره بنویسم. حس های همین الانم را با همه اون خیالبافی هایی که خودم هم گاهی نمی دونم تا کجاش واقعیته و تا کجاش تخسل. دلم می خواد گم شم وسط نوشته هام
فقط این نیست باید از اون روزهای لعنتی هم بنویسم. اگه ننویسم طوق لعنتش تا ابد دور گردنم می مونه. باید بنویسمش و از خودم جداش کنم.
سنگینی اش را روی زندگی ام دارم حس می کنم. هنوز نمی دونم من خیلی حساس بودم یا اون اتفاق …
زندگی با سرعت نور جلو می رود و کلمات آهسته آهسته متولد می شوند و نوشته می شوند و خوانده می شوند. خیلی وقتها هنگامی که یک کلمه را می خوانیم حس آن لحظه با همه رنج یا شادی اش مدتها است که تمام شده. این مدتها ممکن است حتی فقط  یک ساعت باشد.اما همان یک ساعت هم یعنی اینکه  فرسنگها از آن حس دور شده ای. کلمه ها اما با نوشته شدنشان این حس را جاودانه می کنند و نمی گذارند که تو _یا دیگران_فراموش کنید که روزی یا لحظه ای حسی از تو عبور کرده است. مهم نیست که چقدر عمیق بوده این عبور. مهم این است که زندگی مجموعه ای از شادی  و رنج است، اما چیزی که بیشتر وفتها نوشته می شود رنج ها و اضطراب ها و سختی ها است.
شادی که هست اینقدر هست که تو چیز دیگری را نمی طلبی. حداقل برای من اینطور بود. در یکسال و نیمی که عزیزترین آدم دنیا را کنارم داشتم کمتر از همیشه نوشتم.لحظه هایم پر بود و جای خالی ای  نبود که قلم بخواهد پرش کند. و این خوب نیست.من هیچ کدام از لحظه های شادی که در این یکسال  و نیم،  از من و زندگی ام عبور کرد را ننوشتم  و حتی در تمام این مدت هم  فقط وقت بیچارگی بود که به  نوشتن پناه بردم. به کاغذ سفیدی که بش…
من خیلی وقتها می ترسم از هجوم سایه هایی که احاطه ام کرده اند. می ترسم که گم شوم. می ترسم که هیچ سهمی از هیچ کجای دنیا نداشته باشم

چاه بابل یا شاید هم وردی که بره های می خواندند

چرا این رضا قاسمی طوری می نیوسد که انگار جلدت را کنار زده و تو را نوشته است؟؟

انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند و کابوس‌ها را نه. فرقی هم نمی‌کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام يک از ايستگاه‌های جهان پياده شده باشی؛ اين تنها جامه‌دانی‌ست که وقتی باز می‌کنی هميشه لبالب است از همان کابوس‌.
در همان منطق‌الطير هم، وقتی پرندگان به شوق ديدن سيمرغ سفری را آغاز می‌کنند، بالاخره در هر مرحله از راه مرغانی هستند که می‌افتند از پا. می‌گفتم: انگار کُن تو هم يکی از همين مرغان؛ وقتی توانش نيست، وقتی توانش نبوده از اول...


سخت است دست کشيدن از رؤيا؛ مخصوصاْ اگر صدايی را از اعماق جانت شنيده باشی. آنوقت، هی می‌پيچد توی کاسه‌ی سرت، و خارخار تمنايی پنهان دائم چنگ می‌زند به جگرت
نمی‌شد. چقدر بايد از اين شهر می‌رفتم به آن شهر، از اين کشور به آن کشور؟ همه‌ی زندگی‌امشده بود يک فرار بی‌پايان. می‌خواستم برای يکبار هم که شده بند شوم روی يک تکه زمين.خسته شده بودم از اين هستی که شبيه شده بود به شال نيم متریِ هلنا. از اين طرف شکافته می‌شد تا دوباره به همان شيوه بافته شود. با همان نخ‌ها؛ با همان رنگ‌ها.
خف…

خونه

گاهی اوقات دلم تنگ میشه برای خونه.بعد یادم می افته که من دیگه خونه ندارم.که باید همه چیز را از نو بسازم. از صفر صفر صفر.
کجا؟نمی دونم هنوز؟چه جوریش را هم نمی دونم و همه این ندونستن ها ترس میاره. اینجا که هستم خوبه .یه اتاق کوچولو دارم توی یه شهر کوچولوی استوایی. تا پنجاه که بشمرم به دریاچه می رسم. تا صد که بشمرم  وسط درختهام. اینجا تا دلم بخواد سکوت هست و آرامش و  باران. ترس هم هست اما. ترس اینکه بعدش چی؟ مثل مسافری هستم که  توی کشتی بهش خوش می گذره اما دنبال ساحل می گرده. دنبال جایی که بار و بنه اش را پهن کنه. یکی از زنها اما می گه مسافر باش همیشه. بهم می گه برو هند. می گه برو اونجا  و اگه می خواهی از صفر شروع کنی همون جا بمون و درس بخون و بی خیال همه دنیا بشو. نمی دونم میشه یا نه؟ اون یکی زنی که جاه طلبه اما چیزهای دیگه ای می گه و اون یکی دیگه که دلش جا مونده خونه. هی می گه برگرد. و سختشه قبول کردن اینکه که دیگه خونه نداره.

حواب رویاها

دلم صدایت را می خواهد، طوری که زیر و بمش را ببینم. دلم دیدنت را می خواهد، جوری که زل بزنم توی چشمهایت. دلم می خواست حالا کنارش بودم و نیستم و هیچ چیز آرامم نمی کند. مثل دختر بچه های تغس لجبازی می کنم و  اصلا نمی خواهم که آرام بگیرم

دیشب خواب عجیب و غریبی دیدم. از این خوابهایی که حالا می تونم تشخیص بدم  فقط یه خواب نیست. یک جایی بودم شبیه یک «خانه امن» با سازکاری فوق العاده منظم و کاربردی. اینقدر شیوه اداره آن «خانه امن» برایم جالب بود که از صبح فکرم را به خودش مشغول کرده و دوباره دارم خیال پردازی می کنم  برای خودم. یکی از آرزوهای من اینه که در ایران خانه امن داشته باشیم.چند وقت پیش که داشتم  با چند نفر فعالان آلمانی ولهستانی که در خانه های امن کار می کنند گفت‌و‌گو می کردم، مدام آه حسرت بود که از نهادم بلند می شد. واقعا بهشون حسودی ام شد و  وقتی به راه طولانی که ما در پیش داریم فکر می کردم بغض گلوم را می گرفت.
حالا خواب دیشب من یک دفعه ای همه آرزویم را زنده کرد و گذاشت جلوی چشمهام و این برای من یعنی اینکه امیدوار باش. نزدیک به 7 یا 8 سال پیش من خوابی دیدم که اینقدر شفاف  و واقعی بود خودم هم م…

می خواهم بروم

گاهی اوقات یک دفعه کنده می شوم  و از زمین و زمان. فرو می روم در آن سیاه چال خالی و  آن سوال های تمام نشدنی می آیند سراغم که "من اینجا چه می کنم؟"، "چکار باید بکنم؟" ، "از کدام راه باید بروم؟"، "اگر نشود؟"، "اگر نتوانم؟"، "اگر  زمین بخورم؟" ..... دل به دل خودم که بدهم می شود همه چیز را خراب کنم و زیر سوال ببرم و با یک خودویرانگرانی درست و حسابی زیر آب همه چیزم را بزنم.
دل به دل  این سوال ها نمی دهم اما. نه که فراموششان کنم یا پاکشان کنم. نه. فقط می دانم هر جای دنیا که باشم این سوال ها هم هستند. که اصلا شاید هر  روز باید از خودم اینها را بپرسم و نترسم از روبرو شدن با خودم. و بدانم که این سوال ها و تردیدها و ترس ها خیلی هم به اینجایی که هستم ربطی ندارد. آنجا هم که بودم دلم یک زندگی تقریبا همین مدلی را  می خواست. اینجا فقط کمی تنهایی اش بیشتر است و اختیاری نیست  و دلتنگی هم هست.ادمهایی که عاشقشان هستم نیستند. در عوض چیزهایی هم هست که  آنجا نبود. نیست. نمی شد که باشد. آرامش هست. امید هست.تنهایی هست.و شاید مهمتر از همه اینها مجالی بر…
بهش گفتم من ریشه هام هنوز اونجا جا مونده واگه مطمئن باشم که می تونم کار پیدا کنم و زندگیم را بچرحونم برمی گردم و همه چی را هم تحمل می کنم. پوزخند زد و هی گفت ریشه ها، ریشه ها... کدوم ریشه ها دلت خوش چند دقیقه بعد که گفت "بعد از مرگ مادرم..." معنی پوزخندش را فهمیدم.

سردمه دوباره

این چند روزه را خوب خوب بودم. انگارروتین زندگی ام کلاس رفتن و زندگی کردن باشه. چرا دو روزه باز دلشوره گرفتم پس؟چرا باز یه چیزی ته دلم را چنگ می زنه؟ دارم به اینده فکر می کنم. هیچ چیزش معلوم نیست هنوز لعنتی. خب ترسناکه. نباید بترسم. الان وقتش نیست. حداقل این هفته نه. باید فقط درس بخونم. هفته بعد را برای اینکار ها وقت دارم. امروز با مامان که حرف زدم یه دفعه بغض کردم. دلم تنگ شده براش. برای مامان. برای ذخترکم. برای بابا. باید برم درس بخونم. باید به هیچی فکر نکنم. چرا سردم شد دوباره. چرا دوباره می ترسم پس؟؟؟
حسودی می کنم به تو که بی من سفر رفته ای. عاشق سفر کردن با تو ام. عاشق این که خیره شوم به سرگردانی ات در سفر. به راه های نرفته ای که جستجوشان می کنی. می دانی اولین بار کی دستانم بی تاب دستانت شد، همان روزی که  رفته بودیم کوه. همان روزهایی که هر جمعه عصر از یک مسیر جدید می رفتیم و از یک مسیر جدید برمی گشتیم. همان روزها بود که فهمیدم از تکرار بیزاری و عاشق جستجو دلم برایت تنگ شده و آرام نمی گیرد. بهانه تو را گرفته و حواسش به هیچ چیز دیگه ای پرت نمیشه.دختر بچه  که بودم یه شب همینطور بهانه بابا را گرفته بودم .بابا نبود و مامان طاقت دیدن اشکهای من را نداشت.با قول یه عروسک خوشگل که فردا صبح توی بغلم باشه خوابم کرد و تا خود صبح بیدار موند  و  برای دخترکش عروسک بافت. اون عروسک چند سال بعد هدیه من شد به دخترکی که پدر و مادر و خانه اش  را دعوای آدم بزرگها از او گرفته بود. بمب درست در حیاط خانه شان افتاده بود زمین و همه چیز نابود شده بود. آن عروسک تنها چیزی بود که برای چند لحظه لبخند را به لبانش آورد...... حالا دخترک من دوباره بهانه گرفته و به هیچ عروسکی آرام نمی شود.دعوای آدم بزرگ ها این بار همه زن…

زن روزهای سخت

مثل کسی نبودم که داره میره.نه با کسی درست و حسابی خداحافظی کردم. نه چیزی با خودم برداشتم.و نه حتی چیزی را سیر نگاه کردم. حالا وقتی می بینم ادمهایی که برای یکی دوسال امدن و هر وقت بخوان می تونن برگردن چه چیزهایی با خودشان اوردن و چه حس هایی داشتن موقع اومدن فقط سکوت می کنم و نمی فهمم من چرا اینقدر خالی آمدم. چرا اینقدر خالی بودم. روی صندلی هواپیما که نشستم و پریدنش را حس کردم هم خالی بودم. خالی خالی...... تنها کسی که رفتنم را جدی گرفت خواهر کوچولو بود انگار، با اون اشکهایی که بند نمی آمد. من سنگ شده بودم. اینقدر زیر فشار بودم که فقط می خواستم برم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم. حتی به این روزهای سختی که گذروندم و شاید باز هم مجبور بشم باهاشون دست و پنجه نرم کنم. هنوز هم بعد از چهار ماه نمی فهمم چرا اون طوری سنگ شده بودم. نمی دونم چرا مامان را محکم بغل نکردم و هزار بار نبوسیدمش. هنوز نمی فهمم چرا برای اخرین بار لبهای تو را نبوسیدم و به گونه ات کفایت کردم.چرا حتی محکم در اغوشت نگرفتم تا اینجا اینطوری یخ نکنم. هنوز نمی دونم چرا هیچی از گذشته ام با خودم نیاوردم............... شاید یکی ا…
دلم برات تنگ شده . دلم دیوانه وار برات تنگ شده لعنتی.کاش اینجا بودی. کاش اینجا بودی و الان مثل بچه های خل و چل دو تایی می رفتیم زیر بارون و خیس اب می شدیم. این جدایی کی تموم میشه ؟؟؟ اگه الان تو هر جای امنی توی این دنیا بودیُخیالم راحت بود و تحمل می کردم دوری ات را. اما حالا. حالا که تو اسیر اونجا شدی، من حتی یه لحظه نمی تونم آسوده باشم. دلم رهایی ات را می خواد.دلم بودنت را می خواد.خسته شدم دیگه. چهار ماه چیزی نیست. سخت هست اما چیزی نیست که نشه تحملش نکرد. بیشتر از دوری مون اینکه اراده ای خارج از دست ما این دوری را بهمون تحمیل کرده اذیت می شم. اینکه بخاطر کمی متفاوت بودن باید اینهمه تاوان بدیم.از اینکه حالا بزرگترین ارزومون رهایی از جاییه که اسمش وطنه. دلم می خواست الان توی این روزهای سخت کنارت بودم و نیستم. حتی اگه بودم هم این کابوسی که مدام بالای سرم پرپر می زنه مگه می ذاشت اسوده باشیم و بودنم باری دیگه نباشه برای تو
"برای مهاجرت بايد اندکی ماجراجو بود، اندکی جاه‌طلب؛ اندکی هم نفرت داشت از هندسه. در اين مفهوم، مهاجر قماربازي‌ست که در نبردی نهايی همه‌ی گذشته‌ را داو می‌گذارد تا شايد آينده را ببرد. آنهايی که جاکن نمی شوند از زمين يا بی‌بهره‌اند از اين خصلت‌ها، يا وجود آن‌ها را در خود دستِ کم می‌گيرند. شايد هم متنفرند از قمار."  اینها را رضا قاسمی نوشته در وردی که بره ها می خوانند
چمدانم را باز کردم دوباره. این بار برای هشت ماه. خانه ام را دوست دارم خیلی زیاد.یک چیزی شبیه همانی است که ارزویش را داشتم. خانه ای کوچک وسط یک جای سبز و کنار یک دریاچه. شبیه دهات است . خلوت و ساکت و زیبا و بکر. دوستش دارم. می خواهم دوچرخه بخرم. شنا بروم. ورزش کنم. می خواهم هشت ماه زبان بخوانم و  بعد برای فوق لیسانس اقدام کنم. حالا از ان گیجی  و سردرگمی در امده ام. گمان می کنم اینجا را دوست دارم. گمان می کنم اینجا راحت باشم. اگر برمی گشتم ایران ایده ال ترین چیز برایم این بود که حداقل برای یک سال بتوانم جایی را اجاره کنم و با خیال راحت زبان بخوانم و کار کنم. حالا این را دارم خیلی بیشتر  و راحت تر از ایران به اضافه امنیت خاطر  و به اضافه اینکه می توانم برای اینده ام برنامه ریزی کنم وهمه اینها خیلی خوب است.  دلتنگی هم هست. اما هرچیزی بهایی دارد و باید این بها را بپردازم
دارم زندگی را به تمامی تجربه می کنم.دگرگونه بودن و دگر گونه زندگی کردن را. زخمهایم هر از چند وقت سر باز می کنند و قلبم را خراش می دهندو چاره ای نیست باید مدارا کنم. باید بنویسمشان شاید کمی ارام بگیرند. کمی آرام بگیرم. امروز بعد ناهار زیر بارباران استوایی "آمده ام با دخترم چای بخورم" شیوا ارسطویی را خواندم و یک جاهایی لرزیدم و اشک ریختم. چرا من نمی نویسم. چرا منی که روزها را خوب خوب می فهمم که اصلا زندگی شان کرده ام، نمی نویسمشان؟ احساس می کنم تنهای تنهایم. نه اینکه دلشکسته این تنهایی باشم. احساس می کنم همه مسئولیت زندگی ام روی دوش خودم است و در دستهای خودم و منم که باید بسازمش. احساس می کنم فارغ از همه همه همه، باید زندگی ام را بسازم. گفتنش سخت است اما دیگران همان دیگرانی که دوستشان دارم و قلبم از آن انها است بدون من راحت تر و بی دغدغه ترند. بی من یعنی اینکه من انجا نباشم. یعنی که باشم و خوب باشم و یا فکر کنند که خوبم اما انجا نباشم. دلتنگشان می شوم. می دانم که دلتنگم می شوند. اما زندگی که فقط اینها نیست. هنوز وقتی یاد روزهایی که از سر گذرانده ام می افتم اشکهایم سرازیر می ش…

اعتراف

چقدر ترسیده بودم. ترس  کلمه خوبی نیست برای آن همه اضطراب مداوم. وحشت زده بودم و  مدام زندگی را بالا می آوردم. حالا چقدر آرامم.راه هنوز سخت است. هنوز مانده تا روزهای خوش آرامش. روزهایی که اصلا شاید هیچ وقت برای من نیاید. یعنی هیچ وقت نخواهم که بیاید. با این همه اما آرامم. می دانم که حداقل در شش ماه آینده چه می خواهم بکنم. و این خوب است خیلی خوب. حالا، حالا که قایق لعنتی عزیز کمی آرام گرفته، رفته ام سراغ کلاف های سردرگمم. سراغ همان هایی که فرستاده بودمشان جایی که دیده نشوند. شاید هنوز وقتش نباشد شاید هنوز زود باشد. نمی دانم.ولی مگر دست من است؟ امروز وقتی " آمده ام با دخترم چای بخورم "شیوا ارسطویی را می خواندم مگر  آن هق هق های چند ثانیه ای انتخاب من بود؟ می دانی چی اذیتم می کند؟اینکه نمی خواهم واقعیت را بپذیرم. باید قبول کنم که چیزهایی را تحمل کرده ام که نمی باید تحمل می کردم و بپذیرم که یک بخش ماجرا را چاره ای نداشتم و یک بخش دیگر را جرات نداشتم. می ترسیدم. از دست دادن برایم مثل یک کابوس بود.  پی نوشت: خوابم نمی برد. ساعت خواب بدنم هنوز تنظیم نشده و تا بخواهی کلافه ام

دور دنیا در نود روز

یه وقتی باید همه این روزهایی که چمدانم را برداشتم و دور دنیا گشتم تا یه جایی پیدا کنم که چند وقتی بشه بمونم و بی دغدغه زندگی کنم بنویسم.
ظهر رسیدم. 12 ساعت پرواز و یک تک نشستن روی صندلی هواپیما خسته ام کرده. بر خلاف بیشتر وقتها که راحت توی سفر می خوابم. خیلی خوابم نبرد. اضطراب این روزها جزو جدانشدنی زندگی من شده است.
الانم با همه خستگی ام یک ساعت بیشتر نتونستم بخوابم. زندگی ام دارد عجیب و غریب می شود. حالا ارام تر شده ام. خیلی ارامتر.
پذیرش دانشگاه آمده اما ویزا ندارم هنوزُیک هفته ای می افتم دنبال کار ویزا و اگر نشد همین جا می مانم. خانه می گیرم. زبان می خوانم. زندگی می کنم. این شش ماه یا شاید یک سال فرصت خوبی است که خودم را جمع و جور کنم و سر و سامانی به زندگی ام بدهم. این سه ماه تمامش تجربه بود. باید درس هایش را بنویسم. باید فراموش شان نکنم.
90 روز است که دارم دور دنیا می چرخم.راستش هنوز کمی می ترسم. فقط کمی اما.
کجایی تو؟؟؟ دلم می خواد دلتنگت نشم اما میشم. این یعنی چی؟نمی دونم.بده که نمی دونم منو و تو الان کجای رابطه مون هستیم. دوستت دارم و ندارم. دوستم داری و نداری؟ کاش داشتمت. کاش همدیگه را داشتیم. روبرو شدن با واقعیت سخته. خیلی سخت. دارم تمرین می کنم که از پسش بربیام.می تونم؟باید بتونم. دارم اهنگی را گوش می کنم که بارها در خانه تو گوش کرده ام. لئوناردو کوهن. دنس می... یادته؟من یادمه. خیلی پررنگ. یادمه و با این اهنگ پرت میشم توی اغوش تو ...همیشه.. همیشه

فقط سنگ شد

دیروز یک چیزی بین ما شکست.خیلی آرام. خیلی نرم.مثل تیری بود که به آدم می خورد و دردش بعدا می آید.  ذره ذره. نرم نرم. اینقدر محکم و مطمئن حرفش را زد که اصلا شک نکردم به هیچ چیز. که دیگر مطمئن شدم که چیزی بین ما تمام شده.شاید بشویم رفیق. دو تا رفیق خیلی خیلی خوب. ولی فقط و فقط همین. فقط همین.....سنگ شد دلم به یک باره. گریه نکرد و بغض نکرد. شوکه نشد. فقط سنگ شد.  فقط یخ کرد

قفس

به خانه کوچکمان فکر می کنم که دیگر از ان من نیست. به تو ، به چشمهایت. به دستهایت. به اغوشت.چقدر همه شان از من دورند.انگار از همین الان از دست رفته اند. انگار هیچ وقت از آن من نخواهند بود. دارم تو را تاخت می زنم با چه؟ نمی دانم..... . در من زنی سرگردان است که هیچ جا ارام نمی گیرد. که سرنوشتش تنهایی است شاید. که بند خفه اش می کند. فرقی نمی کند چه بندی باشد. همین که بداند دیگر انتخابی ندارد دیوانه می شود. سر به در و دیوار قفس می کوبد. می ترسم خودش را ویران کند. می ترسم. می ترسم. می ترسم. اگر برود شاید بتواند باز هم تلاش کند. شاید باز هم قدرت انتخاب داشته باشد. به رفتن که فکر می کند آرام می شود. ترسو است؟ نمی دانم.اگر راهش اسان بود می گفتم ترسیده که دیگر نمی تواند . راهش اما سخت است. سخت سخت سخت سخت
اولش سرمای دلچسب زمستانی بود، بعد نم نم باران، بعد برفی که همه لباسم را سپید کرد و  کم کم طوفان شد. آسمان رنگ به رنگ می شد و من راه می رفتم و فکر می کردم. چه باید بکنم با زندگی ام؟؟؟؟ چقدر تنهایم. چقدر دلم می خواست با یک نفر حرف بزنم. عریان عریان. بی هیچ پرده پوشی ای. نمی شود نمی شود. نمی شود.
خودم باید تصمیم بگیرم. فقط خودم. و من مدام می ترسم که تصمیم اشتباه باشد.حیران شده ام میان ماندن و رفتن. نمی توانم.هرچه می کنم نمی توانم. دل کندن سخت است سخت است سخت است. احمق بودم که فکر می کردم چیزی برای دل کندن ندارم. رفتن هم سخت است شاید خیلی از سخت تر از ماندن.یعنی دیگر راه آسانی برایم نیست.راستش را بخواهی از  رفتن بیشتر می ترسم تا ماندن. دارم خل می شوم.دارم دیوانه می شوم.

سقف داشتن یا نداشتن؟مسئله این است

باید یاد بگیرم که در لحظه زندگی کنم
همه چی زندگی ام روی هوا است. همه چیزش. و من مدام به خودم می گویم که نترس. که فردا روز دیگری است. که این هم یک مدل زندگی است. ان چند روزی که مهمان بودم و خانه بود و خانواده و همه چیز سر جای خودش خیلی با خودم فکر کردم که ایا این ارامش را می خواهم یا این دربدری را به ان ترجیح می دهم.جوابش سخت است در روزهایی که دلت برای خانه داشتن تنگ شده است. می دانم اما که اهل یکجا نشینی هم نیستم.
از کجا می فهمند دلم برای تو بیشتر از همه تنگ شده. از لرزش صدایم وقتی اسم تو را می آورم یا چشمانی که تیله هایش انگار توی حوض آب افتاده اند؟
یک آدم جدید شناخته ام:نسیم خاکسار؛ یک چیزی توی نوشته هایش بود که آرامم کرد. تمام پروسه مهاجرت و تبعدی و وطن برایم مبهم بود و آشفته و غبار آلود و وقتی کتابش را خواندم. ارام شدم. وقتی خواندم و یادم آمد که این هم یک درد مشترک است و قبل از من هم آدمهای دیگر با آن دستو پنجه نرم کرده اند و می کنند و برایش راه حل پیدا کرده اند و می کنند.... همه این ها کمی آرامم کرد. نسیم خاکسار در هلند زندگی می کند در اوترخت. شاید بشود که بروم و ببینمش
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد؟ نمی دانم؟ فقط می دانم آنجایی که بودم یک مرداب بود و هیچ چیز در انتظارم نبود. هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز. داشتم نابود می شدم وخودم این را خوب می دیدم. اینجا شاید بتوانم زندگی کنم. حالا که تکلیفم را با خودم روشن کرده ام. حالا که می دانم نمی خواهم برگردم باید سخت کار کنم. از امروز از همین امروز نباید لحظه ای را هدر بدهم. باید کار کنم بنویسم بخوانم. باید نترسم. باید قوی باشم. راهم خست است خیلی سخت. می دانم می دانم اما چاره ای نیست. هست؟ باید بنویسم. باید این روزها را ، این زن سرگشته حیران این روزها را بنویسم. چقدر باید دارد این چند خط!!!!!!!!!!!!!!!! یک آدم جدید شناخته ام:نسیم خاکسار؛ یک چیزی توی نوشته هایش بود که آرامم کرد. تمام پروسه مهاجرت و تبعدی و وطن برایم مبهم بود و آشفته و غبار آلود و وقتی کتابش را خواندم. ارام شدم. وقتی خواندم و یادم آمد که این هم یک درد مشترک است و قبل از من هم آدمهای دیگر با آن دست و پنجه نرم کرده اند و می کنند و برایش راه ح…

شاید هیچ وقت

کی برمی گردی مادری؟نمی دونم. شاید هیچ وقت

دیوانه

دیوانه بودم که فکر می کردم بدون تو می توانم زندگی کنم. دیوانه بودم