پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2009

سردمه دوباره

این چند روزه را خوب خوب بودم. انگارروتین زندگی ام کلاس رفتن و زندگی کردن باشه. چرا دو روزه باز دلشوره گرفتم پس؟چرا باز یه چیزی ته دلم را چنگ می زنه؟ دارم به اینده فکر می کنم. هیچ چیزش معلوم نیست هنوز لعنتی. خب ترسناکه. نباید بترسم. الان وقتش نیست. حداقل این هفته نه. باید فقط درس بخونم. هفته بعد را برای اینکار ها وقت دارم. امروز با مامان که حرف زدم یه دفعه بغض کردم. دلم تنگ شده براش. برای مامان. برای ذخترکم. برای بابا. باید برم درس بخونم. باید به هیچی فکر نکنم. چرا سردم شد دوباره. چرا دوباره می ترسم پس؟؟؟
حسودی می کنم به تو که بی من سفر رفته ای. عاشق سفر کردن با تو ام. عاشق این که خیره شوم به سرگردانی ات در سفر. به راه های نرفته ای که جستجوشان می کنی. می دانی اولین بار کی دستانم بی تاب دستانت شد، همان روزی که  رفته بودیم کوه. همان روزهایی که هر جمعه عصر از یک مسیر جدید می رفتیم و از یک مسیر جدید برمی گشتیم. همان روزها بود که فهمیدم از تکرار بیزاری و عاشق جستجو دلم برایت تنگ شده و آرام نمی گیرد. بهانه تو را گرفته و حواسش به هیچ چیز دیگه ای پرت نمیشه.دختر بچه  که بودم یه شب همینطور بهانه بابا را گرفته بودم .بابا نبود و مامان طاقت دیدن اشکهای من را نداشت.با قول یه عروسک خوشگل که فردا صبح توی بغلم باشه خوابم کرد و تا خود صبح بیدار موند  و  برای دخترکش عروسک بافت. اون عروسک چند سال بعد هدیه من شد به دخترکی که پدر و مادر و خانه اش  را دعوای آدم بزرگها از او گرفته بود. بمب درست در حیاط خانه شان افتاده بود زمین و همه چیز نابود شده بود. آن عروسک تنها چیزی بود که برای چند لحظه لبخند را به لبانش آورد...... حالا دخترک من دوباره بهانه گرفته و به هیچ عروسکی آرام نمی شود.دعوای آدم بزرگ ها این بار همه زن…

زن روزهای سخت

مثل کسی نبودم که داره میره.نه با کسی درست و حسابی خداحافظی کردم. نه چیزی با خودم برداشتم.و نه حتی چیزی را سیر نگاه کردم. حالا وقتی می بینم ادمهایی که برای یکی دوسال امدن و هر وقت بخوان می تونن برگردن چه چیزهایی با خودشان اوردن و چه حس هایی داشتن موقع اومدن فقط سکوت می کنم و نمی فهمم من چرا اینقدر خالی آمدم. چرا اینقدر خالی بودم. روی صندلی هواپیما که نشستم و پریدنش را حس کردم هم خالی بودم. خالی خالی...... تنها کسی که رفتنم را جدی گرفت خواهر کوچولو بود انگار، با اون اشکهایی که بند نمی آمد. من سنگ شده بودم. اینقدر زیر فشار بودم که فقط می خواستم برم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم. حتی به این روزهای سختی که گذروندم و شاید باز هم مجبور بشم باهاشون دست و پنجه نرم کنم. هنوز هم بعد از چهار ماه نمی فهمم چرا اون طوری سنگ شده بودم. نمی دونم چرا مامان را محکم بغل نکردم و هزار بار نبوسیدمش. هنوز نمی فهمم چرا برای اخرین بار لبهای تو را نبوسیدم و به گونه ات کفایت کردم.چرا حتی محکم در اغوشت نگرفتم تا اینجا اینطوری یخ نکنم. هنوز نمی دونم چرا هیچی از گذشته ام با خودم نیاوردم............... شاید یکی ا…
دلم برات تنگ شده . دلم دیوانه وار برات تنگ شده لعنتی.کاش اینجا بودی. کاش اینجا بودی و الان مثل بچه های خل و چل دو تایی می رفتیم زیر بارون و خیس اب می شدیم. این جدایی کی تموم میشه ؟؟؟ اگه الان تو هر جای امنی توی این دنیا بودیُخیالم راحت بود و تحمل می کردم دوری ات را. اما حالا. حالا که تو اسیر اونجا شدی، من حتی یه لحظه نمی تونم آسوده باشم. دلم رهایی ات را می خواد.دلم بودنت را می خواد.خسته شدم دیگه. چهار ماه چیزی نیست. سخت هست اما چیزی نیست که نشه تحملش نکرد. بیشتر از دوری مون اینکه اراده ای خارج از دست ما این دوری را بهمون تحمیل کرده اذیت می شم. اینکه بخاطر کمی متفاوت بودن باید اینهمه تاوان بدیم.از اینکه حالا بزرگترین ارزومون رهایی از جاییه که اسمش وطنه. دلم می خواست الان توی این روزهای سخت کنارت بودم و نیستم. حتی اگه بودم هم این کابوسی که مدام بالای سرم پرپر می زنه مگه می ذاشت اسوده باشیم و بودنم باری دیگه نباشه برای تو
"برای مهاجرت بايد اندکی ماجراجو بود، اندکی جاه‌طلب؛ اندکی هم نفرت داشت از هندسه. در اين مفهوم، مهاجر قماربازي‌ست که در نبردی نهايی همه‌ی گذشته‌ را داو می‌گذارد تا شايد آينده را ببرد. آنهايی که جاکن نمی شوند از زمين يا بی‌بهره‌اند از اين خصلت‌ها، يا وجود آن‌ها را در خود دستِ کم می‌گيرند. شايد هم متنفرند از قمار."  اینها را رضا قاسمی نوشته در وردی که بره ها می خوانند
چمدانم را باز کردم دوباره. این بار برای هشت ماه. خانه ام را دوست دارم خیلی زیاد.یک چیزی شبیه همانی است که ارزویش را داشتم. خانه ای کوچک وسط یک جای سبز و کنار یک دریاچه. شبیه دهات است . خلوت و ساکت و زیبا و بکر. دوستش دارم. می خواهم دوچرخه بخرم. شنا بروم. ورزش کنم. می خواهم هشت ماه زبان بخوانم و  بعد برای فوق لیسانس اقدام کنم. حالا از ان گیجی  و سردرگمی در امده ام. گمان می کنم اینجا را دوست دارم. گمان می کنم اینجا راحت باشم. اگر برمی گشتم ایران ایده ال ترین چیز برایم این بود که حداقل برای یک سال بتوانم جایی را اجاره کنم و با خیال راحت زبان بخوانم و کار کنم. حالا این را دارم خیلی بیشتر  و راحت تر از ایران به اضافه امنیت خاطر  و به اضافه اینکه می توانم برای اینده ام برنامه ریزی کنم وهمه اینها خیلی خوب است.  دلتنگی هم هست. اما هرچیزی بهایی دارد و باید این بها را بپردازم