روز هیچم

حتی به روز هم نکشید. نمی خواستم با خودم بازی کنم، تصمیم گرفته بودم. تصمیمه اما نه مال عقلم بود و نه مال دل. عقل و دل هزار هزار دلیل برای نفس کشیدن کنار تو دارند.
یکی از زنهایم اما گاه به گاه حذرم می ده از تو. می ترسونی اش گاهی. زبانت را نمی فهمه و گیج میشه. اینقدر قوی هست این  زن که گاه جای عقل و دل تصمیم بگیره. بوده روزهایی که با قدرت تمام خواسته اش را به من تحمیل کرده.... ترسیده بود باز هم. می خواست کوله بارش را جمع کنه و بره.... حالا اما همه زنها آرام اند. زندگی می کنند. می خندند. دلتنگی می کنند. حالا دوباره زندگی جاری است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین