پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2009

باید نوشت

اینجا احساس تنهایی می کنم، از اون تنهایی های عجیب و غریبی که هی باید به سکوت پناه ببری و همه می دونن که من هیچ میانه ای با سکوت ندارم. که وقتی ساکتم یعنی حالم بده.....
این دردی که امروز از سینه ام شروع شد و تا هرجا که تونست خودش را کشید شاید از این همه سکوت باشه.هیچ وقت دردی را که تو را بسوزونه تجربه نکرده نبودم. هم درد داشتم و هم می سوختم و درست همون موقعی که نفسم از زور درد بالا نمی اومد داشتم فکر می کردم چه چیز جالبیه این درد!! تا حالا اینجورش را ندیده بودم.
باید بنویسم. خودم می دونم که تنها چیزی که می تونه بهم کمک کنه نوشتنه. نوشتن تجربه های جدیدم. نوشتن این زندگیه تازه ای که دارم روز به روز باهاش جلو می رم.
دلم می خواد روزمره بنویسم. حس های همین الانم را با همه اون خیالبافی هایی که خودم هم گاهی نمی دونم تا کجاش واقعیته و تا کجاش تخسل. دلم می خواد گم شم وسط نوشته هام
فقط این نیست باید از اون روزهای لعنتی هم بنویسم. اگه ننویسم طوق لعنتش تا ابد دور گردنم می مونه. باید بنویسمش و از خودم جداش کنم.
سنگینی اش را روی زندگی ام دارم حس می کنم. هنوز نمی دونم من خیلی حساس بودم یا اون اتفاق …
زندگی با سرعت نور جلو می رود و کلمات آهسته آهسته متولد می شوند و نوشته می شوند و خوانده می شوند. خیلی وقتها هنگامی که یک کلمه را می خوانیم حس آن لحظه با همه رنج یا شادی اش مدتها است که تمام شده. این مدتها ممکن است حتی فقط  یک ساعت باشد.اما همان یک ساعت هم یعنی اینکه  فرسنگها از آن حس دور شده ای. کلمه ها اما با نوشته شدنشان این حس را جاودانه می کنند و نمی گذارند که تو _یا دیگران_فراموش کنید که روزی یا لحظه ای حسی از تو عبور کرده است. مهم نیست که چقدر عمیق بوده این عبور. مهم این است که زندگی مجموعه ای از شادی  و رنج است، اما چیزی که بیشتر وفتها نوشته می شود رنج ها و اضطراب ها و سختی ها است.
شادی که هست اینقدر هست که تو چیز دیگری را نمی طلبی. حداقل برای من اینطور بود. در یکسال و نیمی که عزیزترین آدم دنیا را کنارم داشتم کمتر از همیشه نوشتم.لحظه هایم پر بود و جای خالی ای  نبود که قلم بخواهد پرش کند. و این خوب نیست.من هیچ کدام از لحظه های شادی که در این یکسال  و نیم،  از من و زندگی ام عبور کرد را ننوشتم  و حتی در تمام این مدت هم  فقط وقت بیچارگی بود که به  نوشتن پناه بردم. به کاغذ سفیدی که بش…
من خیلی وقتها می ترسم از هجوم سایه هایی که احاطه ام کرده اند. می ترسم که گم شوم. می ترسم که هیچ سهمی از هیچ کجای دنیا نداشته باشم