۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

چاه بابل یا شاید هم وردی که بره های می خواندند

چرا این رضا قاسمی طوری می نیوسد که انگار جلدت را کنار زده و تو را نوشته است؟؟


انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند و کابوس‌ها را نه. فرقی هم نمی‌کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام يک از ايستگاه‌های جهان پياده شده باشی؛ اين تنها جامه‌دانی‌ست که وقتی باز می‌کنی هميشه لبالب است از همان کابوس‌.

  
در همان منطق‌الطير هم، وقتی پرندگان به شوق ديدن سيمرغ سفری را آغاز می‌کنند، بالاخره در هر مرحله از راه مرغانی هستند که می‌افتند از پا. میگفتم: انگار کُن تو هم يکی از همين مرغان؛ وقتی توانش نيست، وقتی توانش نبوده از اول...



سخت است دست کشيدن از رؤيا؛ مخصوصاْ اگر صدايی را از اعماق جانت شنيده باشی. آنوقت، هی می‌پيچد توی کاسه‌ی سرت، و خارخار تمنايی پنهان دائم چنگ می‌زند به جگرت

    نمی‌شد. چقدر بايد از اين شهر می‌رفتم به آن شهر، از اين کشور به آن کشور؟ همه‌ی زندگی‌ام شده بود يک فرار بی‌پايان. می‌خواستم برای يک بار هم که شده بند شوم روی يک تکه زمين. خسته شده بودم از اين هستی که شبيه شده بود به شال نيم متریِ هلنا. از اين طرف شکافته می‌شد تا دوباره به همان شيوه بافته شود. با همان نخ‌ها؛ با همان رنگ‌ها.

  خفه‌ام می‌کند هر سقف و هر ديوار. خفه‌ام می‌کند ازدحام جمعيت. نه فقط هُرم نفس‌ها، که هُرم حضور هم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

خونه


گاهی اوقات دلم تنگ میشه برای خونه.بعد یادم می افته که من دیگه خونه ندارم.که باید همه چیز را از نو بسازم. از صفر صفر صفر.

کجا؟نمی دونم هنوز؟چه جوریش را هم نمی دونم و همه این ندونستن ها ترس میاره.
اینجا که هستم خوبه .یه اتاق کوچولو دارم توی یه شهر کوچولوی استوایی. تا پنجاه که بشمرم به دریاچه می رسم. تا صد که بشمرم  وسط درختهام. اینجا تا دلم بخواد سکوت هست و آرامش و  باران.
ترس هم هست اما. ترس اینکه بعدش چی؟ مثل مسافری هستم که  توی کشتی بهش خوش می گذره اما دنبال ساحل می گرده. دنبال جایی که بار و بنه اش را پهن کنه.
یکی از زنها اما می گه مسافر باش همیشه. بهم می گه برو هند. می گه برو اونجا  و اگه می خواهی از صفر شروع کنی همون جا بمون و درس بخون و بی خیال همه دنیا بشو.
نمی دونم میشه یا نه؟ اون یکی زنی که جاه طلبه اما چیزهای دیگه ای می گه و اون یکی دیگه که دلش جا مونده خونه. هی می گه برگرد. و سختشه قبول کردن اینکه که دیگه خونه نداره.

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

حواب رویاها


دلم صدایت را می خواهد، طوری که زیر و بمش را ببینم.
دلم دیدنت را می خواهد، جوری که زل بزنم توی چشمهایت.
دلم می خواست حالا کنارش بودم و نیستم و هیچ چیز آرامم نمی کند. مثل دختر بچه های تغس لجبازی می کنم و  اصلا نمی خواهم که آرام بگیرم


دیشب خواب عجیب و غریبی دیدم. از این خوابهایی که حالا می تونم تشخیص بدم  فقط یه خواب نیست.
یک جایی بودم شبیه یک «خانه امن» با سازکاری فوق العاده منظم و کاربردی. اینقدر شیوه اداره آن «خانه امن» برایم جالب بود که از صبح فکرم را به خودش مشغول کرده و دوباره دارم خیال پردازی می کنم  برای خودم.
یکی از آرزوهای من اینه که در ایران خانه امن داشته باشیم.چند وقت پیش که داشتم  با چند نفر فعالان آلمانی ولهستانی که در خانه های امن کار می کنند گفت‌و‌گو می کردم، مدام آه حسرت بود که از نهادم بلند می شد. واقعا بهشون حسودی ام شد و  وقتی به راه طولانی که ما در پیش داریم فکر می کردم بغض گلوم را می گرفت.

حالا خواب دیشب من یک دفعه ای همه آرزویم را زنده کرد و گذاشت جلوی چشمهام و این برای من یعنی اینکه امیدوار باش.
نزدیک به 7 یا 8 سال پیش من خوابی دیدم که اینقدر شفاف  و واقعی بود خودم هم می دونستم چیزی بیشتر از یک خواب پریشان است. در تمام این سالها مثل  یک تصویر زنده جلوی چشمم  بود. با همه جزئیات و ریزه کاری هایش .
و برای خودم هم عجیب بود که اون خواب کوتاه چند دقیقه ای را هنوز یادم هست.تا دو سال پیش که من برای بیشتر  از یک ماه دوباره پرت شدم توی همون خواب و این بار دیگه خواب نبود. واقعیت بود. انگاری اون خواب 8 سال پیش تیزرش بوده و این یکی خود فیلم. فیلم که چه عرض کنم سریال بود.

خوبه که آدم خواب آرزوهایش را ببیند.

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

می خواهم بروم


گاهی اوقات یک دفعه کنده می شوم  و از زمین و زمان. فرو می روم در آن سیاه چال خالی و  آن سوال های تمام نشدنی می آیند سراغم که "من اینجا چه می کنم؟"، "چکار باید بکنم؟" ، "از کدام راه باید بروم؟"، "اگر نشود؟"، "اگر نتوانم؟"، "اگر  زمین بخورم؟" ..... دل به دل خودم که بدهم می شود همه چیز را خراب کنم و زیر سوال ببرم و با یک خودویرانگرانی درست و حسابی زیر آب همه چیزم را بزنم.

دل به دل  این سوال ها نمی دهم اما. نه که فراموششان کنم یا پاکشان کنم. نه. فقط می دانم هر جای دنیا که باشم این سوال ها هم هستند. که اصلا شاید هر  روز باید از خودم اینها را بپرسم و نترسم از روبرو شدن با خودم. و بدانم که این سوال ها و تردیدها و ترس ها خیلی هم به اینجایی که هستم ربطی ندارد. آنجا هم که بودم دلم یک زندگی تقریبا همین مدلی را  می خواست. اینجا فقط کمی تنهایی اش بیشتر است و اختیاری نیست  و دلتنگی هم هست.ادمهایی که عاشقشان هستم نیستند.
در عوض چیزهایی هم هست که  آنجا نبود. نیست. نمی شد که باشد. آرامش هست. امید هست.تنهایی هست.و شاید مهمتر از همه اینها مجالی برای اینکه ببنیم چه می خواهم بکنم.
اینجا سخت تر است یا انجا؟ نمی دانم . واقعا بعد از این مدت نمی دانم. هر دوشان برای من سخت بود. خیلی سخت  و هر دو سرشار از تجربه های غنی و منحصر بفرد. اینقدر زیاد که دلم نمی خواهد به عقب برگردم. دلم نمی خواهد از سر نو شروع کنم. که فقط  وفقط می خواهم بروم....


بهش گفتم من ریشه هام هنوز اونجا جا مونده واگه مطمئن باشم که می تونم کار پیدا کنم و زندگیم را بچرحونم برمی گردم و همه چی را هم تحمل می کنم.
پوزخند زد و هی گفت ریشه ها، ریشه ها... کدوم ریشه ها دلت خوش
چند دقیقه بعد که گفت "بعد از مرگ مادرم..." معنی پوزخندش را فهمیدم.

حیرانی