۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

..................

قرار نبود اینجا هم اینقدر تلخ باشد، قرار بود شادی  هم باشد همانقدر که در زندگی واقعی هست.چرا بلد نیستم شادی ها را بنویسم. حالا شادی هم که نشد حداقل از آدمهایی که می بینم و سرزمینهایی که می روم. دلم می خواست اینجا من مارکوپولوی چمدان به دستی که هستم از شهرهایی بنویسم که عاشقشان می شوم. از جاهایی که نشان می گذارم دوباره برگردم. از آدمهایی که وسط خیابان میخ کوبم می کنند، از همان حال و هوای چمدان بستن و جاگذاشتن و رفتن و جاده.

اول بخند بعد برو

دیروز وسط شلوغی خیابان استقلال، وسط هیاهوی جمعیتی که هیچ طور نمی شود  فهمید شادند یا غمگین، فقط به رفتن فکر می کردم.
خیابان استقلال از آنجاهایی است که انگار آدمها حس هایشان را اول خیابان، همان سر میدان جا می گذارند و داخل می شوند. اسمش شاید باشد جایی برای خوش گذرانی.آدم که همیشه نمی اید استانبول. استانبول هم که بیاید فرصت اینطور رها شدن وسط شلوغی خیابان استقلال را ندارد. برای همین است حتما که آن مرد به گمانم اسپانیایی در یکی از کوچه پس کوچه های تاریک منتهی به استقلال، آرام آرام اشکهای زن را پاک می کرد و می گفت اول بخند بعد برویم.
حالا وقتی وسط همین هیاهو به رفتن فکر می کنی، یعنی باید بروی حتما.
اشک هیچ وقت جلودار من نبوده، دلتنگی هم. شعارم این است که بلدم دلتنگی ها را مهار کنم. بلد هم که نباشم اصلا به روی خودم نمی آورم و زخمی و درب و داغون هم که بشوم باز می گویم بلدم.
آغوشی که می گفت همه چیز را فراموش کنم، یک قرص مسکن بود فقط. فقط آدمهای ترسو هستند که این چیزها را فراموش می کنند که مثلا آسیب نبینند و  حواسشان نیست که به جای زخمی شدن، می گندند.
از دست دادن ترس ندارد، فقط درد دارد.نمی شود که از زور درد به ترس پناه برد. نمی شود که درد نکشید. نه نمی شود

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

به دنیا گفتم بایستد

هر واقعیتی انگار یک اتمسفری دارد که مثل هاله دورش را پوشانده، نمی دانم این هاله را، این خط باریک مرزی را چطور می توان توصیف کرد، اما می دانم که حالا بخش مهمی از زندگی ام روی یا شاید هم توی همان هاله است. یک جایی وسط واقعیت و چیز دیگری که نمی دانم اسمش خیال است یا توهم یا مجاز، زندگی می کنم و شده ام مثل همان زنی که توی خواب هایم چندپا بالاتر از زمین راه می رود و من نمی دانم باید بترسم برایش یا غبطه بخورم به او.
این مرزی که می گویم من و واقعیت را از هم جدا کرده فقط این نیست که مثلا نمی توانم مامان را از پشت دوربین کامپیوترم بغل کنم و ببوسم، تصویر، به قدری تصویر است که نمی توانم آن چیزی را که مامان با مهارت پشت چشمهایش قائم کرده بفهمم. فایده ندارد پرسیدن از آن حس مبهم، اینجا اصلا دنیای کلمات نیست، کنارش هم که بودم بدون این همه فاصله و سیم و کامپیوتر، باز هم کلمه ها به کار نمی آمدند. حرف می زنیم، می خندیم، می شنویم اما هیچ چیز واقعی نیست. اینقدر زیاد که شک می کنم به وجود هر واقعیتی.

فقط این نیست ها، همه دنیایم شده ایستادن در همان خط باریکی که اسمش را بلد نیستم. همه رویاهایم را گفته ام بایستند تا بدانم قدم هایم کی و کجا آرام خواهند گرفت. مثل جادوگری که چوبش را ببرد بالا، به همه عکسهایی که قرار بود روی دیوار خانه مان بزنیم، به همه شمع هایی که گفته بودم منتظرم باشند تا به سراغشان بروم، به همه شهرهایی که نقشه سفرشان را ریخته بودیم، به همه کافه هایی که نشانشان کرده بودم.... به همه شان گفته ام، ایست. جادوگر نیستم. هیچ کدامشان نمی ایستند. من متوقف می شوم.
وسط همان خط باریکی که اسمش را بلد نیستم. بعد همه این روزهایی که هنوز واقعی اند. منی که در این شهر آب و آفتاب در یک دنیای واقعی زندگی می کنم هم خیال می کنم که حقیقیتی وجود ندارد.
حالاهمه اون نقشه های قدیمی را باید داد به دست آب که با خودش ببره. شاید یه جای دیگه، آدمهای دیگه ای دلشون بخواد مثل ما دیوونه باشن.

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

زن دیوانه


گم شده ام انگار دوباره، مثل آدمی هستم که ایستاده وسط چهارراه، نمی داند  به کدام سمت باید بپچد.
حالا تنها چیزی که دلم می خواهد نوشتن است. دلم می خواهد شهرزاد قصه گو شوم و  کارم فقط و فقط بهم بافتن کلمات باشد. دلم یک کافه دنج چوبی می خواهد  که از پنچره هایش صدای آب بیاید و بشود هر قدر که می خواهم بنشینم و کلمات را کیبردی کنم.
دلم می خواهد اینقدر بنویسم که خودم را پیدا کنم. گم شده ام. آن آینه ای که خودم را به من نشان می داد گم شده، شیشه های شهر راستگو نیستند.
یک روز باید قصه زنی را بنویسم که به هیچ جبر و تقدیری اعتقاد نداشت اما جلوی جبر عشق کوتاه می آمد. باید بنویسم که چقدر نمی فهممش. که چقدر زل می زنم توی چشمانش که شاید هزارتوی ذهنش را بفهمم و بی فایده است. که این جنگ بین ترسها ویقین هایش را یک جوری به تصویر بکشم.
دلم می خواهد مثل آدمی زاد بنویسم. یک جوری که هر آدم غریبه ای شادی ها و رنج هایش را بفهمد. دلم می خواهد این دیوار بتونی سخت را شیشه ای کنم. شیشه ای شیشه ای.  نمی شود. نه که نگذارد. من نمی توانم. نه که مشکل کلمه ها باشند، نمی فهممش. نمی فهممش.
دلم اتاق کوچک آبی رنگم را می خواهد. آنجا که هستم، انگار دست هیچ کس به من نمی رسد. انگار یک گوشه جهان گم شده ام و بقول طاهره هیچ کس از من خبر ندارد.
دلم گم شدن می خواهد. دلم می خواهد حتی از آن شهر کوچک هم بروم. جایی دورتر و دورتر. جایی که حتی اسمم را کسی نداند. که بشوم یک آدم دیگر اصلا. یک آدم بی سرزمین. دلم می خواهد همه فکر کنند که گذشته را فراموش کرده ام. که بشوم یک زن بی گذشته. شاید هم یک زن مجنون.
باید یک روز قصه آن زن دیوانه را هم بنویسم. به همین صراحت و تلخی عبارت «زن دیوانه»، همیشه حس می کنم چیزی از آن زن دیوانه در من است. همیشه می ترسم به ناگاه فریاد بکشم. آواز بخوانم، برقصم، بخندم  دیوانه وار دیوانه وار دیوانه وار.
 درست مثل او. درست مثل او. بعد همه بترسند بروند من تنها شوم. تنهای تنهای تنها. درست مثل او. درست مثل او. درست مثل او.
نوشتمش یکبار. تهران اگر بودم می شد حالا بروم زیر زمین آن کارتون  طناب پیچ شده را زیرو رو کنم و برسم به کاغذپاره هایی که وسط آن خانه روستایی در گلپایگان نوشته بودم.  نیستم آنجا. نیستم.



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

هرم آتش

پوست تن داغ داغ است، زیر پوستم مثل زمهریر. وسط استانبول تب کرده ام و هی فکر می کنم آخرین بار کی بود که اینطور می لرزیدم؟
چرا تب کرده ام؟ اصلا چرا من هر وقت تب می کنم دنبال دلیل می گردم برای حرارتی که همه تنم را آتش می زند؟
شده ام مثل آدم بزرگ ها، درست مثل همان آدم بزرگ هایی که عقلشان بلد است احساس را کنترل کند، مهار کند، هدایت کند. خوب است یا بد؟ نمی دانم؟ به جای اینکه وسط میدان استقلال اشکهایم روانه شود، مثل آدمهای منطقی توی چشمهایش نگاه کردم وگفتم بیست روز دیگر درباره اش حرف می زنیم!!!
بزرگ شده ام یا بی رحم؟ نشان عاشقی است یا سنگدلی؟
تا عصر، تا همان وقتی که هنوز تنم مثل کوره نشده بود، فکر می کردم حرفش را جدی نگرفته ام. فکر کرده ام قلبم بیشتر از عقلم می فهمد که هر کلمه چه معنایی دارد. از عصر به بعد اما فقط تب کردم. همه مهربانی هایش هم آتش تنم را خنک نکرد.
دیشب که از زور تب خوابم نمی برد توی تاریکی وسط اتاق نشسته بودم و می نوشتم. می خواستم قصه کنم همه این روزها را. چیزی میان خیال و واقعیت. هی داشتم فکر می کردم آخرین بار کی بود که تب بی خوابم کرد و یادم نمی آمد. دو سال پیش بود. چند ماه دیرتر.جای نزدیک همین جا، وسط آن راهروهای سرد و طولانی. نشسته بودم روی کاشی های یخ و خنک نمی شدم.
آن دفعه هم از زور غصه تب کرده بودم. مثل همه روزهایی که بابا دیر می امد و من تب می کردم و مامان تا صبح دستمال خنک روی پیشانی ام می گذاشت......
نباید به آن روزها فکر کنم. اینجا وسط استانبول زیبا. وسط این همه زندگی باید آدمها را ببینیم و بنویسم.
ده روز کمتر از یک ماه که شد، مثل آدمی که هم عقل دارد و هم قلب به همه اینها فکر می کنم. حالا وقت زندگی است. گیرم به سبک آدم بزرگها. گیرم وسط آتش داغی که بر تنم خیمه زده


حیرانی