توی چشمهایش که نگاه کردم، دلم می خواست فرار کنم. مثل همان روزی که وانهاده را پرت کردم گوشه اتاق و فرار کردم
ترسیده بودم. این نقابی که آدم ها روی چهره شان می گذارند، می گذاریم، ترسناک است. انگار که خودت را دفن کنی زیر خروار خروار خاک و با جسدی که روی صورتش نقاب گذاشته ای بخندی.
نه بدتر.... انگار که نقاب چسبیده باشد به صورتت. که بخواهی بکنی اش، اما نشود. زخم هایت چرک کرده اند تو جرات عیان کردنشان را نداری. به بخاطر دیگرانُ بخاطر خودت که مبادا چشمت به آینه بیافتد..... 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین