به دنیا گفتم بایستد

هر واقعیتی انگار یک اتمسفری دارد که مثل هاله دورش را پوشانده، نمی دانم این هاله را، این خط باریک مرزی را چطور می توان توصیف کرد، اما می دانم که حالا بخش مهمی از زندگی ام روی یا شاید هم توی همان هاله است. یک جایی وسط واقعیت و چیز دیگری که نمی دانم اسمش خیال است یا توهم یا مجاز، زندگی می کنم و شده ام مثل همان زنی که توی خواب هایم چندپا بالاتر از زمین راه می رود و من نمی دانم باید بترسم برایش یا غبطه بخورم به او.
این مرزی که می گویم من و واقعیت را از هم جدا کرده فقط این نیست که مثلا نمی توانم مامان را از پشت دوربین کامپیوترم بغل کنم و ببوسم، تصویر، به قدری تصویر است که نمی توانم آن چیزی را که مامان با مهارت پشت چشمهایش قائم کرده بفهمم. فایده ندارد پرسیدن از آن حس مبهم، اینجا اصلا دنیای کلمات نیست، کنارش هم که بودم بدون این همه فاصله و سیم و کامپیوتر، باز هم کلمه ها به کار نمی آمدند. حرف می زنیم، می خندیم، می شنویم اما هیچ چیز واقعی نیست. اینقدر زیاد که شک می کنم به وجود هر واقعیتی.

فقط این نیست ها، همه دنیایم شده ایستادن در همان خط باریکی که اسمش را بلد نیستم. همه رویاهایم را گفته ام بایستند تا بدانم قدم هایم کی و کجا آرام خواهند گرفت. مثل جادوگری که چوبش را ببرد بالا، به همه عکسهایی که قرار بود روی دیوار خانه مان بزنیم، به همه شمع هایی که گفته بودم منتظرم باشند تا به سراغشان بروم، به همه شهرهایی که نقشه سفرشان را ریخته بودیم، به همه کافه هایی که نشانشان کرده بودم.... به همه شان گفته ام، ایست. جادوگر نیستم. هیچ کدامشان نمی ایستند. من متوقف می شوم.
وسط همان خط باریکی که اسمش را بلد نیستم. بعد همه این روزهایی که هنوز واقعی اند. منی که در این شهر آب و آفتاب در یک دنیای واقعی زندگی می کنم هم خیال می کنم که حقیقیتی وجود ندارد.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین