ساعت 10شب بود که زدم بیرون، از صبح توی تخت بودم و اینقدر تایپ کرده بودم  که انگشت هایم  کاملا  بی حس شده بود.چشمهایم هم تقریبا  چیزی نمی دید.  عینکم را هرچه گشتم پیدا نکردم آنقدر که بازار شام بود اتاقم، آخرسر هم رفتم سراغ عینک قدیمی که پر از خش شده و دسته اش کج است و شیشه هایش کوچک.
هم خانه جدید آمده و اگر می ماندم  باید می رفتم پایین برای سلام و  خوش آمد و احتمالا چنددقیقه ای گپ و گفت.حوصله اش را نداشتم.خانم صاحبخانه امروز حتما دوباره غر می زند که باید شب دوم را لااقل سلام  و علیکی با تازه وارد می کردم  
 مثل آدمهایی که می خواهند بروند سر قرار، پیراهن تازه ام را پوشیدم، آرایش کردم، به موهایم ژل زدم و  راه افتادم. هوا گرگ ومیش بود و همه انقدر منظم راه می رفتند که انگار تنها آدم گیج و گول شهر که نمی داند چرا از خانه زده بیرون  و دلش چه می خواهد من بودم. تازه پست قبلی را نوشته بودم و هی فکر می کردم اگر الان تهران بودم و همین قدر تنها و گیج وگول ( که کم هم نداشته ام از این شبها انجا) کجا می شد بروم ساعت 10 شب که راحت باشم و تنها باشم و نگران نباشم که یکی سیخم بزند و متلک بگوید و بپرسد که برای کی اینقدر خوشگل کرده ام، اینها هم که نبود کجا می توانستم آن موقع شب جایی پیدا کنم که یک  گروه موسیقی جلوی میزم بساطش را پهن کرده باشد ومن تا هر وقت شب که بخواهم زل بزنم به سازشان و ضرب بگیرم برای خودم گوشه میز و هیچ کس کاری به کارم نداشته باشد  .

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین