۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

بعد از هفت سال هر هفته خوابش را دیدن، بالاخره پیداش کردم. بهترین رفیقم بود. از اونایی که برای حرف زدن با او فقط چشمها کفایت می کردند. بعد هفت سال پیدایش کرده ام و می ترسد دوباره دستهایش را توی دستهایم بگذارد و تند تند همه چیز را تعریف کند.

سراب

می خوام تعریف کنم که چه مرگم بود اونهمه پریشان بودم، نمی تونم، هی کلمه کم میارم اینقدر که گیجم خودمم هم. اینقدرکه  هیچ چیز ساده نیست.
گاهی به آدمهایی که دو دو تا چهارتای زندگی شون سر راسته غبطه می خورم. دو دو تای من هیچ وقت چهار تا نشده همیشه یا کم آوردم و یا زیاد.
خل می شم آخرش اینقدر که فکر می کنم ته این راه پر پیچ و خم به کجا می رسه. باید آخرش را فراموش کنم اصلا. الان داره بهم خوش می گذره. دم را  باید غنیمت بدونم. نباید اینهمه بترسم که همه سرخوشی راه یک سرابه،  سراب هم که باشه سراب خوبیه  و بلده من را ببره توی هپروت  تا بخندم. 

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

این حال من بی توست

دلت مثل سگ تنگ میشه و می خواهی ناله نکنی، زانوی غم بغل نزنی، داد و هوار راه نیاندازی که آی ملت دلم برای یکی تنگ شده و دستم ازش کوتاهه. هی نقاب خنده می زنی به صورتت، هی میزنی به طبل بی عاری و می ری کنار دریا زیر آفتاب برای خودت دراز می کشی کتاب می خونی، توی خیابان های خلوت شهر می دوی و بلند و بلند آواز می خونی، می ری رستوران و کافه های جدید کشف می کنی، می نویسی، کار می کنی، شبها تا دیروقت توی شهر برای خودت خوش می گذرونی، حتی ادم جدید پیدا می کنی برای معاشرت.حتی سفر می ری..
همه این کارها را می کنی که بگی بدون او هم باید زندگی کنم. بعد، وسط همه این لحظه های خوب،همین که یک لحظه می ایستی، همه حجم دلتنگی که با قدرت عقبش زده بودی آوار می شه روی دلت و می دونی هر قدر هم که سر خودت را گول بزنی، جز به دیدنش و گم شدن در آغوشش آرام نمی گیری.

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

....

می دونی آدم یادش نمیره کی و کجا زخم خورد و دلش شکست و خش برداشت. هیچ وقت یادش نمیره. اما می تونه بفهمه که اون ادمه چش شده بود که اون موقع اونطوری زخم می زد و حتی برنمی گشت بیینه زخمه چقدر عمق داشته.
ماجرای عجیب و غریبیه. آدم نه فراموش می کنه، نه حتی می بخشه، اما درک می کنه که طرف از روی بدجنسی نبوده که زخم زده اشتباه کرده.
اشتباه را نمی شه توجیه کرد، اغلب اوقات معذرت خواهی هم حتی اگه عذرخواهی درکار باشه، مرهم خوبی برای زخم نیست، فقط آدم بعد از حرف زدن، می تونه بفهمه که طرف در چه شرایطی بوده که اونطور رفتار کرده و حواسش نبوده که داره زخم می زنه
طبیعیه که بعد از همچین زخمی، ادم عاقل سپرش را زمین نمی گذاره دیگه؛ به اون آدم از یک مرزی بیشتر نزدیک نمیشه،از یک حدی بیشتر ازش انتظار نداره و کاملا هوای خودش را داره که به طرف اجازه نده که دوباره زخمی اش کنه
اما انگار بعد از حرف زدن درباره اینکه چی شد که ماجرا به اینجا کشید، بعد ازحرف زدن درباره چیزهایی که اسم بعضی هاش را «سوء تفاهم» می گذاریم، اون دلخوری عمیق کمرنگ تر میشه. اینقدر که میشه یک جاهایی حتی با اون آدم دور یک میز مجازی یا واقعی نشست
نمی دونم که میشه دوباره اعتماد کرد یا نه، اما می دونم که میشه دوباره دوست داشت.حتی اگه نوع دوست داشتنه عوض شده باشه ومثل قبل نباشه

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

بعد یک زمانی کار به جایی می رسد که لازم نیست اسمش را از گوشه و کنار پاک کنی. خودش پاک می شود. طوری که دیگر حتی شنیدن صدایش هم چیزی را عوض نمی کند

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

مولانا یه جایی در فیه مافیه می گه
در آدمی، عشق و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالَم مُلکِ او شود که نیاساید و آرام نیابد


بی سرزمین تر از باد

دیشب وقتی که نشد بگویم «خانه من» و برای اضافه کردن آن میم مالکیت هی توضیح دادم و دلیل آوردم و اما و اگر چیدم، فهمیدم که نه میمی وجود دارد و نه خانه ای.
تلخ بود، اما تلخی اش را لازم داشتم برای اینکه هی خیال روی خیال نبافم. ماجرا همان دندان لقی است که دلم می خواست بیافتد.شاید دیگر نه هوای آن گلیم قرمز و سبزم را کنم، نه دیوارهای آبی و خاکی و شمعدان نارنجی ام را و نه حتی آنهمه کتاب و عکس و مجله.
ماجرا ولی فقط این نیست، دلم هوای آنها را نمی کند فقط، آن «خانه» بودنش که اینهمه در خواب و بیداری به آن بند کرده ام، چیز دیگری است. به آن مبل قرمز و روی تختی چهل تکه و فنجان های رنگی ام نیست. شاید چیزی از جنس «تعلق» و «داشتن» باشد، چیزی، جایی که مال تو باشد و تو مال آن باشی
شاید اینکه زیر پایم اینقدر سست است و انگار روی تکه یخی که زیر آفتاب افتاده ایستاده ام، برای همین باشد
سی سالگی برای دوباره ریشه زدن دیر نیست؟ اصلا می خواهم دوباره ریشه بزنم؟ می توانم اصلا؟ آدمی که پاهایش را با هزار ترس و تردید از همه جاهای محکم دنیا برداشته ، می تواند دوباره جاپایش را روی زمین ببیند؟ نمی دانم.
هنوز نمیدانم دلم ساختن یک خانه ای که بشود محکم بگویم «خانه من» را می خواهد یا همین کولی سرگردان بی سرزمین تر از باد را خوش دارم.

آزنی که رد تو را از هرجا که بشود پاک می کندو همه هدیه هایت را می بخشد به فرمان من است اما آن یکی که شب تولدت خوابت را می بیند، نه
شاید یکی از نشانه های بلوغ این باشد که بپذیرم می شود دلم برای آدمهایی تنگ شود که بودنشان را نمی خواهم. شاید هم این دلتنگی برای کسی است که یک زمانی می خواستم، نه اینی که حالا قدم به قدم از او دور می شوم و   از این فاصله پشیمان هم نیستم.
       

خانم هاویشان

مری که گفت چند روزی می رود سفر تا جای خالی گربه اش را نبیند، نمی دانستم خوب است برایم تنها بودن یا نه؟ تابستان بود و همه رفته بودند خانه و مانده بودیم، من و مری و مینا. مینا که مرد، خانه از قبل هم خلوت تر شد. فکر می کردم مری هم که برود حوصله ام سر می رود، اما آن چند روزی که هیچ کس خانه نبود؛ خوشحال بودم که تنهایم. حتی با بدجنسی تمام خوشحال بودم که مینا هم نیست..
صبح ها لب تاپ را می آوردم پایین، صدای موسیقی را بلند می کردم، و به هیچ کس سلام نمی دادم. بعضی روزها موهایم را شانه نمی کردم که وز شوند، بعضی وقتها بلند بلند گریه می کردم و بعدش هم نمی رفتم توالت اینقدر آب به صورتم بزنم که قرمزی چشمهایم بروند، توضیح هم به هیچ کس نمی دادم. اصلا از توضیح دادن بدم می آید، آدم های زندگی ام آنهایی هستند که خودشان می دادند چرا می خندم و گریه می کنم. "کلمه" مال آدمهای دورتر است که زبان چشم را بلد نیستند، ..
از روزهای تنهایی می گفتم. فقط گریه نبود که، برای خودم بلند بلند آواز می خواندم، آشپزی می کردم به شیوه خودم که همه آشپزخانه را برای یک نیمرو پختن بهم می ریزم. فیلم می دیدم با صدای بلند، کتاب می خواندم دراز کش وسط باغ، با هیچ کس حرف نمی زدم. از همه بهتر همین حرف نزدن بود..
حالا دوباره تنهایم و خوب است این تنهایی، گاهی اوقات آدمها باید روزه سکوت بگیرند. آن دوست مامان که گاهی چهل روز روزه سکوت می گرفت، حتما چند روزی مثل من آدم دور و برش نبوده که حرف بزند و وقتی فهمیده چه مزه ای می دهد لال شدن، این روزه را از خودش اختراع کرده. خیلی خر بودیم که هی مسخره اش می کردیم و هرهر می خندیدیم . بابا می گفت اگر پنج دقیقه بتوانی حرف نزنی جایزه داری، یک دقیقه هم نمی توانستم. پرحرف بودم از بچگی، اینقدر زود حرف افتادم و زیاد حرف می زدم که آقاجون همیشه می ترسید چشم بخورم و لال بشوم
دفعه بعد که رفتم سرخاکش باید بگویم که لال شدن ترس که ندارد هیچ مزه هم دارد

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

صورتک شیشه ای

دلم خوش بود که یک دریا ازت دورم و دیگه نمیشه از چشمهام همه چی را بخونی و دوربین لب تاپم هم اینقدر تار هست که بهانه خوبی برای موج های چشمهام باشه. غافلگیر شدم دیشب که مکث یکی دو ثانیه ای صدام را هم دیدی. چرا به تو که می رسم صورتکم شیشه ای می شه؟
دوباره وبلاگ می نویسم و این خیلی خوب است. به آرشیو که نگاه کردم دیدم گاهی هر روز و گاه هفته ای چند بار نوشته ام.نشانه خوبی است برای منی که همیشه از ننوشتن می ترسم. خیلی وقتها دلیل ننوشتنم  این است که زندگی خیلی خوب و هیجان انگیز و بر  وفق مراد است و من پناه های دیگری به جز صفحه سفید کاغذ یا مانیتور هم دارم. ننوشتن را اما دوست ندارم حتی اگر دلیلش سرخوشی باشد.

تا خود صبح کابوس دیدم. نه از آن کابوس هایی که آخرش فریاد باشد و از خواب بپری و ترسیده باشی. آز آن خواب هایی که انگار افتاده ای در یک کوچه پیچ در پیچ و درمانده ای و دلت می خواهد بازی را بهم بزنی و نمی شود
حالا که اینها را نوشتم یادم آمد که این گم شدن درکوچه های پیچ در پیچ غریبه نامن هم تازگی ها دوباره به کابوس هایم اضافه شده. می خواهم بروم خانه و راه را پیدا نمی کنم و هوا دارد تاریک می شود و هیچ جا را نمی شناسم وهزار بار کوچه را بالا و پایین می کنم و نمی رسم تا از خواب بیدار شوم. خیلی وقت بود که دیگر وسط کوچه های غریبه ای که قرار بود من را به خانه برسانند گم نمی شدم
خانه؟! به گمانم تا از تمام گوشه های ذهنم "خانه روبی" نکنم این کابوس ها هم تمامی ندارند. خسته شدم آنقدر که خواب دیدم تهرانم و خانه خودمان نیستم و می خواهم بروم خانه و نمی شود. یک بار خانه را اجاره داده اند باید از صاحبخانه اجازه بگیرند، یک بار خانه را رنگ و ترمیم کرده اندو من هی کوچه را بالا و پایین می کنم و خانه مان را نمی شناسم و تا یکی می گوید همین است دیگر، از خواب می پرم. یک بار قفل ها عوض شده و کلید من دیگر به در نمی خورد. یک بار آدرس از یادم رفته، یک بار آقای جوادی آنقدر دم در حرف می زند تا بیدارشوم و یک بار هم تو می گویی که نیا.
این یکی از همه بدتر بود.
اما آخرش خوب بود. بالاخره پایم به خانه رسید. خانه خودمان نبود، خانه قدیمی بابا و مامان بود، این را وقتی بیدار شدم فهمیدم. توی خواب ولی خانه خودمان بود و من داشتم همه وسائلم را جمع می کردم که واقعا بروم. همه وسائلم را که نه. خرت وپرت های کوچکی که برایم عزیز بودند و یادگار و نشانه. اتاق ها پر ادمهایی بود که نمی شناختمشان و با مکافات بیرونشان می کردم تا چند دقیقه تنها باشم و وسائلم را بردارم.
خیلی چیزهاعوض شده بود. انگار یکی آمده بود همه چیز را به سلیقه خودش جابه جا و کم زیاد کرده بود.عکس ادمهایی که مدتها است دیگر برایم عزیز که نیستند هیچ، ازشان متنفر هم هستم زده بود روی دیوار اتاقم و قابهایی که رویشان را پوشانده بودم خیلی سال پیش، چیده بود بالای کتابخانه
خوبی اش این بود که نخواستم چیزی را عوض کنم، قرار بود بروم. فقط انهایی که دوست داشتم را بر داشتم.
تعبیرش شاید خوب باشد. شاید این دندان لق دارد می افتد کم کم
راستش این آدمی را که تا اسم "خانه" می آید یک چیزی توی قلبش می شکند و گاه صدای این شکستن را می شود در چشمهایش هم دید خیلی دوست ندارم. نه که دوستش نداشته باشم اما دلم می خواهد یک مدت فراموشی بگیرد. دلم می خواهد اینقدر نازک دل نباشد. که حالا که از خانه زده بیرون اینقدر بهانه نگیرد و روی همین الاکلنگی که هی بالا و پایین می شود، خوش باشد

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

تو فکر یک سقفم

تو فکر یک سقفم دوباره
بار چندمه؟ فکر کنم دهمین باره که در دو یک سال و ده ماه گذشته زندگی ام را می ریزم داخل یک چمدان می روم زیر یک سقف دیگر، سقفی که گاه وسط سرزمین های استوایی است و گاه آخرین خشکی کنار اقیانوس
یک جور سبکی دارد این خانه بدوشی.  سبکی اش گاه غم می آورد اینقدر که یادت می اندازد  خانه نداری دیگر؛ غمش گاه سبک می شود وقتی می بینی خانه نداشتن را نه که عادت کرده باشی، تاب آورده ای و  یاد گرفته ای هرجا که هستی چطور نشان خودت را بکوبی
خوب که شمردم دیدم بار نهم است، از وقتی که خانه ام را جا گذاشتم و آمدم چمدانم را پر و خالی می کنم. خانه های اشتراکی را دوست ندارم. هیچ چیز اشتراکی را دوست ندارم. دفعه دیگر که سقف بالای سرم را عوض کردم. می روم جایی که فقط مال خودم باشد، شاید بشود به دروغ اسمش را «خانه» بگذارم و کاری کنم که دروغم را باور کنم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

یکشنبه است هنوز. مثل آدمی هستم که  خواب پریشان دیده، نصف شبی چشمهایش را باز کرده چهارزانو نشسته روی تخت و نمی داند کجاست؟ ساعت چند است؟ کی صبح می شود؟

بهانه ها کوچک خوشبختی

آدمی که عاشق باشه، یه لحظه هایی در زندگی اش آنقدر سرشار است که می تونه همه رنج ها و دردها را به اعتبار همون  لحظه های عاشقی از سر بگذرونه
وقتهایی که از خود عاشقم تعجب می کنم که چطور  زخمی و خشمگین و غمگین باز هم ادامه میده و خودش هم نمی فهمه چرا داره اینطوری رفتار می کنه و نمی تونه دل بکنه، باید یاد این روزها بیافتم.
  اگه منم یادم برم یکی از زنها هست که حساب همه لحظات خوشبختی را که تا اوج می رم داره و انرژی این روزها را برام جمع می کنه تا روزهای سخت زندگی طوری که خودمم هم نفهم هوام را داشته باشه که دوام بیارم
باید بنویسم این همه حس خوب از چه چیزهای کوچکی میاد. باید بهانه های کوچک خوشبختی ام را بنویسم حتما.
اینها را نوشتم که یاد بگیرم نوشتن از شادی هام را.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

از اینکه قضاوت شوم فرار می کنم. برای همین بود که دلم می خواست نامرئی شوم و جایی باشم که هیچ کس نشناسدم و نشود که اصلا قضاوتم کند. برای همین بود و است که کمتر می نویسم و جاهایی که همیشه می نوشتم نمی نویسم. که اصلا این همه ساکت شده ام.

از اینکه آدمها متر بگیرند و با هرچیزی، فرقی نمی کند که شرع باشد یا اخلاق و عرف و هرچیزی دیگری بخواهند اندازه ام بگیرند فرار می کنم. دلم می خواهد گاهی وقتها مثل همین الان خودم را رها کنم. هیچ کاری نکنم، از بعضی مرزهایم بگذرم حتی و کسی نباشد که نگران نگاهش باشم یا بترسد برایم.  .
هنوز اما نمی شود حتی اینجا هم دستانم را راحت بگذارم که هرجور می خواهند روی کیبرد بچرخند مثل وقتهایی که کسی می خواهد نوازشم کند و من حواسم هست که تا کجا می شود جلو برود و دستم را از روی دستانش برنمی دارم که مرزی را رد نکند..
ساعت 10شب بود که زدم بیرون، از صبح توی تخت بودم و اینقدر تایپ کرده بودم  که انگشت هایم  کاملا  بی حس شده بود.چشمهایم هم تقریبا  چیزی نمی دید.  عینکم را هرچه گشتم پیدا نکردم آنقدر که بازار شام بود اتاقم، آخرسر هم رفتم سراغ عینک قدیمی که پر از خش شده و دسته اش کج است و شیشه هایش کوچک.
هم خانه جدید آمده و اگر می ماندم  باید می رفتم پایین برای سلام و  خوش آمد و احتمالا چنددقیقه ای گپ و گفت.حوصله اش را نداشتم.خانم صاحبخانه امروز حتما دوباره غر می زند که باید شب دوم را لااقل سلام  و علیکی با تازه وارد می کردم  
 مثل آدمهایی که می خواهند بروند سر قرار، پیراهن تازه ام را پوشیدم، آرایش کردم، به موهایم ژل زدم و  راه افتادم. هوا گرگ ومیش بود و همه انقدر منظم راه می رفتند که انگار تنها آدم گیج و گول شهر که نمی داند چرا از خانه زده بیرون  و دلش چه می خواهد من بودم. تازه پست قبلی را نوشته بودم و هی فکر می کردم اگر الان تهران بودم و همین قدر تنها و گیج وگول ( که کم هم نداشته ام از این شبها انجا) کجا می شد بروم ساعت 10 شب که راحت باشم و تنها باشم و نگران نباشم که یکی سیخم بزند و متلک بگوید و بپرسد که برای کی اینقدر خوشگل کرده ام، اینها هم که نبود کجا می توانستم آن موقع شب جایی پیدا کنم که یک  گروه موسیقی جلوی میزم بساطش را پهن کرده باشد ومن تا هر وقت شب که بخواهم زل بزنم به سازشان و ضرب بگیرم برای خودم گوشه میز و هیچ کس کاری به کارم نداشته باشد  .

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

کلافه ام این روزها، خودمانی اش می شود اینکه حوصله ام سر رفته حداقل سه تا کار نیمه تمام جدی دارم که از روی علاقه شروعشان کرده ام و پای هیچ کدامشان نمی نشینم این روزهای بی حوصلگی. بهانه گیر شده ام و دلم «نیست در جهان» می خواهد. به خاطر تنهایی است یا معلق بودن این روزهایم؟ نمی دانم واقعا. من که تنهایی را دوست داشتم همیشه و معلق بودن هم؟ عادت نکرده ام هنوز؟ حتما نکرده ام دیگر. چه می دانم.  اینقدر که آدمی زاد جماعت عجیب و غریب است دیگر حوصله زیر ذره بین گذاشتن خودم را ندارم.
خوب که فکر می کنم می بینم دلم می خواهد الان راه می افتادم می رفتم یک کتاب فروشی و پنج شش تا کتاب تازه چاپ شده می خریدم و بساط چند روزم مهیا می شد.
کتاب انگلیسی را می شود  با  سرعت لاک پشتی خواند، کتاب فارسی هم می شود دانلود کرد. می دانم. دلم اما کتاب کاغذی می خواهد که فرو بروم  توی تخت و بخوانم و بدون عینک هم بخوانم. دلم اصلا نشر چشمه می خواهد، با آن همه کتابی که انگار کاوه یکی یکی دست چینشان کرده بود و می شد چند روز تمام وسطشان چرخ بزنی و بخوانی نتوانی تصمیم بگیری که کدامشان را بخری.، 
دلم نشر ثالث می خواهد و آقای جعفری که تازه تازه چند سالی بود رفیق شده بودیم با هم و از انبار برایم آخرین نسخه کتابها را می آورد  و می گذاشت که کتاب ها را به کافی شاپ بالا هم ببرم. آخ دلم کافی شاپ نشر ثالث را می خواهد که ساعت ها بنشینم و کاغذ سیاه کنم و یادم باشد که  سر تک تک میزهایش با کی نشسته ام و کدام خاطره تلخ و شیرین را دارم.
دلم نشر باغ را می خواهد که  روزهای هجده سالگی ام را آنهمه سرشار کرد با کتابهایی که به جای کتابهای کنکور می خواندم.عاشق این بودم که ایستگاه باغ فردوس پیاده شوم، بپرم  نشر باغ با آن چارچوب سبز قشنگش و کیفم را پر کتاب و سی دی کنم و تا تجریش زیر آن چنارهای بلند ولی عصر برای خودم پادشاهی کنم
دلم کتاب فروشی داروک را می خواهد که یکسال تمام بیشتر روزها ساعت 5 و 6  دو تا کوچه فاصله محل کارم تا آنجا را تند و تند می رفتم و تا یک ربع مانده به ساعت 9 شب هی می خواندم و می خواندم و  ان یک ربع را می دویدم تا به آخرین اتوبوس شب برسم ، چقدر خوشبخت بودم  آن روزها.
 دلم کتابخانه مان را می خواهد اصلا که  می شد هر وقت دلمان خواست آنجا جمع شویم و نقشه بکشیم و فیل هوا کنیم و  دلمان خوش باشد که زندگی می کنیم
می دانم که خیلی چیزها عوض شده، اما این را هم می دانم که اگر می شد باز هم باشم آنجا حتما می شد که از این جشن های کوچک برای خودم بگیرم. نیستم خب. نمی شود.
خیلی از چیزهایی که دلم می خواهدشان هم نیستند. کتاب خانه هست اما دیگر مال ما نیست، ادمهایش هم نیستند. داروک شده پیتزا فروشی. حتما آن هفت نازنینی که آنجا را راه انداخته بودند  و هر روز یکی شان داروک را می گرداند، زورشان بیشتر از این نرسیده.
کافی شاپ نشر ثالث را هم انگار بسته اند. این ها را می گویم که دلم را خوش کنم و نگذارم خیلی دردش بگیرد.  به روی خودم هم نمی اورم که چشمه و ثالث و نشر باغ برای خوشبخت کردنم کافی هستند

پس نوشت: غز زدن نیست، افسوس خوردن  نیست. حتی آرزو هم نیست اینها. دلم نمی خواهد به عقب برگردم. هیچ وقت دلم نخواسته. دلم تنگ می شود گاهی و وقتی دلتنگی ها را می نویسم انگار به آب می سپارمشان و می روند. خوشحالم که اینجا هستم. هرچند که کتابفروشی هایی که همیشه اسباب خوشبختی ام بودند حالا فرسنگ فرسنگ از من دورند.کمی که بگذرد  حتما همین جا هم گوشه های دنجی که بهانه شادی ام باشند پیدا می کنم. همین حالا هم دارم. بایدبنویسمشان روزی.

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

رها، رها، رها من

چهار سال پیش بود بگمانم که پ می گفت می خواهد برود چون احساس تعلق نمی کند و من اصلا نمی فهمیدش. وسط همه ماجراهای زندگی ام بودم، درست جایی نزدیکی های مرکز همه دایره ها و  اصلا معنی احساس تعلق نکردن را نمی دانستم.ساعت ها با هم حرف زدیم و با هر زبانی که بلد بودم حالی اش کردم باید بماند برای اینکه ما بهم احتیاج داریم  و «ما» هستیم و ماند.
 آن حس تعلق نداشتنش اما به انگار هنوز باقی بود و گاه که بدقلقی می کرد سر به سرش می گذاشتم که نکند دوباره عدم تعلق شده ای...چیزی نمی گفت و می خندید و به گمانم معنی خنده اش این بود که نمی فهمی چه می گویم.
 آخر سر هم نماند و رفت. آن  «ما» کوچکی که با هم ساخته بودیم دیگر نبود که به خاطر ش چانه بزنم و به خاطرش قانع شود و آن «ما» بزرگتر آنقدر بزرگ بود که  می شد بی صدا رفت،انگار رفت و آمد آدمها دیده نمی شد و شاید دلشان هم. 
 پ آرام آرام رفت وقتی که حتما حس عدم تعلق کرد دوباره و من، آن روزها آنقدر پاره پاره بودم که باید تکه های خودم را از چهار گوشه شهر جمع می کردم تا ببینم کجای کارم. هنوز اما نمی فهمیدم عدم تعلق یعنی چی. هنوز یکی از «ما» بودم. جاهای دیگر زندگی هم خاطرم جمع بود که هستم. هنوز وقتی کمرنگ می شدم نبودنم دیده می شد  و بودند آدمهایی مثل آن روزهای خود من که خاطر جمعم کنند  «ما» هستیم ماها و باید بمانیم برای همدیگر.
با همه بالا و پایین ها و از دست دادن های آن روزهایم، هنوز احساس تعلق داشتم
حالا که این بندهای تعلق از همه چیز و همه کس و همه جا یکی یکی سست و  پاره می شوند، تازه حرفهای آن روز پ را می فهمم. روزهای اول این حس بقول پ عدم تعلق، رنج دارد. از آن رنجهای بزرگی که انگار مرهم ندارند اصلا. بعد دردت را که می پذیری پشت بندش رهایی دارد.
انگار هر قدر که این حس تعلق نداشتن به هیچ جا و هیچ کس پررنگ تر می شود و درد پشت بندش هم بیشتر، تو هم رهاتر می شوی. رهاتر و سبک تر. چیزی شبیه همان زنهای رویاهایم که برای پریدن بال هم نمی خواهند.



۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

حکایت دریا است زندگی

پانزده سال تمام است که همین  زن پریشانی هستی که می شناسمت. همیشه چیزی بوده که ناآرامت کند، که قرار نگیری،که زمین و زمان را بهم ببافی که باید چرخ گردون را برهم بزنی، گاهی شده و  خیلی وقتها هم نشده، بعد تو هی به جای عادت کردن به چرخ گردون هی  قفس کشیدی، درش را شکستی، هی عکس پرنده چسباندی به همه دیوارهایت، هی قصه ماهی سیاه کوچولو را هدیه دادی به بچه های فامیل و هی گفتی قایقی باید ساخت. دیوارها تمام که نشدند، بلندتر هم شدند، میله های قفس ها هم هی محکمتر شد و آهنی تر، تو چرا اما کوتاه نیامدی پس؟ خسته نشدی؟ من جای تو خسته شده ام. خسته شده ام اینقدرکه از راه های سخت می روی. اینقدر که  بلد نیستی رویاهایت را گاهی توی صندوقچه بگذاری.
می دانم کسی که یکبار، فقط یکبار وسط خیابان های شهرش  فریاد بزند، هیچ وقت نمی تواند صدایش را قورت بدهد. می دانم کسی که یکبار، فقط یکبار تا چند قدمی آرزوهایش رفته باشد، ایمان دارد که خواستن همیشه توانستن است،اما این را هم می دانم که گاهی باید روی موجهای دریا دراز کشید و آفتاب گرفت و منتظر ماند. همیشه نه. فقط گاهی. اندازه یک نفس گرفتن شاید.
نترس از آرام گرفتن، آدمی که روی دریا خوابیده نمرده است. فقط دارد نفس می گیرد.

آرام باش عزیز من آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می رویم، چشمهایمان را می بندیم، همه جا تاریکی است*

**شمس لنگرودی

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

آهن دلی

چرا حتی اسم یک آدمی اینطور خط می اندازد روی تو؟ کجای کار اینطور آسیب پذیر شدی دختر جان. ترس ها را که کنار بزنی، هیچ چیزی را که نخواهی مال خودت کنی، ضدضربه هم می شوی. خوب نیست این مدل ضد ضربه بودن؟ آدم آهنی می شوی آن وقت؟ خب نباشد. خب بشوی. یک مدت هم بشو زن آهنی. سعدی بود که می گفت آهن دلی کنم چندی؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

تنهایی؟ حوصله ات سر رفته؟ شبها توی بیداری کابوس می بینی؟ نصف شب بیدار می شی و تا خود صبح غلت می زنی و صبح تا ساعت 10 و 11 توی تختی. هزار تا برنامه چیدی ونمیتونی مثل آدم کار کنی و همه چی نصفه مونده؟ می ترسی خب بشی اینجا اینقدر که نگرن همه چیز هستی؟خب آره می فهمم. همه اونهایی که ننوشتی را هم می فهمم. اما وقتی این آقاهه داره اینقدر قشنگ بغل گوشت گیتار می زنه و آهنگهایی که دوستشون داری را می خونه.  کلافگی هات را بقچه کن لطفا. 
یه چیزی بود که همیشه می گفتی سنگ باید بر داشت زد به شیشه هه که غمه نشه هزارتا؟ یادته هزار بار برای هرکسی یه ذره غمگین بود خوندی اش؟ حالا واسه خودت هم بخون و این قیافه خنده دار ننه من غریبم را بذار کنار، لطفا.
  

بادام تلخ

«سال‌های آتش و برف» را که دست گرفتم، اصلا یادم رفت چقدر کلافه بودم و بی حوصله. خودم را پتو پیچ کردم و خزیدم گوشه تخت و پرت شدم در روایت هایی که آیدین آغداشلو آرام، آرام با آن کلمات جادویی اش جلو می برد. اول سهراب شهید ثالث، دوم علی حاتمی، سوم سینماهای زندگی اش، چهارم شرح سرگشتگی هایش، پنجم گزارش این طرفی ها به آن طرفی ها، ششم.....



با هم که بودیم هر وقت کلافه می شدم و می شد، کتابهای آغداشلو را می آورد، با دقت ورق می زد و یکی را که برای آن روز مناسب تر بود، برایم می خواند. طوری که انگار خودش نوشته باشد. امروز که برای اولین بار خودم کتاب را دست گرفتم و چند تا از همان نوشته هایی که بارها برایم خوانده بود را خواندم، جای بغض ها و خنده ها و اشک هایش  هنوز یادم بود. از یک جایی به بعد انگار چشم هایم نبود که با کلمات جلو می رفت. صدای او بود و منی که فقط می شنیدم.
«گزارشی برای آن طرفی‌ها» را اینجا هم که بودیم برای خواند وشرح حالی است که آغداشلو از ایران برای یک مجله در لس آنجلس نوشته وشرح حال نقاشی است که مانده وکار می کند و می نویسد و می خواهد که بماند. «این طرفی» که بودیم حق به جانبانه خواندیم وحالا که  «آن طرفی» هستیم تلخی اش کمی بیشتر شده بود و یا ما بیشتر به خود می گرفتیم. راوی یکی بود ومخاطب بود که جابجا شده بود اما انگار حالا کل ماجرا یک جور دیگر شنیده می شد.
دیشب یادنامه سهراب شهید ثالث را هم که خواندم. این جابجایی مخاطب را چه خوب می فهمیدم. حالا اگر برایم بخواند هم حتما جاهای دیگری بغض می کند و می خندد.
آنجایی که آغداشلو نوشته که شهید ثالث هر وقت زنگ می زد سراغ همه دوستان و آشنایان دور و نزدیک را می گرفت، حتی آنهایی که ما خبرشان را نداشتیم، یاد خودش افتادم که هروقت زنگ می زند حال همه را می پرسد و خبر ادمهای آنجا را بیشتر از خود آنجاهایی دارد. یاد خودش می افتم که گاه برای کسانی هدیه می فرستد که آدمهای همان جا باید ماه ها دنبالشان بگردند تا نشانی شان را پیدا کنند و به قول آغداشلو انگار هیچ کس و هیچ گفته واشاره و قصه ای را فراموش نکرده. و باز هم به قول آغداشلو انگار بر عکس آنچه می گوید از آنجا دل نکنده و دورترین وپرت ترین آدمها، مثل نزدیکترین ها، هنوز همان شکل و شمایل قدیمی شان را در ذهنش حفظ کرده اند وحضور دارند.
آغداشلو در اخر یادنامه اش نوشته که به همان «بادام تلخ» می ساخت اگر می ماند. «بادام تلخ» چه تعریف به جایی است از آدمهایی مثل سهراب شهید ثالث ....

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

ادامه دادن را ادامه بده


تجربه مدرنیته مارشال برمن را شروع کرده ام.
می گوید که مدرن بودن یعنی زیستن در یک زندگی سرشار از معما و تناقض، اسیر شدن در چنگ سازمان های بوروکراتیک عظیمی که قادر به کنترل و تخریب ارزش ها و جان ها هستند و با این همه دست بسته نبودن در برای مقابله با این نیروها.
امروز موقع دویدن  کنار دریا،قبل از اینکه کتاب را شروع کنم درست به همین چیزها فکر می کردم و نمی دانستم اسمش «مدرن بودن» است.
مارشال برمن از اعماق نهیلیستی که فرجام بسیاری از ماجراجویی های مدرن است  نوشته و من  حداقل خیالم راحت می شود که کسی قبل از ما برای این درگیرهایی که دچارش هستیم اسم گذاشته و  توصیه کرده که «به ادامه دادن، ادامه دهیم.»
خوبی اش به این است که حتی اگر درد بی درمان داشته باشیم، تنها کسانی نیستیم که به این درد دچاریم. همینش جای خوشبختی است. اگر همه با هم درمان نشویم لااقل همه با هم می میریم.
خود برمن هم گفته است که مردمانی که به این گرداب گرفتار می شوند فکر می کنند نخستین . شاید تنها کسانی اند که اسیر این مهلکه شده اند، اما خب حقیقت این است که ما بی شماریم.
برمن می گوید جامعه مدرن یعنی جایی که می توان شریک آرزوها و امیدهای دیگران شد.

بند