حکایت دریا است زندگی

پانزده سال تمام است که همین  زن پریشانی هستی که می شناسمت. همیشه چیزی بوده که ناآرامت کند، که قرار نگیری،که زمین و زمان را بهم ببافی که باید چرخ گردون را برهم بزنی، گاهی شده و  خیلی وقتها هم نشده، بعد تو هی به جای عادت کردن به چرخ گردون هی  قفس کشیدی، درش را شکستی، هی عکس پرنده چسباندی به همه دیوارهایت، هی قصه ماهی سیاه کوچولو را هدیه دادی به بچه های فامیل و هی گفتی قایقی باید ساخت. دیوارها تمام که نشدند، بلندتر هم شدند، میله های قفس ها هم هی محکمتر شد و آهنی تر، تو چرا اما کوتاه نیامدی پس؟ خسته نشدی؟ من جای تو خسته شده ام. خسته شده ام اینقدرکه از راه های سخت می روی. اینقدر که  بلد نیستی رویاهایت را گاهی توی صندوقچه بگذاری.
می دانم کسی که یکبار، فقط یکبار وسط خیابان های شهرش  فریاد بزند، هیچ وقت نمی تواند صدایش را قورت بدهد. می دانم کسی که یکبار، فقط یکبار تا چند قدمی آرزوهایش رفته باشد، ایمان دارد که خواستن همیشه توانستن است،اما این را هم می دانم که گاهی باید روی موجهای دریا دراز کشید و آفتاب گرفت و منتظر ماند. همیشه نه. فقط گاهی. اندازه یک نفس گرفتن شاید.
نترس از آرام گرفتن، آدمی که روی دریا خوابیده نمرده است. فقط دارد نفس می گیرد.

آرام باش عزیز من آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می رویم، چشمهایمان را می بندیم، همه جا تاریکی است*

**شمس لنگرودی

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین