۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

پایان یک کابوس

کابوس لعنتی تمام شد. باورم نمی شود. حالا می شود. حالا می شود که آن همه نگرانش نباشم. حالا می شود بعد از این همه وقت کمی هم به فکر خودم باشم. خوشحالم. خیلی خیلی زیاد 

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

از تو کجا گریزم

این چند روز مردم اینقدر که تو پریشان بودی. پریشان که می شوی دست و پایم را گم می کنم. کنارت که باشم آنقدر حرف می زنی و گوش می دهم تا آرام شوی.وقتی که نیستم فقط فلج می شوم.  از پشت تلفنی که صدایش خوب نمی رسد و  چتی که هی قطع می شود، چطور می توانم آرامت کنم آخر وحشی پریشان حال من.
می خواستم فرار کنم از تو و بروم گم شوم در آخر دنیا. نمی شود انگار. نمی توانم انگار.
همه دیوار را پر کرده ام از عکس های تو. از عکس های ما. از عکس ها من که زل زده به دوربینی که تو پشتش هستی.
هنوز می خواهم از تو فرار کنم......... این عکس ها چیزی را عوض نمی کند، همه این خانه، همه این شهر بوی تو را می دهد. عکسهایت  هم که جلوی چشمم نباشند، داستان همان است که بود.

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

روز هفتم

اس ام اس می زنی که کار واجب دارم و زنگ که می زنم فقط می خواهی حرف بزنی.
دلم برای حرف زدن هایت تنگ شده. علامت سوال هم ندارد.
دلم می خواست حالا انجا بودم؟

یک سال گذشت

امروز که نوشته های فاطمه را می خواندم، چقدر دلم برای خودم سوخت که همه آن روزها را در سکوت تحمل کردم. بغضی که باید آن روزها هق هق و فریاد می شد هنوز گلویم را گرفته است. هیچ کس نفهمید چه گذشت بر من آن شش ماه
از آن روزها که جان سالم بردم فهمیدم هیچ چیز نمیتواند پشتم را به زمین بزند. 
من آن طرف دنیا بودم، دستم از همه چیز و همه کس کوتاه. او در جایی که اسمش خانه است گیر افتاده بود. نه می گذاشتند بیاید. نه حتی بازداشتش می کردند که بتوانم با صدای بلند فریاد بزنم. داغان شدیم زیر آن بازجویی هایی مدام و هراس هر روزه ای که فردا چه می شود.
هرچه کلمه داشتم آن روزها خرج کردم که ذره ای ، فقط ذره ای امید در دلش بکارم. خودم؟ فقط ایستاده بودم تا نیافتم. خانواده خودم هم تا خیلی وقت هیچ نمی دانستند. بعد هم که فهمیدند هیچ نمی گفتم که اشکهایم بیچاره شان نکند. چه می توانستند بکنند از آن همه راه دور.
هی صبر به صبر می بافتم که شب تمام می شود و آن صبح لعنتی 23 خرداد همه رویاهایم فروریخت. همه بغض آن ماه ها هق هق شد. دیگر باید به چه امید می بستم. 
روزهای بعد آنقدر تلخ بود که غم خودمم یادم رفت. باور نمی کردم آن همه شقاوت را. باور نمی کردم این عکس ها و فیلم ها از تهران من می اید. تمام مدت پای مانیتور اشک میریختم و می لرزیدم و می نوشتم.
دلم می خواست آنجا بودم و نبودم. هیچ وقت حسرتش از دلم پاک نمی شود. احساس عجز می کردم. داشتند ادمهای من را یکی یکی می کشتند و می بردند و من فقط تماشا می کردم، آن هم هزار هزار فرسخ دورتر.
یک دردی در دلم خانه کرد که شاید هیچ وقت خوب نشود دیگر.
بعد حالا بعد یکسال، من یک جای امن تر این دنیا، باز هم دور از او، دلم خوش است که جایش امن است. که هر روز با کابوس بازداشتش بیدار نمی شوم. که مثل دیوانه ها نمیترسم که شاید دیگر هیچ وقت نبینمش. هنوز هم باور نمی کنم که اینقدر دیوانه شده بودم که می گفتم دیگر هیچ وقت نمی اید. ترسیده بودم. خیلی زیاد. برای این است که ترس فاطمه را می فهمم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

من از فردا مي ترسم

 پنجشنبه ۲ تیر ۸۴

تا فردا چيزي نمانده است. با همه دلداري‌هايي كه به خودم مي‌دهم پر از نگراني‌ام و اضطراب.ديروز كمي ترديد داشتم براي اينكه اصلا راي بدهم يا نه؟ اما امروز مطمئنم كه مي روم و رايم را به نام هاشمي به صندوق مي‌ريزم.  محمد رهبر  كه با جمعي از روزنامه‌نگاران و فعالان سياسي و اجتماعي به ميادين شهر رفته بود تا مردم را براي راي دادن به هاشمي متقاعد كند، مي گفت در شهرك غرب و ونك و تجريش هم تعداد حاميان احمدي نژاد و تحريمي‌ها از كساني كه مي‌خواهند به هاشمي راي بدهند بيشتر است. اين كه وضعيت طبقه متوسط ما باشد، تكليف بقيه ديگر روشن است.
من از فردا مي‌ترسم. هرقدر هم كه پروين اردلان و زهره ارزني از روزهاي سخت دهه شصت برايم بگويند نمي توانم اين شبها آسوده سر بر زمين بگذارم. من از مسلط شدن فاشيسم و بستن اين روزنه‌هاي كوچك هراس دارم. مي‌دانم كه هر اتفاقي كه بيافتد زندگي ادامه دارد و هيچ نيرويي را توان آن نيست كه حركت رو به جلوي ما را متوقف كند، اما از اينكه موج خفقان دوباره بر جامعه روشنفكري ما حاكم شود بيمناكم.
مي دانيد مشكل كجاست؟ روشنفكران ما با زباني سخن مي‌گويند كه عامه مردم آن را نمي‌فهمند! باور كنيد واقعيت همين است. روزنامه شرق اين روزها از انتخابات فرانسه مي نويسد و فرق بين ژاك شيراك و ژان ماري لوپن و مردمي كه از جلوي دكه‌هاي روزنامه فروشي مي‌گذرند تعجب مي كنند كه چرا در اين گيرو دار انتخابات، عكس رئيس جمهور فرانسه يك صفحه كامل شرق را گرفته است.
بخش وسيعي از مردم به جاي آنكه نگران حقوق زنان، جرم سياسي، آزادي بيان، جامعه مدني، كتاب، تئاتر، سينما وموسيقي و .... باشند، دغدغه نان دارند و حق هم دارند. شايد اگر من هم به مانند بسياري از حداقل‌هاي زندگي محروم بودم اين روزها به جاي اينكه غصه بر باد رفتن آزادي و حقوق بشر را بخورم، مي رفتم و به مردي راي مي‌دادم كه مي گويند ساده زيست است و كاخ نشين نيست و هيچ هم فكر نمي كردم كه چه بر سر كشورم خواهم آمد با رئيس جمهوري كه به حداقل‌هاي يك جامعه مدني هم اعتقاد ندارد و اگر بر سر قدرت بيايد نمي دانم چه بر سر اهالي فرهنگ خواهد آمد.

روز چهارم

روز چهارمه. دلم برات تنگ شده؟ دو شب اول را با لباسهای تو خوابیدم. انگار که محکم بغلم کرده باشی. امروز هم  ژاکتت را تنم کردم. عطر تو را می داد.
دلم برایت تنگ شده؟ نمی دانم. دلم نمی خواهد الان آنجا بودم. اما فکر اینکه تنهایی هم دلم را چنگ می زند. خوش که بگذرانی شاید من هم راحت شوم واینقدر هوای  دست انداختن لای موهای پریشانت را نکنم.
دلم برایت تنگ شده؟نمی دانم. اینکه وقتی از تو حرف می زنم برق چشمهایم عوض شود نشانه خیلی خوبی نیست. اینکه وسط ترانه بروم هپروط هم.
هنوز نرفته ام خانه. هه می بینی به اینجا می گویم خانه. مسخره است نه؟ خانه برای من فقط همان آپارتمان40 متری است که تو از آن متنفری. با همان دیوارهای آبی و خاکی اش.
کلمات که مهم نیستند. آدم به هرجایی که شب سرش را زمین می گذارد می گوید خانه و خودش هم می داند خانه جایی است که دیگر مال او نیست. حالا هی بشین و زار بزن، چه فایده دارد. به جای اینها عکس آدمهایم را می زنم به دیوار همان جایی که خانه نیست. ترمه هایم را پهن می کنم روی چمدان و گلهای خشک شده ای که از چند قاره آن طرف تر آورده ام می چینم روی تاقچه که یادم برود خانه ام دیگر مال من نیست.

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

کدام میم

تک و تنها روبروی پنجره بزرگ رو به کوچه های پیچ در پیچ نشسته بودم و فکر می کردم که تمام را  با کدام میم مینویسد.

بند