پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2010

بیا

زودتر بیا لطفا. شانه های من دیگر طاقت تحمل این همه بار را ندارند. طاقتم برای اینکه هر رفرش صفحه خبر بگوید که هیولا یکی دیگر از آدمهایم را کشیده توی سیاهچال تمام شده.کاش اصلا خواندن اسمهاشان را بلد نبودم. گیج می شوم این جور وقتها و هی خجالت می کشم از خودم. آه وناله نمی خواهم راه بیاندازم انتخاب خودم بود و حالا حق ندارم بنشینم به داد و هوار که دلم آنجا است و  طاقت این همه خبر بد را ندارد و این آزادی اینجا را هر روز کوفتم می کند.

پا به پای نرفتن

تمام نمی شوند این روزها. تمام نمی شوند این روزهای لعنتی.من طاقت همه چیز را دارم جز رنج تو. طاقت همه چیز را دارم جز اینکه تو خوب نباشی و من کنارت نباشم و حالا باید صبوری کنم پا به پای نرفتن و هی روزها را بشمارم و روزهای لعنتی تمام نشوند. خسته شده ام. از این همه ناتوانی ام خسته شده ام. این همه رنج سهم ما نبود.......