پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2010

آسمان هست همیشه

نمی دونم چی شد که به سرت زد از پیله ات بیایی بیرون دختره؟ اما اینو می دونم که آدمهای اون بیرون نه که ترسناک باشن ها اما تو را می ترسونن هنوز. نمی گم تا ابد بمون توی پیله. می گم از یه در دیگه برو بیرون که کسی نبیندت. برو وارد یه دنیای دیگه بشو و بدون ترس از قضاوتهاشون دوباره بخند، فریاد بکش، بدو، زندگی کن. دنیا اینقدر بزرگ هست که برای پریدنت آسمان کم نیاد.

............

دلم می خواد قصه بنویسم. نوشتنش را هم بلدم. اما اینکه چرا دستهایم برای رقصیدن روی کیبرد هزار بهانه می آورند، خودش قصه دیگری است. اگر ننویسم هیچ چیز حسرتش را از دلم پاک نمی کند . می دانم. باید قصه آدمهایی که هزار بار برای هزار نفر تعریف کرده ام کلمه کنم. اگر این ترس از کلمه ها نبود، اگر این ترس لعنتی.... .  اصلا شاید همین جا ریز ریز نوشتم.اولی شاید قصه زنی باشه که کوله اش را بست و رفت و رفت و رفت. نمی نویسمش می دانم.دلیل اصلی اش هم به غیر از تنبلی، ترس است. ترس از کنار زدن پرده هزار لایه ای که بدور خودم پیچیده ام. رفتهام درون پیله ام و نمی خواهم بیرون بیایم اینقدر که ترسیده ام. از پرواز نمی ترسم ها. از آدمها می ترسم.اینقدر زیاد که نمی شود  درون پیله کنم این ترس لعنتی را.

نترس

گوش کن، نباید بترسی اصلا. این روزها تمام می شوند. قول می دهم. اگر کمی قوی تر باشی باید بگویم که  کل زندگی کلا چیزی شبیه همین روزها است. زندگی آسان تر نمی شود هیچ وقت تو قوی تر یا زبانم لال ضعیف تر می شوی. اینها را می گویم چون می شناسمت چون انتخاب هایت را بلدم. دیده اکه عمدا از راه سخت تر می روی همیشه. پس نترس دختر جان. برو بیرون کمی نفس بکش و بهترین انتخاب را بکن. خاطرت جمع، هیچ کدام این روزها از آن هایی که پشت سر گذاشتی سخت تر نیست. خاطرت جمع از پسش برمی آیی. قول می دهم

نوشتن

این همه اصرار من برای نوشتن، برای ثبت همه چیز و همه جا از کجا می آید. چرا وقتی که نمی نویسم اینقدر خودم را ملامت می کنم؟