کلافه ام این روزها، خودمانی اش می شود اینکه حوصله ام سر رفته حداقل سه تا کار نیمه تمام جدی دارم که از روی علاقه شروعشان کرده ام و پای هیچ کدامشان نمی نشینم این روزهای بی حوصلگی. بهانه گیر شده ام و دلم «نیست در جهان» می خواهد. به خاطر تنهایی است یا معلق بودن این روزهایم؟ نمی دانم واقعا. من که تنهایی را دوست داشتم همیشه و معلق بودن هم؟ عادت نکرده ام هنوز؟ حتما نکرده ام دیگر. چه می دانم.  اینقدر که آدمی زاد جماعت عجیب و غریب است دیگر حوصله زیر ذره بین گذاشتن خودم را ندارم.
خوب که فکر می کنم می بینم دلم می خواهد الان راه می افتادم می رفتم یک کتاب فروشی و پنج شش تا کتاب تازه چاپ شده می خریدم و بساط چند روزم مهیا می شد.
کتاب انگلیسی را می شود  با  سرعت لاک پشتی خواند، کتاب فارسی هم می شود دانلود کرد. می دانم. دلم اما کتاب کاغذی می خواهد که فرو بروم  توی تخت و بخوانم و بدون عینک هم بخوانم. دلم اصلا نشر چشمه می خواهد، با آن همه کتابی که انگار کاوه یکی یکی دست چینشان کرده بود و می شد چند روز تمام وسطشان چرخ بزنی و بخوانی نتوانی تصمیم بگیری که کدامشان را بخری.، 
دلم نشر ثالث می خواهد و آقای جعفری که تازه تازه چند سالی بود رفیق شده بودیم با هم و از انبار برایم آخرین نسخه کتابها را می آورد  و می گذاشت که کتاب ها را به کافی شاپ بالا هم ببرم. آخ دلم کافی شاپ نشر ثالث را می خواهد که ساعت ها بنشینم و کاغذ سیاه کنم و یادم باشد که  سر تک تک میزهایش با کی نشسته ام و کدام خاطره تلخ و شیرین را دارم.
دلم نشر باغ را می خواهد که  روزهای هجده سالگی ام را آنهمه سرشار کرد با کتابهایی که به جای کتابهای کنکور می خواندم.عاشق این بودم که ایستگاه باغ فردوس پیاده شوم، بپرم  نشر باغ با آن چارچوب سبز قشنگش و کیفم را پر کتاب و سی دی کنم و تا تجریش زیر آن چنارهای بلند ولی عصر برای خودم پادشاهی کنم
دلم کتاب فروشی داروک را می خواهد که یکسال تمام بیشتر روزها ساعت 5 و 6  دو تا کوچه فاصله محل کارم تا آنجا را تند و تند می رفتم و تا یک ربع مانده به ساعت 9 شب هی می خواندم و می خواندم و  ان یک ربع را می دویدم تا به آخرین اتوبوس شب برسم ، چقدر خوشبخت بودم  آن روزها.
 دلم کتابخانه مان را می خواهد اصلا که  می شد هر وقت دلمان خواست آنجا جمع شویم و نقشه بکشیم و فیل هوا کنیم و  دلمان خوش باشد که زندگی می کنیم
می دانم که خیلی چیزها عوض شده، اما این را هم می دانم که اگر می شد باز هم باشم آنجا حتما می شد که از این جشن های کوچک برای خودم بگیرم. نیستم خب. نمی شود.
خیلی از چیزهایی که دلم می خواهدشان هم نیستند. کتاب خانه هست اما دیگر مال ما نیست، ادمهایش هم نیستند. داروک شده پیتزا فروشی. حتما آن هفت نازنینی که آنجا را راه انداخته بودند  و هر روز یکی شان داروک را می گرداند، زورشان بیشتر از این نرسیده.
کافی شاپ نشر ثالث را هم انگار بسته اند. این ها را می گویم که دلم را خوش کنم و نگذارم خیلی دردش بگیرد.  به روی خودم هم نمی اورم که چشمه و ثالث و نشر باغ برای خوشبخت کردنم کافی هستند

پس نوشت: غز زدن نیست، افسوس خوردن  نیست. حتی آرزو هم نیست اینها. دلم نمی خواهد به عقب برگردم. هیچ وقت دلم نخواسته. دلم تنگ می شود گاهی و وقتی دلتنگی ها را می نویسم انگار به آب می سپارمشان و می روند. خوشحالم که اینجا هستم. هرچند که کتابفروشی هایی که همیشه اسباب خوشبختی ام بودند حالا فرسنگ فرسنگ از من دورند.کمی که بگذرد  حتما همین جا هم گوشه های دنجی که بهانه شادی ام باشند پیدا می کنم. همین حالا هم دارم. بایدبنویسمشان روزی.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین