زن دیوانه


گم شده ام انگار دوباره، مثل آدمی هستم که ایستاده وسط چهارراه، نمی داند  به کدام سمت باید بپچد.
حالا تنها چیزی که دلم می خواهد نوشتن است. دلم می خواهد شهرزاد قصه گو شوم و  کارم فقط و فقط بهم بافتن کلمات باشد. دلم یک کافه دنج چوبی می خواهد  که از پنچره هایش صدای آب بیاید و بشود هر قدر که می خواهم بنشینم و کلمات را کیبردی کنم.
دلم می خواهد اینقدر بنویسم که خودم را پیدا کنم. گم شده ام. آن آینه ای که خودم را به من نشان می داد گم شده، شیشه های شهر راستگو نیستند.
یک روز باید قصه زنی را بنویسم که به هیچ جبر و تقدیری اعتقاد نداشت اما جلوی جبر عشق کوتاه می آمد. باید بنویسم که چقدر نمی فهممش. که چقدر زل می زنم توی چشمانش که شاید هزارتوی ذهنش را بفهمم و بی فایده است. که این جنگ بین ترسها ویقین هایش را یک جوری به تصویر بکشم.
دلم می خواهد مثل آدمی زاد بنویسم. یک جوری که هر آدم غریبه ای شادی ها و رنج هایش را بفهمد. دلم می خواهد این دیوار بتونی سخت را شیشه ای کنم. شیشه ای شیشه ای.  نمی شود. نه که نگذارد. من نمی توانم. نه که مشکل کلمه ها باشند، نمی فهممش. نمی فهممش.
دلم اتاق کوچک آبی رنگم را می خواهد. آنجا که هستم، انگار دست هیچ کس به من نمی رسد. انگار یک گوشه جهان گم شده ام و بقول طاهره هیچ کس از من خبر ندارد.
دلم گم شدن می خواهد. دلم می خواهد حتی از آن شهر کوچک هم بروم. جایی دورتر و دورتر. جایی که حتی اسمم را کسی نداند. که بشوم یک آدم دیگر اصلا. یک آدم بی سرزمین. دلم می خواهد همه فکر کنند که گذشته را فراموش کرده ام. که بشوم یک زن بی گذشته. شاید هم یک زن مجنون.
باید یک روز قصه آن زن دیوانه را هم بنویسم. به همین صراحت و تلخی عبارت «زن دیوانه»، همیشه حس می کنم چیزی از آن زن دیوانه در من است. همیشه می ترسم به ناگاه فریاد بکشم. آواز بخوانم، برقصم، بخندم  دیوانه وار دیوانه وار دیوانه وار.
 درست مثل او. درست مثل او. بعد همه بترسند بروند من تنها شوم. تنهای تنهای تنها. درست مثل او. درست مثل او. درست مثل او.
نوشتمش یکبار. تهران اگر بودم می شد حالا بروم زیر زمین آن کارتون  طناب پیچ شده را زیرو رو کنم و برسم به کاغذپاره هایی که وسط آن خانه روستایی در گلپایگان نوشته بودم.  نیستم آنجا. نیستم.



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین