احساس  می کنم هیچ چیزی که فقط و فقط به من و بدتر از اون به احساسم مربوطه برات مهم نیست. احساس می کنم تنهام خیلی تنها. می فهمی. نمی خوام تو هم بشی برام مثل مامان که فقط شنیدن صداش بهم زندگی می ده. نمی خوام همه حس هام را بریزم توی قلبم خفه بشن می فهمی.

نه نمی فهمی چون هیچی بهت نمی گم. چون لال شدم. چون بلد نیستم اون نقاب احمقانه را از جلوی صورتم بردارم. چون مثل احمق ها می ترسم ناراحت بشی.
بیشتر از هر زمانی احساس حماقت می کنم. بهت گفته بودم که چقدر از ادمهای احمق متنفرم؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین