..................

قرار نبود اینجا هم اینقدر تلخ باشد، قرار بود شادی  هم باشد همانقدر که در زندگی واقعی هست.چرا بلد نیستم شادی ها را بنویسم. حالا شادی هم که نشد حداقل از آدمهایی که می بینم و سرزمینهایی که می روم. دلم می خواست اینجا من مارکوپولوی چمدان به دستی که هستم از شهرهایی بنویسم که عاشقشان می شوم. از جاهایی که نشان می گذارم دوباره برگردم. از آدمهایی که وسط خیابان میخ کوبم می کنند، از همان حال و هوای چمدان بستن و جاگذاشتن و رفتن و جاده.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین