نمی شود با تو حرف زد دیگر. نمی خواهی. درها را می بندی. حقیقت می رنجاندنت. من فقط سکوت می کنم.
نمی دانم شاید همه اینها توهمات من است. شاید منم که از حرف زدن با تو می ترسم.
امروز گفتی عاشقم هستی. باور نکردم. تلخندی زدم و هیچ نگفتم. دلم می خواست بگویم درغگویی خوبی نیستی.فقط ساکت ماندم.
روزی چند ساعت با هم حرف می زنیم.راضی ام نمی کنند اما. انگار این حرفها را به هرکس دیگری هم می شد بگویی. دیوانه شده ام شاید.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین