پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2009
دارم زندگی را به تمامی تجربه می کنم.دگرگونه بودن و دگر گونه زندگی کردن را. زخمهایم هر از چند وقت سر باز می کنند و قلبم را خراش می دهندو چاره ای نیست باید مدارا کنم. باید بنویسمشان شاید کمی ارام بگیرند. کمی آرام بگیرم. امروز بعد ناهار زیر بارباران استوایی "آمده ام با دخترم چای بخورم" شیوا ارسطویی را خواندم و یک جاهایی لرزیدم و اشک ریختم. چرا من نمی نویسم. چرا منی که روزها را خوب خوب می فهمم که اصلا زندگی شان کرده ام، نمی نویسمشان؟ احساس می کنم تنهای تنهایم. نه اینکه دلشکسته این تنهایی باشم. احساس می کنم همه مسئولیت زندگی ام روی دوش خودم است و در دستهای خودم و منم که باید بسازمش. احساس می کنم فارغ از همه همه همه، باید زندگی ام را بسازم. گفتنش سخت است اما دیگران همان دیگرانی که دوستشان دارم و قلبم از آن انها است بدون من راحت تر و بی دغدغه ترند. بی من یعنی اینکه من انجا نباشم. یعنی که باشم و خوب باشم و یا فکر کنند که خوبم اما انجا نباشم. دلتنگشان می شوم. می دانم که دلتنگم می شوند. اما زندگی که فقط اینها نیست. هنوز وقتی یاد روزهایی که از سر گذرانده ام می افتم اشکهایم سرازیر می ش…

اعتراف

چقدر ترسیده بودم. ترس  کلمه خوبی نیست برای آن همه اضطراب مداوم. وحشت زده بودم و  مدام زندگی را بالا می آوردم. حالا چقدر آرامم.راه هنوز سخت است. هنوز مانده تا روزهای خوش آرامش. روزهایی که اصلا شاید هیچ وقت برای من نیاید. یعنی هیچ وقت نخواهم که بیاید. با این همه اما آرامم. می دانم که حداقل در شش ماه آینده چه می خواهم بکنم. و این خوب است خیلی خوب. حالا، حالا که قایق لعنتی عزیز کمی آرام گرفته، رفته ام سراغ کلاف های سردرگمم. سراغ همان هایی که فرستاده بودمشان جایی که دیده نشوند. شاید هنوز وقتش نباشد شاید هنوز زود باشد. نمی دانم.ولی مگر دست من است؟ امروز وقتی " آمده ام با دخترم چای بخورم "شیوا ارسطویی را می خواندم مگر  آن هق هق های چند ثانیه ای انتخاب من بود؟ می دانی چی اذیتم می کند؟اینکه نمی خواهم واقعیت را بپذیرم. باید قبول کنم که چیزهایی را تحمل کرده ام که نمی باید تحمل می کردم و بپذیرم که یک بخش ماجرا را چاره ای نداشتم و یک بخش دیگر را جرات نداشتم. می ترسیدم. از دست دادن برایم مثل یک کابوس بود.  پی نوشت: خوابم نمی برد. ساعت خواب بدنم هنوز تنظیم نشده و تا بخواهی کلافه ام

دور دنیا در نود روز

یه وقتی باید همه این روزهایی که چمدانم را برداشتم و دور دنیا گشتم تا یه جایی پیدا کنم که چند وقتی بشه بمونم و بی دغدغه زندگی کنم بنویسم.
ظهر رسیدم. 12 ساعت پرواز و یک تک نشستن روی صندلی هواپیما خسته ام کرده. بر خلاف بیشتر وقتها که راحت توی سفر می خوابم. خیلی خوابم نبرد. اضطراب این روزها جزو جدانشدنی زندگی من شده است.
الانم با همه خستگی ام یک ساعت بیشتر نتونستم بخوابم. زندگی ام دارد عجیب و غریب می شود. حالا ارام تر شده ام. خیلی ارامتر.
پذیرش دانشگاه آمده اما ویزا ندارم هنوزُیک هفته ای می افتم دنبال کار ویزا و اگر نشد همین جا می مانم. خانه می گیرم. زبان می خوانم. زندگی می کنم. این شش ماه یا شاید یک سال فرصت خوبی است که خودم را جمع و جور کنم و سر و سامانی به زندگی ام بدهم. این سه ماه تمامش تجربه بود. باید درس هایش را بنویسم. باید فراموش شان نکنم.
90 روز است که دارم دور دنیا می چرخم.راستش هنوز کمی می ترسم. فقط کمی اما.
کجایی تو؟؟؟ دلم می خواد دلتنگت نشم اما میشم. این یعنی چی؟نمی دونم.بده که نمی دونم منو و تو الان کجای رابطه مون هستیم. دوستت دارم و ندارم. دوستم داری و نداری؟ کاش داشتمت. کاش همدیگه را داشتیم. روبرو شدن با واقعیت سخته. خیلی سخت. دارم تمرین می کنم که از پسش بربیام.می تونم؟باید بتونم. دارم اهنگی را گوش می کنم که بارها در خانه تو گوش کرده ام. لئوناردو کوهن. دنس می... یادته؟من یادمه. خیلی پررنگ. یادمه و با این اهنگ پرت میشم توی اغوش تو ...همیشه.. همیشه

فقط سنگ شد

دیروز یک چیزی بین ما شکست.خیلی آرام. خیلی نرم.مثل تیری بود که به آدم می خورد و دردش بعدا می آید.  ذره ذره. نرم نرم. اینقدر محکم و مطمئن حرفش را زد که اصلا شک نکردم به هیچ چیز. که دیگر مطمئن شدم که چیزی بین ما تمام شده.شاید بشویم رفیق. دو تا رفیق خیلی خیلی خوب. ولی فقط و فقط همین. فقط همین.....سنگ شد دلم به یک باره. گریه نکرد و بغض نکرد. شوکه نشد. فقط سنگ شد.  فقط یخ کرد

قفس

به خانه کوچکمان فکر می کنم که دیگر از ان من نیست. به تو ، به چشمهایت. به دستهایت. به اغوشت.چقدر همه شان از من دورند.انگار از همین الان از دست رفته اند. انگار هیچ وقت از آن من نخواهند بود. دارم تو را تاخت می زنم با چه؟ نمی دانم..... . در من زنی سرگردان است که هیچ جا ارام نمی گیرد. که سرنوشتش تنهایی است شاید. که بند خفه اش می کند. فرقی نمی کند چه بندی باشد. همین که بداند دیگر انتخابی ندارد دیوانه می شود. سر به در و دیوار قفس می کوبد. می ترسم خودش را ویران کند. می ترسم. می ترسم. می ترسم. اگر برود شاید بتواند باز هم تلاش کند. شاید باز هم قدرت انتخاب داشته باشد. به رفتن که فکر می کند آرام می شود. ترسو است؟ نمی دانم.اگر راهش اسان بود می گفتم ترسیده که دیگر نمی تواند . راهش اما سخت است. سخت سخت سخت سخت
اولش سرمای دلچسب زمستانی بود، بعد نم نم باران، بعد برفی که همه لباسم را سپید کرد و  کم کم طوفان شد. آسمان رنگ به رنگ می شد و من راه می رفتم و فکر می کردم. چه باید بکنم با زندگی ام؟؟؟؟ چقدر تنهایم. چقدر دلم می خواست با یک نفر حرف بزنم. عریان عریان. بی هیچ پرده پوشی ای. نمی شود نمی شود. نمی شود.
خودم باید تصمیم بگیرم. فقط خودم. و من مدام می ترسم که تصمیم اشتباه باشد.حیران شده ام میان ماندن و رفتن. نمی توانم.هرچه می کنم نمی توانم. دل کندن سخت است سخت است سخت است. احمق بودم که فکر می کردم چیزی برای دل کندن ندارم. رفتن هم سخت است شاید خیلی از سخت تر از ماندن.یعنی دیگر راه آسانی برایم نیست.راستش را بخواهی از  رفتن بیشتر می ترسم تا ماندن. دارم خل می شوم.دارم دیوانه می شوم.

سقف داشتن یا نداشتن؟مسئله این است

باید یاد بگیرم که در لحظه زندگی کنم
همه چی زندگی ام روی هوا است. همه چیزش. و من مدام به خودم می گویم که نترس. که فردا روز دیگری است. که این هم یک مدل زندگی است. ان چند روزی که مهمان بودم و خانه بود و خانواده و همه چیز سر جای خودش خیلی با خودم فکر کردم که ایا این ارامش را می خواهم یا این دربدری را به ان ترجیح می دهم.جوابش سخت است در روزهایی که دلت برای خانه داشتن تنگ شده است. می دانم اما که اهل یکجا نشینی هم نیستم.
از کجا می فهمند دلم برای تو بیشتر از همه تنگ شده. از لرزش صدایم وقتی اسم تو را می آورم یا چشمانی که تیله هایش انگار توی حوض آب افتاده اند؟
یک آدم جدید شناخته ام:نسیم خاکسار؛ یک چیزی توی نوشته هایش بود که آرامم کرد. تمام پروسه مهاجرت و تبعدی و وطن برایم مبهم بود و آشفته و غبار آلود و وقتی کتابش را خواندم. ارام شدم. وقتی خواندم و یادم آمد که این هم یک درد مشترک است و قبل از من هم آدمهای دیگر با آن دستو پنجه نرم کرده اند و می کنند و برایش راه حل پیدا کرده اند و می کنند.... همه این ها کمی آرامم کرد. نسیم خاکسار در هلند زندگی می کند در اوترخت. شاید بشود که بروم و ببینمش