بیا

زودتر بیا لطفا. شانه های من دیگر طاقت تحمل این همه بار را ندارند. طاقتم برای اینکه هر رفرش صفحه خبر بگوید که هیولا یکی دیگر از آدمهایم را کشیده توی سیاهچال تمام شده.کاش اصلا خواندن اسمهاشان را بلد نبودم. گیج می شوم این جور وقتها و هی خجالت می کشم از خودم. آه وناله نمی خواهم راه بیاندازم انتخاب خودم بود و حالا حق ندارم بنشینم به داد و هوار که دلم آنجا است و  طاقت این همه خبر بد را ندارد و این آزادی اینجا را هر روز کوفتم می کند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین