پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2010

آنا کارنینا

کتاب می خوانم دوباره. مرتب و هر شب. چند وقت بود که عادت کتاب خوانی ام آنطور که همیشه بودم، از دست رفته بود؟ عمرش بیشتر از این آوارگی ها است. نه که کتاب نخوانده باشم اما آن آدمی که همیشهبالای تختش و داخل کیفش کتاب بود و عمر هیچ کتابی به هفته و ماه نمی رسید هم نبودم دیگر. گرفتار کرده بودمخودمم را و حالا این تنهایی فرصت دوباره ای است برایپناه بردن به زندگی و تجربیات و مشاهدات آدمهایی که شجاعت بیرون ریختنو به اشتراک گذاشتن فکرها و گاه تخیلاتشان را دارند. آنا کارنینا را یک هفته ای طول کشید که تمام کنم.تولستوی همیشه شاهکار است. به همان اندازه که 12 سال پیش از خواندن جنگ و صلح سرشار شدم، از آناکارنینا هم لذت بردم. حتی بیشتر از آن یکی. این بار در کنار لذت بردن از کتاب و غرق شدن در روسیه آن سالها، حواسم هم بود که کلمات چطور کنار هم می نشینند. چقدر سرگشتگی های آنا را می فهمیدم. مدام با مادام بوآریمقایسه اش می کردم. آنا شجاعتر بود. آنقدر که حتی از مرگش هم متاسف نشدم.
بند و بساطم را در یکی از کافه های نزدیک دانشگاه پهن کرده ام و قرار است که بنویسم. قلبم آرام است. از وقتی توانستم با میم حرف بزنم، انگار خودم را بیشتر شناخته ام. راستش از اینکه اعتراف کنم خوشبخت نیستم رنج می بردم ومی ترسیدم همه این ماندن ها بازی من باشد برای نرفتن. انگار بخواهم روی ترس های خودم نقاب بکشم. حرف که زدم اول یک چیزی در من شکست، روزهای بعد اما انگار لایه های پنهان قلبم را بهتر شناختم. انگار ماجرا اصلا این نیست که خوشبخت هستم یا نیستم/مسئله این است که از روبرو شدن با واقعیت از بازگو کردن آن برای دیگری می ترسیدم. کسی نمی تواند منکر لحظه های نابی شود که داشته ام و دارم. اما باید شهامت رو در رو شدن با رنج هایم را هم داشته باشم. دارم تمرین می کنم پرنده وحشی ام را به بند نکشم. دارم تمرین می کنم تنها پرواز کردن را. انگار یک حس دگرگونه را شناخته ام. آرامم دوباره ومی خواهم بنویسم بالاخره. قصه زنها خوب جلو نمی رود. یک چیزی در ذهنم دارد مقاومت می کند. می خواهم روز نوشت های آن اتفاق بزرگ را بنویسم. امروز روز اول است. امیدوارم که روز آخر نباشد
ایراد از چراغ های رابطه نیست.
. گاهی فکر می کنم شاید این تردید ها، این هراس ها و این دل لرزه ها هم بخشی از زندگی است.هنوز دلم می لرزد برایش. هنوز یک روز که صدایش را نمی شنوم پرنده ای خودش را به در و دیوار می زند. هنوز می شود هرجای دنیا که باشیم دست کم روزی یکی دو ساعت پای تلفن برای هم حرف بزنیم و خسته نشویم. هنوز یک روز نبوده که از هم بی خبر باشیم. هنوز وقتی سراغش می روم مطمئنم که منتظرم است. اینها را نوشتم اینجا که یادم باشد عشق گاهی آنقدر ساده است که دیده نمی شود اینها را اینجا نوشتم که یادم باشد تمام این سالها هر وقت که خواسته ام بوده و به تمامی بوده است. دیشب خواب دیدم در دریا شنا می کردم. آرام و سبکبال. مثل پرواز بود. دیروز که تن به آب دادم و آوازخوان قدم به قدم جلو رفتم دلم تن سپردن به دریا می خواست. خوب است که هنوز می شود آرزوها را رویا کرد.
خسته. خسته. خسته دلم می خواهد برای مدتی فراموشش کنم. فراموش فراموش فراموش چراغ های رابطه خاموشند چراغ های  رابطه  خاموشند
نمی شود با تو حرف زد دیگر. نمی خواهی. درها را می بندی. حقیقت می رنجاندنت. من فقط سکوت می کنم. نمی دانم شاید همه اینها توهمات من است. شاید منم که از حرف زدن با تو می ترسم. امروز گفتی عاشقم هستی. باور نکردم. تلخندی زدم و هیچ نگفتم. دلم می خواست بگویم درغگویی خوبی نیستی.فقط ساکت ماندم. روزی چند ساعت با هم حرف می زنیم.راضی ام نمی کنند اما. انگار این حرفها را به هرکس دیگری هم می شد بگویی. دیوانه شده ام شاید.

گم شدنم آرزوست

دیوار کشیده ام دور خودم دوباره. آنقدر محکم که هیچ چیز را باور نمی کنم. . برای محافظت از خودم است می دانم.یکی از زنهایم تا سرحد مرگ ترسیده است. از این همه عشق ترسیده میدانم و مثل مادرهایی که دخترک تازه جوانشان را از عشق حذر می دهند دارد من را هی عقب می راند. همه چیز را ریخته در جعبه رفاقت و می گوید تا هرجا که می خواهی رفاقت کن اما فقط همین. دلم فرار می خواهد. بیشتر از همه از خودم. از اینکه با یک عالم علامت سوال زندگی کنم می ترسم. از اینکه آغوشش همه علامت سوال هایم را بزند کنار می ترسم. از اینکه با یک خنده اش همه چیز را فراموش کنم می ترسم. از اینکه تاب چشمانش را نیاورم می ترسم. دیوانه شده ام می دانم. همه اینها، نه اصلا یکی از همین ها برای خوشبختی کافی است و من خوشبخت نیستم اینقدر که می ترسم.اینقدر که سایه تردید همه جا دنبالم است. اینقدر که دلم گم شدن می خواهد.
احساس  می کنم هیچ چیزی که فقط و فقط به من و بدتر از اون به احساسم مربوطه برات مهم نیست. احساس می کنم تنهام خیلی تنها. می فهمی. نمی خوام تو هم بشی برام مثل مامان که فقط شنیدن صداش بهم زندگی می ده. نمی خوام همه حس هام را بریزم توی قلبم خفه بشن می فهمی.
نه نمی فهمی چون هیچی بهت نمی گم. چون لال شدم. چون بلد نیستم اون نقاب احمقانه را از جلوی صورتم بردارم. چون مثل احمق ها می ترسم ناراحت بشی. بیشتر از هر زمانی احساس حماقت می کنم. بهت گفته بودم که چقدر از ادمهای احمق متنفرم؟

خانه؟

باید بیشتر یادبگیرم تنها بودن را. باید یادم باشد که دست کم یک سال دیگر و دست زیاد نمی دانم چند سال دیگر شاید تنها باشم و شاید هم برای همیشه که می داند؟؟ وقتی افسار زندگی می افتد دست دو تا آدم دیوانه مثل من و تو چه را میشود پیش بینی کرد؟ در زندگی من که هیچ قطعیتی وجود ندارد ، تو هم که مثل یک پرنده وحشی هستی که هیچ وقت به گمانم اهلی نشوی.

می دانی تا همین امروز، تا همین یک ساعت پیش نگفته بودم که کاش بودی یا بودم. دلم تنگ شده بودها، اما هنوز تنهایی می خواستم. حتی وقتی در اوج پریشانی این یک ماهه بودی و بودم فکر می کردم باید تنهایی از سر بگذرانیم شان.. امروز عصر اما دلم می خواست که بودی.دلم می خواست می دیدی ام. شاید برای اینکه حالم خوب بود امروز. رفتم چند تا لباس تابستانی خوشگل از همان هایی که تو دوست داری خریدم. نیستی اما که..... تا وقتی هم که بیایی یا بیایم زمستون شده. می بینی سر چه چیزهای کوچکی دلتنگت می شوم. شاید هم همه خل و چل بازیها و پول خرج کردن های امروز برای این بود که سر خودم را گول بزنم که کابوس های دیشب از یادم برود. خواب خانه مان را دوباره دیدم. مثل همیشه کلی تقلا کردم تا کلیدش …

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

من عاقبت از اینجا خواهم رفت پروانه ای که با شب می رفت این فال را برای دلم دید. . دیری ست، مثل ستاره ها چمدانم را از شوقِ ماهیان و تنهاییِ خودم پر کرده ام، ولی مهلت نمی دهند که مثلِ کبوتری در شرمِ صبح پربگشایم با یک سبد ترانه و لبخند خود را به کاروان برسانم. . امّا، من عاقبت از اینجا خواهم رفت. پروانه ای که با شب می رفت، این فال را برای دلم دید.
شفیعی کدکنی

UP 1

دیدی آخرش شبیه پیرمرد و پیرزن فیلم اپ شدیم اینقدر که جفتمون عاشق اون فیلم بودیم؟ ما اما  دو تایی می ریم. هر اتفاقی هم که بیافته صد روز از زندگی مون را سوار کشتی می شیم و می ریم دور دنیا را می گردیم. قول
...  تنهایی هم نمیشه بری،مثل پیرمردآپ. قول؟

حوای روزهای بارانی

باران تمام نمی شود. باید ادم روزهای بارانی شوم.  شاید یک کافه کوچک که صدای موسیقی اش خیلی بلند نباشد، پریز برق داشته باشد برای لب تاپ. یک میز کوچک کنار پنجره داشته باشد ویک منوی خوشمزه ارزان شاید هم باید دوباره بساط بارانی و چتر و چکمه را روبراه کنم دوای دردم می شد چند جلد کتاب 400 صفحه ای باشد. ندارم اینجا. شاید بشود دانلودشان کرد  فیلم هم خوب است. سینما هم. غذای خوشمزه هم نوشتن هم خوب است. خیلی خوب. که بود که می گفت نوشتن آخرین پناهگاه کسی است که هیچ پناهی ندارد


صبر پیشه کن عزیز دلم صبر پیشه کن در بطن کوسه‌ای که تو را خورده است گله معنا ندارد.‏
گیر کرده‌ای عزیز دلم  گیر کرده‌ای و تو هم که یونس و عمران نیستی.‏
ـ شمس لنگرودی
هی می نویسم و پاک می کنم و صبر می کنم، مبادا که کلماتم آزارش دهد، روزش را خراب کند. چنین شود. چنان شود هی صبر می کنم و چیزی نمی گویم و اخرش حتما خل می شوم. این چند کلمه را اینجا نوشتم که از زور خل نشدن برایش ننویسم که چقدر منتظر جوابش بودم. و چقدر همه جا را چک کردم و  آخرش فکر کردم حتما باد نامه ام را با خود برده است. یا شاید هم عزیز من سواد نوشتن ندارد

آدم نامرئی

مسخره است که بگویم الان در همین روزها، تنها جایی که دلم می خواست باشد همین جایی است که هستم؟ تنهایم، دورم، هیچ آدم آشنایی این نزدیکی ها نیست، اما من دلم نمی خواست هیچ جای دیگری باشم. و نه حتی اینکه هیچ کس دیگری الان اینجا بود. دلم تنگ شده. اما آمادگی دیدن هیچ کس را ندارم. آدم فوبیا گرفته ام به گمانم. این موجودات دو پایی که دور و برم هستند و سر و شکل شان شبیه من است هم آدم اند، اما نمی ترسم ازشان، شاید برای اینکه به زبان ترسناکی که من می شناسم حرف نمی زنند. شاید هم من زبان ترسناک شان را نمی فهمم و فقط خنده ها و یور ولکام هاشان را می فهمم.  یادت هست گاهی دلم می خواست نامرئی باشم. وسط این آدمها انگار آرزویم برآورده شده. همین جا هم که هستممرئی که می شوم ترس برم می دارد و هی دلم می خواهد بهانه بیاورم برای نبودن. چیز ترسناکی نیست ها . خوبم. خوش می گذرانم. گاهی اوقات حتی پیش آدمهایی که دوست دارم مرئی می شوم. حرف می زنم. قرار می گذارم. ولی اینکه انتخاب بودن و نبودنم دست خودم است خوشحالم.   حالم خوب است. جای ترس نیست. این آدم فوبیاها هم تمام می شود. بگذریم که همه اش هم تقصیر من نیست. ادمها ترس دار…

من فقط عاشق بودم

فردا که بیاید می شود یک سال که تو آمده ای.هنوز گاهی اوقات می ترسم چشمهایم را باز کنم و ببنم تمام این یک سال فقط یک رویا بوده. می ترسم که آن کابوس لعنتی هنوزتمام نشده باشد هنوز و چشمهایم را که باز کنم تو نباشی. عکس هایت را زده ام به دیوار نه برای اینکه یادت باشم، برای اینکه خاطرم جمع باشد که همین چند روز پیش سرم روی شانه ات بوده و دستم در دستانت. می بینی همین بهانه های کوچک خوشبختی هم گاه از ما دریغ می شود. آنقدر سخت و تلخ که حالا، حالا که یک دریا آن طرف تری و باز هم کنارم نیستی، حتی جرات نمی کنم دلتنگی کنم برایت که مبادا ناشکری باشد. دلم که برایت تنگ می شود فکر می کنم می شد که هنوز اسیر آن   کابوس لعنتی باشی وداشتنت برایم می شد یک آرزوی دور.دلم که برایت تنگ می شود یاد ژیلا و فاطمه و مهسا و ... می افتم و خجالت می کشم از خودم. فردا می روم آن کافه کنار رودخانه که تو دوستش داشتی و برای خودم جشن می گیرم. اصلا هرسال پنجم جولای را با هم جشن می گیریم به جای همه جشن هایی که نگرفتیم.  پنج جولای برایم عزیز است، آنقدر که آن روز عاشق بودم و خوشبخت و شاد.
 تو قرار بود بیایی  و من ، کلمه پیدا نمی کنم ک…

روز هیچم

حتی به روز هم نکشید. نمی خواستم با خودم بازی کنم، تصمیم گرفته بودم. تصمیمه اما نه مال عقلم بود و نه مال دل. عقل و دل هزار هزار دلیل برای نفس کشیدن کنار تو دارند. یکی از زنهایم اما گاه به گاه حذرم می ده از تو. می ترسونی اش گاهی. زبانت را نمی فهمه و گیج میشه. اینقدر قوی هست این  زن که گاه جای عقل و دل تصمیم بگیره. بوده روزهایی که با قدرت تمام خواسته اش را به من تحمیل کرده.... ترسیده بود باز هم. می خواست کوله بارش را جمع کنه و بره.... حالا اما همه زنها آرام اند. زندگی می کنند. می خندند. دلتنگی می کنند. حالا دوباره زندگی جاری است.

روز اول

می خوام برم توی غار تنهایی خودم. اولین قدم را باید از خودم شروع کنم. تا کی می تونم؟ نمی دونم فردا روز اوله