روز چهارم

روز چهارمه. دلم برات تنگ شده؟ دو شب اول را با لباسهای تو خوابیدم. انگار که محکم بغلم کرده باشی. امروز هم  ژاکتت را تنم کردم. عطر تو را می داد.
دلم برایت تنگ شده؟ نمی دانم. دلم نمی خواهد الان آنجا بودم. اما فکر اینکه تنهایی هم دلم را چنگ می زند. خوش که بگذرانی شاید من هم راحت شوم واینقدر هوای  دست انداختن لای موهای پریشانت را نکنم.
دلم برایت تنگ شده؟نمی دانم. اینکه وقتی از تو حرف می زنم برق چشمهایم عوض شود نشانه خیلی خوبی نیست. اینکه وسط ترانه بروم هپروط هم.
هنوز نرفته ام خانه. هه می بینی به اینجا می گویم خانه. مسخره است نه؟ خانه برای من فقط همان آپارتمان40 متری است که تو از آن متنفری. با همان دیوارهای آبی و خاکی اش.
کلمات که مهم نیستند. آدم به هرجایی که شب سرش را زمین می گذارد می گوید خانه و خودش هم می داند خانه جایی است که دیگر مال او نیست. حالا هی بشین و زار بزن، چه فایده دارد. به جای اینها عکس آدمهایم را می زنم به دیوار همان جایی که خانه نیست. ترمه هایم را پهن می کنم روی چمدان و گلهای خشک شده ای که از چند قاره آن طرف تر آورده ام می چینم روی تاقچه که یادم برود خانه ام دیگر مال من نیست.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین