گم شدنم آرزوست

دیوار کشیده ام دور خودم دوباره. آنقدر محکم که هیچ چیز را باور نمی کنم. .
برای محافظت از خودم است می دانم.یکی از زنهایم تا سرحد مرگ ترسیده است. از این همه عشق ترسیده میدانم و مثل مادرهایی که دخترک تازه جوانشان را از عشق حذر می دهند دارد من را هی عقب می راند. همه چیز را ریخته در جعبه رفاقت و می گوید تا هرجا که می خواهی رفاقت کن اما فقط همین.
دلم فرار می خواهد. بیشتر از همه از خودم.
از اینکه با یک عالم علامت سوال زندگی کنم می ترسم. از اینکه آغوشش همه علامت سوال هایم را بزند کنار می ترسم. از اینکه با یک خنده اش همه چیز را فراموش کنم می ترسم. از اینکه تاب چشمانش را نیاورم می ترسم.
دیوانه شده ام می دانم. همه اینها، نه اصلا یکی از همین ها برای خوشبختی کافی است و من خوشبخت نیستم اینقدر که می ترسم.اینقدر که سایه تردید همه جا دنبالم است. اینقدر که دلم گم شدن می خواهد.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین