آدم نامرئی

مسخره است که بگویم الان در همین روزها، تنها جایی که دلم می خواست باشد همین جایی است که هستم؟
تنهایم، دورم، هیچ آدم آشنایی این نزدیکی ها نیست، اما من دلم نمی خواست هیچ جای دیگری باشم. و نه حتی اینکه هیچ کس دیگری الان اینجا بود. دلم تنگ شده. اما آمادگی دیدن هیچ کس را ندارم. آدم فوبیا گرفته ام به گمانم. این موجودات دو پایی که دور و برم هستند و سر و شکل شان شبیه من است هم آدم اند، اما نمی ترسم ازشان، شاید برای اینکه به زبان ترسناکی که من می شناسم حرف نمی زنند. شاید هم من زبان ترسناک شان را نمی فهمم و فقط خنده ها و یور ولکام هاشان را می فهمم. 
یادت هست گاهی دلم می خواست نامرئی باشم. وسط این آدمها انگار آرزویم برآورده شده. همین جا هم که هستممرئی که می شوم ترس برم می دارد و هی دلم می خواهد بهانه بیاورم برای نبودن.
چیز ترسناکی نیست ها . خوبم. خوش می گذرانم. گاهی اوقات حتی پیش آدمهایی که دوست دارم مرئی می شوم. حرف می زنم. قرار می گذارم. ولی اینکه انتخاب بودن و نبودنم دست خودم است خوشحالم.  
حالم خوب است. جای ترس نیست. این آدم فوبیاها هم تمام می شود. بگذریم که همه اش هم تقصیر من نیست. ادمها ترس دارند واقعا. همین هایی هم که الان وقتی نامرئی هستم اینقدر بی آزارند شاید آدم مرئی های خودشان را تا مرز جنون می برند.
خوشبختم که این فرصت را دارم که هروقت خواستم نامرئی شوم.  

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین