پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2010
همه جا سپید سپیده.  برای اینجا که مردمش فقط باران را می شناسند، برف هم هیجان دارد و هم گیج‌شان می کند. برای من اگر وقت داشتم که بروم وسط برف‌ها راه بروم، آرامش بود این همه سپیدی. وقت ندارم اما. این روزها مدام می دوم و از همه دنیا عقبم.. دلم می خواست این روزهای آخر سال را می رفتم وسط  خیابان و دل می دادم به نوازنده های دورگردی که وسط این برف و سرما  آهنگ کریمس می زنند ومی خوانند، به جای این آرزوهای سرخوشانه چپیده ام زیر پتو و باید این سه روز آخر سال را تمام وقت کار کنم که  لپ تاپ به کول سفر نروم.
کار جدیدم را دوست دارم. من را یاد روزهایی می اندازد که از صبح تا شب می دویدم و شاد بودم و راضی و مطمئن. یاد آن یک سالی که اولین تجربه جدی کارم بود و اینقدر انرژی داشتم که ساعت 6 و 7 بعد از کار می رفتم کتابفروشی داروک توی کوچه پس کوچه های تخت طاووس و تا ساعت یه ربع به نه می نشستم توی نیم طبقه کوچک طبقه بالای کتابفروشی، هی کتاب می خواندم و چایی می خوردم وهر شب آن یک ربع را تا سر پل تخت طاووس می دویدم که به آخرین اتوبوس شب برسم.

دلم برای چیزهای کوچک تنگ می شود. برای اینکه مثلا یه دفعه ای یکی مان بزند زیر آواز و آن یکی دنباله اش را بگیرد. برای اینکه صبح‌ها وسط خواب و بیداری غلط بخورم و خودم را در آغوشت جا کنم. برای لیوان های چایی که برایم می ریختی و سرد می شد اینقدر که سرم توی کامپیوتر بود. برای فیلم دیدن هایمان. برای اینکه من را بنشانی یک گوشه و برایم کتاب بخوانی. برای اینکه دوربین بدست بیافتیم دور شهر، برای تماشا کردنت وقت تعریف کردن هزار و یک ماجرایی که همیشه داری. برای همین چیزهای کوچکی که اسمش زندگی است.
چندپاره می شم وقتی آدمی که نفسم به نفسش بنده، من را یک جور دیگه می خواد و من، نمی تونم اونی باشم که دلش می خواد.  
شاید یکی از معدود چیزهایی که این بار تحمل ناپذیر هستی را سبک می کنه، داشتن آدمیه که قلبت را سرشار کنه.
حالم خوب نیست. نه حوصله نقاب آدم خوش و شاد گذاشتن دارم. نه حوصله اینکه توضیح بدم چرا حالم خوب نیست. اصلا توضیح نداره. همه چی خوبه. همه نگرانی های این چند ماه هم برطرف شدن و من الان کاملا مصداق آدمی ام که خوشی زده زیر دلش و داره بهانه می‌گیره. بهانه‌هاش دلیل ندارن، اما واقعی ان. اینقدر واقعی که بی بهانه گریه می کنه و وسط گریه خنده اش می گیره از اینکه خل شده کاملا. دلم هیچی نمی خواد. حتی دلم خونه ام را هم نمی خواد اینقدر که به خودم گفتم تو دیگه خونه نداری. اینقدر که شبها خواب می بینم برگشتم و هیچ کس منتظرم نیست، که من هیچ جا را نمی شناسم. که هیچ تلفنی جواب نمی ده. اینقدر که دیگه از همه می ترسم. مثل آدمهای دیوانه می شینم هی وبلاگ این زنهایی که مدام زیر خشونتن، کتک می خورن از شوهراشون، خیانت می بینن، جایی را ندارن برن، یا می تونن برن و جراتش را ندارن می خونم و هی غصه می خورم وحرص می خورم و فکر می کنم چقدر این زنها شبیه اون زنهایی اند که وبلاگ نداشتن، اما زندگی شون همین شکلی بود و هر شب یکی شون برام قصه می گفت.
دیروز خوب بودم. بعد گمانم دو هفته ابروهام را برداشتم و توی آینه زل زدم به خودم…
دیشب خواب دیدم رفتم خونه، هیچ کس خونه نبود. هیچ تلفنی جواب نمی داد. آدرس هیچ کسی یادم نبود.هر شماره ای را می گرفتم می گفت در دسترس نیست. دلم می خواست برگردم. نمی شد.

..

کتاب «مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقلابی» را هم دست گرفتم اینقدر که عادت کردم چند کار را همزمان انجام بدم و قرارم نمیگیره بشینم سر یک کار فقط.
چقدر وقایع سالهای دهه 40 شبیه این سالهای ما است. چرا تاریخ هی برای ما تکرار می شه و هربار فقط رنگ و لعابش عوض شده؟
**یادم باشه که به قول م. قائد عزیز: «هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و همه عقاید بشر نتیجه ادراک ها و عادات او در نگاه کردن، دیدن و قضاوت کردن است»
امروز نت الهه را که خوندم که از خلوتی کتابفروشی شون نوشته بود، تازه یادم افتاد چند وقته چقدر کم کتاب می خونم. بهانه هم دارم ملس. می گم فارسی نخونم که برای زبانم بده. انگلیسی هم بهم لذت نمی ده و جز چیزهایی که مجبورم چیزی نمی خونم و می شم از این جا رانده و از اونجا مونده. خجالت کشیدم از خودم که چقدر کم حواسم به خودم هست و بعد غر می زنم که چرا سرحال نیستم.
حالا بعد یک روز پر کار که  حسابی شیره ام کشیده شده، ظلم، جهل و برزخیان زمین، محمد قائد را که نصفه کار ول کرده بودم، دست گرفتم، سی دی ابرها را گذاشتم توی کامپیوتر و دارم خوشگذرانی می کنم.
دلم می خواد اینجا بشه یه جور دفتر یادداشت روزانه، ازاونایی که می آیی می نویسی چی کار کردی وچیکار می خواهی بکنی و چیکارا دلت می خواد بکنی که منظم بشی. از 14 سالگی همیشه یکی از این دفترها داشتم که کارهام و فکرهام را توشون می نوشتم. الان همه اون دفترها توی یک کارتون بزرگ طناب پیچ شده هزار لا چسبکاری شده که وسط هر لایه چسب هم سه تا امضا کردم، توی زیر زمین خونه مونه. طبیعتا نمی تونستم  با خودم بیارمشون اینقدر که سنگین بود و طبیعتا دوباره نمی تونم از اون دفترا داشته باشم اینقدر که  بعد چند وقت باز سنگین می شن حتما و این دفعه حتی یه زیر زمین هم ندارم که بذارمشون اونجا. یک مدت توی ورد می نوشتم. یک مدت یعنی چند سال. خیلی مرتب. بعد ولش کردم. نمی دونم فرق می کنه صفحه ورد با صفحه کاغذ. وبلاگ ولی مثل همون دفترچه هه می مونه.خب نمیشه همه چی را نوشت چون به هر حال خونده میشه و من توی یک خانه تمام شیشه ای راحت نیستم خیلی. حتی اگه مثل اینجا متروک باشه و یک زن ذوزنقه ای بنویسدش. ولی دلم می خواد دوباره بشه چیزی شبیه دفترچه یادداشتم که بقول یکی بار ذهنم را سبک کنم تا جا برای بقیه چیزها داشته باشه. هیچ وقت رو…

.....

دیروز عکسش را توی اینترنت دیدم. همینطوری وسط کار گفتم برم سایته را دوباره چک کنم که پیداش کردم. یه خونه نقلی یک خوابه، با پنجره‌های رو به خیابون و کاناپه کنار شومینه.اینقدر وسوسه کننده بود کهزنگ زدم برم ببینمش. نزدیک کانال آب بود وبا یک ربع پیاده روی می رسیدم بهدانشگاه.اتاق خواب زیر شیروانی وپنجره های رو به یک خیابان پر از کافه چیزی نبود که بتونم ازش بگذرم. خیلی بزرگ نیست. اما برای یک زندگی جمع و جور، کافیه. اینقدر هست که بشه وسائل هام را طوری توش بچینم که شبیه خونه بشه. شاید هم دیوارهاش را رنگ زدم و روی یکی از دیوارهاش یک نقشه بزرگ جهان زدم، تا یادم باشه کجاها قراره برم و چیکارها قراره بکنم. شاید همین فردا چمدان ها را ببرم خالی کنم وسط خونه و همون جاهر چهارتاشون را بندازمشون توی سطل آشغال سر کوچه.. اینقدر توی این دو سال آینه دقم بودند که تا چند وقت می خواهم بدون چمدان سفر کنم. نه که از زندگی چمدونی خسته شده باشم. از اینکه سنگینند خسته ام. خوبه که همه زندگی آدم سه، چهار تا چمدون باشه. خوب نیست اما مجبور باشی همه زندگی ات را از استوا بکشی تا نزدیک های قطب. ازدیروز هی دارم نقشه می کشم برا…
چراهی دلش می خواد فرار کنه از همه جا و همه کس؟ چرا هیچ جای این دنیا دیگه امن نیست؟ چرا نمیشه چشم ها را بست و به هیچی فکر نکرد؟چرا چشمهاش با پلک های بسته هم می بینن؟

....

یک وقتهایی در زندگی هست که تنهایی یه غول بی سر و دم میشه که هیچ طوری نمیشه نادیده اش گرفت. اینقدر واقعی جلوت می ایسته که حتی نمی تونی به خودت امید فرداهایی را بدی که شاید نباشه. اینجور وقتها آدم پناه می بره به خاطره هاش. به کتابخانه ای که از نوجوانی آرام آرام درست کرده، به کوچه پس کوچه های خیابان خانه پدری، به عروسک‌هایی که مادر بافته، اصلا به آغوش شان، به آغوش آنها و ادمهای دیگری که دوستشان دارد. هیچ کدام اینها که نباشد، تنهایی می شود یک درد بی درمان که فقط باید بپذیری اش و نترسی از آن و هی به خودت بگویی که زورش به تو نمی رسد.
توی دنیای واقعی می خندم به هرچی غم و ترسه، به تنهایی رو نمی دم. و همه چی را به مسخره می گیرم که بگذره این روزها. اینجا ولی دلم می خواد غر بزنم. خوبی اش به اینه که مثل یه خونه متروکه می مونه که هیچ کس از دور و برش رد نمیشه.
پنج شنبه، بعد از شکایتم از اونهمه گیج و ویجی این روزها رفتم برای خودم خیابان گردی، کافه نشینی، نمایشگاه عکس، گالری نقاشی، رفتم برای خودم بلیط جشنواره فیلم گرفتم. رفتمو رستوران ایرانی برای ناهار و ایتالیایی برای شام و ورزش حتی. همه اینها را ی…
هیچ وقت یاد نگرفتم با آدمی که حالش بده، ناامیده، خسته است، چکار کنم. خودم وقتی اینطوری می شم هی به خودم مهربانی می کنم، هوای خودم را دارم، ناز خودم را می کشم و خودم را می برم گردش، سینما، خیابون گردی، رستوران، کافه.... و کم کم خوب می شم. به ادمهای دیگه وقتی اینا را می گم انگار دردشون را نمی فهمم. بعضی راه ها انگار فقط برای خود آدم جواب می ده.

....

دیشب لحظه به لحظه رفتنت را مرور کردم دوباره. هیچی از یادم نرفته هنوز،انگار نه انگار که شد 9 سال . هنوز اخرین باری که با تو تلفنی حرف زدم یادمه. هنوز حسرتش توی دلمه که چرا اینقدر کوتاه بود. چه می دونستم آخرین باره؟از دست دادن تو آخرین چیزی بود که فکرش را می کردم چه می دونستم یه زمانی می‌رسه که بودنت میشه مثل یک خیال دور... 9 سال خیلی زیاده. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم طاقت بیارم. روزهای اول  گیج گیج بودم فقط. رفتنت به ماه که کشید تازه فهمیدم چه آواری سرم خراب شده. فکر می کردم دیگه نمی تونم بخندم، نمی تونم زندگی کنم. نمی تونم نفس بکشم حتی. .. شده بودم یک آدم دیگه، بعد، بعد روزهایی که گمانم بیشتر ازدوسال طول کشید، کم کم دوباره بلند شدم و زندگی کردم. هیچ وقت هم نفهمیدم چطور؟ خنده هام دیگه هیچ وقت مثل قبل نشد. گریه‌‌هام  هم بعد رفتنت بود که شروع شد. آدمی که تا قبل از اون هیچ کس اشکهاش را ندیده بود، بعد از تو دیگه برای گریه کردن حتی بهانه هم لازم نداره و به گمانم کسی نیست که اشکهاش را ندیده باشه حالا.  با همه اینها اما زندگی کردم بعد از تو دوباره و حالا هر وقت کم میارم؛هر وقت زانوهام…

....

گیج و ویجم این روزها و هی اززندگی عقبم می مونم. وضعیت درس و کار و وضع مالی و محل زندگی ام یک دفعه ای با هم تغییر کرده اند و اینقدر ذهنم مشوشه که نمی تونم سریع به موقعیت جدید شیفت کنم.  اینقدر ذهنم مشغوله که حتی نمی تونم درست و حسابی کتاب بخونم یا فیلم ببنیم و یا حتی برم برای خودم کافه نشینی و خیابان گردی.  نزدیک 20 روزه که اومدم شهرجدید و هنوز حتی یک بار هم نشده که بدون لپ تاپی که  توی کوله ام سنگینی می کنه راه افتاده باشم برای خودم یک گوشه شهر که فقط قدم بزنم. اضطراب دارم مدام.  اضطراب جا موندن، نرسیدن و گاهی حتی نتونستن. بیخوده اضطرابم. خودم می دونم. اصلا نگرانی برای آینده‌ای که هنوز نیامده بیخوده.من فقط وقتی می تونم  جلو برم که در حال زندگی کنم. نگران آینده که باشم  لحظه ها را می کشم واز بین می برم.   ولی با همه اینها حق دارم گیج باشم هنوز. کار قبلی ام مدلش تغییر کرده و هنوز نمی دونم همین مدلی قراره ادامه اش بدم یا باز هم تغییر می کنه. بدتر از اون اینکه فیدبکی را که می خوام ازش نمی گیرم و نمی دونم چقدر خوب دارم پیش می رم. خودم هم معیار خوبی نیستم چون اغلب اوقات از کارم نه که ناراضی ب…
عمر بی سرزمین تر از باد بودنم دو ساله شد امروز و بیشتر از دلتنگی، ترس داره این دو ساله شدنش می ترسم چشم بهم بزنم و یه صفر گنده جلوی این دو نشسته باشه. می ترسم عادت کنم به خونه نداشتن، به مسافر بودن، به دوری از آدمهایی که عاشقشون هستم.می ترسم عادت کنم به این نقاب قوی بودنی که زدم روی صورتم.
حال میانه ندارد. یا شاد شاد است، یا خراب خراب

............

تپش قلبم که بالا می ره با دیدن عکسش، قلبم که فشرده می‌شه از فکر کردن بهش، بی قرار که می شم از دیر شنیدن صداش،یادم می افته که خوشبختی داشتن آدمیه که بعد چهار سال هنوز بتونه با چند دقیقه حرف زدن شادم کنه، آرامم کنه و یادم ببره همه چیزهایی را که دلم را پر غم کرده بود

از نبودن ها

مامان اینا دارن آماده می شن که برن حنابندون. دلم می خواست تلفن می زدم و می گفتم گوشی را بذارید روی میز و برید آماده بشین تا من صداتون را بشنوم. نمیشه. دلشون می گیره اگه بفهمن دلم می خواست الان اونجا بودم. برای حنابندون نیستها. حال و هوای این موقع هاشون را دوست دارم. تلفن نمی کنم؛ عوضش چشم هام را می بندم ومی بینم که بابا کت شلوار سرمه ای‌اش را پوشیده و نشسته روی مبل وسطیه روبروی تلوزیون،دختره تازه از حمام آماده بیرون، داره موهاش را سشوار می کشه، روی تختش پر از صندل ها و شال ها و گردن بنداییه که نمی دونه کدومشون را انتخاب کنه وهمزمان داره سر صبر آرایش می کنه. مامان... موهاش را گذاشته باد بخوره وخشک بشه، یه رژ لب مسی کشیده روی لباش و یه مداد مشکی توی چشماش و حالا داره همه جا را دنبال جوراب رنگ پاهاش می گرده و بعدش هم کمد را می ریزه بیرون که صندلهاش را پیدا کنه. چشمام را باز نمی کنم. آماده شدنشون حالا حالا ها طول می کشه. وسطش هی سر به سر هم می ذارن. هی مامان بگه بدو دخترجون دیر شد. دختر جون می گه من که آماده ام خودت بدو. بابا خیلی وقته رفته پای ماشینش و بگمونم داره براشون اس ام اس می فرست…

......

دلش گرفته امروز

گوش می کند

یک اتفاق عجیب وغریبی افتاده که هنوز هم درست و حسابی نمی تونم بفهممش. حتی نوشتنش هم برام عجیبیه اما خب انگار واقعیت داره: من نمی تونم حرف بزنم. یعنی نه علاقه ای به حرف زدن دارم، نه حرف خاصی برای گفتن و اگه از سر ادب و برای ادامه مکالمه نباشه می تونم ساعت ها ساکت باشم و فقط گوش کنم اینقدر این ماجرا عجیبیه و آرام آرام اتفاق افتاده که هنوز خیلی باورم نمیشه این آدمی که می تونه حرف نزنه منم. عجیبیه چون من همیشه هزارتا ماجرا برای تعریف کردن داشتم و کلا ساکت نگه داشتنم هنری بود که از پس هرکسی برنمیامد. طوری که حتی توی جلسه های بازجویی هم با زور و مکافات جلوی خودم را نگه می داشتم که پرحرفی نکنم. حالا اما یک آدم دیگه شده ام اصلا. تا همین یک هفته پیش فکر می کردم ماجرا اینه که در یک شهر کوچکم و دوست و آشنا کم دارم و کسی را نمی بینم و اتفاق خاصی در زندگی ام نمی افته و کم حرف شدنم طبیعیه. امروز اما یک دفعه ای فهمیدم که اتفاقی افتاده، گیرم آنقدر نرم و آهسته که خودم هم نفهمیده ام.  شده ام مثل این آدمهای حکیم که همه تن گوش می شن و فقط خودم میدونم که سکوتم نه از سر حکمت که از سر گم کردن کلماته. اولش موق…

...

چه اتفاقی برای ادم می افته که هی دلتنگی هاش را قورت می ده؟

....

بالاخره چمدان ها را برداشتم و راه افتادم. دلم برای آن شهر فسقلی و  ساحل آرام و خیابان های پر از زندگی‌اش تنگ می شود.نمی دانم دوباره بشود جایی زندگی کنم که آدمهایش بدون بهانه توی ایستگاه اتوبوس یا صف خرید سر صحبت را با تو باز کنند و بنشینند به گپ و گفت یا نه؟ اما شهر جدید را هم دوست دارم. آنجا با همه قشنگی و آرامشش، برایم کوچک بود. آدم زندگی در شهرهای خیلی کوچک نیستم هنوز. شاید هم چون آنجا خیلی تنها بودم کمی سخت گذشت. هر چه که بود یک سال خوب  پر از آرامش  و آزادی و امنیت داشتم. چیزی که مدتها بود از من دریغ شده  بود اینجا را هم دوست دارم، خانه  جدید را بیشتر از قبلی دوست دارم. آن زندگی بین المللی مان که هرکدام از یک گوشه جهان بودیم را دوست داشتم اما ادم آنهمه مقررات سفت و سختی که صاحبخانه وضع کرده بود نبودم و کلافه می شوم  وقتی باید ونباید دورم را بگیرد. هنوز کشف شهر تازه را شروع نکرده ام. باید صبح ها زودتر بزنم بیرون و وسط درس و مشق چهارگوشه شهر را هم ببنیم. باید  دوربینم را بیرون بیاورم. عکس بگیرم. ادم پیدا کنم. فیلم ببنیم. و وسط همین روزهای پادرهوایی که نمی دانم چند ماه  قرار است ای…
دلم یه آغوش گرم می خواد که برهنه برهنه فرو روم در آن و گم شوم اصلا. دلم نوازش می خواد. بوسه می خواد. صدای نفس های گرم و تند می خواد

فراموشی

بالاخره دارم چمدان ها را می بندم. اینجا که آمدم دو تا بودند حالا شده اند پنج تا. فکر می کردم آنی که سبک تر از همه است را برمی دارم و می روم جایی که شاید بشود اسم خانه برایش گذاشت و آرام گرفت. حالا باید هر پنج تا را کول کنم و بروم تا وقتی که نمی دانم کی است منتظر بمانم. برایم نوشته اند لااااااانگ تایم و من از هر انتظاری بیزارم. اصلا هرچیز لانگ تایمی من را یاد آن راهروی لعنتی می اندازد که همیشه می ترسیدم ته نداشته باشد. ال شکل بود و هر بار که از اول راهرو راه می افتادم تا به سر ال برسم که ته راهرو معلوم باشد، هراس این را داشتم که آن دیوار ته راهرو غیب شده باشد و هی بروم و بروم و بروم و تمام نشود. از آن فکرهای مالیخولیایی نبود، خیلی ها آنجا بودند که راهروشان ته نداشت، خیلی ها بودند که پنج سال، ده سال و حتی بیست سال بود که هی راهرو را می رفتند و تمام نمی شد و هیچ کس هم بهشان نمی گفت این لاااااانگ تایمشان کی به سر می رسد. چندتایی شان یکی از آن چهارشنبه های لعنتی به آخر راهرو رسیدند. پاهایشان اما روی زمین نبود دیگر.


لانگ تایم من قرار نیست ته نداشته باشد، کابوس هیچ چهارشنبه لعنتی هم دنبالم ن…
ذوق دیدنش را داشتم و نشد که بروم و حالا باید هی صبوری کنم پا به پای نرفتن. راستش را که بگویم خسته ام. نه که در به دری و بی خانمانی و این همه بی سر و سامانی خسته ام کرده باشد، دوری از تو توانم را بریده. دلم خوش بود که ده روز دیگر در آغوشتم و حالا هی باید به خودم وعده دیدار بدهم....

مثل یه حباب

یه چیزی در من تغییر کرده. آدمی که خدای صبر و حوصبه و انعطاف بود، شده یه حباب شیشه ای نازک که به تقی ترک می خوره یه زمانی معروف بودم به اینکه نه تنها خودم منعطف و از این حرفهام که هرکی با هرکی دعواش می شد و دلخور می شد و این بساط ها من می رفتم گوشه کار را می گرفتم. الان فقط فرار می کنم از این جور فضاها و ترجیحم فقط معاشرت با آدمهاییه که روی اعصابم راه نرن و بفهمن و قضاوت نکنن و تیکه وکنایه ندازن و بازی نداشته باشن نمی دونم تاثیر بالا رفتن سن هست یا تاثیر این چند سال جنگیدن مدام و در جبهه های مختلف.، اما واقعا دیگه نمی کشم با آدمهایی که نمی فهمن من را یا من نمی فهم اونا را سر وکله بزنم و دلم خوشه به همون چند نفری که داریم در صلح ومسالمت، مجازی و واقعی با هم معاشرت می کنیم و از هم انتظارهای عجیب و غریب نداریم

تحریریه

باید گزارش بنویسم و مثل مار دور خودم می پیچم. مشکل نوشتن نیست.مشکل حتی دور بودن از آدمهای گزارش هم نیست. مشکل این است که روزنامه نگار تحریریه می خواهد.تحریریه ای که بشود درباره سوژه ها حرف زد، ایده ها را به بحث گذاشت، گزارش را آنقدر بالا و پایین کرد که آماده انتشار شود و آخرسر هم نشست به نقدش تحریریه که نیست، منم و صفحه سفید و کلمات سیاه و این یک تنه رودر رو شدن با این همه سپیدی و سیاهی آسان نیست دلم تحریریه می‌خواهدددددددددددددددد
هی برایت نوشتم و هی  خط زدم.  کلمه ها با من سرجنگ دارند،می دانی که
اون چیزی که داشت فرو می ریخت، دیشب ساعت 1 صبح یه دفعه ای از فروریختن ایستاد فعلا. عینکم را عوض کردم، هدفون ها را هم از گوشم برداشتم.

هیچ کجا نبودن

یک چیزی داره کم کم تغییر می‌کنه، شاید هم فرو می‌ریزه. توضیحش خیلی سخته، ظاهرا همه چی داره خوب پیش می ره. دانشگاه بالاخره جواب داد، هفته دیگه می رم ثبت نام و بعدش هم کار ویزا. فکر کنم وقت کم نیارم. کار هم خوب پیش می‌ره. حتی بهتر از قبل. هوا خوبه. پارسال همین موقع ها بود که آمدم وهمه اش باد و باران بود. امسال آفتاب هم هست، باران کمتره، باد از آن هم کمتر. من اما برای اینکه آفتاب ببینم، باید خودم را مجبور کنم که برم بیرون. حبس شده ام توی خانه وجز کار کردن برای رادیو که آن را هم مجبورم، هیچ‌کار دیگه ای نمی کنم. قصه زنها را نصفه کاره ول کردم برای اینکه هرچه می نوشتم، آن آواری که سرم خراب شده بود را نشان نمی‌داد. راهش این بود که بروم توی حس وحال همان روزها، جواب هم داد اما نتیجه اش پشیمانم کرد. دو شب مدام کابوس دیدم.از همان کابوس هایی که ماه ها بود دست از سرم برداشته بود، بی خیالش شدم. حالا در عوض شبها خوابم نمی برد. صبح ها دیر بیدار می شوم و عصبی ام. دیشب هم نصفه شبه بیدار شده بودم وهر چه می شمردم صبح نمی شد. راهش این است که بزنم بیرون. که متمرکز شوم روی مقاله ای که قولش را داده ام که بنشین…
بعضی چیزها هست که وقتی میان آدم خودش را یادش میاد. یه چیزهایی مثل درد. نه از اون دردهای عمیق فلسفی و روحی، نه مثلا دست درد یا دندون درد. آدم گاهی یادش می ره که دست داره و توی دهنش 32 (؟؟؟) دندون هست، درد که شروع میشه آدم یادش به خودش می افته، من اینجور وقتها اینقدر محو دردی که آرام توی جونم می پیچه و بالا وپایین می ره می شم که گاه فراموشم می شه دردی را که "درد" داره. بی قراری هم گاه اینطوره، چیزهایی را یادت می یاره که برات بدیهی بودن. انگار نقابت را برداره، آینه بذاره جلوت و مجبورت کنه که زل بزنی توی چشمهای خودت. پاهات را محکم ببنده که راه فرار نداشته باشی. من الان پاهام بسته است، چون چشمام را محکم بستم تا نگاهم به آینه‌هه نیافته. فقط پاهام بسته نیست، دستام هم گیره. برای همینه که نمی تونم بنویسم. نه که اینجا، کلا نمی تونم بنویسم. زنی که آینه گذاشته جلوی روم اصرار داره که همه این فلسفه بافی ها چرته، افسردگی فصلی گرفتم و به غیر از تغییر فصل و باد وابر ومه، صد و سی وشش تا دلیل موجه و عقلانی هم دارم که الان افسرده باشم و حق دارم که افسرده باشم وچند وقت دیگه که حداقل 36 تا دلیل…

راه، راه، راه

حمید هامون راست می‌گفت، آدم گاهی در اوج تمنا از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد، دوست می دارد ، اما در عین حال می خواهد که دوست نداشته باشد، که فراموش کند.
که همه چیز را بگذارد و برود. اسم درست‌ترش شاید فرار باشد. از آن فرارهایی که هیچ مقصدی ‌هم ندارند. که اصلا معلوم نیست آدمی که دارد می رود به کجا می‌خواهد برسد، اگر که رسیدنی در کار باشد
آدم گاهی در اوج تمنا، دلش می‌خواهد برود
چی شده؟ صبوری کردن یادت رفته؟ یا اولین باره که این جاده های لعنتی دیوار می شن برات؟ از مرز و ویزا و هرچی دیوار مرئی ونامرئی در دنیا است، متنفری. می دونم. این را هم می دونم که مرزها هستند وتو هم محکومی که پشتشون منتظر بمونی و برای گرفتن دستای یارت چشم بدوزی به اجازه عبور. بار اولت که نیست؟ هست؟

کابوس من زندگی انها است

هی می نویسم و هی کم است، ناقص است، ابتر است. هی می نویسم و نمی شود آنی که آنطور تکانم داد و لرزاند و از من زنی دیگر ساخت. فقط این نیست که عبور من از آن دالان تاریک و سرد، سه ساله شده است و حافظه ام فراموشکار می شود گاهی. باید خودم را رها کنم در آن روزها و نمی توانم. حتی نمی خواهم. دلیلش هم فقط ترس است. می ترسم. از تصور تمام وکمال خودم در آنجا می ترسم. مثل شهر جادویی بود که می ترسم اگر دوباره واردش شوم، توان بیرون آمدن نداشته باشم. هنوز هم گاهی فکر می کنم آن آدمها، آن زندگی ها، آن اعدام ها،... همه شان یک کابوس تلخ بود. مثل همه کابوس هایی که هر شب می بینم. کابوس نبودند اما..... کابوس من، زندگی آنها است.
اون شاعری که می‌گفت از تو کجا گریزم؟ حتما همین سرگیجه‌های من را داشت که نقشه فرار می‌کشید و راه نمی‌یافت وشاعر شد آخر
هی به خودم می گم طاقت بیار خونه سرپرش فقط سه ماهه. این نود روز را هم که دوام بیاری این دوری و دلتنگی و کلافگی تمام میشه. دارم سر خودم را شیره می مالم. ماجرا فقط دوری و دلتنگی ام برای او نیست، جانم بی قراره. نه که غمگین باشه ها، بی قراره. تقصیر من هم نیست، جهان یک گهواره آرام نیست که من هم مثل کودک درون گهواره فقط بخندم و مثل فرشته ها خوابم ببرد. جهان بی قرار است و جهان ما که اسیر جبر جغرافیایی هستیم بی قرار تر و آشفته تر

رویایی داریم

آخ چه خوبه که سر ایستادن نداری ونمی خندی به من وقتی از رویاهام می گم. چه خوبه که از من می خواهی که یادمون نره که «رویایی داریم» که یادمون باشه نایستیم، مرداب نشیم، نپوسیم، غرق نشیم وسط روزمرگی های زندگی. چه خوبه که برای تو یکی قرار نیست خودم و آرزوهام را توضیح بدهم. چه خوبه که تو هم مثل من «رویایی داری»
بی قرارم الکی، بدون اینکه بهانه درست و حسابی برای بی قراری ام داشته باشه. خودم می دونم که چه مرگمه، هنوز دو هفته نشده دلم برای تو تنگ شده، قرارم اما اینه که غر دلتنگی ات را نزنم. قرارم با خودم اینه که به شکرانه آزادی و سلامتی ات، بخندم همیشه و شاد باشم از بودنت. اما فقط گفتنش آسانه.
راجع به بدیهیات زندگی ام که سوال می کنند یا مجبور می شوم توضیح دهم،همیشه جواب هایم احمقانه اند. اینقدر که بدیهی اند بعضی چیزها و چرا ندارند؟
نوشتن تزم را شروع کرده ام. هنوز قدم های اول است و حسم آمیخته ای است از ترس نوشتن به زبانی دیگر و شوق کار کردن در حوزه ای بکر که دوستش دارم. فکرم هنوز متمرکز کار نیست اما، هنوز وسط زمین و آسمانم و خانه خودم را ندارم. این روزها بیشتر از همیشه شوق خانه ای را دارم که خانه خودمان دو تا باشد، که کتابهایمان را بچینیم روی تاقچه هایش و بساط میزم را علم کنم جلوی یکی از پنجره هایش و صبح تا شب با یک فنجان چای غلیظ بنشینم به نوشتن بیشتر از همیشه به یک خانه برای خودمان فکر می کنم، اما دلم دیگر برای خانه خودمان، تنها خانه ای که مال خودمان دو تا بود، تنگ نمی شود.دیگر حتی یادش هم نمی کنم. نمی دانم کجا آن حسرت عمیق نداشتنش، تمام شد، شاید وسط یکی از آنروزهایی بود که از همه چیز دل کندم که بروم. یکی از همان روزهایی که همه دلبستگی ها را جایی چال کردم که پای رفتن داشته باشم، نرفتم اما. ماندنی که شدم، دیدم دلتنگی هایم جامانده اند. فقط خانه مان نبود، حالا که خوب نگاه می کنم از آن وقت به بعد برای تهران، برای مامان بابا و دخترک، برای ایران حتی کمتر دلتنگی می کنم خوب است که کمتر دلتنگ می شوم. یادشان هستم …
دلم براش تنگ شده. پانزده روز نباید سخت باشه برای منی که 250 روز و 120 روز و 100 روز و 45روز را تاب آورده ام. پانزده روز نباید برای منی که روزهای دور بودنم ازاو بیشتر از روزهای با هم بودنه، سخت باشه، اما سخته.
وسط باران و گرگ و میش هوا زدم بیرون که برایش رضا قاسمی بخوانم: وردی که بره ها می خوانند بار سوم بودم که کتاب را دوره می کردم. فکر کردم شاید خسته شوم، نشدم. کلماتش هنوز سرمستم می کنند و خواندنش برای کسی که جادوی کلمات را می فهمد و اصلا خودش هم شبیه همان آدم های سرگشته ای است که می خواندمشان عیش مضاعف است.
خنده داره آدمی که از راه نوشتن نون درمیاره، از نوشتن بترسه هنوز. از پسش برمیایی . نگران نباش دختر جون

حالت تهوع می گیرم وقتی که مجبور باشم خودم را و سبک زندگی ام را توضیح دهم یا مثلا ازشان دفاع کنم از خودم دلخور می شوم  اینجور وقتها و طول می کشد تا ببخشم خودم را
از دعوا می ترسم. از اینکه آدمها صدایشان را بلند کنند و سر هم داد بزنند، وحشت می کنم. ده دقیقه است آمده ام خانه اما هنوز قلبم تند تند می زند. اگر کسی خانه بود فکر کنم موقع تعریف کردن ماجرا حتما گریه ام می گرفت. اینقدر که ترسیده ام و چند ساعتی را که آنجا بودم، دلم را محکم نگه داشته بودم که هری نریزد زمین. مهمانی دعوت بودم. این روزها حوصله بیرون رفتن ومعاشرت ندارم خیلی. هزار کار و برنامه دد لاین دار سخت دارم و هزار یک کار دیگر که نمی دانم آخرش به کجا می رسد و هیچ چیزش دست من نیست، سرم را گرم کرده ام به کار که ننشینم به فکر وخیال ترسیدن. دعوتم که کردند، دلم می خواست بگویم نمی آیم، اما نشد، نتوانستم. فکر کردم مثل خود من اینجا مهاجرند ودوست و آشنا کم دارند، باید بروم. جلوی در خانه که رسیدم طوری سر هم داد می زدند که صدایشان تا کوچه می آمد. دلم می خواست برگردم که در را باز کردند. زنگ من آتش بس دعوا بود. مهم نیست که حق با کی بود و چرا سر هم فریاد می زدند. مهم این است که من از دعوا می ترسم. از اینکه آدمها یک مرزی از آرامش را رد کنند، احساس عدم امنیت می کنم و دلم می خواهد بروم یک گوشه قایم شوم چن…

کمی زندگی

هنوز بلد نیستم اینجا زندگی کنم خیابان ها را یاد گرفته ام، با بانک و کارهای اداری و خونه اجاره کردن و اینترنت گرفتن و خرید کردن هم همان کارهایی را می کنم که بقیه می کنند، از برنامه های فرهنگی و طبیعت و رستوران ها و معاشرت های گاه و بیگاهش هم کیف می کنم. ولی زندگی کردن را هنوز بلد نیستم یک زمانی بود که می دانستم چه کاره ام. از صبح ساعت 8 می زدم بیرون و 9 و 10 شب برمی گشتم خانه و زندگی می کردم. حالا هم خیلی وقتها صبح زود می روم وشب دیر می آیم، اما کم نیست آن تک ثانیه هایی که فکر می کنم گم شده ام یا وسط یکی از خواب های عجیب و غریبم هستم. یک دفعه وسط شلوغ ترین خیابان شهر، می ایستم و می پرسم من اینجا چه می کنم؟ خیلی وقتها هم آخر شبها وقتی می رسم به کوچه مان و می خواهم بگویم اخیش رسیدم، حس آدمی را دارم که حواسش نبوده و ادرس را اشتباهی آمده و اخر کاری فهمیده اینجا کوچه خودشان نیست. همه اینها سه، چهار ثانیه است ها. اما خب هست و هی تکرار می شود فقط اینها نیست، این حس غریبی کردن وگم شدن های گاه و بیگاه را گذاشته ام به حساب تبعات طبیعی چیزی که اسمش مهاجرت است، اما اینکه زندگی نمی کنم هنوز اذیتم م…
برگشته ام به شهر کوچکم دوباره، بیست روزی نبودم و حالا که برگشته ام احساس آرامش و امنیت دارم. یک چیزی شبیه برگشتن به خانه. امروز که زندگی دوباره روتین دانشگاه رفتن و ناهار کنار کانال آب خوردن و به مرغ ماهی خوارها و اردگ ها و کبوترها غذا دادن شد، کمی ترسیدم از این همه خوشی و آرامش. گاهی اوقات دلم می خواهد چمدان هایم را در همین شهر هشتاد هزار نفری باز کنم و همینطور آرام و بی صدا ریشه بدوانم. نمی شود اما، حیف. چند هفته دیگر باید از اینجا هم بروم. دلم برایش تنگ می شود می دانم. اصلا اینکه از خوش و آرام بودن این روزهایم می ترسم برای همین است که می ترسم دل ببندم به اینجا. کم کم دارد برایم از غریبگی درمی اید و شبیه خانه می شود. این را همان اولین باری که بعد از سفری یک ماهه برگشتم و و ماموری که پاسپورتم را مهر می کرد به فارسی به من سلام گفت، فهمیدم. وقتی که به فارسی سلام کرد و به انگلیسی خوش آمد گفت و من بغض کردم از یادآوری هراسی که هربار در گیت فرودگاه تهران داشتم.
همه چیز که خوب پیش می ره و یک طوری شبیه زندگی روتین می شه یه دفعه ای چیزی از جنس ترس شره می شه توی دلم که چرا زندگیه اینقدر زندگی شده اینجا؟ قرارم اینه که غصه خونه ای که دستم بهش نمی رسه را نخورم، اما نمی تونم نترسم وقتی می بینم یه جای دیگه داره یه کمی فقط یه کمی شبیه خونه می شه

زنی شبیه من

زنی شبیه ذوزنقه ام تکثیر و هی تکثیر می شوم گوشه ایمدر پنهان کاری های تو پناه می گیرد گوشه ی دیگراز لاس شبانه باز می گردد گوشه ای هم گوشه گیری می کند هی می خواهد بگوید بیهوده ام بیهوده ای گوشه ی دیگرم قاه قاه می خندد و می گوید: بی خیالِ همه گوشه ی دیگر کمی آنطرف تر راست ایستاده است و هی می گوید: دیر است زود باش

و من هول هول می بلعم همه چیز را می بلعم


گوشه هایم که سخت شبیهِ من هستند همیشه هم گوشه های ذوزنقه نیستند گاهی به مربع می مانم و در آن چهارتاق خفه می شوم گوشه هایم که به جانِ هم می افتند قی می کنم و برای ناتوانی ام دلم می لرزد!

کابوس در خواب

همه جمع شده بودند توی یک کافی شاپ بزرگ در میدان هفت تیر، کافی شاپ داخل یک پاساژ با درهای شیشه ای بزرگ بود، پاساز را تازه زده بودند انگار، یک جایی وسط مانتو فروشی ها، کمی بالاتر از آن ساختمان شیشه ایه غول پیکر شمال میدان که شایعه شده بود بعضی از دستگیر شده های تظاهرات ها را می بردن زیرزمین آنجا، اولش چهار پنج نفری بودیم و داشتیم درباره پوشش خبری یک بیانیه حرف می زدیم. بعد کم کم همه آمدند، همه، یعنی همه آدمهایی که این سالها با هم کار کرده ایم و زندگی. قرار بود سر یک مسئله ای تصمیم جمعی بگیریم. خیلی وقت بود اینطور یک جا جمع نشده بودیم، اولش خوشحال بودم که دارم همه را یکجا می بینم بعد از مدتها، بعدتر که بگو مگو ها شروع شد زدم بیرون. نمی توانستم نفس بکشم. همه نشسته بودند کف کافی شاپ و چند تایی از غصه اینکه داریم با هم دعوا می کنیم، گریه می کردند،بیرون کافی شاپ روی صندلی های داخل پاساژ که نشسته بودم که دیدم بیرون اوضاع عادی نیست، خیابان پر پلیس های ضد شورش بود. با همان لباس های تیره و باتوم و سپر. انگار یکی راپورتمان را داده بود. رفتم بیرون که سرکی بکشم. فقط هم این نبود، ترسیده بودم را…

کابوس در بیداری

وسط قفسه های کتابفروشی سرک می کشم و یک چشمم به باران تند اول پائیز است که صدای هواپیمایی که از آسمان شهر می گذرد و انگار کمی ارتفاعش پایین آمده، قلبم را می لرزاند. تا یادم بیافتد اینجا ایران نیست و بیست سالی است که جنگ تمام شده، همان ترس قدیمی مثل پیچکی نازک می پیچد دورم. هفت سالم بود که فهمیدم صدای هواپیما ترس دارد. ظهری بودیم. شیفت صبح تازه تمام شده بود و نیم ساعتی مانده بود تا شیفت ما. مثل همیشه زود رفته بودم و با یکی از بچه ها توی حیاط لی لی بازی می کردیم. صدای غرش هواپیما که آمد فکر کردم رعد و برق است. سرم را که بالا بردم به هوای باران، اول صدای انفجار بود، بعد شیشه های مدرسه که همه با هم می لرزیدند. چند خیابان آنطرف تر را زده بودند. مدرسه خالی بود. چند تا کلاس اول و دومی بودند و یکی از کلاس پنجمی ها و بابای مدرسه. کلاس پنجمی هه ما چند تا را برده بود توی یکی از کلاس ها دستش را حلقه کرده بود دورمان و هی می گفت نترسید الان مامان هامون میان دنبالمون. من و سارا محکم دستهای یخ کرده همدیگه را گرفته بودیم. مامان سارا هیچ وقت نیامد دنبالش. بمب افتاده بود وسط حیاطشان. پدر و مادر و خ…
هی می نویسم و پاک می کنم آخرسر باز هم پناه می برم به قصه دخترکی که دنبال مادرش می گشت پشت دیوارهای بلند زندان نوشتن همیشه پناه است، همیشه

می شود مثل بچه ها شادی کرد وسط خیابان های شهر وقتی که تو هستی. می شود آن زن پریشان حال و سرگردان و کولی ابدی را خانه جا گذاشت و دخترکی را که می خندد، پاهایش را روی زمین می کشد از سرخوشی و سرپا گوش و چشم است برای لذت بردن، با خود به خیابان برد با تو که باشم شادی دم دست است و برای لذت بردن نباید عینک به چشمم بزنم و قیافه آدمهای جدی را بگیرم. دستم را می گیری و می بری و من از جاده های پیچ در پیچ کنار دریا، از خیابان های پر از زندگی، از پیرمردی که هتل کالیفرنیا می خواند، از زنی که گوشه یک خیابان تاریک ساز می زند، از قطار سواری و از زندگی سرشار از شادی می شوم. شادی که آرامش دارد . بدون تو همه اینها هست، سرخوشی درک اینها هم هست اما شادی نیست . رفته ای دوباره و من .... شبیه آدم بزرگ ها شده ام باز. گفته بودم که آدم بزرگ ها را دوست ندارم. دنیایشان غم دارد و من برای یک ذره شادی باید هزار بار همه کوچه پس کوچه ها را گز کنم هنوز نرفته دلم برایت تنگ شده.
احساس می کنم دارم می دوم مدام. حتی وقتی هم که نشسته ام و تکان نمی خورم انگار دارم می دوم. آدمی که همیشه در حال دویدن است نمی تواند تصمیم بگیرد.  باید بایستم. شاید باید بایستم، یک نفس عمیق بکشم. همه سیم هایی که من را به آدمهای دور و نزدیک وصل می کند را برای چند وقت از پریز بیرون بکشم و  ببینم کجا ایستاده ام. آنقدر از دویدن خسته ام که می ترسم راه رفتن هم سختم باشد. دلم می خواهد لم بدهم یک گوشه و مغزم را از کله ام بیرون بیاورم بگذارم کنار پنجره که هوا بخورد. شاید با قلبم هم همین کار را کردم
بعد از هفت سال هر هفته خوابش را دیدن، بالاخره پیداش کردم. بهترین رفیقم بود. از اونایی که برای حرف زدن با او فقط چشمها کفایت می کردند. بعد هفت سال پیدایش کرده ام و می ترسد دوباره دستهایش را توی دستهایم بگذارد و تند تند همه چیز را تعریف کند.

سراب

می خوام تعریف کنم که چه مرگم بود اونهمه پریشان بودم، نمی تونم، هی کلمه کم میارم اینقدر که گیجم خودمم هم. اینقدرکه  هیچ چیز ساده نیست. گاهی به آدمهایی که دو دو تا چهارتای زندگی شون سر راسته غبطه می خورم. دو دو تای من هیچ وقت چهار تا نشده همیشه یا کم آوردم و یا زیاد. خل می شم آخرش اینقدر که فکر می کنم ته این راه پر پیچ و خم به کجا می رسه. باید آخرش را فراموش کنم اصلا. الان داره بهم خوش می گذره. دم را  باید غنیمت بدونم. نباید اینهمه بترسم که همه سرخوشی راه یک سرابه،  سراب هم که باشه سراب خوبیه  و بلده من را ببره توی هپروت  تا بخندم.

این حال من بی توست

دلت مثل سگ تنگ میشه و می خواهی ناله نکنی، زانوی غم بغل نزنی، داد و هوار راه نیاندازی که آی ملت دلم برای یکی تنگ شده و دستم ازش کوتاهه. هی نقاب خنده می زنی به صورتت، هی میزنی به طبل بی عاری و می ری کنار دریا زیر آفتاب برای خودت دراز می کشی کتاب می خونی، توی خیابان های خلوت شهر می دوی و بلند و بلند آواز می خونی، می ری رستوران و کافه های جدید کشف می کنی، می نویسی، کار می کنی، شبها تا دیروقت توی شهر برای خودت خوش می گذرونی، حتی ادم جدید پیدا می کنی برای معاشرت.حتی سفر می ری.. همه این کارها را می کنی که بگی بدون او هم باید زندگی کنم. بعد، وسط همه این لحظه های خوب،همین که یک لحظه می ایستی، همه حجم دلتنگی که با قدرت عقبش زده بودی آوار می شه روی دلت و می دونی هر قدر هم که سر خودت را گول بزنی، جز به دیدنش و گم شدن در آغوشش آرام نمی گیری.

....

می دونی آدم یادش نمیره کی و کجا زخم خورد و دلش شکست و خش برداشت. هیچ وقت یادش نمیره. اما می تونه بفهمه که اون ادمه چش شده بود که اون موقع اونطوری زخم می زد و حتی برنمی گشت بیینه زخمه چقدر عمق داشته. ماجرای عجیب و غریبیه. آدم نه فراموش می کنه، نه حتی می بخشه، اما درک می کنه که طرف از روی بدجنسی نبوده که زخم زده اشتباه کرده. اشتباه را نمی شه توجیه کرد، اغلب اوقات معذرت خواهی هم حتی اگه عذرخواهی درکار باشه، مرهم خوبی برای زخم نیست، فقط آدم بعد از حرف زدن، می تونه بفهمه که طرف در چه شرایطی بوده که اونطور رفتار کرده و حواسش نبوده که داره زخم می زنه طبیعیه که بعد از همچین زخمی، ادم عاقل سپرش را زمین نمی گذاره دیگه؛ به اون آدم از یک مرزی بیشتر نزدیک نمیشه،از یک حدی بیشتر ازش انتظار نداره و کاملا هوای خودش را داره که به طرف اجازه نده که دوباره زخمی اش کنه اما انگار بعد از حرف زدن درباره اینکه چی شد که ماجرا به اینجا کشید، بعد ازحرف زدن درباره چیزهایی که اسم بعضی هاش را «سوء تفاهم» می گذاریم، اون دلخوری عمیق کمرنگ تر میشه. اینقدر که میشه یک جاهایی حتی با اون آدم دور یک میز مجازی یا واقعی نشست …
بعد یک زمانی کار به جایی می رسد که لازم نیست اسمش را از گوشه و کنار پاک کنی. خودش پاک می شود. طوری که دیگر حتی شنیدن صدایش هم چیزی را عوض نمی کند
مولانا یه جایی در فیه مافیه می گه در آدمی، عشق و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالَم مُلکِ او شود که نیاساید و آرام نیابد

بی سرزمین تر از باد

دیشب وقتی که نشد بگویم «خانه من» و برای اضافه کردن آن میم مالکیت هی توضیح دادم و دلیل آوردم و اما و اگر چیدم، فهمیدم که نه میمی وجود دارد و نه خانه ای. تلخ بود، اما تلخی اش را لازم داشتم برای اینکه هی خیال روی خیال نبافم. ماجرا همان دندان لقی است که دلم می خواست بیافتد.شاید دیگر نه هوای آن گلیم قرمز و سبزم را کنم، نه دیوارهای آبی و خاکی و شمعدان نارنجی ام را و نه حتی آنهمه کتاب و عکس و مجله. ماجرا ولی فقط این نیست، دلم هوای آنها را نمی کند فقط، آن «خانه» بودنش که اینهمه در خواب و بیداری به آن بند کرده ام، چیز دیگری است. به آن مبل قرمز و روی تختی چهل تکه و فنجان های رنگی ام نیست. شاید چیزی از جنس «تعلق» و «داشتن» باشد، چیزی، جایی که مال تو باشد و تو مال آن باشی شاید اینکه زیر پایم اینقدر سست است و انگار روی تکه یخی که زیر آفتاب افتاده ایستاده ام، برای همین باشد سی سالگی برای دوباره ریشه زدن دیر نیست؟ اصلا می خواهم دوباره ریشه بزنم؟ می توانم اصلا؟ آدمی که پاهایش را با هزار ترس و تردید از همه جاهای محکم دنیا برداشته ، می تواند دوباره جاپایش را روی زمین ببیند؟ نمی دانم. هنوز نمیدانم …
آزنی که رد تو را از هرجا که بشود پاک می کندو همه هدیه هایت را می بخشد به فرمان من است اما آن یکی که شب تولدت خوابت را می بیند، نه شاید یکی از نشانه های بلوغ این باشد که بپذیرم می شود دلم برای آدمهایی تنگ شود که بودنشان را نمی خواهم. شاید هم این دلتنگی برای کسی است که یک زمانی می خواستم، نه اینی که حالا قدم به قدم از او دور می شوم و   از این فاصله پشیمان هم نیستم.

خانم هاویشان

مری که گفت چند روزی می رود سفر تا جای خالی گربه اش را نبیند، نمی دانستم خوب است برایم تنها بودن یا نه؟ تابستان بود و همه رفته بودند خانه و مانده بودیم، من و مری و مینا. مینا که مرد، خانه از قبل هم خلوت تر شد. فکر می کردم مری هم که برود حوصله ام سر می رود، اما آن چند روزی که هیچ کس خانه نبود؛ خوشحال بودم که تنهایم. حتی با بدجنسی تمام خوشحال بودم که مینا هم نیست.. صبح ها لب تاپ را می آوردم پایین، صدای موسیقی را بلند می کردم، و به هیچ کس سلام نمی دادم. بعضی روزها موهایم را شانه نمی کردم که وز شوند، بعضی وقتها بلند بلند گریه می کردم و بعدش هم نمی رفتم توالت اینقدر آب به صورتم بزنم که قرمزی چشمهایم بروند، توضیح هم به هیچ کس نمی دادم. اصلا از توضیح دادن بدم می آید، آدم های زندگی ام آنهایی هستند که خودشان می دادند چرا می خندم و گریه می کنم. "کلمه" مال آدمهای دورتر است که زبان چشم را بلد نیستند، .. از روزهای تنهایی می گفتم. فقط گریه نبود که، برای خودم بلند بلند آواز می خواندم، آشپزی می کردم به شیوه خودم که همه آشپزخانه را برای یک نیمرو پختن بهم می ریزم. فیلم می دیدم با صدای بلند، کت…

صورتک شیشه ای

دلم خوش بود که یک دریا ازت دورم و دیگه نمیشه از چشمهام همه چی را بخونی و دوربین لب تاپم هم اینقدر تار هست که بهانه خوبی برای موج های چشمهام باشه. غافلگیر شدم دیشب که مکث یکی دو ثانیه ای صدام را هم دیدی. چرا به تو که می رسم صورتکم شیشه ای می شه؟
دوباره وبلاگ می نویسم و این خیلی خوب است. به آرشیو که نگاه کردم دیدم گاهی هر روز و گاه هفته ای چند بار نوشته ام.نشانه خوبی است برای منی که همیشه از ننوشتن می ترسم. خیلی وقتها دلیل ننوشتنم  این است که زندگی خیلی خوب و هیجان انگیز و بر  وفق مراد است و من پناه های دیگری به جز صفحه سفید کاغذ یا مانیتور هم دارم. ننوشتن را اما دوست ندارم حتی اگر دلیلش سرخوشی باشد.
تا خود صبح کابوس دیدم. نه از آن کابوس هایی که آخرش فریاد باشد و از خواب بپری و ترسیده باشی. آز آن خواب هایی که انگار افتاده ای در یک کوچه پیچ در پیچ و درمانده ای و دلت می خواهد بازی را بهم بزنی و نمی شود حالا که اینها را نوشتم یادم آمد که این گم شدن درکوچه های پیچ در پیچ غریبه نامن هم تازگی ها دوباره به کابوس هایم اضافه شده. می خواهم بروم خانه و راه را پیدا نمی کنم و هوا دارد تاریک می شود و هیچ جا را نمی شناسم وهزار بار کوچه را بالا و پایین می کنم و نمی رسم تا از خواب بیدار شوم. خیلی وقت بود که دیگر وسط کوچه های غریبه ای که قرار بود من را به خانه برسانند گم نمی شدم خانه؟! به گمانم تا از تمام گوشه های ذهنم "خانه روبی" نکنم این کابوس ها هم تمامی ندارند. خسته شدم آنقدر که خواب دیدم تهرانم و خانه خودمان نیستم و می خواهم بروم خانه و نمی شود. یک بار خانه را اجاره داده اند باید از صاحبخانه اجازه بگیرند، یک بار خانه را رنگ و ترمیم کرده اندو من هی کوچه را بالا و پایین می کنم و خانه مان را نمی شناسم و تا یکی می گوید همین است دیگر، از خواب می پرم. یک بار قفل ها عوض شده و کلی…

تو فکر یک سقفم

تو فکر یک سقفم دوباره بار چندمه؟ فکر کنم دهمین باره که در دو یک سال و ده ماه گذشته زندگی ام را می ریزم داخل یک چمدان می روم زیر یک سقف دیگر، سقفی که گاه وسط سرزمین های استوایی است و گاه آخرین خشکی کنار اقیانوس یک جور سبکی دارد این خانه بدوشی.  سبکی اش گاه غم می آورد اینقدر که یادت می اندازد  خانه نداری دیگر؛ غمش گاه سبک می شود وقتی می بینی خانه نداشتن را نه که عادت کرده باشی، تاب آورده ای و  یاد گرفته ای هرجا که هستی چطور نشان خودت را بکوبی خوب که شمردم دیدم بار نهم است، از وقتی که خانه ام را جا گذاشتم و آمدم چمدانم را پر و خالی می کنم. خانه های اشتراکی را دوست ندارم. هیچ چیز اشتراکی را دوست ندارم. دفعه دیگر که سقف بالای سرم را عوض کردم. می روم جایی که فقط مال خودم باشد، شاید بشود به دروغ اسمش را «خانه» بگذارم و کاری کنم که دروغم را باور کنم.
یکشنبه است هنوز. مثل آدمی هستم که  خواب پریشان دیده، نصف شبی چشمهایش را باز کرده چهارزانو نشسته روی تخت و نمی داند کجاست؟ ساعت چند است؟ کی صبح می شود؟

بهانه ها کوچک خوشبختی

آدمی که عاشق باشه، یه لحظه هایی در زندگی اش آنقدر سرشار است که می تونه همه رنج ها و دردها را به اعتبار همون  لحظه های عاشقی از سر بگذرونه وقتهایی که از خود عاشقم تعجب می کنم که چطور  زخمی و خشمگین و غمگین باز هم ادامه میده و خودش هم نمی فهمه چرا داره اینطوری رفتار می کنه و نمی تونه دل بکنه، باید یاد این روزها بیافتم.
  اگه منم یادم برم یکی از زنها هست که حساب همه لحظات خوشبختی را که تا اوج می رم داره و انرژی این روزها را برام جمع می کنه تا روزهای سخت زندگی طوری که خودمم هم نفهم هوام را داشته باشه که دوام بیارم باید بنویسم این همه حس خوب از چه چیزهای کوچکی میاد. باید بهانه های کوچک خوشبختی ام را بنویسم حتما. اینها را نوشتم که یاد بگیرم نوشتن از شادی هام را.
از اینکه قضاوت شوم فرار می کنم. برای همین بود که دلم می خواست نامرئی شوم و جایی باشم که هیچ کس نشناسدم و نشود که اصلا قضاوتم کند. برای همین بود و است که کمتر می نویسم و جاهایی که همیشه می نوشتم نمی نویسم. که اصلا این همه ساکت شده ام.
از اینکه آدمها متر بگیرند و با هرچیزی، فرقی نمی کند که شرع باشد یا اخلاق و عرف و هرچیزی دیگری بخواهند اندازه ام بگیرند فرار می کنم. دلم می خواهد گاهی وقتها مثل همین الان خودم را رها کنم. هیچ کاری نکنم، از بعضی مرزهایم بگذرم حتی و کسی نباشد که نگران نگاهش باشم یا بترسد برایم.  . هنوز اما نمی شود حتی اینجا هم دستانم را راحت بگذارم که هرجور می خواهند روی کیبرد بچرخند مثل وقتهایی که کسی می خواهد نوازشم کند و من حواسم هست که تا کجا می شود جلو برود و دستم را از روی دستانش برنمی دارم که مرزی را رد نکند..
ساعت 10شب بود که زدم بیرون، از صبح توی تخت بودم و اینقدر تایپ کرده بودم  که انگشت هایم  کاملا  بی حس شده بود.چشمهایم هم تقریبا  چیزی نمی دید.  عینکم را هرچه گشتم پیدا نکردم آنقدر که بازار شام بود اتاقم، آخرسر هم رفتم سراغ عینک قدیمی که پر از خش شده و دسته اش کج است و شیشه هایش کوچک. هم خانه جدید آمده و اگر می ماندم  باید می رفتم پایین برای سلام و  خوش آمد و احتمالا چنددقیقه ای گپ و گفت.حوصله اش را نداشتم.خانم صاحبخانه امروز حتما دوباره غر می زند که باید شب دوم را لااقل سلام  و علیکی با تازه وارد می کردم    مثل آدمهایی که می خواهند بروند سر قرار، پیراهن تازه ام را پوشیدم، آرایش کردم، به موهایم ژل زدم و  راه افتادم. هوا گرگ ومیش بود و همه انقدر منظم راه می رفتند که انگار تنها آدم گیج و گول شهر که نمی داند چرا از خانه زده بیرون  و دلش چه می خواهد من بودم. تازه پست قبلی را نوشته بودم و هی فکر می کردم اگر الان تهران بودم و همین قدر تنها و گیج وگول ( که کم هم نداشته ام از این شبها انجا) کجا می شد بروم ساعت 10 شب که راحت باشم و تنها باشم و نگران نباشم که یکی سیخم بزند و متلک بگوید و بپرسد که ب…
کلافه ام این روزها، خودمانی اش می شود اینکه حوصله ام سر رفته حداقل سه تا کار نیمه تمام جدی دارم که از روی علاقه شروعشان کرده ام و پای هیچ کدامشان نمی نشینم این روزهای بی حوصلگی. بهانه گیر شده ام و دلم «نیست در جهان» می خواهد. به خاطر تنهایی است یا معلق بودن این روزهایم؟ نمی دانم واقعا. من که تنهایی را دوست داشتم همیشه و معلق بودن هم؟ عادت نکرده ام هنوز؟ حتما نکرده ام دیگر. چه می دانم.  اینقدر که آدمی زاد جماعت عجیب و غریب است دیگر حوصله زیر ذره بین گذاشتن خودم را ندارم. خوب که فکر می کنم می بینم دلم می خواهد الان راه می افتادم می رفتم یک کتاب فروشی و پنج شش تا کتاب تازه چاپ شده می خریدم و بساط چند روزم مهیا می شد. کتاب انگلیسی را می شود  با  سرعت لاک پشتی خواند، کتاب فارسی هم می شود دانلود کرد. می دانم. دلم اما کتاب کاغذی می خواهد که فرو بروم  توی تخت و بخوانم و بدون عینک هم بخوانم. دلم اصلا نشر چشمه می خواهد، با آن همه کتابی که انگار کاوه یکی یکی دست چینشان کرده بود و می شد چند روز تمام وسطشان چرخ بزنی و بخوانی نتوانی تصمیم بگیری که کدامشان را بخری.،  دلم نشر ثالث می خواهد و آقای جعفری …

رها، رها، رها من

چهار سال پیش بود بگمانم که پ می گفت می خواهد برود چون احساس تعلق نمی کند و من اصلا نمی فهمیدش. وسط همه ماجراهای زندگی ام بودم، درست جایی نزدیکی های مرکز همه دایره ها و  اصلا معنی احساس تعلق نکردن را نمی دانستم.ساعت ها با هم حرف زدیم و با هر زبانی که بلد بودم حالی اش کردم باید بماند برای اینکه ما بهم احتیاج داریم  و «ما» هستیم و ماند.
 آن حس تعلق نداشتنش اما به انگار هنوز باقی بود و گاه که بدقلقی می کرد سر به سرش می گذاشتم که نکند دوباره عدم تعلق شده ای...چیزی نمی گفت و می خندید و به گمانم معنی خنده اش این بود که نمی فهمی چه می گویم.  آخر سر هم نماند و رفت. آن  «ما» کوچکی که با هم ساخته بودیم دیگر نبود که به خاطر ش چانه بزنم و به خاطرش قانع شود و آن «ما» بزرگتر آنقدر بزرگ بود که  می شد بی صدا رفت،انگار رفت و آمد آدمها دیده نمی شد و شاید دلشان هم.   پ آرام آرام رفت وقتی که حتما حس عدم تعلق کرد دوباره و من، آن روزها آنقدر پاره پاره بودم که باید تکه های خودم را از چهار گوشه شهر جمع می کردم تا ببینم کجای کارم. هنوز اما نمی فهمیدم عدم تعلق یعنی چی. هنوز یکی از «ما» بودم. جاهای دیگر زندگی هم خ…

حکایت دریا است زندگی

پانزده سال تمام است که همین  زن پریشانی هستی که می شناسمت. همیشه چیزی بوده که ناآرامت کند، که قرار نگیری،که زمین و زمان را بهم ببافی که باید چرخ گردون را برهم بزنی، گاهی شده و  خیلی وقتها هم نشده، بعد تو هی به جای عادت کردن به چرخ گردون هی  قفس کشیدی، درش را شکستی، هی عکس پرنده چسباندی به همه دیوارهایت، هی قصه ماهی سیاه کوچولو را هدیه دادی به بچه های فامیل و هی گفتی قایقی باید ساخت. دیوارها تمام که نشدند، بلندتر هم شدند، میله های قفس ها هم هی محکمتر شد و آهنی تر، تو چرا اما کوتاه نیامدی پس؟ خسته نشدی؟ من جای تو خسته شده ام. خسته شده ام اینقدرکه از راه های سخت می روی. اینقدر که  بلد نیستی رویاهایت را گاهی توی صندوقچه بگذاری. می دانم کسی که یکبار، فقط یکبار وسط خیابان های شهرش  فریاد بزند، هیچ وقت نمی تواند صدایش را قورت بدهد. می دانم کسی که یکبار، فقط یکبار تا چند قدمی آرزوهایش رفته باشد، ایمان دارد که خواستن همیشه توانستن است،اما این را هم می دانم که گاهی باید روی موجهای دریا دراز کشید و آفتاب گرفت و منتظر ماند. همیشه نه. فقط گاهی. اندازه یک نفس گرفتن شاید. نترس از آرام گرفتن، آدمی که ر…

آهن دلی

چرا حتی اسم یک آدمی اینطور خط می اندازد روی تو؟ کجای کار اینطور آسیب پذیر شدی دختر جان. ترس ها را که کنار بزنی، هیچ چیزی را که نخواهی مال خودت کنی، ضدضربه هم می شوی. خوب نیست این مدل ضد ضربه بودن؟ آدم آهنی می شوی آن وقت؟ خب نباشد. خب بشوی. یک مدت هم بشو زن آهنی. سعدی بود که می گفت آهن دلی کنم چندی؟
تنهایی؟ حوصله ات سر رفته؟ شبها توی بیداری کابوس می بینی؟ نصف شب بیدار می شی و تا خود صبح غلت می زنی و صبح تا ساعت 10 و 11 توی تختی. هزار تا برنامه چیدی ونمیتونی مثل آدم کار کنی و همه چی نصفه مونده؟ می ترسی خب بشی اینجا اینقدر که نگرن همه چیز هستی؟خب آره می فهمم. همه اونهایی که ننوشتی را هم می فهمم. اما وقتی این آقاهه داره اینقدر قشنگ بغل گوشت گیتار می زنه و آهنگهایی که دوستشون داری را می خونه.  کلافگی هات را بقچه کن لطفا.  یه چیزی بود که همیشه می گفتی سنگ باید بر داشت زد به شیشه هه که غمه نشه هزارتا؟ یادته هزار بار برای هرکسی یه ذره غمگین بود خوندی اش؟ حالا واسه خودت هم بخون و این قیافه خنده دار ننه من غریبم را بذار کنار، لطفا.

بادام تلخ

تصویر
«سال‌های آتش و برف» را که دست گرفتم، اصلا یادم رفت چقدر کلافه بودم و بی حوصله. خودم را پتو پیچ کردم و خزیدم گوشه تخت و پرت شدم در روایت هایی که آیدین آغداشلو آرام، آرام با آن کلمات جادویی اش جلو می برد. اول سهراب شهید ثالث، دوم علی حاتمی، سوم سینماهای زندگی اش، چهارم شرح سرگشتگی هایش، پنجم گزارش این طرفی ها به آن طرفی ها، ششم.....



با هم که بودیم هر وقت کلافه می شدم و می شد، کتابهای آغداشلو را می آورد، با دقت ورق می زد و یکی را که برای آن روز مناسب تر بود، برایم می خواند. طوری که انگار خودش نوشته باشد. امروز که برای اولین بار خودم کتاب را دست گرفتم و چند تا از همان نوشته هایی که بارها برایم خوانده بود را خواندم، جای بغض ها و خنده ها و اشک هایش  هنوز یادم بود. از یک جایی به بعد انگار چشم هایم نبود که با کلمات جلو می رفت. صدای او بود و منی که فقط می شنیدم. «گزارشی برای آن طرفی‌ها» را اینجا هم که بودیم برای خواند وشرح حالی است که آغداشلو از ایران برای یک مجله در لس آنجلس نوشته وشرح حال نقاشی است که مانده وکار می کند و می نویسد و می خواهد که بماند. «این طرفی» که بودیم حق به جانبانه خواندیم و…

ادامه دادن را ادامه بده

تجربه مدرنیته مارشال برمن را شروع کرده ام. می گوید که مدرن بودن یعنی زیستن در یک زندگی سرشار از معما و تناقض، اسیر شدن در چنگ سازمان های بوروکراتیک عظیمی که قادر به کنترل و تخریب ارزش ها و جان ها هستند و با این همه دست بسته نبودن در برای مقابله با این نیروها. امروز موقع دویدنکنار دریا،قبل از اینکه کتاب را شروع کنم درست به همین چیزها فکر می کردم و نمی دانستم اسمش «مدرن بودن» است. مارشال برمن از اعماق نهیلیستی که فرجام بسیاری از ماجراجویی های مدرن استنوشته و من حداقل خیالم راحت می شود که کسی قبل از ما برای این درگیرهایی که دچارش هستیم اسم گذاشته وتوصیه کرده که «به ادامه دادن، ادامه دهیم.» خوبی اش به این است که حتی اگر درد بی درمان داشته باشیم، تنها کسانی نیستیم که به این درد دچاریم. همینش جای خوشبختی است. اگر همه با هم درمان نشویم لااقل همه با هم می میریم. خود برمن هم گفته است که مردمانی که به این گرداب گرفتار می شوند فکر می کنند نخستین . شاید تنها کسانی اند که اسیر این مهلکه شده اند، اما خب حقیقت این است که ما بی شماریم. برمن می گوید جامعه مدرن یعنی جایی که می توان شریک آرزوها و امیدهای دیگر…

آنا کارنینا

کتاب می خوانم دوباره. مرتب و هر شب. چند وقت بود که عادت کتاب خوانی ام آنطور که همیشه بودم، از دست رفته بود؟ عمرش بیشتر از این آوارگی ها است. نه که کتاب نخوانده باشم اما آن آدمی که همیشهبالای تختش و داخل کیفش کتاب بود و عمر هیچ کتابی به هفته و ماه نمی رسید هم نبودم دیگر. گرفتار کرده بودمخودمم را و حالا این تنهایی فرصت دوباره ای است برایپناه بردن به زندگی و تجربیات و مشاهدات آدمهایی که شجاعت بیرون ریختنو به اشتراک گذاشتن فکرها و گاه تخیلاتشان را دارند. آنا کارنینا را یک هفته ای طول کشید که تمام کنم.تولستوی همیشه شاهکار است. به همان اندازه که 12 سال پیش از خواندن جنگ و صلح سرشار شدم، از آناکارنینا هم لذت بردم. حتی بیشتر از آن یکی. این بار در کنار لذت بردن از کتاب و غرق شدن در روسیه آن سالها، حواسم هم بود که کلمات چطور کنار هم می نشینند. چقدر سرگشتگی های آنا را می فهمیدم. مدام با مادام بوآریمقایسه اش می کردم. آنا شجاعتر بود. آنقدر که حتی از مرگش هم متاسف نشدم.