پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2010
یک وقتهایی است که هی از خودت می پرسی من اینجا دارم چکار می کنم؟ حس می کنی همه چیز بیهوده است. که اگر هم بیهوده نیست تو از پسش برنمیایی. می ترسی، فرو می ری توی چاه  و هی همه جا تاریک می شه...... می گذره ها. همه این حس ها فردا صبح یا هفته بعد یا خیلی طول بکشه ماه بعد از بین می ره. اما اون ترس و ناتوانی که پشت این حسه است هیچ وقت فراموش نمیشه.

شد چند روز؟

شد چند روز؟ حالا دیگر از سال هم گذشته... باورم نمی شود همه این روزها را از سرگذراندم. باید می نوشتمشان. باید همه آن ترس ها، آن تلخی ها، آن امیدها و آن جان سختی هایم را می نوشتم. باید همه آن روزهایی که هرقدر سختبودند نتوانستند پشیمانم کنند. همه آن لحظه هایی که تواسنتم شاد باشم و بخندم.... باید همه شان را می نوشتم. تا برسم به اینجایی که بالاخره چمدانم را باز کردم و فهمیدم اصلا من آدم  زندگی چمدانی هستم.
آدمی که خانه را خیلی دوست دارد. ریشه هایش خیلی محکم چسبیده به خاک. اما یک جا نشین که می شود می ترسد. می ترسد ریشه هایش بپوسند.... خیلی طول کشید تا اینها را بفهمم. که بفهمم از تنهایی نباید ترسید. که هیچ باید ونبایدی در دنیا وجود ندارد. که چقدر قوی هستم. اصلا بهترین چیزی که این یک سال و چند ماه به من داد این بود که دوباره با خودم اشتی کردم. که آن زن سخت جانی که از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسید و هیچ «نشدی» برایش وجود نداشت، دوباره زنده شد. دوباره زنده شد و یاد گرفت هرجا که بود بخندد. که چشمهایش را خوب باز کند و لذت ببرد از زندگی. خیلی وقتها نمی شود. می دانم. مثل آن شب کریسمسی که رفتم  وسط خیابانه…