خانه؟

باید بیشتر یادبگیرم تنها بودن را. باید یادم باشد که دست کم یک سال دیگر و دست زیاد نمی دانم چند سال دیگر شاید تنها باشم و شاید هم برای همیشه که می داند؟؟
وقتی افسار زندگی می افتد دست دو تا آدم دیوانه مثل من و تو چه را میشود پیش بینی کرد؟ در زندگی من که هیچ قطعیتی وجود ندارد ، تو هم که مثل یک پرنده وحشی هستی که هیچ وقت به گمانم اهلی نشوی.

می دانی تا همین امروز، تا همین یک ساعت پیش نگفته بودم که کاش بودی یا بودم. دلم تنگ شده بودها، اما هنوز تنهایی می خواستم. حتی وقتی در اوج پریشانی این یک ماهه بودی و بودم فکر می کردم باید تنهایی از سر بگذرانیم شان..
امروز عصر اما دلم می خواست که بودی.دلم می خواست می دیدی ام. شاید برای اینکه حالم خوب بود امروز. رفتم چند تا لباس تابستانی خوشگل از همان هایی که تو دوست داری خریدم. نیستی اما که..... تا وقتی هم که بیایی یا بیایم زمستون شده. می بینی سر چه چیزهای کوچکی دلتنگت می شوم.
شاید هم همه خل و چل بازیها و پول خرج کردن های امروز برای این بود که سر خودم را گول بزنم که کابوس های دیشب از یادم برود. خواب خانه مان را دوباره دیدم. مثل همیشه کلی تقلا کردم تا کلیدش را بگیرم و بروم خانه. مثل همیشه همه چیزش عوض شده بود خانه ما نبود دیگر. مثل همیشه تا خود صبح تقلا می کردم که خانه را مثل قبل کنم. نمی شد. نشد. اینقدر نشد که از تخت افتادم پایین. اولین بارم بود که از تخت می افتادم.زدم زیر خنده نصف شبی که گریه ام نگیرد


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین