اول بخند بعد برو

دیروز وسط شلوغی خیابان استقلال، وسط هیاهوی جمعیتی که هیچ طور نمی شود  فهمید شادند یا غمگین، فقط به رفتن فکر می کردم.
خیابان استقلال از آنجاهایی است که انگار آدمها حس هایشان را اول خیابان، همان سر میدان جا می گذارند و داخل می شوند. اسمش شاید باشد جایی برای خوش گذرانی.آدم که همیشه نمی اید استانبول. استانبول هم که بیاید فرصت اینطور رها شدن وسط شلوغی خیابان استقلال را ندارد. برای همین است حتما که آن مرد به گمانم اسپانیایی در یکی از کوچه پس کوچه های تاریک منتهی به استقلال، آرام آرام اشکهای زن را پاک می کرد و می گفت اول بخند بعد برویم.
حالا وقتی وسط همین هیاهو به رفتن فکر می کنی، یعنی باید بروی حتما.
اشک هیچ وقت جلودار من نبوده، دلتنگی هم. شعارم این است که بلدم دلتنگی ها را مهار کنم. بلد هم که نباشم اصلا به روی خودم نمی آورم و زخمی و درب و داغون هم که بشوم باز می گویم بلدم.
آغوشی که می گفت همه چیز را فراموش کنم، یک قرص مسکن بود فقط. فقط آدمهای ترسو هستند که این چیزها را فراموش می کنند که مثلا آسیب نبینند و  حواسشان نیست که به جای زخمی شدن، می گندند.
از دست دادن ترس ندارد، فقط درد دارد.نمی شود که از زور درد به ترس پناه برد. نمی شود که درد نکشید. نه نمی شود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین