یک سال گذشت

امروز که نوشته های فاطمه را می خواندم، چقدر دلم برای خودم سوخت که همه آن روزها را در سکوت تحمل کردم. بغضی که باید آن روزها هق هق و فریاد می شد هنوز گلویم را گرفته است. هیچ کس نفهمید چه گذشت بر من آن شش ماه
از آن روزها که جان سالم بردم فهمیدم هیچ چیز نمیتواند پشتم را به زمین بزند. 
من آن طرف دنیا بودم، دستم از همه چیز و همه کس کوتاه. او در جایی که اسمش خانه است گیر افتاده بود. نه می گذاشتند بیاید. نه حتی بازداشتش می کردند که بتوانم با صدای بلند فریاد بزنم. داغان شدیم زیر آن بازجویی هایی مدام و هراس هر روزه ای که فردا چه می شود.
هرچه کلمه داشتم آن روزها خرج کردم که ذره ای ، فقط ذره ای امید در دلش بکارم. خودم؟ فقط ایستاده بودم تا نیافتم. خانواده خودم هم تا خیلی وقت هیچ نمی دانستند. بعد هم که فهمیدند هیچ نمی گفتم که اشکهایم بیچاره شان نکند. چه می توانستند بکنند از آن همه راه دور.
هی صبر به صبر می بافتم که شب تمام می شود و آن صبح لعنتی 23 خرداد همه رویاهایم فروریخت. همه بغض آن ماه ها هق هق شد. دیگر باید به چه امید می بستم. 
روزهای بعد آنقدر تلخ بود که غم خودمم یادم رفت. باور نمی کردم آن همه شقاوت را. باور نمی کردم این عکس ها و فیلم ها از تهران من می اید. تمام مدت پای مانیتور اشک میریختم و می لرزیدم و می نوشتم.
دلم می خواست آنجا بودم و نبودم. هیچ وقت حسرتش از دلم پاک نمی شود. احساس عجز می کردم. داشتند ادمهای من را یکی یکی می کشتند و می بردند و من فقط تماشا می کردم، آن هم هزار هزار فرسخ دورتر.
یک دردی در دلم خانه کرد که شاید هیچ وقت خوب نشود دیگر.
بعد حالا بعد یکسال، من یک جای امن تر این دنیا، باز هم دور از او، دلم خوش است که جایش امن است. که هر روز با کابوس بازداشتش بیدار نمی شوم. که مثل دیوانه ها نمیترسم که شاید دیگر هیچ وقت نبینمش. هنوز هم باور نمی کنم که اینقدر دیوانه شده بودم که می گفتم دیگر هیچ وقت نمی اید. ترسیده بودم. خیلی زیاد. برای این است که ترس فاطمه را می فهمم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین