رها، رها، رها من

چهار سال پیش بود بگمانم که پ می گفت می خواهد برود چون احساس تعلق نمی کند و من اصلا نمی فهمیدش. وسط همه ماجراهای زندگی ام بودم، درست جایی نزدیکی های مرکز همه دایره ها و  اصلا معنی احساس تعلق نکردن را نمی دانستم.ساعت ها با هم حرف زدیم و با هر زبانی که بلد بودم حالی اش کردم باید بماند برای اینکه ما بهم احتیاج داریم  و «ما» هستیم و ماند.
 آن حس تعلق نداشتنش اما به انگار هنوز باقی بود و گاه که بدقلقی می کرد سر به سرش می گذاشتم که نکند دوباره عدم تعلق شده ای...چیزی نمی گفت و می خندید و به گمانم معنی خنده اش این بود که نمی فهمی چه می گویم.
 آخر سر هم نماند و رفت. آن  «ما» کوچکی که با هم ساخته بودیم دیگر نبود که به خاطر ش چانه بزنم و به خاطرش قانع شود و آن «ما» بزرگتر آنقدر بزرگ بود که  می شد بی صدا رفت،انگار رفت و آمد آدمها دیده نمی شد و شاید دلشان هم. 
 پ آرام آرام رفت وقتی که حتما حس عدم تعلق کرد دوباره و من، آن روزها آنقدر پاره پاره بودم که باید تکه های خودم را از چهار گوشه شهر جمع می کردم تا ببینم کجای کارم. هنوز اما نمی فهمیدم عدم تعلق یعنی چی. هنوز یکی از «ما» بودم. جاهای دیگر زندگی هم خاطرم جمع بود که هستم. هنوز وقتی کمرنگ می شدم نبودنم دیده می شد  و بودند آدمهایی مثل آن روزهای خود من که خاطر جمعم کنند  «ما» هستیم ماها و باید بمانیم برای همدیگر.
با همه بالا و پایین ها و از دست دادن های آن روزهایم، هنوز احساس تعلق داشتم
حالا که این بندهای تعلق از همه چیز و همه کس و همه جا یکی یکی سست و  پاره می شوند، تازه حرفهای آن روز پ را می فهمم. روزهای اول این حس بقول پ عدم تعلق، رنج دارد. از آن رنجهای بزرگی که انگار مرهم ندارند اصلا. بعد دردت را که می پذیری پشت بندش رهایی دارد.
انگار هر قدر که این حس تعلق نداشتن به هیچ جا و هیچ کس پررنگ تر می شود و درد پشت بندش هم بیشتر، تو هم رهاتر می شوی. رهاتر و سبک تر. چیزی شبیه همان زنهای رویاهایم که برای پریدن بال هم نمی خواهند.



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین