بند و بساطم را در یکی از کافه های نزدیک دانشگاه پهن کرده ام و قرار است که بنویسم.
قلبم آرام است. از وقتی توانستم با میم حرف بزنم، انگار خودم را بیشتر شناخته ام. راستش از اینکه اعتراف کنم خوشبخت نیستم رنج می بردم ومی ترسیدم همه این ماندن ها بازی من باشد برای نرفتن. انگار بخواهم روی ترس های خودم نقاب بکشم. حرف که زدم اول یک چیزی در من شکست، روزهای بعد اما انگار لایه های پنهان قلبم را بهتر شناختم.
انگار ماجرا اصلا این نیست که خوشبخت هستم یا نیستم/مسئله این است که از روبرو شدن با واقعیت از بازگو کردن آن برای دیگری می ترسیدم. کسی نمی تواند منکر لحظه های نابی شود که داشته ام و دارم. اما باید شهامت رو در رو شدن با رنج هایم را هم داشته باشم.
دارم تمرین می کنم پرنده وحشی ام را به بند نکشم. دارم تمرین می کنم تنها پرواز کردن را. انگار یک حس دگرگونه را شناخته ام.
آرامم دوباره ومی خواهم بنویسم بالاخره. قصه زنها خوب جلو نمی رود. یک چیزی در ذهنم دارد مقاومت می کند. می خواهم روز نوشت های آن اتفاق بزرگ را بنویسم. امروز روز اول است. امیدوارم که روز آخر نباشد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین