هرم آتش

پوست تن داغ داغ است، زیر پوستم مثل زمهریر. وسط استانبول تب کرده ام و هی فکر می کنم آخرین بار کی بود که اینطور می لرزیدم؟
چرا تب کرده ام؟ اصلا چرا من هر وقت تب می کنم دنبال دلیل می گردم برای حرارتی که همه تنم را آتش می زند؟
شده ام مثل آدم بزرگ ها، درست مثل همان آدم بزرگ هایی که عقلشان بلد است احساس را کنترل کند، مهار کند، هدایت کند. خوب است یا بد؟ نمی دانم؟ به جای اینکه وسط میدان استقلال اشکهایم روانه شود، مثل آدمهای منطقی توی چشمهایش نگاه کردم وگفتم بیست روز دیگر درباره اش حرف می زنیم!!!
بزرگ شده ام یا بی رحم؟ نشان عاشقی است یا سنگدلی؟
تا عصر، تا همان وقتی که هنوز تنم مثل کوره نشده بود، فکر می کردم حرفش را جدی نگرفته ام. فکر کرده ام قلبم بیشتر از عقلم می فهمد که هر کلمه چه معنایی دارد. از عصر به بعد اما فقط تب کردم. همه مهربانی هایش هم آتش تنم را خنک نکرد.
دیشب که از زور تب خوابم نمی برد توی تاریکی وسط اتاق نشسته بودم و می نوشتم. می خواستم قصه کنم همه این روزها را. چیزی میان خیال و واقعیت. هی داشتم فکر می کردم آخرین بار کی بود که تب بی خوابم کرد و یادم نمی آمد. دو سال پیش بود. چند ماه دیرتر.جای نزدیک همین جا، وسط آن راهروهای سرد و طولانی. نشسته بودم روی کاشی های یخ و خنک نمی شدم.
آن دفعه هم از زور غصه تب کرده بودم. مثل همه روزهایی که بابا دیر می امد و من تب می کردم و مامان تا صبح دستمال خنک روی پیشانی ام می گذاشت......
نباید به آن روزها فکر کنم. اینجا وسط استانبول زیبا. وسط این همه زندگی باید آدمها را ببینیم و بنویسم.
ده روز کمتر از یک ماه که شد، مثل آدمی که هم عقل دارد و هم قلب به همه اینها فکر می کنم. حالا وقت زندگی است. گیرم به سبک آدم بزرگها. گیرم وسط آتش داغی که بر تنم خیمه زده


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین